من مثل حضرت آدم در میان خلنگزارها، در خودم جمع میشوم، کتابی را برمیدارم و چشمهایم با هراس به درون دنیایی سوای جهان اطراف خودم باز میشود، چون که وقتی شروع به خواندن میکنم به عالم دیگری فرو میروم، در متن غرقه میشوم. خودم هم حیرت میکنم و باید گناهکارانه اعتراف کنم که واقعا در عالم رویا بوده ام، در دنیایی زیباتر، در قلب حقیقت!
هرروز، روزی ده بار، از اینکه از خودم چنین به دور افتاده بودم، غرق اعجاب میشوم. بعد، از خود رانده و با خود بیگانه، از کار برمیگردم. در خیابانها، خاموش و غرق تفکر، راهی میشوم. در ابری از کتابها، از کنار ترامواها و اتومبیلها و عابران میگذرم، کتابهایی را که امروز پیدا کرده ام، با خود در کیف دستی ام میگذارم و به خانه میبرم. ناخودآگاه، بی آنکه به عابری یا تیرچراغ برقی تنه بزنم، با بوی عفونت آبجو و بوی چرکیِ تنم، لبخند بر لب، در گذرم. چون که کیف دستی ام، پر از کتابهایی است که انتظار دارم همان شب، بر من درباره ی خودم، رازهایی را بگشایند که نمیدانم!
تنهایی پر هیاهو| بهومیل هرابال
هرروز، روزی ده بار، از اینکه از خودم چنین به دور افتاده بودم، غرق اعجاب میشوم. بعد، از خود رانده و با خود بیگانه، از کار برمیگردم. در خیابانها، خاموش و غرق تفکر، راهی میشوم. در ابری از کتابها، از کنار ترامواها و اتومبیلها و عابران میگذرم، کتابهایی را که امروز پیدا کرده ام، با خود در کیف دستی ام میگذارم و به خانه میبرم. ناخودآگاه، بی آنکه به عابری یا تیرچراغ برقی تنه بزنم، با بوی عفونت آبجو و بوی چرکیِ تنم، لبخند بر لب، در گذرم. چون که کیف دستی ام، پر از کتابهایی است که انتظار دارم همان شب، بر من درباره ی خودم، رازهایی را بگشایند که نمیدانم!
تنهایی پر هیاهو| بهومیل هرابال
it's OK to not be OK with the thing that is given u without even u have been wanted that.
it's OK that u not be a thankful for something.
it's OK that u not be a thankful for something.
حس میکنم تو خالیام. مدام به این مسئله فکر میکنم؛ به خلاء درونم. به خودم میگویم اگر میتوانستم به اعماق بدنم نفوذ کنم، قلب و سرم را بشکافم و داخلش را ببینم، احتمالا چیزی نمیدیدم. هیچچیز جز باد، بیابان و زمین یخزدهای که در آن هیچ جنبوجوشی نیست.
گذر از زمستان | اولیویه آدام
گذر از زمستان | اولیویه آدام
همیشه دلم می خواست پاسخم به سوال "شده تا حالا دلت کاری رو نخواد و انجامش بدی؟" منفی باشه. اما نیست. من نود و هشت درصد کار هایی که انجام می دم رو به زور مغز و اعصاب نیمه از کار افتادم انجام می دم. اون غذایی رو که دلم نمی خواد می خورم، اون قدمی رو که دلم نمی خواد بر می دارم، اون حرفی رو که دلم نمی خواد می شنوم، به اون شیوه ای که دلم نمی خواد زندگی می کنم، اون حرفی رو که دلم می خواد نمی زنم و مغزم حاضره انقدر برای هر کدوم از این ها دلایل منطقی بیاره و دل و خواسته هامو بشوره بذاره توی گنجه و کلیدش رو قورت بده تا بگم؛ باشه رئیس، باشه.