ExDa – Telegram
ExDa
1.01K subscribers
300 photos
29 videos
5 files
61 links
اگر فکر می‌کنی درست دیدی، یبار دیگه با دقت بیش‌تری ببین.
جهت معاشرت ناسالم:
@notwys
Download Telegram
دروغ می‌خوای؟ باشه یه مشت جمع می‌کنم میارم برات.
تصمیم دارم به اندازه تمام روز هایی که فکر می‌کردم کار درست اونیه که من انجام دادم، کاری رو بکنم که شما فکر می‌کردید درسته.
سلام، جای خالی دست هات رو لیوان چایی پر کرده. خداروشکر بد هم نیست. گرمه، دوست داشتنیه ولی خب یه جای کار می‌لنگه.
این عذاب وجدان هم چیز جالبیه ها. تمام دنیا هم بگن تقصیر تو نیست، حتا با منطق هم برسی بهش که بهت ربطی نداشته این دلِ احمقت بازم گرفته باقی می‌مونه.
پیر شم، با پولای جمع کرده‌م برم یه گوشه خارج از شهر و شلوغیاش یه مزرعه بگیرم خشخاش بکارم.
«زیبا ترین نامِ جهان نامیست که از عطر دهان تو بو شود»
قلبم داره تند می‌زنه. انگار با زبون بی زبونی داره می‌گه ولم کن بذار راه خودمو برم. مگه هرکی مستقل نیست؟ حالا بیا بهش اثبات کن من و تو یکی هستیم. نمی‌شه تو جایی بری بدون من. زبون نفهمه. هرچند این قلبِ بنده خداالان داره ته دلش می‌گه «چی می‌گه این کسخل؟ من که نمی‌تونم صحبت کنم اصلا».
پشه ها سپوختن منو.
ولی گاهی اوقات اعتراف به یه اشتباه، لو دادن یه دروغ برای اینه که به دروغ بزرگتر رو قایم کنی.
همه هم علاقه شدید به باهوشی دارن و آدمای خنگ و نفهم عصبیشون می‌کنه.‌
نتیجه گیری؟ هیچی دیگه، تمام این آدمای نفهم همشون منم. هی هربار لباس عوض می‌کنم.
البته پیش میاد یه قاشق گوه دستشون باشه و به بقیه بگن گوه نخور. تهش به بقیه می‌گه boring girls. این تیکه رو فاکتور بگیریم حرف خوبیه.
قدیم تر ها یه جوکی بود به این صورت که به طرف می‌گن ساعت چنده؟ می‌گه تقریبا سه و ربع. می‌گن خب دقیقا چنده؟ می‌گه هشت و چهل و پنج دقیقه.
حالم بد می‌شه وقتی می‌بینم تظاهر های یه مشت آدم حروم زاده رو باور می‌کنید و فکر می‌کنید نایس و خوبن.
ناراحتی های بقیه از‌خودم رو یه کاریش می‌کنم. نهایتا می‌گم فدای سرم.‌

ناراحتی خودم از خودم رو چیکار‌ کنم؟ بگم فدای سرت، حالیش نیست‌ و ناراحته؟
نمی‌تونی بچرخی و هرکاری دوست داشته باشی بکنی و توقع داشته باشی با یک کلمه تمام نفرتی که ایجاد کردی رو‌از بین ببری. آره شاید برای همین چند کلمه هم مجبور شدی پا بذاری روی غرورت‌ ولی خب کافی نیست.
من آدم صبر کردن نیستم. یعنی تمام توانم رو گذاشتم تا بتونم ولی خب متاسفانه کم‌توانم.
نمی‌دونم چرا این شکلیه. آخر شب ها از یک جایی به بعد تمام حرف ها و آدم ها برام خالی و پوچ می‌شن. انگار که دستمو گرفتن از زمین بردن بیرون، زمین نابود شده و من چند ده قرنه که نیستم، دیگه همه چیز یادم رفتم. بیگانه می‌شم.
همین.
پشه هامون از چین و ژاپن وارد می‌شن فکر کنم. واقعا تعهد کاری دارن.
وقتِ چند وقتی نبودنه.