سرین رو اول پلیس امنیت اخلاق کرج دستگیر کرده بود. توی بازداشتگاه همش داشت سرین به رضا پهلوی فحش میداد.
میگفت من اومدم ایرانو آزاد کنم ولی اون همونجا مونده، من شاهزاده حقیقی ایرانم. تو بازداشتگاه خیلی بقیه اذیتش میکردن. سرین رو انداختن یه بخش دیگه که کسی نباشه.
کلاً سرگرمی مسئول بازداشتگاه این شده بود: هر روز صبح میاومد، از سرین یه دور بازجویی میکرد، میخندید.
نیروی انتظامی، غذاش فوقالعاده کیریه. به این بیچاره هر چی غذای گوشتی میاومد، کنسرو مونده لوبیای هفته پیش میدادن. یه ماه اسهال بود. سلولش بوی عن میداد.
سرین رو برای پر کردن کاردکس که بردن، برگشتن، داشت گریه میکرد که اینا بهم تجاوز کردن و اینا. برای گشتنش دست کرده بودن توی کون سرین.
بعد یهسری، این دوست ما ازش پرسید: «تو چرا انقدر پوستت شفافه؟» برگشت گفت: «بهخاطر کردن پسرای جوونه که اینجوریه.» =)))))
وکیلشم یه کاری کرد که سرین اختلال دو قطبی بخوره توی پروندش، اعدام نشه، بره زندان. ۹ سال زندان گرفت. رفت پیش یه سرداری، توبه و اینا پر کرد که اعدام نگیره.
سرینم آدم تحصیلکردهایه. توی آمریکا دوتا دکترا گرفته اما واقعاً اختلال روانی داشت. این دوست ما چون پزشکی خونده بود، گذاشتنش مسئول مراقبتش؛ داروهاشو میداد که بخوابه.
یه دکتراش اگه درست یادم باشه، در ارتباط با تغذیهست. واقعاً به خودش میرسید. دوستم میگفت از نزدیک شبیه آدمای ۳۰ سالهست. وقتی گفت ۵۰ سالشه، باورش نمیشد.
خیلی به تغذیش میرسید، هر چیزی رو نمیخورد. اونا هم تا حد امکان باهاش همراهی کردن. ولی در کل، تو بازداشتگاه عمومی و زندان عمومی خیلی اذیت شد.
بیچاره میگفت من گوشت نمیخورم، من وجترینم. گروهبان بلد نبود انگلیسی و میگفت: «وجترین یعنی کونی؟»
من و سرینم پاره شده بودیم از خنده.
بعد گروهبانه برای اینکه کم نیاره گفت: «کونیا گوشت نمیخورن دیگه.»
میگفت من اومدم ایرانو آزاد کنم ولی اون همونجا مونده، من شاهزاده حقیقی ایرانم. تو بازداشتگاه خیلی بقیه اذیتش میکردن. سرین رو انداختن یه بخش دیگه که کسی نباشه.
کلاً سرگرمی مسئول بازداشتگاه این شده بود: هر روز صبح میاومد، از سرین یه دور بازجویی میکرد، میخندید.
نیروی انتظامی، غذاش فوقالعاده کیریه. به این بیچاره هر چی غذای گوشتی میاومد، کنسرو مونده لوبیای هفته پیش میدادن. یه ماه اسهال بود. سلولش بوی عن میداد.
سرین رو برای پر کردن کاردکس که بردن، برگشتن، داشت گریه میکرد که اینا بهم تجاوز کردن و اینا. برای گشتنش دست کرده بودن توی کون سرین.
بعد یهسری، این دوست ما ازش پرسید: «تو چرا انقدر پوستت شفافه؟» برگشت گفت: «بهخاطر کردن پسرای جوونه که اینجوریه.» =)))))
وکیلشم یه کاری کرد که سرین اختلال دو قطبی بخوره توی پروندش، اعدام نشه، بره زندان. ۹ سال زندان گرفت. رفت پیش یه سرداری، توبه و اینا پر کرد که اعدام نگیره.
سرینم آدم تحصیلکردهایه. توی آمریکا دوتا دکترا گرفته اما واقعاً اختلال روانی داشت. این دوست ما چون پزشکی خونده بود، گذاشتنش مسئول مراقبتش؛ داروهاشو میداد که بخوابه.
یه دکتراش اگه درست یادم باشه، در ارتباط با تغذیهست. واقعاً به خودش میرسید. دوستم میگفت از نزدیک شبیه آدمای ۳۰ سالهست. وقتی گفت ۵۰ سالشه، باورش نمیشد.
خیلی به تغذیش میرسید، هر چیزی رو نمیخورد. اونا هم تا حد امکان باهاش همراهی کردن. ولی در کل، تو بازداشتگاه عمومی و زندان عمومی خیلی اذیت شد.
بیچاره میگفت من گوشت نمیخورم، من وجترینم. گروهبان بلد نبود انگلیسی و میگفت: «وجترین یعنی کونی؟»
من و سرینم پاره شده بودیم از خنده.
بعد گروهبانه برای اینکه کم نیاره گفت: «کونیا گوشت نمیخورن دیگه.»