جمعه ی عجیب و نامرتبی بود. برخی از اتفاقاتش قابل پیش بینی و برخی دیگر به شدت در تضاد با صفت پیشین؛ سرشار از اشتباه و راحتی و سختی و نرمی و خواب آلودگی.
ری مرا از پای سریال اخیرم جدا کرد و تا میان پارچه های با نمک و رنگارنگش کشاند، می خواست یک کله قندی در دو طرف پایین تنه ی لباس بهاره ی جدیدش اضافه کند و نظر من را هم پرسید و من فقط خندیدم و گفتم از فردای جمعه ها بیزارم. چیز خوبی از آب در آمد اما. نمکش بیشتر شد. بعد هم نشستیم و کمی به مهاجرت قاچاقی فامیل دور و ببعی که می خواستند از این پس درآمد لیری داشته باشند خندیدیم، هر چند بی جان و بی صدا. این روز ها جان زیادی احساس نمی کنم، اما گویی به این هم عادت کرده ام. مغزم را خسته کرده ام، یا شاید هم برعکس. همه چیز را با هم و هیچ چیز را اصلا نمی خواهم. چیزی نمانده بود کنار تلویزیون خوابم ببرد که آلوچه ها رسیدند، تهدید های معده ام را ناشنیده گرفتم و چند تایی خوردم و خود را به تابوت اصلی ام رساندم. غافل از این که تئاتر پشیمانی و سرگردانی برایم تدارک دیده است. خواب دیدم گیتارم را فروخته ام. به قیمت ناچیز و مضخرفی، و بعد از چند روز بازگشته ام و به دنبال خریدار برای بازگرفتنش خیابان ها را زیر و رو می کنم و پیدایش نمی کنم. در هنگام غروب بود که از سالن تئاتر با حجم زیادی از بغض و غریبگی به بیرون پرت شدم. چندی بعد به واسطه ی صدای گیتار پسر همسایه، روی صندلی سنگی حیاط نشسته بودم. هر از چند گاهی گربه شان می پرید روی پسرک نوازنده و خنده ها و سوت ها به آسمان می رفت. هر آهنگی که پسر می زد و می خواند زیبا بود اما، به جز یکی شان، باقی را تا به آن زمان نشنیده بودم و فکر کردم به اینکه چقدر روز به روز فاصله ام از موسیقی فارسی، ورای لیاقتش، بیشتر و بیشتر شده است. در این میان چشمم روی سفیدی و زردیِ یاس ها در میان انبوهی از رنگ سبز نشست. پس اردیبهشت بود موعد بیداری شان.
ری مرا از پای سریال اخیرم جدا کرد و تا میان پارچه های با نمک و رنگارنگش کشاند، می خواست یک کله قندی در دو طرف پایین تنه ی لباس بهاره ی جدیدش اضافه کند و نظر من را هم پرسید و من فقط خندیدم و گفتم از فردای جمعه ها بیزارم. چیز خوبی از آب در آمد اما. نمکش بیشتر شد. بعد هم نشستیم و کمی به مهاجرت قاچاقی فامیل دور و ببعی که می خواستند از این پس درآمد لیری داشته باشند خندیدیم، هر چند بی جان و بی صدا. این روز ها جان زیادی احساس نمی کنم، اما گویی به این هم عادت کرده ام. مغزم را خسته کرده ام، یا شاید هم برعکس. همه چیز را با هم و هیچ چیز را اصلا نمی خواهم. چیزی نمانده بود کنار تلویزیون خوابم ببرد که آلوچه ها رسیدند، تهدید های معده ام را ناشنیده گرفتم و چند تایی خوردم و خود را به تابوت اصلی ام رساندم. غافل از این که تئاتر پشیمانی و سرگردانی برایم تدارک دیده است. خواب دیدم گیتارم را فروخته ام. به قیمت ناچیز و مضخرفی، و بعد از چند روز بازگشته ام و به دنبال خریدار برای بازگرفتنش خیابان ها را زیر و رو می کنم و پیدایش نمی کنم. در هنگام غروب بود که از سالن تئاتر با حجم زیادی از بغض و غریبگی به بیرون پرت شدم. چندی بعد به واسطه ی صدای گیتار پسر همسایه، روی صندلی سنگی حیاط نشسته بودم. هر از چند گاهی گربه شان می پرید روی پسرک نوازنده و خنده ها و سوت ها به آسمان می رفت. هر آهنگی که پسر می زد و می خواند زیبا بود اما، به جز یکی شان، باقی را تا به آن زمان نشنیده بودم و فکر کردم به اینکه چقدر روز به روز فاصله ام از موسیقی فارسی، ورای لیاقتش، بیشتر و بیشتر شده است. در این میان چشمم روی سفیدی و زردیِ یاس ها در میان انبوهی از رنگ سبز نشست. پس اردیبهشت بود موعد بیداری شان.
فروید درست می گفت؛ «باید» یک انبار از فکر های پیچیده در مغز وجود داشته باشد که فراتر از آگاهی انسان است اما همیشه هشیار و آماده است تا در هر زمان فرا خوانده شود و آن افکار به صحنه ی تفکر آگاه بیایند.
و فقط افکار هم در این انبار ناخودآگاه جا نگرفته اند، بلکه احساسات هم هستند.
و فقط افکار هم در این انبار ناخودآگاه جا نگرفته اند، بلکه احساسات هم هستند.
Tommy Shelby once said, "the reason I can't give up is the promise I've made to myself and to those who rely on me. I grew up watching my mother struggle every day to give me a better life, she did everything for me. So l promise mom I'll make you proud, whenever the going gets tough I think back to her sacrifices, her sleepless nights, her exhausting days, I remember her encouragement, her tired but sincere smiles. When I think of giving up, I remember everything she went through, so that I could have a chance and opportunity for her. I'll fight, I'll get up after every fall, I'll keep going, no matter what the obstacles, because I promised her that all her love and efforts would not have been in vain, I'll do everything I can to keep that promise to thank her for everything she's done for me. For you mom, I won't give up, thank you mom."
درست همان طور که استخوان ها، گوشت، روده ها و رگ های خونی در پوست انسان پنهان شده اند که موجب تحمل پذیر شدن ظاهر او می شود، آشفتگی ها و احساسات شدید روح هم در غرور پیچیده شده اند؛ غرور، پوست روح است.
نیچه
نیچه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
And the funny part's I was ashamed of myself for not remembering all of them.
رمز موفقیت مغز معدود افرادی اینه که،
تو محکوم هستی به طی کردن یک مسیر مشخصی اما، نباید فکر کنی به این که محکومی.
تو هیچ انتخاب دیگه ای پیش روت نداری برای جلو بردن خودت توی زندگی ات اما، نباید به این فکر کنی که هیچ انتخاب دیگه ای نداری.
و می دونی چرا؟ چون این حجم از بی فایده بودن اراده در بعضی از برهه های زندگی، توانایی متوقف کردنت تا ابد رو داره. تا ابد.
تو محکوم هستی به طی کردن یک مسیر مشخصی اما، نباید فکر کنی به این که محکومی.
تو هیچ انتخاب دیگه ای پیش روت نداری برای جلو بردن خودت توی زندگی ات اما، نباید به این فکر کنی که هیچ انتخاب دیگه ای نداری.
و می دونی چرا؟ چون این حجم از بی فایده بودن اراده در بعضی از برهه های زندگی، توانایی متوقف کردنت تا ابد رو داره. تا ابد.
دریافت هر چیز عمیق؛ این ویژگی موجب از دست رفتن آسایش است. موجب می شود انسان در تمام مدت به چشم هایش فشار بیاورد و در نهایت بیشتر از آنچه آرزو می کرده را در می یابد.
نیچه
نیچه
Lunacy
Soen
Can they heal me?
Can they help me be myself once again?
Can they?
Am I dreaming? Am I feeling love or is this just consolation?
I'm begging the devil
To feed me venom.
@DevilishOut
نیچه ادامه داد: "شما کتاب های مرا دیده اید. متوجه هستید که موفقیت نوشته های من به خاطر باهوش یا دانشمند بودن من نیست. نه، بلکه به خاطر جرأت و ارادهٔ جدا کردن خودم از فضای راحت گله و رو به رو شدن با تمایلات قوی و شیطانی است. جستجو و دانش با ناباوری آغاز می شود. با این حال، ناباوری به طور ذاتی با استرس همراه است! فقط انسان های قوی می توانند آن را تحمل کنند. می دانید پرسش واقعی برای یک دانشمند چیست؟" مکث نکرد تا پاسخی دریافت کند. "پرسش واقعی این است: من تحمل چه مقدار حقیقت را دارم؟ این هم کار آن دسته از بیماران شما که بخواهند استرس را در خود از بین ببرند و یک زندگی آرام داشته باشند نیست."
وقتی نیچه گریست، اروین دی یالوم
وقتی نیچه گریست، اروین دی یالوم
"چشیدن طعم مرگ در دهان خودم به من یک دیدگاه و جسارت داد. این جسارت برای این که «خودم باشم.» از همه چیز مهم تره. آیا من یک پروفسور هستم؟ یک زبان شناس؟ یک فیلسوف؟ کی اهمیت می ده؟"
نیچه
نیچه
به اجرای نمایش بچسبید، روزنامه را چنان بخوانید که گویی قله ی رمانی تراژیک یا کمیک است و اگر ضروری بود سی صفحه را صرف نوشتن چگونگی خواب رفتن خود کنید. و چنانچه وقت نبود، دست کم از نحوه ی برداشت افرادی خودداری کنید که پروست آن را «رضایت فردی مردان مشغله دار-حال هر چقدر مشغله ی احمقانه ای باشد-در وقت نداشتن برای انجام کاری که انجام می دهند.» تعریف کرد.
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
واقعیت این است که مجبور نیستی همه ی سر نخ ها را از زخم ها و تجربه های شخصی ات بکشی بیرون. سر نخ ها شامل ادراکِ احساسات، افکار، تجربیات و مکان هایی ست که -ممکن است مسهل ادامه دادنت باشند- حتی متعلق به تو نیستند، اما تو توانایی تجربه کردنشان به واسطه ی کتب، ارتباطات، فیلم ها و هر نوع منبع دیگری در اطرافت را داری. حتی اگر هیچ وقت به کارت نیایند و سود خالصی از آن ها چکه نکند، حتی اگر نتوانی تمامشان را تا به ابد به یاد آوری، اما در اغلب مواقع دید ضروری و ارزشمندی را از تو به خودت خواهند داد.