دلم می خواد کتاب های فلسفه و سیاستم از سر و روی اتاقم بریزه، بینشون قهوه مو بخورم و به جای اینکه حواسم رو به موزیک کلاسیک بدم، گرمای آفتاب تابیده شده از ثانیه های آخر خورشید رو روی پوست گردنم حس کنم. آروم از بین کاغذ ها و کتاب ها رد بشم و یکی از همون جلد های نیمه تموم چین دوم رو بذارم توی جیبم و دوچرخه ام رو سوار شم و تا شب برم یه جای روتین کسل کننده ی جسمی و شب که برگشتم از ذوق ترجمه ی نیمه کاره ی زیر دستم تا نیمه شب مشغول باشم و بعدش نفهمم کی بارقه های طلوع بیدارم می کنند.