Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
متفکر. متهوع. متوحش.
همیشه اون تأثیراتی که آدم ها روی هم می گذراند، از خودِ همون آدم ها ثبات بیشتری دارند.
even my shaking fingers cannot make me draw aside, you can disregard them, look at my eyes.
The Blackest Day
Lana Del Rey
Because I'm going deeper and deeper
Harder and harder
Getting darker and darker
In all the wrong places...
دلم می خواهد از جا بپرم و بیرون بروم و برای کرخ کردن خودم هر چه شود بکنم. ولی اگر انگشتی بلند کنم، اگر درست سر جایم آرام نگیرم، خوب می دانم که چه به سرم خواهد آمد. هنوز نمی خواهم که آن به سرم بیاید. همیشه خیلی زود می آید. جم نمی خورم؛ ماشین وار روی دسته ی کاغذ، عباراتی را که نا تمام گذاشته ام می‌خوانم. بیش از هر چیز نباید جم بخورم، نباید جم بخورم... آه! جلوی این حرکت شانه ها را نتوانستم بگیرم... آن چیزی که انتظار می کشید سراسیمه شد، به رویم جست، در درونم جاری می شود، ازش پُر می شوم. آن چیز منم. وجود، آزاد شده، رهایی یافته، رویم موج می زند. من وجود دارم.

تهوع، سارتر
اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر می شد. اندیشه ها بی مزه ترین چیز هایند. حتی بی مزه تر از گوشت تن. دائم کش می آیند و مزه ی غریبی به جا می گذارند. و بعدش کلمات هستند، درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقصی که همواره باز می گردند و هرگز پایان نمی یابند. اندیشه ی من، خود من است؛ برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله ی آنچه می اندیشم وجود دارم و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم. در همین لحظه اگر وجود دارم، به این سبب است که از وجود داشتن، دل زده ام. منم، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می کشم؛ نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای واداشتنم به وجود داشتن، به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه ای از پشتم زاده می شوند، احساسشان می کنم. اگر راه بدهم، می آیند اینجا در جلو، میان چشم هایم- و من همچنان راه می دهم، اندیشه می بالد، می بالد و عظیم فرا می آید، یک سره پرم می کند و وجودم را نو می گرداند.
آب دهنم شیرین مزه و تنم گرم است؛ احساس بی مزگی می کنم. چاقویم روی میز است. بازش می کنم. چرا که نه؟ به هر حال، یک خورده تنوع است. دست چپم را روی بسته ی کاغذ می گذارم و ضربه ای جانانه به کف دستم می زنم. حرکتش یک باره بود؛ تیغه سر خورد، زخم سطحی است و خونریزی دارد. خب که چه؟ چه تغییر کرد؟ با این همه، با رضایت خاطر روی کاغذ سفید، در وسط سطر هایی که کمی پیش نوشتم، به چاله ی خونی نگاه می کنم که دیگر جزو من نیست. چهار سطر روی کاغذی سفید، لکه ای خون، همین ها با هم یادبود قشنگی می سازند.

تهوع، سارتر
When the low moon begins to beam
Every night I dream a little dream.
24.01.05
pleasure?
For the dear magnanimouses;
when I clearly didn't let you hear here by some couples of ways, why are you still pursuing here? and above all, in baised of what, do you let yourself to suppose, whatever that I'm sharing here's relating to you?
ناکاتا نیاز دارد شما را بشنود؛ جناب کاوامورا.
حسی همچون به دور افتادگی ای ممتد و ریشه دار، دارم. چنان می نماید که گویی مدتی است مدید، آنچه را که باید بدانم، نمی دانم؛ باید بجویم و نمی جویم؛ باید حسش کنم و نمی کنم. منطقی حمایت گرِ این طیفِ در رفت وبازگشت نیست، ابداً نیست. چرا نیمی از عضلات تنم، به سوگ این گرد و غبار نا شناسِ بی وجود نشسته است، نمی دانم. اما می دانم که هیچ گاه حتی در مسیر تحققِ تکامل آن جا های خالی نبوده ام، نیستم و ترجیح هم می دهم نباشم.
به گمانم دانش اندوز سؤالی ازم می پرسد. به سویش رو می گردانم و به اش لبخند می زنم. خب؟ چه اش شده است؟ چرا روی صندلی مچاله می شود؟ پس حالا باعث ترسیدن می شوم؟ می بایستی کار به اینجا بکشد. به هر حال برایم فرقی نمی کند. چندان هم بر خطا نیستند که می ترسند. احساس می کنم هر کاری ازم بر می آید. مثلا این چاقوی پنیر بری را توی چشم دانش اندوز فرو ببرم. بعدش، همه ی این مردم زیر پا له و لورده ام خواهند کرد و با لگد دندان هایم را خواهند شکست. ولی این چیزی نیست که جلویم را بگیرد. مزه ی خون در دهنم به جای مزه ی پنیر، فرقی به حالم ندارد. منتها فقط باید حرکتی بکنم، رویداد زیادی را بزایانم. فریادی که دانش اندوز خواهد کشید زیادی خواهد بود؛ و همین‌طور خونی که روی گونه اش راه خواهد افتاد و از جا پریدن همه ی این مردم. به حد کافی چیز هایی هستند که این جوری وجود دارند.

تهوع، سارتر
نمی دانم کجا بروم، همین جوری پهلوی آشپز مقوایی می ایستم. لازم نیست رویم را برگردانم تا بدانم آنها دارند از پشت پنجره نگاهم می کنند، مبهوت و دلزده پشتم را می نگرند. به گمانشان من مثل آنها بودم، که یک انسان بودم، و من گولشان زدم. یکهو ریخت انسانیم را از دست دادم و آنها خرچنگی را دیدند که از آن سالنِ آن همه انسانی پس پس می گریزد. اکنون تجاوز گرِ نقاب از رخ گرفته، گریخته است؛ نمایش ادامه می یابد. لجم می گیرد که پشت سرم آن انبوه پر جنب و جوشِ چشم ها و فکر های بیم زده را احساس کنم. پیاده رویِ دیگر در امتداد ساحل و اتاقک های شناگران قرار دارد.

تهوع، سارتر
پادشاهی بود که در جنگی شکست خورده و اسیر شده بود. او آنجا، در کنج اردوی فاتح بود. پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده از جلویش می گذرند. گریه نکرد، چیزی نگفت. بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که می گذرد، او هم به زنجیر کشیده شده بود. پس بنای نالیدن و مو کندن گذاشت. تو می توانی مثال هایی از خودت بسازی. می بینی؛ زمان هایی هست که آدم نباید گریه کند، وگرنه ناپاک می شود. ولی اگر کنده چوبی روی پایش بیفتد، می تواند هر چه دلش بخواهد بکند، آه و ناله سر دهد، بگرید، روی پای دیگرش ورجه وورجه کند. چیز احمقانه آن است که تمام وقت رواقی مشرب باشد؛ برای هیچ و پوچ خودش را خواهد فرسود.

تهوع، سارتر
آن درد نامربوط بود، روا نبود در چنان لحظه ای به آن فکر کنم. کافی نبود که نشان ندهم دارم رنج می کشم؛ لازم بود که رنج نکشم.
-پس عزیزم می بینی که من همه چیز را ول کردم.
+من سعی کرده بودم این کتاب را بنویسم...
حرفم را می برد.
_من در گذشته زندگی می‌کنم. هر چه را که برایم رخ داده است به یاد می آورم و منظم و مرتبش می کنم. از دور، همین طوری، هیچ صدمه ای نمی زند، تقریبا خودم را به دستش ول می کنم. داستان ما همه اش خیلی زیباست. چند تا دست کاری اینجا و آنجا می کنم و یک رشته لحظه های کامل درست می شوند. بعد چشم هایم را می بندم و می کوشم تخیل کنم که هنوز دارم داخلشان زندگی می کنم. من شخصیت های دیگری هم دارم. باید دانست چطور فکر و حواس را متمرکز کرد. می دانی چه خوانده ام؟ ورزش های روحی قدیس لویولا را. خیلی برایم سودمند بوده است. اول از همه شیوه ای برای آراستن دکور هست، و بعد شیوه ای برای آوردن شخصیت ها به روی صحنه. می‌توان موفق به دیدن شد.
+خب، این اصلا مرا خرسند نمی کند.
-به خیالت مرا خرسند می کند؟

تهوع، سارتر
در بنیاد به همه شان بی اعتنا بود؛ تابش های مختصر آفتاب روی سطح دریایی تاریک و سرد.
چه کسی توان این را دارد که مرا نجات دهد؟هیچ‌کس؛ زیرا هیچ‌کس از من مقتدرتر و توانمندتر نیست. اما من. من؛ یگانه دشمن خویشتنم.

فکر جنایت، لیانيد آندری‌یف