اگر تو کف کسی هستید خب باشید، مبارکتونه. برای جلب توجهش نرید خاطره های تخمی تخیلی و فیک تعریف کنید. یعنی خواستید بکنید هم بکنید، ولی پای کس دیگه رو نکشید وسط خاطراتتون.
سلام،میگن همیشه ساختن سخت تر از خراب کردنه. مثل اعتماد، مثل خونه، مثل هرچیزی. گذشته رو یادت نره. شاید عوض شده باشی، ولی ممکنه بازم تغییر کنه.
الان وقت رها کردنه. بی دلیل. نه که بی دلیل، دلیل که هست. اصلا شما دلیل نداشته باشی ولی توخیابون که راه میری حواست رو جمع کنی ممکنه از جوب همیه دلیل پیدا کنی بزنی زیر بغلت ببری خونه یه دست به سر رو روش بکشی و یک دلیل تمیز وتازه داشته باشی.
ولی رها کردن خوبه، خوب که نه. اما میدونم بد نیست. مثل همون چاقومیمونه که شما میتونی باهاش هم میوه پوست بکنی و هم بکنیش تو کونت. خب دیگه کاربرد هاش زیاده.
آها داشت یادم میرفت. تنها نبودن هم خوبه ولی خب به چه قیمتی؟
ولی رها کردن خوبه، خوب که نه. اما میدونم بد نیست. مثل همون چاقومیمونه که شما میتونی باهاش هم میوه پوست بکنی و هم بکنیش تو کونت. خب دیگه کاربرد هاش زیاده.
آها داشت یادم میرفت. تنها نبودن هم خوبه ولی خب به چه قیمتی؟
یکی دو تا سنگ هست که جلوی پام نیستن.
نمیدونم کم کاری از بقیست که ننداختنش جلوم، یا از خودم که نرفتم سمتشون ولی خب کم کاری شده.
نمیدونم کم کاری از بقیست که ننداختنش جلوم، یا از خودم که نرفتم سمتشون ولی خب کم کاری شده.
والا زندگی دیدگاهش راجبمون حس میکنم شبیه دیدگاه فروشنده لباس ها به لباسه که میگن جا باز میکنه.
ایشالا که توی این تاریکی های شب یه نوری دارید اون بغلتون یا گوشه دلتون که باهاش راه رو ببینید.
مشکل اینه که زیادی روی درصد های پایین موفقیت حساب باز میکنم. مثلا شما فکر کنم کلا ۴ درصد شانس موفقیت داشته باشم. میرم به امید اون ۴ درصد.
میپرم به این امید که وقتی افتادم زیر پام سنگ نباشه و زنده بمونم.
میپرم به این امید که وقتی افتادم زیر پام سنگ نباشه و زنده بمونم.
کاری که با فرصت هام میکنم گاها مثل آتیش زدن یک برگه کاغذ میمونه و متاسفانه برگشت پذیر نیست. ایشالا علم پیشرفت میکنه میشه یه کاغذی که سوزوندی رو برگردونی به حالت اولش. اون موقع منم شاید فرصت های از دست رفتم رو تونستم برگردونم. برا همینه که خاکستر هاش رو دور نمیریزم و یه گوشه ذهنم نگهداشتم. اگر میشد برگردوند و من خاکستری نداشتم که مثل روز اولش بشه چی؟
Forwarded from فاوانیا
ملموسترین احساسش در مواجهه با هر مشکلی، تنهایی بود. او که با ادبیات جنگیدن آشنا نبود، مدام تصور میکرد در جهانی خالی از سکنه قرار دارد که بهتنهایی، بار سختی دنیا را بهدوش میکشد. و با خودش فکر میکرد: «مگر میشود بقیه هم با همینها درگیر باشند و طوری به زندگیشان ادامه دهند انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتادهاست؟!»
Forwarded from Vannie
زخمهایی و که نیاز به بخیه دارن بوس میکنه، میگه خوب شد!
نه عزیزم نخ و سوزن بیار، مرد دوختن باش.
نه عزیزم نخ و سوزن بیار، مرد دوختن باش.
صورت مسئله رو حذف کردیم ولی خب از سایر اندام هاش قافل شدیم و اتفاقا برای انجام دادنمون به همون اندام ها نیاز داشت فقط.