Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
آیا علم میتواند عشق را توضیح دهد؟
توضیح علمی برای عشق، یک توضیح چندلایه است که از زیستشناسی تکاملی، عصبشناسی و روانشناسی تشکیل شده است. این دیدگاه، عشق را نه یک راز متافیزیکی، بلکه یک مکانیسم بیولوژیکی پیچیده برای بقا و تولید مثل میداند.
۱. توضیح تکاملی: عشق به مثابه یک استراتژی بقا
این حس شدید (که با شهوت جنسی متفاوت است) برای ایجاد یک پیوند زوجی قوی (Pair-Bonding) تکامل یافته است. چرا؟ چون نوزاد انسان برای مدت بسیار طولانی ناتوان و نیازمند مراقبت است. وجود دو والد متعهد (یک زوج عاشق)، شانس بقای فرزند و در نتیجه بقای ژنها را به شدت افزایش میدهد. عشق، "چسب" بیولوژیکی است که والدین را کنار هم نگه میدارد.
۲. توضیح عصبشیمیایی: عشق به مثابه یک "کوکتل" هورمونی
شهوت عمدتاً توسط تستوسترون و استروژن هدایت میشود. جذابیت با افزایش شدید دوپامین (مرتبط با پاداش و انگیزه)، نوراپینفرین (ایجاد هیجان و انرژی) و کاهش سروتونین (که میتواند منجر به افکار وسواسگونه درباره معشوق شود) مشخص میشود. مغز یک فرد عاشق، شبیه مغز یک فرد معتاد به کوکائین است.
نتیجهگیری علمگرا: "عشق، یک استراتژی تکاملی برای بقای ژنهاست که از طریق یک سری مکانیزمهای عصبشیمیایی دقیق در مغز پیادهسازی میشود. ما 'برنامهریزی' شدهایم تا عاشق شویم."
چرا این توضیح، همه چیز را ناگفته باقی میگذارد
یک منتقد به این توضیحات گوش میدهد و میگوید: "اینها فوقالعاده جالب هستند. شما مکانیزمهای زیربنایی را به خوبی توصیف کردهاید. اما شما عشق را توضیح ندادهاید؛ شما فقط شرایط بیولوژیکی لازم برای آن را توضیح دادهاید."
۱. خطای تقلیلگرایی
اشتباه گرفتن مکانیزم با معنا :
علم به ما میگوید که احساس عشق با افزایش سطح اکسیتوسین همبستگی دارد.
علمگرایی این جهش غیرمنطقی را انجام میدهد و میگوید عشق چیزی نیست جز افزایش سطح اکسیتوسین.
این مثل این است که بگوییم: "یک شاهکار ادبی مثل 'جنگ و صلح' چیزی نیست جز مجموعهای از لکههای جوهر روی کاغذ." بله، کتاب از جوهر و کاغذ ساخته شده، اما این توضیح، معنا و ادبی بودن آن را به طور کامل نادیده میگیرد.
عشق نیز یک پدیده انسانی و معنادار است که در یک بستر فرهنگی و زبانی رخ میدهد. توضیح شیمیایی آن، مانند تحلیل ترکیبات جوهر یک رمان است؛ به لحاظ فنی درست است، اما نکته اصلی را به طور کامل از دست میدهد.
۲. نادیده گرفتن "بازی زبانی" عشق
عشق فقط یک احساس درونی نیست. عشق یک بازی زبانی پیچیده با قوانین، حرکات و مفاهیم خاص خود است. مفاهیمی مانند:
وفاداری و خیانت: اینها مفاهیمی هنجاری (Normative) هستند. یک توضیح تکاملی ممکن است بگوید خیانت یک استراتژی برای پخش کردن ژنهاست، اما نمیتواند توضیح دهد که چرا خیانت از نظر اخلاقی "غلط" تلقی میشود.
تعهد و فداکاری: چرا ما برای معشوق خود فداکاری میکنیم، حتی زمانی که به ضرر مستقیم بقای فردی ماست؟ (مثلاً پریدن جلوی گلوله). توضیح تکاملی "بقای ژن" در اینجا بسیار دور از ذهن و ناکافی به نظر میرسد و نمیتواند تجربه زیسته و معنای آن عمل را تبیین کند.
عشقهای "بیفایده" از نظر تکاملی: عشق به هنر، عشق به حقیقت، عشق به عدالت، عشق افلاطونی، عشق در روابط همجنسگرایانه، یا عشق یک زوج سالخورده که دیگر قادر به تولید مثل نیستند. توضیح تکاملی در اینجا به شدت لنگ میزند یا مجبور به ارائهی داستانهای "سرهمی" (Just-so stories) و پیچیده میشود.
- ادامه مطلب
👤:روزبه شریف زاده
-
«Channel of science is for all»
توضیح علمی برای عشق، یک توضیح چندلایه است که از زیستشناسی تکاملی، عصبشناسی و روانشناسی تشکیل شده است. این دیدگاه، عشق را نه یک راز متافیزیکی، بلکه یک مکانیسم بیولوژیکی پیچیده برای بقا و تولید مثل میداند.
۱. توضیح تکاملی: عشق به مثابه یک استراتژی بقا
این حس شدید (که با شهوت جنسی متفاوت است) برای ایجاد یک پیوند زوجی قوی (Pair-Bonding) تکامل یافته است. چرا؟ چون نوزاد انسان برای مدت بسیار طولانی ناتوان و نیازمند مراقبت است. وجود دو والد متعهد (یک زوج عاشق)، شانس بقای فرزند و در نتیجه بقای ژنها را به شدت افزایش میدهد. عشق، "چسب" بیولوژیکی است که والدین را کنار هم نگه میدارد.
۲. توضیح عصبشیمیایی: عشق به مثابه یک "کوکتل" هورمونی
علم به ما میگوید که این "احساسات" عاشقانه، در واقع محصول واکنشهای شیمیایی در مغز هستند.
شهوت عمدتاً توسط تستوسترون و استروژن هدایت میشود. جذابیت با افزایش شدید دوپامین (مرتبط با پاداش و انگیزه)، نوراپینفرین (ایجاد هیجان و انرژی) و کاهش سروتونین (که میتواند منجر به افکار وسواسگونه درباره معشوق شود) مشخص میشود. مغز یک فرد عاشق، شبیه مغز یک فرد معتاد به کوکائین است.
نتیجهگیری علمگرا: "عشق، یک استراتژی تکاملی برای بقای ژنهاست که از طریق یک سری مکانیزمهای عصبشیمیایی دقیق در مغز پیادهسازی میشود. ما 'برنامهریزی' شدهایم تا عاشق شویم."
چرا این توضیح، همه چیز را ناگفته باقی میگذارد
یک منتقد به این توضیحات گوش میدهد و میگوید: "اینها فوقالعاده جالب هستند. شما مکانیزمهای زیربنایی را به خوبی توصیف کردهاید. اما شما عشق را توضیح ندادهاید؛ شما فقط شرایط بیولوژیکی لازم برای آن را توضیح دادهاید."
این نقد در چند سطح عمل میکند:
۱. خطای تقلیلگرایی
اشتباه گرفتن مکانیزم با معنا :
علم به ما میگوید که احساس عشق با افزایش سطح اکسیتوسین همبستگی دارد.
علمگرایی این جهش غیرمنطقی را انجام میدهد و میگوید عشق چیزی نیست جز افزایش سطح اکسیتوسین.
این مثل این است که بگوییم: "یک شاهکار ادبی مثل 'جنگ و صلح' چیزی نیست جز مجموعهای از لکههای جوهر روی کاغذ." بله، کتاب از جوهر و کاغذ ساخته شده، اما این توضیح، معنا و ادبی بودن آن را به طور کامل نادیده میگیرد.
عشق نیز یک پدیده انسانی و معنادار است که در یک بستر فرهنگی و زبانی رخ میدهد. توضیح شیمیایی آن، مانند تحلیل ترکیبات جوهر یک رمان است؛ به لحاظ فنی درست است، اما نکته اصلی را به طور کامل از دست میدهد.
۲. نادیده گرفتن "بازی زبانی" عشق
عشق فقط یک احساس درونی نیست. عشق یک بازی زبانی پیچیده با قوانین، حرکات و مفاهیم خاص خود است. مفاهیمی مانند:
وفاداری و خیانت: اینها مفاهیمی هنجاری (Normative) هستند. یک توضیح تکاملی ممکن است بگوید خیانت یک استراتژی برای پخش کردن ژنهاست، اما نمیتواند توضیح دهد که چرا خیانت از نظر اخلاقی "غلط" تلقی میشود.
تعهد و فداکاری: چرا ما برای معشوق خود فداکاری میکنیم، حتی زمانی که به ضرر مستقیم بقای فردی ماست؟ (مثلاً پریدن جلوی گلوله). توضیح تکاملی "بقای ژن" در اینجا بسیار دور از ذهن و ناکافی به نظر میرسد و نمیتواند تجربه زیسته و معنای آن عمل را تبیین کند.
عشقهای "بیفایده" از نظر تکاملی: عشق به هنر، عشق به حقیقت، عشق به عدالت، عشق افلاطونی، عشق در روابط همجنسگرایانه، یا عشق یک زوج سالخورده که دیگر قادر به تولید مثل نیستند. توضیح تکاملی در اینجا به شدت لنگ میزند یا مجبور به ارائهی داستانهای "سرهمی" (Just-so stories) و پیچیده میشود.
- ادامه مطلب
👤:روزبه شریف زاده
-
«Channel of science is for all»
Telegraph
آیا علم میتواند عشق را توضیح دهد؟
توضیح علمی برای عشق، یک توضیح چندلایه است که از زیستشناسی تکاملی، عصبشناسی و روانشناسی تشکیل شده است. این دیدگاه، عشق را نه یک راز متافیزیکی، بلکه یک مکانیسم بیولوژیکی پیچیده برای بقا و تولید مثل میداند. ۱. توضیح تکاملی: عشق به مثابه یک استراتژی بقا این…
👍3❤2
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
⏱️- مرز نامرئی سرنوشت: چگونه محیط، مسیر زندگی را تا بلوغ رقم میزند؟!
پژوهشهای گسترده در سالهای اخیر نشان دادهاند که مسیر زندگی انسان، بسیار زودتر از آنچه گمان میرود شکل میگیرد. بر اساس مطالعات راج چتی و همکارانش، کودکانی که پیش از سیزدهسالگی از محلههای کمدرآمد به مناطق دارای اعتماد اجتماعی بالا، امنیت بیشتر و مدارس باکیفیتتر نقل مکان کردهاند، در بزرگسالی از سطح تحصیلات بالاتر و احتمال فقر پایینتری برخوردار بودهاند.
در مقابل، کودکانی که پس از این سن جابهجا شدهاند، تنها تغییرات ناچیزی در وضعیت آیندهی خود نشان دادهاند.
این یافتهها معنایی عمیق دارند؛ ثروت، جایگاه اجتماعی و موفقیت آینده، تنها حاصل «تلاش فردی» نیستند؛ بلکه نتیجهی مستقیم ساختارهای محیطیاند که از دوران کودکی، مغز را شکل میدهند و افقهای ممکن را در ذهن کودک ترسیم میکنند.
در واقع، کودک درون همان محیط میآموزد که چه چیزهایی ممکن است، چه چیزهایی نه، و تا کجا میتواند پیش برود. از این رو، تغییر در محیط رشد کودک، بهویژه پیش از بلوغ، یکی از مؤثرترین راههای شکستن چرخهی فقر و نابرابری است.
Source:
Chetty et al., The Opportunity Atlas (NBER, 2018)
Chetty & Hendren, Quarterly Journal of Economics (2015)
Chetty et al., American Economic Review (2016)
Noble et al., Developmental Science (2012)
Blair & Raver, Child Development Perspectives (2012)
-
«Channel of science is for all»
پژوهشهای گسترده در سالهای اخیر نشان دادهاند که مسیر زندگی انسان، بسیار زودتر از آنچه گمان میرود شکل میگیرد. بر اساس مطالعات راج چتی و همکارانش، کودکانی که پیش از سیزدهسالگی از محلههای کمدرآمد به مناطق دارای اعتماد اجتماعی بالا، امنیت بیشتر و مدارس باکیفیتتر نقل مکان کردهاند، در بزرگسالی از سطح تحصیلات بالاتر و احتمال فقر پایینتری برخوردار بودهاند.
در مقابل، کودکانی که پس از این سن جابهجا شدهاند، تنها تغییرات ناچیزی در وضعیت آیندهی خود نشان دادهاند.
به بیان دیگر، تأثیر محیط بر مسیر زندگی تا حدود دوران بلوغ شکل میگیرد و پس از آن، نسبتاً پایدار میماند.
این یافتهها معنایی عمیق دارند؛ ثروت، جایگاه اجتماعی و موفقیت آینده، تنها حاصل «تلاش فردی» نیستند؛ بلکه نتیجهی مستقیم ساختارهای محیطیاند که از دوران کودکی، مغز را شکل میدهند و افقهای ممکن را در ذهن کودک ترسیم میکنند.
در واقع، کودک درون همان محیط میآموزد که چه چیزهایی ممکن است، چه چیزهایی نه، و تا کجا میتواند پیش برود. از این رو، تغییر در محیط رشد کودک، بهویژه پیش از بلوغ، یکی از مؤثرترین راههای شکستن چرخهی فقر و نابرابری است.
Source:
Chetty et al., The Opportunity Atlas (NBER, 2018)
Chetty & Hendren, Quarterly Journal of Economics (2015)
Chetty et al., American Economic Review (2016)
Noble et al., Developmental Science (2012)
Blair & Raver, Child Development Perspectives (2012)
-
«Channel of science is for all»
❤1
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
🧠 - آرزو اندیشی؛ نرمیِ خوشایندِ دروغ!
انسانها گاهی با وجود دسترسی به حجم زیادی از داده و شواهد، اطلاعات نامطلوب را نادیده میگیرند, پدیدهای که در روانشناسی «wishful thinking» یا «خواستهانگاری» نامیده میشود. توضیحِ عصبیِ این پدیده چندعاملی است:
1- هیپوکامپ به یکپارچهسازی رویدادها و ساختن روایتهای حافظه کمک میکند، اما پیوندِ خاطرات قدیمی با اطلاعات جدید تحتِ تأثیر تعاملِ هیپوکامپ با قشر پیشپیشانی و مدارهای پاداش شکل میگیرد. بنابراین حافظه بهخودیخود «داستانساز» است، اما این داستانسازی به انگیزهها و ارزیابیهای قشری وابسته است.
2- مدارهای پاداش (دوپامین/نواکومبنس) میتوانند قضاوتها را به نفعِ خواستهها جابهجا کنند؛ مطالعاتی مانند گزارشِ ماکس پلانک (۲۰۱۸) نشان میدهند که مدارهای پاداش با مدارهای هموستاتیک مرتبطاند و تغییر در تنظیمات متابولیک ممکن است رفتار پاداشی را تغییر دهد اما این نتایج نیاز به تکرار و بررسیِ عمقیتر دارند.
3- باورهای دینی یا کنسپیرسی معمولاً با فعالسازی مناطقی از شبکهٔ پاداش، خودنمایی و هیجانی همراهاند؛ اما این بهمعنای «مقاومت ذاتی به علم» نیست, عوامل فرهنگی، آموزشی و اجتماع نقش بزرگی ایفا میکنند.
نتیجتاً، دادهها و منابع همچنان اهمیت دارند، اما پردازش انسانیِ این دادهها تحتِ تأثیر سوگیریها، انگیزهها و ساختارهای عصبی-اجتماعی قرار میگیرد. برای درک کاملِ «آرزواندیشی» باید هم از دیدگاهِ نوروساینس (چه مدارهایی درگیرند) و هم از دیدگاهِ روانشناسی اجتماعی (چرا گروهها و افراد دادهها را رد میکنند) استفاده کرد.
Sharot, T. (2011). The Optimism Bias. Pantheon Books.
• Kuzmanovic, B. et al. (2016). Social Cognitive and Affective Neuroscience.
• Kapogiannis, D. et al. (2009). PNAS – Cognitive and Neural Foundations of Religious Belief.
• McKay, R. & Dennett, D. (2009). Behavioral and Brain Sciences – The Evolution of Misbelief.
• Pessoa, L. (2017). The Cognitive-Emotional Brain. MIT Press.
• Friston, K. (2010). Nature Reviews Neuroscience – The Free-Energy Principle.
-
«Channel of science is for all»
انسانها گاهی با وجود دسترسی به حجم زیادی از داده و شواهد، اطلاعات نامطلوب را نادیده میگیرند, پدیدهای که در روانشناسی «wishful thinking» یا «خواستهانگاری» نامیده میشود. توضیحِ عصبیِ این پدیده چندعاملی است:
1- هیپوکامپ به یکپارچهسازی رویدادها و ساختن روایتهای حافظه کمک میکند، اما پیوندِ خاطرات قدیمی با اطلاعات جدید تحتِ تأثیر تعاملِ هیپوکامپ با قشر پیشپیشانی و مدارهای پاداش شکل میگیرد. بنابراین حافظه بهخودیخود «داستانساز» است، اما این داستانسازی به انگیزهها و ارزیابیهای قشری وابسته است.
2- مدارهای پاداش (دوپامین/نواکومبنس) میتوانند قضاوتها را به نفعِ خواستهها جابهجا کنند؛ مطالعاتی مانند گزارشِ ماکس پلانک (۲۰۱۸) نشان میدهند که مدارهای پاداش با مدارهای هموستاتیک مرتبطاند و تغییر در تنظیمات متابولیک ممکن است رفتار پاداشی را تغییر دهد اما این نتایج نیاز به تکرار و بررسیِ عمقیتر دارند.
3- باورهای دینی یا کنسپیرسی معمولاً با فعالسازی مناطقی از شبکهٔ پاداش، خودنمایی و هیجانی همراهاند؛ اما این بهمعنای «مقاومت ذاتی به علم» نیست, عوامل فرهنگی، آموزشی و اجتماع نقش بزرگی ایفا میکنند.
نتیجتاً، دادهها و منابع همچنان اهمیت دارند، اما پردازش انسانیِ این دادهها تحتِ تأثیر سوگیریها، انگیزهها و ساختارهای عصبی-اجتماعی قرار میگیرد. برای درک کاملِ «آرزواندیشی» باید هم از دیدگاهِ نوروساینس (چه مدارهایی درگیرند) و هم از دیدگاهِ روانشناسی اجتماعی (چرا گروهها و افراد دادهها را رد میکنند) استفاده کرد.
Sharot, T. (2011). The Optimism Bias. Pantheon Books.
• Kuzmanovic, B. et al. (2016). Social Cognitive and Affective Neuroscience.
• Kapogiannis, D. et al. (2009). PNAS – Cognitive and Neural Foundations of Religious Belief.
• McKay, R. & Dennett, D. (2009). Behavioral and Brain Sciences – The Evolution of Misbelief.
• Pessoa, L. (2017). The Cognitive-Emotional Brain. MIT Press.
• Friston, K. (2010). Nature Reviews Neuroscience – The Free-Energy Principle.
-
«Channel of science is for all»
❤1👍1
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
🚷- علم میگوید: مردی که در خانه فقط “هست”، آرامش را از همسرش میگیرد!
در این پست به بررسی این پرسش میپردازیم که چرا بسیاری از زنان زمانی که شریک زندگیشان در خانه حضور دارد ولی مشارکتی ندارد، دچار سطوح بالای استرس میشوند؟! از دیدگاه عصبروانشناسی و روانشناسی رابطه.
1- چارچوب عصبروانشناسی
مطالعات نشان میدهند که واکنش استرس در زنان و مردان تفاوت دارد: زنان تمایل بیشتری به الگوی «tend-and-befriend» دارند تا «fight-or-flight». در این چارچوب، وقتی زن احساس میکند بار مراقبت، مسئولیت یا نظارت بر امور خانه برعهدهاش است، سامانه محور هیپوتالاموس-پیتوتاری-آدرنال (HPA) فعال میشود و ترشح کورتیزول را افزایش میدهد.
اگر شریک فرد در آن وضعیت به شکل فعال همراه نباشد یعنی حضور داشته باشد ولی مشارکت نکند، این میتواند به معنای «عدم کاهش کافی» در سطح استرس برای زن باشد. مطالعه Darby Saxbe نشان داد زنانی که همسرشان کار خانه انجام دادهاند، کاهش معنیداری در کورتیزول داشتند.
2- فرآیند روانی–اجتماعی
• بار ذهنی و بار پنهان
حتی زمانی که کارهای خانه به چشم نمیآیند، زن ممکن است مسئولیت «چه باید شود»، «چه نشده»، «کی باید پیگیری کند» را بر دوش گیرد. این «بار ذهنی» (mental load) با عدم مشارکت شریک تشدید میشود.
• پیام ضمنی نابرابری
حضورِ غیرفعال شریک ممکن است نشانهای ناخودآگاه از این باشد که «یکی کار میکند، دیگری تماشا میکند». این پیام میتواند منجر به احساس نابرابری، ناامیدی و استرس شود.
• اختلال در نظم روانی
خانه برای بسیاری از زنان هم حوزهای است که میخواهند سازماندهیشده باشد. وقتی شخصی حضور دارد ولی مشارکتی ندارد، ذهن زن ممکن است دائم فعال شود: «او چه میکند؟ چرا کمکی نکرد؟» و این خود منبع استرس است.
3- چرا «حضور بدون مشارکت» به ویژه برای زنان استرسزا است؟
• از دید زیستی: کاهش واضح در رفتار حمایتی شریک باعث کاهش بازگشت طبیعی از استرس میشود یعنی کاهش کورتیزول کندتر صورت میگیرد.
• از دید شناختی: وقتی زن احساس کند مجبور است مسئولیتهای غیررسمی زیادی به دوش بکشد، سطح آگاهیاش نسبت به وضعیت و خطاهای احتمالی بالا میرود → استرس بالاتر.
• از دید رابطهای: احساس «تنهایی در کنار دیگری» به وجود میآید؛ یعنی بودنِ فیزیکی هست ولی احساس همراهی وجود ندارد، که از نظر ذهنی پرتنش است.
4- پیامدهای سلامت
مطالعههای بازنگری شده نشان میدهند که استرس رابطهای میتواند از مسیرهای بیولوژیکی مثل التهاب، سازوکار ایمنی، و کارکرد دستگاه قلبی-عروقی سلامت را تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین، آنچه ممکن است «فقط حال روانی بد» به نظر برسد، میتواند به اثرات بلندمدت فیزیولوژیک نیز منجر شود.
5- نکات عملی برای کاهش استرس در این وضعیت
• تقسیم واضح و منصفانه وظایف خانه، بهگونهای که هر شخص بداند فقط «حضور دارد» بلکه «مشارکت دارد».
• جلسات کوتاه هفتگی برای گفتوگو درباره احساسات، وظایف و انتظارات، که کمک میکند سوءتفاهم کاهش یابد.
• زمانی را به فعالیت مشترک مثبت اختصاص دهید (نه صرفاً کار خانه)؛ این میتواند حس همراهی را افزایش دهد.
• زنانی که چنین وضعیتی دارند، میتوانند از تکنیکهای آرامسازی (مثل مراقبه، تنفس آگاهانه) استفاده کنند تا اثر استرس را کاهش دهند.
«نتیجهگیری»
در واقع، علت اینکه بسیاری از زنان زمانی که شریکشان «در خانه است ولی کاری نمیکند» احساس بیشتری از استرس دارند، نه صرفاً حضور یا غیاب فیزیکی، بلکه تعامل میان سازوکارهای عصب-روانشناختی، بار ذهنی، و نابرابریهای روانی و رابطهای است.
Source:
• Saxbe, D., Repetti, R., & Graesch, A. (2011). Study examines stress levels for couples. USC Dornsife.
• Shrout, M. R. (2021). The health consequences of stress in couples: A review and new integrated Dyadic Biobehavioral Stress Model. Brain Behaviour & Immunity – Health.
• “Gender differences in stress response: Role of developmental and sociostructural factors.” PMC (2012).
• APA topic overview: Women & stress.
-
«Channel of science is for all»
در این پست به بررسی این پرسش میپردازیم که چرا بسیاری از زنان زمانی که شریک زندگیشان در خانه حضور دارد ولی مشارکتی ندارد، دچار سطوح بالای استرس میشوند؟! از دیدگاه عصبروانشناسی و روانشناسی رابطه.
1- چارچوب عصبروانشناسی
مطالعات نشان میدهند که واکنش استرس در زنان و مردان تفاوت دارد: زنان تمایل بیشتری به الگوی «tend-and-befriend» دارند تا «fight-or-flight». در این چارچوب، وقتی زن احساس میکند بار مراقبت، مسئولیت یا نظارت بر امور خانه برعهدهاش است، سامانه محور هیپوتالاموس-پیتوتاری-آدرنال (HPA) فعال میشود و ترشح کورتیزول را افزایش میدهد.
اگر شریک فرد در آن وضعیت به شکل فعال همراه نباشد یعنی حضور داشته باشد ولی مشارکت نکند، این میتواند به معنای «عدم کاهش کافی» در سطح استرس برای زن باشد. مطالعه Darby Saxbe نشان داد زنانی که همسرشان کار خانه انجام دادهاند، کاهش معنیداری در کورتیزول داشتند.
2- فرآیند روانی–اجتماعی
• بار ذهنی و بار پنهان
حتی زمانی که کارهای خانه به چشم نمیآیند، زن ممکن است مسئولیت «چه باید شود»، «چه نشده»، «کی باید پیگیری کند» را بر دوش گیرد. این «بار ذهنی» (mental load) با عدم مشارکت شریک تشدید میشود.
• پیام ضمنی نابرابری
حضورِ غیرفعال شریک ممکن است نشانهای ناخودآگاه از این باشد که «یکی کار میکند، دیگری تماشا میکند». این پیام میتواند منجر به احساس نابرابری، ناامیدی و استرس شود.
• اختلال در نظم روانی
خانه برای بسیاری از زنان هم حوزهای است که میخواهند سازماندهیشده باشد. وقتی شخصی حضور دارد ولی مشارکتی ندارد، ذهن زن ممکن است دائم فعال شود: «او چه میکند؟ چرا کمکی نکرد؟» و این خود منبع استرس است.
3- چرا «حضور بدون مشارکت» به ویژه برای زنان استرسزا است؟
• از دید زیستی: کاهش واضح در رفتار حمایتی شریک باعث کاهش بازگشت طبیعی از استرس میشود یعنی کاهش کورتیزول کندتر صورت میگیرد.
• از دید شناختی: وقتی زن احساس کند مجبور است مسئولیتهای غیررسمی زیادی به دوش بکشد، سطح آگاهیاش نسبت به وضعیت و خطاهای احتمالی بالا میرود → استرس بالاتر.
• از دید رابطهای: احساس «تنهایی در کنار دیگری» به وجود میآید؛ یعنی بودنِ فیزیکی هست ولی احساس همراهی وجود ندارد، که از نظر ذهنی پرتنش است.
4- پیامدهای سلامت
مطالعههای بازنگری شده نشان میدهند که استرس رابطهای میتواند از مسیرهای بیولوژیکی مثل التهاب، سازوکار ایمنی، و کارکرد دستگاه قلبی-عروقی سلامت را تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین، آنچه ممکن است «فقط حال روانی بد» به نظر برسد، میتواند به اثرات بلندمدت فیزیولوژیک نیز منجر شود.
5- نکات عملی برای کاهش استرس در این وضعیت
• تقسیم واضح و منصفانه وظایف خانه، بهگونهای که هر شخص بداند فقط «حضور دارد» بلکه «مشارکت دارد».
• جلسات کوتاه هفتگی برای گفتوگو درباره احساسات، وظایف و انتظارات، که کمک میکند سوءتفاهم کاهش یابد.
• زمانی را به فعالیت مشترک مثبت اختصاص دهید (نه صرفاً کار خانه)؛ این میتواند حس همراهی را افزایش دهد.
• زنانی که چنین وضعیتی دارند، میتوانند از تکنیکهای آرامسازی (مثل مراقبه، تنفس آگاهانه) استفاده کنند تا اثر استرس را کاهش دهند.
«نتیجهگیری»
در واقع، علت اینکه بسیاری از زنان زمانی که شریکشان «در خانه است ولی کاری نمیکند» احساس بیشتری از استرس دارند، نه صرفاً حضور یا غیاب فیزیکی، بلکه تعامل میان سازوکارهای عصب-روانشناختی، بار ذهنی، و نابرابریهای روانی و رابطهای است.
حضور لازم است، اما مشارکت و همراهی، شرط سلامت روانیاند.
Source:
• Saxbe, D., Repetti, R., & Graesch, A. (2011). Study examines stress levels for couples. USC Dornsife.
• Shrout, M. R. (2021). The health consequences of stress in couples: A review and new integrated Dyadic Biobehavioral Stress Model. Brain Behaviour & Immunity – Health.
• “Gender differences in stress response: Role of developmental and sociostructural factors.” PMC (2012).
• APA topic overview: Women & stress.
-
«Channel of science is for all»
Instagram
@hotfreestyle
Studies show that women tend to experience higher stress levels when their partners are physically present but don’t contribute to household responsibilities.
Research links unequal divisions of chores and mental load, including the planning, organizing…
Research links unequal divisions of chores and mental load, including the planning, organizing…
👏2❤1
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
چرا انکار "اراده آزاد" یک خطای مفهومی است؟
یک آزمایشگاه پیشرفته عصبشناسی را تصور کنید، یک عصبشناس معتقد به جبرگرایی، با هیجان در حال توضیح یافتههایش به ما است:
ما اینجاییم. تمام تصمیمات، تمام افکار، تمام احساسات... همه چیز فقط یک زنجیرهی علت و معلولی از واکنشهای شیمیایی و سیگنالهای الکتریکی است. من میتوانم فعالیت مغز تو را ببینم و با دقت بالایی پیشبینی کنم که قرار است چه تصمیمی بگیری، حتی قبل از اینکه خودت 'احساس' کنی که تصمیم گرفتی. «اراده آزاد» یک توهم خوشایند و قدیمی بیش نیست. ما ماشینهای بیولوژیکی پیچیدهای هستیم. همین و بس."
نکته اینجاست که او با گفتن این حرف ها در حال "متقاعدسازی" ما برای پذیرش سخنانش است و همینجاست که داستان از هم میپاشد. او دارد با ما در یک بازی زبانی به نام «استدلال و متقاعدسازی» شرکت میکند. این بازی یک سری قوانین دارد. مثلاً فرضش بر این است که ما عاملهای عاقلی هستیم که میتونیم دلایل را بسنجیم و بر اساس درستی یا نادرستی آنها موضعمان را انتخاب کنیم."
او ممکن است بگوید:
"خب که چی؟ این هم خودش یه فرآیند مغزی است!"
و دقیقاً مشکل همینجاست . اگر حرف او درست باشد و من فقط یک ماشین بیولوژیکی باشم، پس 'متقاعد شدن' من چه معنایی دارد؟ من یا از قبل طوری سیمکشی شدم که با حرف او موافق باشم، یا طوری سیمکشی شدم که مخالف باشم. در هر دو صورت، کیفیت استدلال او هیچ نقشی ندارد. حرف او فقط یک سری امواج صوتی است که به پرده گوش من میخورد و یک سری واکنشهای شیمیایی را در مغز من راه میاندازد. مثل افتادن دومینوها. دومینوی آخر یا میافتد یا نمیافتد. ربطی به 'منطقی بودن' دومینوهای قبلی ندارد."
مجدد عصب شناس ممکن است بگوید:
"نه! استدلال من منطقی است چون بر اساس شواهد و واقعیت است!"
و اینجا ضربه نهایی وارد میشود:
"در دنیای جبرگرایانهی او، کلماتی مثل «منطق»، «درستی» و «حقیقت» معنایشان را از دست میدهند. او فکر میکند به این نتیجه رسیده که جبرگرایی درست است، چون دلایل خوبی برایش داشت. اما طبق نظریهی خودش، او به این نتیجه رسید چون اتمهای مغزش از لحظهی بیگ بنگ طوری تنظیم شده بودن که امروز این حرف را بزند! نه اینکه بعنوان یک موجود آگاه و مختار به این نتیجه رسیده باشد. به همین ترتیب، باور من به اراده آزاد هم نتیجهی دلایل من نیست، بلکه نتیجهی حرکت اتمهای مغز من است."
او با استدلالش، خودِ اعتبار استدلال کردن را نابود کرد. اگر او درست بگوید، پس هیچکس تا حالا به خاطر 'درست بودن' یک نظریه آن را نپذیرفته. ما فقط عروسکهای خیمهشببازی بیوشیمیایی هستیم. در این صورت، چرا من باید اصلاً به حرف او گوش بدهم؟ حرف او هم فقط یک صدای دیگهست، مثل صدای باد."
این استدلال، یک خودویرانگری منطقی (Performative Contradiction) را در قلب جبرگرایی علمی آشکار میکند:
تمایز مرگبار بین علت و دلیل: علمگرایی دلیل (Reason) را به علت (Cause) تقلیل میدهد.
علت: یک فشار فیزیکی و کور است (باد در را میبندد).
دلیل: یک توجیه عقلانی است که در یک بستر هنجاری (درست/غلط) معنا دارد (من در را میبندم چون سرد است).
جبرگرایی با حذف دلایل، کل مفهوم عقلانیت را حذف میکند.
نابودی مسئولیت: در دنیای علّی علمگرا، هیچ تفاوتی بین افتادن یک سنگ روی سر کسی و تصمیم یک فرد برای ضربه زدن به سر کسی وجود ندارد. هر دو صرفاً زنجیرهای از رویدادهای فیزیکی هستند. مفاهیمی چون "مسئولیت"، "سرزنش"، "تحسین" و "عدالت" به طور کامل بیمعنا میشوند.
علمگرا روی شاخهای نشسته که خودش آن را اره میکند: خودِ عمل "استدلال علمی" و "بحث کردن" پیشفرضش این است که ما عاملهایی هستیم که میتوانیم بر اساس دلایل و شواهد تصمیم بگیریم. جبرگرایی علمی با انکار این پیشفرض، اعتبار خودِ فعالیت علمی را زیر سؤال میبرد. اگر باورهای یک دانشمند صرفاً محصول ناگزیر شیمی مغز او باشد، چرا باید باور او را "عقلانیتر" از باور یک فرد خرافاتی بدانیم؟ هر دو فقط نتایج فیزیکی متفاوتی هستند.
در نهایت، ما نه ماشین هستیم (جبر) نه خدا (آزادی مطلق) ،ما انسانیم - موجوداتی که عمل میکنند، دلیل دارند، انتخاب میکنند. ما میتوانیم بگوییم که "اراده آزاد" یک فرضیه علمی نیست که بتوان آن را در آزمایشگاه رد یا اثبات کرد. اراده آزاد، سنگ بنای شکل زندگی انسانی ماست؛ پیشفرض بازیهای زبانیای است که در آنها استدلال میکنیم، عشق میورزیم، قول میدهیم، و یکدیگر را مسئول میدانیم. انکار آن، انکار خودِ انسانیت است.
👤:روزبه شریف زاده
-
«Channel of science is for all»
یک آزمایشگاه پیشرفته عصبشناسی را تصور کنید، یک عصبشناس معتقد به جبرگرایی، با هیجان در حال توضیح یافتههایش به ما است:
ما اینجاییم. تمام تصمیمات، تمام افکار، تمام احساسات... همه چیز فقط یک زنجیرهی علت و معلولی از واکنشهای شیمیایی و سیگنالهای الکتریکی است. من میتوانم فعالیت مغز تو را ببینم و با دقت بالایی پیشبینی کنم که قرار است چه تصمیمی بگیری، حتی قبل از اینکه خودت 'احساس' کنی که تصمیم گرفتی. «اراده آزاد» یک توهم خوشایند و قدیمی بیش نیست. ما ماشینهای بیولوژیکی پیچیدهای هستیم. همین و بس."
نکته اینجاست که او با گفتن این حرف ها در حال "متقاعدسازی" ما برای پذیرش سخنانش است و همینجاست که داستان از هم میپاشد. او دارد با ما در یک بازی زبانی به نام «استدلال و متقاعدسازی» شرکت میکند. این بازی یک سری قوانین دارد. مثلاً فرضش بر این است که ما عاملهای عاقلی هستیم که میتونیم دلایل را بسنجیم و بر اساس درستی یا نادرستی آنها موضعمان را انتخاب کنیم."
او ممکن است بگوید:
"خب که چی؟ این هم خودش یه فرآیند مغزی است!"
و دقیقاً مشکل همینجاست . اگر حرف او درست باشد و من فقط یک ماشین بیولوژیکی باشم، پس 'متقاعد شدن' من چه معنایی دارد؟ من یا از قبل طوری سیمکشی شدم که با حرف او موافق باشم، یا طوری سیمکشی شدم که مخالف باشم. در هر دو صورت، کیفیت استدلال او هیچ نقشی ندارد. حرف او فقط یک سری امواج صوتی است که به پرده گوش من میخورد و یک سری واکنشهای شیمیایی را در مغز من راه میاندازد. مثل افتادن دومینوها. دومینوی آخر یا میافتد یا نمیافتد. ربطی به 'منطقی بودن' دومینوهای قبلی ندارد."
مجدد عصب شناس ممکن است بگوید:
"نه! استدلال من منطقی است چون بر اساس شواهد و واقعیت است!"
و اینجا ضربه نهایی وارد میشود:
"در دنیای جبرگرایانهی او، کلماتی مثل «منطق»، «درستی» و «حقیقت» معنایشان را از دست میدهند. او فکر میکند به این نتیجه رسیده که جبرگرایی درست است، چون دلایل خوبی برایش داشت. اما طبق نظریهی خودش، او به این نتیجه رسید چون اتمهای مغزش از لحظهی بیگ بنگ طوری تنظیم شده بودن که امروز این حرف را بزند! نه اینکه بعنوان یک موجود آگاه و مختار به این نتیجه رسیده باشد. به همین ترتیب، باور من به اراده آزاد هم نتیجهی دلایل من نیست، بلکه نتیجهی حرکت اتمهای مغز من است."
او با استدلالش، خودِ اعتبار استدلال کردن را نابود کرد. اگر او درست بگوید، پس هیچکس تا حالا به خاطر 'درست بودن' یک نظریه آن را نپذیرفته. ما فقط عروسکهای خیمهشببازی بیوشیمیایی هستیم. در این صورت، چرا من باید اصلاً به حرف او گوش بدهم؟ حرف او هم فقط یک صدای دیگهست، مثل صدای باد."
این استدلال، یک خودویرانگری منطقی (Performative Contradiction) را در قلب جبرگرایی علمی آشکار میکند:
تمایز مرگبار بین علت و دلیل: علمگرایی دلیل (Reason) را به علت (Cause) تقلیل میدهد.
علت: یک فشار فیزیکی و کور است (باد در را میبندد).
دلیل: یک توجیه عقلانی است که در یک بستر هنجاری (درست/غلط) معنا دارد (من در را میبندم چون سرد است).
جبرگرایی با حذف دلایل، کل مفهوم عقلانیت را حذف میکند.
نابودی مسئولیت: در دنیای علّی علمگرا، هیچ تفاوتی بین افتادن یک سنگ روی سر کسی و تصمیم یک فرد برای ضربه زدن به سر کسی وجود ندارد. هر دو صرفاً زنجیرهای از رویدادهای فیزیکی هستند. مفاهیمی چون "مسئولیت"، "سرزنش"، "تحسین" و "عدالت" به طور کامل بیمعنا میشوند.
علمگرا روی شاخهای نشسته که خودش آن را اره میکند: خودِ عمل "استدلال علمی" و "بحث کردن" پیشفرضش این است که ما عاملهایی هستیم که میتوانیم بر اساس دلایل و شواهد تصمیم بگیریم. جبرگرایی علمی با انکار این پیشفرض، اعتبار خودِ فعالیت علمی را زیر سؤال میبرد. اگر باورهای یک دانشمند صرفاً محصول ناگزیر شیمی مغز او باشد، چرا باید باور او را "عقلانیتر" از باور یک فرد خرافاتی بدانیم؟ هر دو فقط نتایج فیزیکی متفاوتی هستند.
در نهایت، ما نه ماشین هستیم (جبر) نه خدا (آزادی مطلق) ،ما انسانیم - موجوداتی که عمل میکنند، دلیل دارند، انتخاب میکنند. ما میتوانیم بگوییم که "اراده آزاد" یک فرضیه علمی نیست که بتوان آن را در آزمایشگاه رد یا اثبات کرد. اراده آزاد، سنگ بنای شکل زندگی انسانی ماست؛ پیشفرض بازیهای زبانیای است که در آنها استدلال میکنیم، عشق میورزیم، قول میدهیم، و یکدیگر را مسئول میدانیم. انکار آن، انکار خودِ انسانیت است.
👤:روزبه شریف زاده
-
«Channel of science is for all»
Telegram
Science is for all🔬
🗞 مجله ای برای دوستداران علم
منبع اطلاعات و آموزش عصبی - عروقی شما: neurosciencenews.com - neuroangio.org
-
🌐 https://news.1rj.ru/str/+S_u5PtsUXUdjMzZk
منبع اطلاعات و آموزش عصبی - عروقی شما: neurosciencenews.com - neuroangio.org
-
🌐 https://news.1rj.ru/str/+S_u5PtsUXUdjMzZk
❤8
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
🧠 - وقتی مغز خسته میشود، قاضی درون از عدالت میافتد!
ما معمولاً خستگی را با خوابآلودگی، بیحوصلگی یا کاهش تمرکز اشتباه میگیریم. اما واقعیت این است که خستگی، فقط از بدن شروع نمیشود؛ از مغز آغاز میشود، و آرامآرام به اعماق قضاوت و اخلاق ما نفوذ میکند.
در پایان یک روز پرکار، زمانی که ذهن از تصمیمگیریها و گفتگوهای بیپایان خسته شده است، مغز برای صرفهجویی در انرژی، راههای میانبر را انتخاب میکند. ناحیهای از مغز به نام قشر پیشپیشانی پشتیجانبی«DLPFC» که مسئول تفکر منطقی، خودمهاری و داوریهای اخلاقی است؛ در اثر استفادهی مداوم دچار فرسودگی میشود.
به زبان سادهتر، وقتی مغزمان خسته است، دیگر تحلیل نمیکنیم، واکنش نشان میدهیم. بهجای اینکه فکر کنیم «چه درست است»، بیشتر به این فکر میکنیم که «الان چه حسی دارم».
به همین دلیل است که در پایان روز، ممکن است از دهانمان حرفی بیرون بیاید که صبح همان روز، خودِ آرامتر و منطقیترمان آن را محکوم میکرد. یا تصمیمی بگیریم که فردا از یادآوریاش شرمزده شویم. نه چون بد شدهایم، بلکه چون مغزمان از تحلیل خسته بوده و قاضی درون، صندلیاش را برای مدتی به هیجان سپرده است.
در محیطهای پرتنش، مثل اتاق عمل، دادگاه یا اتاق هیئتمدیره، همین خستگی میتواند تفاوتی حیاتی رقم بزند: میان تصمیمی اخلاقی و تصمیمی که همهچیز را به خطر میاندازد.
مغز ما در نهایت موجودی زیستی است، نه فرشتهای از منطق. وقتی توانش تمام شود، حتی اصول اخلاقی نیز رنگ احساس میگیرند. شاید از همینجاست که میگویند: «اول بخواب، بعد تصمیم بگیر.»
Source:
Greene, J. D., Nystrom, L. E., Engell, A. D., Darley, J. M., & Cohen, J. D. (2004). The neural bases of cognitive conflict and control in moral judgment. Neuron, 44(2), 389–400. https://doi.org/10.1016/j.neuron.2004.09.027
-
«Channel of science is for all»
ما معمولاً خستگی را با خوابآلودگی، بیحوصلگی یا کاهش تمرکز اشتباه میگیریم. اما واقعیت این است که خستگی، فقط از بدن شروع نمیشود؛ از مغز آغاز میشود، و آرامآرام به اعماق قضاوت و اخلاق ما نفوذ میکند.
در پایان یک روز پرکار، زمانی که ذهن از تصمیمگیریها و گفتگوهای بیپایان خسته شده است، مغز برای صرفهجویی در انرژی، راههای میانبر را انتخاب میکند. ناحیهای از مغز به نام قشر پیشپیشانی پشتیجانبی«DLPFC» که مسئول تفکر منطقی، خودمهاری و داوریهای اخلاقی است؛ در اثر استفادهی مداوم دچار فرسودگی میشود.
در این وضعیت، فرمان تصمیمگیری از دست این بخش منطقی خارج شده و به ساختارهای عمیقتر و قدیمیتر مغز، مانند سیستم لیمبیک و آمیگدالا، سپرده میشود؛ همان نواحیای که ریشه در احساسات خام، واکنشهای فوری و بقا دارند.
به زبان سادهتر، وقتی مغزمان خسته است، دیگر تحلیل نمیکنیم، واکنش نشان میدهیم. بهجای اینکه فکر کنیم «چه درست است»، بیشتر به این فکر میکنیم که «الان چه حسی دارم».
به همین دلیل است که در پایان روز، ممکن است از دهانمان حرفی بیرون بیاید که صبح همان روز، خودِ آرامتر و منطقیترمان آن را محکوم میکرد. یا تصمیمی بگیریم که فردا از یادآوریاش شرمزده شویم. نه چون بد شدهایم، بلکه چون مغزمان از تحلیل خسته بوده و قاضی درون، صندلیاش را برای مدتی به هیجان سپرده است.
در محیطهای پرتنش، مثل اتاق عمل، دادگاه یا اتاق هیئتمدیره، همین خستگی میتواند تفاوتی حیاتی رقم بزند: میان تصمیمی اخلاقی و تصمیمی که همهچیز را به خطر میاندازد.
مغز ما در نهایت موجودی زیستی است، نه فرشتهای از منطق. وقتی توانش تمام شود، حتی اصول اخلاقی نیز رنگ احساس میگیرند. شاید از همینجاست که میگویند: «اول بخواب، بعد تصمیم بگیر.»
Source:
Greene, J. D., Nystrom, L. E., Engell, A. D., Darley, J. M., & Cohen, J. D. (2004). The neural bases of cognitive conflict and control in moral judgment. Neuron, 44(2), 389–400. https://doi.org/10.1016/j.neuron.2004.09.027
-
«Channel of science is for all»
👍7
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
زبان چگونه پیدایش و تکامل یافت؟
منشأ زبان یکی از پیچیدهترین و جذابترین موضوعاتی است که هنوز بین زبانشناسان، زیستشناسان و فیلسوفها بحث میشود.
ما میدانیم انسانهای اولیه از خود صدا درمیآوردند (مانند حیوانات دیگر).
اما اینکه چطور آن صداها کمکم به واژه و دستور زبان تبدیل شد، مشخص نیست. دو دیدگاه اصلی هست:
الف) نظریهٔ ارتباطی (Communication-first)
این نظریه میگوید زبان برای هماهنگی و انتقال اطلاعات مفید شکل گرفت:
"برو شکار اون طرف"
"این گیاه سمیه"
"من رئیس قبیلهام"
یعنی هدف، انتقال معنا و اطلاعات بوده است.
ب) نظریهٔ موسیقایی (Music-first)
این ایده که اولین بار توسط داروین مطرح شد میگوید که پیش از اینکه انسانها “حرف” بزنند، آواهای احساسی و موسیقایی درمیآوردند— مانند آواز، لالایی، یا صداهای ریتمدار برای جذب جفت، آرام کردن بچه یا بیان احساسات و انجام مناسک.
کمکم از همین ریتمها و آهنگها، الگوهای صوتی تکرارشونده شکل گرفت که بعدها به زبان تبدیل شد.
چرا فرضیهی “زبان از موسیقی آمده” منطقی به نظر میرسد؟
1- احساسات قبل از منطق پدید آمده بودند. نوزادها هم قبل از حرف زدن، با تُن صدا احساسشان را منتقل میکنند
2- ساختار زبان شبیه موسیقی است : ریتم، ملودی، تن صدا و حتی “وزن جمله”
3- در مغز، نواحی زبان و موسیقی بههم نزدیکند(ناحیه بروکا و ورنیکه با مراکز موسیقی همپوشانی دارند).
4- در حیوانات هم “آواهای شبهموزیکال” وجود دارد(پرندهها، نهنگها، میمونها). این یعنی “آوازگونه حرف زدن” ممکن است مرحلهی میانی بین سکوت و زبان بوده باشد.
ترکیب دو دیدگاه
بیشتر پژوهشگران امروز معتقدند که هیچکدام بهتنهایی درست نیست.
احتمالاً زبان از ترکیب آوازهای احساسی و نیاز ارتباطی زاده شده
اول انسانها با آواز و ریتم احساساتشان را بیان میکردند،
سپس همان آواها معنای خاص پیدا کردند،
و در نهایت قواعد و واژهها شکل گرفتند.
چطور از آواهای ابتدایی، دستور زبان (grammar) پدید آمد؟
۱. از صدا به «نماد»
در مرحلهی اول، انسانهای اولیه فقط آواهای احساسی و آهنگدار درمیآوردند (مثل «آه»، «هاا»، «ووو»).
اما به مرور زمان، مغزشان متوجه شد که میتواند به هر صدا یک معنای ثابت بدهد.
مثلاً: «ها!» = خطر
«وو» = آب
«مو» = حیوان
این تبدیلِ “صدا به معنا” یعنی پیدایش نماد (Symbol)، آغاز واقعی «زبان» بود. در این مرحله هنوز دستور نبود — فقط واژههای ساده و تکی وجود داشت.
۲. از واژه به «ترکیب واژهها»
وقتی انسانها فهمیدند که با صدا میشود معنا منتقل کرد، نیاز پیدا کردند چند مفهوم را با هم بیان کنند:
مثلاً «من» + «شکار» + «رفتن».
در ابتدا این واژهها بدون ترتیب خاصی گفته میشدند (مثل گفتنِ «من رفت شکار»). اما مغز انسانها شروع کرد به کشف الگوها:
وقتی ترتیب خاصی بیشتر موفق بود (در فهمیده شدن)، آن الگو تثبیت شد.
این یعنی آغاز syntax یا همان دستور زبان.
۳. پیدایش دستور از طریق الگو و پیشبینی
مغز انسان ذاتاً دنبال الگو و پیشبینی است (predictive brain).
بنابراین وقتی بارها شنید «من رفت شکار»، مغز یاد گرفت که ترتیب “فاعل + فعل + مفعول” معنا را روشنتر میکند.
این الگوها در نسلهای بعد بصورت ژنگونه تثبیت شدند (از طریق یادگیری فرهنگی و شاید انتخاب طبیعی).
در نتیجه، دستور زبان مثل “قانون” ساخته نشد — بلکه بهصورت ناخودآگاه از تکرار و موفقیت الگوها شکل گرفت.
۴. موسیقی و دستور زبان
جالب اینجاست که ریتم و موسیقی نقش مهمی در شکلگیری دستور داشتند : در شعر و لالاییهای اولیه، ترتیب واژهها و تکیهها باید آهنگین باشن. همین ریتم به انسان کمک کرد بفهمد “کدام ترتیب صداها خوشایندتر و واضحتر است.”
در نتیجه، زبان از موسیقی یاد گرفت که نظم داشته باشد.
۵. از گفتار به دستور منطقی
در مراحل بعدی، انسانها شروع کردند به استفاده از زبان برای:
گفتوگو دربارهی گذشته و آینده
فرضیه، شرط و علت
و در نهایت، بیان اندیشههای انتزاعی
برای این کار، زبان نیاز داشت ساختار منطقیتر داشته باشد.
اینجاست که دستورهایی مانند زمان، حالت (اگر...، چون...) و صرف فعلها به وجود آمدند.
source:
- W. Tecumseh Fitch، Musical Protolanguage: Darwin’s Theory of Language Evolution Revisited.
- K. Collier، «Language evolution: syntax before phonology?»
- «The origins of language and the evolution of music: A comparative review».
«Channel of science is for all»
منشأ زبان یکی از پیچیدهترین و جذابترین موضوعاتی است که هنوز بین زبانشناسان، زیستشناسان و فیلسوفها بحث میشود.
ما میدانیم انسانهای اولیه از خود صدا درمیآوردند (مانند حیوانات دیگر).
اما اینکه چطور آن صداها کمکم به واژه و دستور زبان تبدیل شد، مشخص نیست. دو دیدگاه اصلی هست:
الف) نظریهٔ ارتباطی (Communication-first)
این نظریه میگوید زبان برای هماهنگی و انتقال اطلاعات مفید شکل گرفت:
"برو شکار اون طرف"
"این گیاه سمیه"
"من رئیس قبیلهام"
یعنی هدف، انتقال معنا و اطلاعات بوده است.
ب) نظریهٔ موسیقایی (Music-first)
این ایده که اولین بار توسط داروین مطرح شد میگوید که پیش از اینکه انسانها “حرف” بزنند، آواهای احساسی و موسیقایی درمیآوردند— مانند آواز، لالایی، یا صداهای ریتمدار برای جذب جفت، آرام کردن بچه یا بیان احساسات و انجام مناسک.
کمکم از همین ریتمها و آهنگها، الگوهای صوتی تکرارشونده شکل گرفت که بعدها به زبان تبدیل شد.
چرا فرضیهی “زبان از موسیقی آمده” منطقی به نظر میرسد؟
1- احساسات قبل از منطق پدید آمده بودند. نوزادها هم قبل از حرف زدن، با تُن صدا احساسشان را منتقل میکنند
2- ساختار زبان شبیه موسیقی است : ریتم، ملودی، تن صدا و حتی “وزن جمله”
3- در مغز، نواحی زبان و موسیقی بههم نزدیکند(ناحیه بروکا و ورنیکه با مراکز موسیقی همپوشانی دارند).
4- در حیوانات هم “آواهای شبهموزیکال” وجود دارد(پرندهها، نهنگها، میمونها). این یعنی “آوازگونه حرف زدن” ممکن است مرحلهی میانی بین سکوت و زبان بوده باشد.
ترکیب دو دیدگاه
بیشتر پژوهشگران امروز معتقدند که هیچکدام بهتنهایی درست نیست.
احتمالاً زبان از ترکیب آوازهای احساسی و نیاز ارتباطی زاده شده
اول انسانها با آواز و ریتم احساساتشان را بیان میکردند،
سپس همان آواها معنای خاص پیدا کردند،
و در نهایت قواعد و واژهها شکل گرفتند.
چطور از آواهای ابتدایی، دستور زبان (grammar) پدید آمد؟
۱. از صدا به «نماد»
در مرحلهی اول، انسانهای اولیه فقط آواهای احساسی و آهنگدار درمیآوردند (مثل «آه»، «هاا»، «ووو»).
اما به مرور زمان، مغزشان متوجه شد که میتواند به هر صدا یک معنای ثابت بدهد.
مثلاً: «ها!» = خطر
«وو» = آب
«مو» = حیوان
این تبدیلِ “صدا به معنا” یعنی پیدایش نماد (Symbol)، آغاز واقعی «زبان» بود. در این مرحله هنوز دستور نبود — فقط واژههای ساده و تکی وجود داشت.
۲. از واژه به «ترکیب واژهها»
وقتی انسانها فهمیدند که با صدا میشود معنا منتقل کرد، نیاز پیدا کردند چند مفهوم را با هم بیان کنند:
مثلاً «من» + «شکار» + «رفتن».
در ابتدا این واژهها بدون ترتیب خاصی گفته میشدند (مثل گفتنِ «من رفت شکار»). اما مغز انسانها شروع کرد به کشف الگوها:
وقتی ترتیب خاصی بیشتر موفق بود (در فهمیده شدن)، آن الگو تثبیت شد.
این یعنی آغاز syntax یا همان دستور زبان.
۳. پیدایش دستور از طریق الگو و پیشبینی
مغز انسان ذاتاً دنبال الگو و پیشبینی است (predictive brain).
بنابراین وقتی بارها شنید «من رفت شکار»، مغز یاد گرفت که ترتیب “فاعل + فعل + مفعول” معنا را روشنتر میکند.
این الگوها در نسلهای بعد بصورت ژنگونه تثبیت شدند (از طریق یادگیری فرهنگی و شاید انتخاب طبیعی).
در نتیجه، دستور زبان مثل “قانون” ساخته نشد — بلکه بهصورت ناخودآگاه از تکرار و موفقیت الگوها شکل گرفت.
۴. موسیقی و دستور زبان
جالب اینجاست که ریتم و موسیقی نقش مهمی در شکلگیری دستور داشتند : در شعر و لالاییهای اولیه، ترتیب واژهها و تکیهها باید آهنگین باشن. همین ریتم به انسان کمک کرد بفهمد “کدام ترتیب صداها خوشایندتر و واضحتر است.”
در نتیجه، زبان از موسیقی یاد گرفت که نظم داشته باشد.
۵. از گفتار به دستور منطقی
در مراحل بعدی، انسانها شروع کردند به استفاده از زبان برای:
گفتوگو دربارهی گذشته و آینده
فرضیه، شرط و علت
و در نهایت، بیان اندیشههای انتزاعی
برای این کار، زبان نیاز داشت ساختار منطقیتر داشته باشد.
اینجاست که دستورهایی مانند زمان، حالت (اگر...، چون...) و صرف فعلها به وجود آمدند.
source:
- W. Tecumseh Fitch، Musical Protolanguage: Darwin’s Theory of Language Evolution Revisited.
- K. Collier، «Language evolution: syntax before phonology?»
- «The origins of language and the evolution of music: A comparative review».
«Channel of science is for all»
Telegram
Science is for all🔬
🗞 مجله ای برای دوستداران علم
منبع اطلاعات و آموزش عصبی - عروقی شما: neurosciencenews.com - neuroangio.org
-
🌐 https://news.1rj.ru/str/+S_u5PtsUXUdjMzZk
منبع اطلاعات و آموزش عصبی - عروقی شما: neurosciencenews.com - neuroangio.org
-
🌐 https://news.1rj.ru/str/+S_u5PtsUXUdjMzZk
❤2👍2🤔2
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
Anarchonomy
مشکل این معیارسازیها این نیست که ایدهآلگرایانه هستند. زنی که تتو نداشته باشه، فمنیست نباشه، بچهدوست باشه، مذهبی باشه، اهل پسربازی نباشه و غیره، کم نیست. مشکل این معیارسازیها اینه که اون مسیحیان حزباللهی که این معیارها رو میسازند معمولا به زنشون خیانت…
- تناقض انتخابِ همسر و انتخابِ معشوق: یک تحلیل فرگشتی- عصبی.
« #سوال_مهم »
چرا بسیاری از مردان برای ازدواج به دنبال زنانی با ویژگیهای «ثبات، وفاداری، مذهب، خانواده محوری» هستند و چرا همین مردان گاهی به زنانی خیانت میکنند که دقیقاً برخلاف همین معیارهای ازدواجاند؟
1- انتخاب همسر: استراتژی «امنیت ژنتیکی و عاطفی»
در زیستشناسی تکاملی، مردان دو نوع انتخاب را در دو سطح متفاوت انجام میدهند:
الف) انتخاب برای تشکیل خانواده (Long-term mating)
تحقیقات نشان میدهد مردان برای رابطهی بلندمدت به دنبال زنانی هستند که نشانههای زیر را دارند:
• وفاداری بالا
• ریسک جنسی پایین
• پایداری هیجانی و خانوادگی
• تعهد مذهبی یا اخلاقی (بهعنوان شاخص اجتماعی کنترل تکانه)
• رفتار قابل پیشبینی
این صفات در فرگشت، یک پیام روشن داشتهاند:
به همین دلیل، زن «پاکدامن، کمریسک، خانوادهدوست» در ذهن ناخودآگاه مرد برای ازدواج مناسبتر است، زیرا با کاهش خطر از دست رفتن سرمایهی ژنتیکی گره خورده است.
این بخشی از مغز که چنین معیارهایی را ترجیح میدهد، مرتبط با قشر پیشپیشانی (PFC) و سیستمهای ارزیابی بلندمدت است. پس PFC معادلِ : برنامهریزی، آیندهنگری، استدلال.
2- انتخاب معشوق: استراتژی «تنوع ژنتیکی و هیجان»
اما در کنار این سیستم بلندمدت، یک سیستم کاملاً متفاوت هم وجود دارد:
ب) انتخاب برای رابطهی کوتاهمدت (Short-term mating)
مغز مرد برای رابطهی کوتاهمدت، نشانههای دیگری را فعال میکند:
• هیجان بالا
• رفتارهای ریسکی
• تکانهمندی
• سیگنالهای جنسی آشکار
این صفات در طبیعت اغلب معادلاند با:
در این نوع انتخاب، فعالترین بخشها:
• آمیگدالا (هیجان، شهوت، پاسخ سریع)
• استریاتوم (سیستم پاداش، دوپامین)
این سیستمها آیندهنگر نیستند، فقط به لذت، تازگی، و فرصت کوتاهمدت پاسخ میدهند؛ بنابراین تعارضی که اشاره شد، ریشهای کاملاً علمی دارد:
3- چرا مردان حزباللهی/مذهبی بیشتر در معرض این تناقضاند؟
مطالعات متعدد در روانشناسی نشان داده:
الف) سیستمهای اخلاقیِ سختگیرانه، تمایلات ناخودآگاه را حذف نمیکنند بلکه فقط سرکوب میکنند. و هر چیزی که سرکوب شود، از مسیرهای پنهانی خودش را تخلیه میکند.
ب) دوپامینِ پنهان، رفتار دوگانه ایجاد میکند
افرادی که در سبک زندگی بسیار سختگیر هستند (مذهبی، ایدئولوژیک یا محافظهکار):
• فشار اجتماعی مانع رفتار پرخطر آشکار میشود
• اما سیستم پاداش در مغز همچنان دنبال تخلیه است
• و این «سرکوب + فرصت ناگهانی» → احتمال رفتار متناقض را افزایش میدهد برای همین است که:
4- چرا معمولاً مردان با زنی که «پاکتر» از همسر خود هست خیانت نمیکنند؟
زنانی که معیارهای سنتی ازدواج را دارند:
• مرزهای اخلاقی سخت
• ریسکپذیری پایین
• سیستم پاداش کمتر تکانهای
• ترس از بدنامی بیشتر دارند.
بنابراین:
• کمتر وارد رابطه پنهانی میشوند.
• کمتر سیگنال جنسی تحریککننده بروز میدهند.
6- پس نتیجهی علمی چیست؟
زنان با ویژگیهای پاک، خانوادهدوست، بیریسک و مذهبی, برای ازدواج انتخاب بهینهی تکاملیاند چون خطر خیانت, فرزند غیرخودی و بیثباتی را کاهش میدهند. اما زنانی با ویژگیهای پرریسک (ظاهر جنسیتر، استقلال بیشتر، تضاد با ارزشهای سنتی)؛ برای رابطهی کوتاهمدت در سیستم پاداشِ مرد جذابترند چون هیجان، تازگی، و دوپامین بیشتری تولید میکنند.
این دو استراتژی زیستی متفاوت است که در انسان همزمان وجود دارند. به همین دلیل است که: همان مردی که «زن پاک» را ارزش میداند، ممکن است در لحظهی تکانه، سمت «زن هیجانانگیز» برود. این تناقض، نه اخلاقی است و نه فرهنگی؛ ریشهاش در مدارهای عصبی انسان است.
Buss, D. M. (2019). Evolutionary Psychology: The New Science of the Mind.
Gangestad, S. W., & Simpson, J. A. (2000). The evolution of human mating: Trade-offs and strategic pluralism theory. Behavioral and Brain Sciences.
Sapolsky, R. (2017). Behave: The Biology of Humans at Our Best and Worst.
-
«Channel of science is for all»
« #سوال_مهم »
چرا بسیاری از مردان برای ازدواج به دنبال زنانی با ویژگیهای «ثبات، وفاداری، مذهب، خانواده محوری» هستند و چرا همین مردان گاهی به زنانی خیانت میکنند که دقیقاً برخلاف همین معیارهای ازدواجاند؟
1- انتخاب همسر: استراتژی «امنیت ژنتیکی و عاطفی»
در زیستشناسی تکاملی، مردان دو نوع انتخاب را در دو سطح متفاوت انجام میدهند:
الف) انتخاب برای تشکیل خانواده (Long-term mating)
تحقیقات نشان میدهد مردان برای رابطهی بلندمدت به دنبال زنانی هستند که نشانههای زیر را دارند:
• وفاداری بالا
• ریسک جنسی پایین
• پایداری هیجانی و خانوادگی
• تعهد مذهبی یا اخلاقی (بهعنوان شاخص اجتماعی کنترل تکانه)
• رفتار قابل پیشبینی
این صفات در فرگشت، یک پیام روشن داشتهاند:
«این زن احتمال خیانت کمتر، احتمال هزینهی فرزندیِ غیر خودی کمتر، و احتمال پرورش مشترک بیشتر دارد.»
به همین دلیل، زن «پاکدامن، کمریسک، خانوادهدوست» در ذهن ناخودآگاه مرد برای ازدواج مناسبتر است، زیرا با کاهش خطر از دست رفتن سرمایهی ژنتیکی گره خورده است.
این بخشی از مغز که چنین معیارهایی را ترجیح میدهد، مرتبط با قشر پیشپیشانی (PFC) و سیستمهای ارزیابی بلندمدت است. پس PFC معادلِ : برنامهریزی، آیندهنگری، استدلال.
2- انتخاب معشوق: استراتژی «تنوع ژنتیکی و هیجان»
اما در کنار این سیستم بلندمدت، یک سیستم کاملاً متفاوت هم وجود دارد:
ب) انتخاب برای رابطهی کوتاهمدت (Short-term mating)
مغز مرد برای رابطهی کوتاهمدت، نشانههای دیگری را فعال میکند:
• هیجان بالا
• رفتارهای ریسکی
• تکانهمندی
• سیگنالهای جنسی آشکار
این صفات در طبیعت اغلب معادلاند با:
«فرصت کوتاهمدت برای افزایش موفقیت تولیدمثلی.»
در این نوع انتخاب، فعالترین بخشها:
• آمیگدالا (هیجان، شهوت، پاسخ سریع)
• استریاتوم (سیستم پاداش، دوپامین)
این سیستمها آیندهنگر نیستند، فقط به لذت، تازگی، و فرصت کوتاهمدت پاسخ میدهند؛ بنابراین تعارضی که اشاره شد، ریشهای کاملاً علمی دارد:
مرد ممکن است برای ازدواج دختری «قابل اعتماد و کمریسک» بخواهد، اما برای خیانت جذب زنی شود که «هیجان، ریسک، و تازگی» بیشتری دارد. این دو انتخاب از دو مدار متفاوت عصبی میآیند.
3- چرا مردان حزباللهی/مذهبی بیشتر در معرض این تناقضاند؟
مطالعات متعدد در روانشناسی نشان داده:
الف) سیستمهای اخلاقیِ سختگیرانه، تمایلات ناخودآگاه را حذف نمیکنند بلکه فقط سرکوب میکنند. و هر چیزی که سرکوب شود، از مسیرهای پنهانی خودش را تخلیه میکند.
ب) دوپامینِ پنهان، رفتار دوگانه ایجاد میکند
افرادی که در سبک زندگی بسیار سختگیر هستند (مذهبی، ایدئولوژیک یا محافظهکار):
• فشار اجتماعی مانع رفتار پرخطر آشکار میشود
• اما سیستم پاداش در مغز همچنان دنبال تخلیه است
• و این «سرکوب + فرصت ناگهانی» → احتمال رفتار متناقض را افزایش میدهد برای همین است که:
مرد مذهبی ممکن است «همسر پاک» بخواهد، اما در لحظهی ضعف دوپامین، جذب زنی شود که دقیقاً خلاف معیارهای ازدواج اوست. این موضوع در علوم اعصاب به تعارض بین PFC و سیستم پاداش مشهور است.
4- چرا معمولاً مردان با زنی که «پاکتر» از همسر خود هست خیانت نمیکنند؟
زنانی که معیارهای سنتی ازدواج را دارند:
• مرزهای اخلاقی سخت
• ریسکپذیری پایین
• سیستم پاداش کمتر تکانهای
• ترس از بدنامی بیشتر دارند.
بنابراین:
• کمتر وارد رابطه پنهانی میشوند.
• کمتر سیگنال جنسی تحریککننده بروز میدهند.
پس طبیعی است که خیانت به سمت خلاف معیارها میل میکند،
نه شبیه معیارها.
6- پس نتیجهی علمی چیست؟
زنان با ویژگیهای پاک، خانوادهدوست، بیریسک و مذهبی, برای ازدواج انتخاب بهینهی تکاملیاند چون خطر خیانت, فرزند غیرخودی و بیثباتی را کاهش میدهند. اما زنانی با ویژگیهای پرریسک (ظاهر جنسیتر، استقلال بیشتر، تضاد با ارزشهای سنتی)؛ برای رابطهی کوتاهمدت در سیستم پاداشِ مرد جذابترند چون هیجان، تازگی، و دوپامین بیشتری تولید میکنند.
این دو استراتژی زیستی متفاوت است که در انسان همزمان وجود دارند. به همین دلیل است که: همان مردی که «زن پاک» را ارزش میداند، ممکن است در لحظهی تکانه، سمت «زن هیجانانگیز» برود. این تناقض، نه اخلاقی است و نه فرهنگی؛ ریشهاش در مدارهای عصبی انسان است.
Buss, D. M. (2019). Evolutionary Psychology: The New Science of the Mind.
Gangestad, S. W., & Simpson, J. A. (2000). The evolution of human mating: Trade-offs and strategic pluralism theory. Behavioral and Brain Sciences.
Sapolsky, R. (2017). Behave: The Biology of Humans at Our Best and Worst.
-
«Channel of science is for all»
👏7👍6❤5
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
چرا سرماخوردگی پایان یک مرد است؟!
سالهاست در شبکههای اجتماعی از «سرماخوردگی مردانه» یا Man Flu شوخی میسازن؛ مردی که با یک عطسه فکر میکنه در آستانه مرگه، و زنی که با تب ۳۸ درجه همچنان زندگی رو میچرخونه! اما پشت این شوخیها، علمی جدی و قابل اندازهگیری وجود داره.
1- هورمونها: سپر دفاعی زنان در برابر ویروسها
تحقیقات ایمونولوژی نشان میدهد که هورمون استروژن در زنان، فعالیت سلولهای ایمنی (مثل ماکروفاژها و لنفوسیتها) را تقویت میکند.
در مقابل، تستوسترون هورمون غالب در مردان، روی سیستم ایمنی اثر مهارکننده دارد.
پس در نتیجه؟
به همین دلیل یک ویروس ساده تنفسی، در مردان میتواند تب بالاتر، بدندرد شدیدتر و بیحالی طولانیتر ایجاد کند.
2- تفاوت واقعی در شدت علائم
مطالعات جدید نشان میدهد که مردان هنگام ابتلا به ویروسهایی مثل آنفلوآنزا و راینوویروس:
- علائم شدیدتری گزارش میکنند
- مدت بیشتری درگیر بیماری میمانند
- در برخی آزمایشها حتی نیاز به استراحت بیشتری دارند
3- تفاوت رفتاری و سبک رسیدگی
رفتار نیز نقش مهمی دارد:
- زنان معمولاً زودتر استراحت میکنند، مایعات مینوشند و درمان را شروع میکنند. اما مردان بیشتر صبر میکنند «خودش خوب میشود» و همین تأخیر، شدت علائم را افزایش میدهد.
4- پس شوخیهای سوشال مدیا از کجا آمد؟
از یک حقیقت ساده:
به همین دلیل طنز اینترنتی، ریشه در یک واقعیت زیستی دارد نه در کلیشهسازی. پس در نتیجه «سرماخوردگی مردانه» فقط یک شوخی نیست. این پدیده پشتوانهی هورمونی، ایمنی و رفتاری دارد و ثابت میکند که مردها هنگام مواجهه با ویروسها ممکن است واقعاً بدحالتر شوند.
نکته: تایتل طنز آمیز است.
Sue, K. (2017). The science behind “man flu”. BMJ, 359, j5560.
-
«Channel of science is for all»
سالهاست در شبکههای اجتماعی از «سرماخوردگی مردانه» یا Man Flu شوخی میسازن؛ مردی که با یک عطسه فکر میکنه در آستانه مرگه، و زنی که با تب ۳۸ درجه همچنان زندگی رو میچرخونه! اما پشت این شوخیها، علمی جدی و قابل اندازهگیری وجود داره.
1- هورمونها: سپر دفاعی زنان در برابر ویروسها
تحقیقات ایمونولوژی نشان میدهد که هورمون استروژن در زنان، فعالیت سلولهای ایمنی (مثل ماکروفاژها و لنفوسیتها) را تقویت میکند.
در مقابل، تستوسترون هورمون غالب در مردان، روی سیستم ایمنی اثر مهارکننده دارد.
پس در نتیجه؟
بدن زنان سریعتر و قویتر به ویروس حمله میکند و بدن مردان کندتر و ضعیفتر واکنش نشان میدهد.
به همین دلیل یک ویروس ساده تنفسی، در مردان میتواند تب بالاتر، بدندرد شدیدتر و بیحالی طولانیتر ایجاد کند.
2- تفاوت واقعی در شدت علائم
مطالعات جدید نشان میدهد که مردان هنگام ابتلا به ویروسهایی مثل آنفلوآنزا و راینوویروس:
- علائم شدیدتری گزارش میکنند
- مدت بیشتری درگیر بیماری میمانند
- در برخی آزمایشها حتی نیاز به استراحت بیشتری دارند
3- تفاوت رفتاری و سبک رسیدگی
رفتار نیز نقش مهمی دارد:
- زنان معمولاً زودتر استراحت میکنند، مایعات مینوشند و درمان را شروع میکنند. اما مردان بیشتر صبر میکنند «خودش خوب میشود» و همین تأخیر، شدت علائم را افزایش میدهد.
4- پس شوخیهای سوشال مدیا از کجا آمد؟
از یک حقیقت ساده:
وقتی دادههای علمی میگویند مردها واقعاً شدیدتر بیمار میشوند، رفتارهای نمایشیشان هم بیشتر به چشم میآید.
به همین دلیل طنز اینترنتی، ریشه در یک واقعیت زیستی دارد نه در کلیشهسازی. پس در نتیجه «سرماخوردگی مردانه» فقط یک شوخی نیست. این پدیده پشتوانهی هورمونی، ایمنی و رفتاری دارد و ثابت میکند که مردها هنگام مواجهه با ویروسها ممکن است واقعاً بدحالتر شوند.
نکته: تایتل طنز آمیز است.
Sue, K. (2017). The science behind “man flu”. BMJ, 359, j5560.
-
«Channel of science is for all»
❤6👍1🤔1🤩1
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
🛐 - بیایید چند دقیقه این فرض را بپذیریم…
بیایید برای چند دقیقه بپذیریم که در واقعیت هیچ خالقی وجود ندارد؛ نه نظارتِ ماورایی، نه قضاوت، نه پاداش و نه تنبیه.
حالا با این فرض، چند سؤال مهم پیش میآید:
اینها فقط پرسشهای فلسفی نیستند؛ ریشهٔ عمیقی در علوم اعصاب، روانشناسی تکاملی و انسانشناسی دارند.
- مغز انسان برای پرستش سیمکشی شده؟
مطالعات نروساینس (Cognitive Neuroscience of Religion) نشان میدهند که مغز ما چند ناحیه دارد که هنگام نیایش، تفکر درباره نیروهای برتر، یا احساس حضور یک ناظر اخلاقی فعال میشوند:
این بخشها محصول تکاملاند. اجداد ما اگر به نیروی ناظر باور داشتند، کمتر کارهای پرخطر میکردند، همکاریشان بیشتر میشد و جامعهٔ کوچکشان پایدارتر میماند. یعنی مغز انسان فقط برای درک جهان نیست؛ برای باور کردن هم تکامل یافته. پس طبیعی است که بسیاری از مردم، حتی اگر دلیل منطقی نداشته باشند، به سمت «وجود یک ناظر بزرگ» میل کنند.
- وقتی باور به خدا، نقش یک پلیس خیالی را بازی میکند!
در روانشناسی اجتماعی، پدیدهای داریم به نام: «Supernatural Monitoring Hypothesis»
فرضیهٔ «نظارت ماورایی».
به زبان ساده اگر انسان تصور کند کسی از بالا مراقبش است، احتمال اینکه دزدی کند، دروغ بگوید، خیانت کند و یا به دیگران آسیب بزند کاهش پیدا میکند.
در آزمایشها حتی چسباندن یک تصویر چشم روی دیوار باعث رفتار اخلاقیتر در جمع شده است. حالا تصور کنید یک جامعه سالها به «چشمی آسمانی» باور دارد؛ این باور واقعاً میتواند کارکرد اجتماعی مثبت تولید کند. این یعنی باور به خالق، از نظر کارکرد روانی و اجتماعی، میتواند مثل وجود یک دوربین در یک جای خلوت عمل کند.
- آیا باید به همه ثابت کنیم جهان خالق ندارد؟
اگر فرض کنیم واقعاً خالقی وجود ندارد، باز هم یک حقیقت مهم میماند: «انسانها صرفاً با واقعیت زندگی نمیکنند؛ با معنا هم زندگی میکنند.»
برخی مغزها با «بیخدایی» سازگار میشوند، اما بسیاری دیگر دچار اضطراب وجودی، پوچی، افزایش رفتارهای پرخطر و کاهش کنترل تکانه میشوند. پس از منظر علوم اعصاب و تکامل، اینکه همهٔ مردم را مجبور کنیم به این نتیجه برسند که «هیچ خالقی نیست» منطقی نیست. همانطور که مجبور کردن همهٔ مردم به باور یک ایدئولوژی هم غیرعلمی است.
- برخی ذهنها نیاز به یک «چارچوب معنا» دارند؛ چه خدا باشد، چه طبیعت، چه قانون اخلاقی. پس نتیجه چیست؟ ممکن است وجود خالق واقعیت نداشته باشد؛ اما باور به خالق یک واقعیت زیستی، تکاملی و اجتماعی است و حذف یکبارهٔ آن از ذهن همهٔ مردم، مثل برداشتن سیستم ترمز از یک جامعه است! چیزی که علم هرگز تأییدش نمیکند؛ شاید حقیقت مهمتر این باشد:
👤- سپیتام آذرمهر
-
«Channel of science is for all»
بیایید برای چند دقیقه بپذیریم که در واقعیت هیچ خالقی وجود ندارد؛ نه نظارتِ ماورایی، نه قضاوت، نه پاداش و نه تنبیه.
حالا با این فرض، چند سؤال مهم پیش میآید:
• آیا همهٔ انسانها باید به این نتیجه برسند؟
• آیا باور داشتن به یک خالق، فارغ از درست یا غلط بودنش، ممکن است کارکرد مفید داشته باشد؟
• آیا «باور به یک ناظرِ اخلاقی» شبیه وجود دوربین در یک مکان خلوت عمل میکند؟
• و آیا اصلاً منطقی است که تصور «جهانی بدون خالق» را بخواهیم با زور در ذهن همه فرو کنیم؟
اینها فقط پرسشهای فلسفی نیستند؛ ریشهٔ عمیقی در علوم اعصاب، روانشناسی تکاملی و انسانشناسی دارند.
- مغز انسان برای پرستش سیمکشی شده؟
مطالعات نروساینس (Cognitive Neuroscience of Religion) نشان میدهند که مغز ما چند ناحیه دارد که هنگام نیایش، تفکر درباره نیروهای برتر، یا احساس حضور یک ناظر اخلاقی فعال میشوند:
•
شبکه پیشفرض مغز (DMN)
→ مسئول تخیل، معنابخشی و تصور «عاملی نادیدنی».
•
قشر پیشپیشانی
→ کنترل اخلاقی و قضاوت.
•
آمیگدالا
→ تنظیم ترس از مجازات یا پیامد.
•
تمپورال پاریتال جانکشن (TPJ)
→ توانایی منتالایزیشن؛ یعنی «فکر کردن به اینکه دیگری چه قصدی دارد».
این بخشها محصول تکاملاند. اجداد ما اگر به نیروی ناظر باور داشتند، کمتر کارهای پرخطر میکردند، همکاریشان بیشتر میشد و جامعهٔ کوچکشان پایدارتر میماند. یعنی مغز انسان فقط برای درک جهان نیست؛ برای باور کردن هم تکامل یافته. پس طبیعی است که بسیاری از مردم، حتی اگر دلیل منطقی نداشته باشند، به سمت «وجود یک ناظر بزرگ» میل کنند.
- وقتی باور به خدا، نقش یک پلیس خیالی را بازی میکند!
در روانشناسی اجتماعی، پدیدهای داریم به نام: «Supernatural Monitoring Hypothesis»
فرضیهٔ «نظارت ماورایی».
به زبان ساده اگر انسان تصور کند کسی از بالا مراقبش است، احتمال اینکه دزدی کند، دروغ بگوید، خیانت کند و یا به دیگران آسیب بزند کاهش پیدا میکند.
در آزمایشها حتی چسباندن یک تصویر چشم روی دیوار باعث رفتار اخلاقیتر در جمع شده است. حالا تصور کنید یک جامعه سالها به «چشمی آسمانی» باور دارد؛ این باور واقعاً میتواند کارکرد اجتماعی مثبت تولید کند. این یعنی باور به خالق، از نظر کارکرد روانی و اجتماعی، میتواند مثل وجود یک دوربین در یک جای خلوت عمل کند.
- آیا باید به همه ثابت کنیم جهان خالق ندارد؟
اگر فرض کنیم واقعاً خالقی وجود ندارد، باز هم یک حقیقت مهم میماند: «انسانها صرفاً با واقعیت زندگی نمیکنند؛ با معنا هم زندگی میکنند.»
برخی مغزها با «بیخدایی» سازگار میشوند، اما بسیاری دیگر دچار اضطراب وجودی، پوچی، افزایش رفتارهای پرخطر و کاهش کنترل تکانه میشوند. پس از منظر علوم اعصاب و تکامل، اینکه همهٔ مردم را مجبور کنیم به این نتیجه برسند که «هیچ خالقی نیست» منطقی نیست. همانطور که مجبور کردن همهٔ مردم به باور یک ایدئولوژی هم غیرعلمی است.
- برخی ذهنها نیاز به یک «چارچوب معنا» دارند؛ چه خدا باشد، چه طبیعت، چه قانون اخلاقی. پس نتیجه چیست؟ ممکن است وجود خالق واقعیت نداشته باشد؛ اما باور به خالق یک واقعیت زیستی، تکاملی و اجتماعی است و حذف یکبارهٔ آن از ذهن همهٔ مردم، مثل برداشتن سیستم ترمز از یک جامعه است! چیزی که علم هرگز تأییدش نمیکند؛ شاید حقیقت مهمتر این باشد:
«لازم نیست همه به یک چیز واحد برسند؛
مهم این است که باورها تا جایی که ممکن است، پیامدهای انسانی و سازنده داشته باشند.»
👤- سپیتام آذرمهر
-
«Channel of science is for all»
👍8❤4
Forwarded from Science is for all🔬 (TheㅤNarrator)
«چرا برای دیگری از خود میگذریم و گاهی تسلیم میشویم؟ نگاهی عصبی–تکاملی به دو رفتار به ظاهر متناقض»
ممکن است برای دیگری از خود بگذریم، یا در برابر فشار عقبنشینی کنیم. این دو رفتار در ظاهر متناقضاند: انسانی که از نظر تکاملی باید منفعت فردیاش را در اولویت قرار دهد، چرا باید گاهی تسلیم شود یا حتی برای دیگری هزینههای سنگین بپردازد؟ پاسخ نه در یک عامل، بلکه در شبکهای از زیستشناسی عصبی، تکامل، شناخت و ساختارهای اجتماعی پنهان شده است. این رفتارها تنها در یک چارچوب میانرشتهای قابل درکاند.
در سطح زیستی، رفتارهای تسلیم یا فداکاری خروجی یک «ماژول واحد» در مغز نیستند. مغز انسان با مجموعهای از شبکهها کار میکند که هرکدام بخشی از معادله را تشکیل میدهند. هنگام تهدید، آمیگدالا شدت خطر را ارزیابی میکند و سامانههای استرس فعال میشوند؛ اما تصمیم به مقاومت، عقبنشینی یا انفعال صرفاً محصول آمیگدالا نیست. قشر پیشپیشانی با پیشبینی پیامدها، یادگیری گذشته و شرایط اجتماعی موجود، راهبردهای مختلف را مقایسه میکند. هیچ مسیر عصبی مشخصی برای «تسلیمشدن» وجود ندارد، اما شبکههای مرتبط با کنترل شناختی، ارزیابی تهدید، و تجربه درماندگی آموختهشده میتوانند رفتار عقبنشینی را محتملتر کنند. این واکنش انتخاب اخلاقی نیست، بلکه برآیند محاسبههای عصبی و تجربههای گذشته است.
از سوی دیگر، فداکاری و تمایل به کمک نیز نتیجه یک سازوکار ساده و تکعاملی نیست. اکسیتوسین و وازوپرسین ـ برخلاف روایتهای رایج ـ مستقیماً «نوعدوستی» ایجاد نمیکنند؛ بلکه پیوندهای درونگروهی، اعتماد و حساسیت اجتماعی را تقویت میکنند. همین مواد میتوانند در برخی شرایط تعصب نسبت به گروه خودی یا حتی پرخاشگری نسبت به بیرونگروه را افزایش دهند. در رفتار نوعدوستانه، شبکه پاداش مغز نقش مهمی دارد: کمک به افرادی که با ما پیوند اجتماعی دارند ممکن است فعالیت ناحیه آکومبنس را افزایش دهد، اما این افزایش همواره بیشتر از پاداش فردی نیست و به تفاوتهای فردی، زمینه اجتماعی و نوع رابطه بستگی دارد. بنابراین فداکاری نه یک «ضد بقا»، بلکه یکی از اشکال گسترشیافته همکاری است که مغز آن را در شرایط خاص تقویت میکند.
در سطح تکاملی، تسلیم و فداکاری مسیرهای متفاوتی دارند. رفتارهای تسلیم در میان گونههای اجتماعی اغلب از سازوکارهای سلسلهمراتب، رقابت و کاهش آسیب منابع میآیند. ایستادگی تا مرگ برای بسیاری از گونهها نه مطلوب است و نه از نظر انتخاب طبیعی مقرونبهصرفه. در مقابل، فداکاری عمدتاً در زمینههایی معنا پیدا میکند که همکاری بلندمدت، روابط خویشاوندی یا تعاملات تکرارشونده شکل گرفتهاند. کمک به بستگان نزدیک یا همگروهیهایی که احتمال همکاری متقابل دارند، از منظر انتخاب طبیعی منطقی است. بنابراین هیچ قانون تکاملی کلی وجود ندارد که همیشه «تسلیم» یا «فداکاری» را پاداش دهد؛ موضوع، بستگی به شرایط و هزینه–فایدههای زیستی و اجتماعی دارد.
در روانشناسی شناختی، این رفتارها با تجربه، یادگیری و طرحوارههای پایدار اما پویا شکل میگیرند. شرطیسازی ترس، تجربههای تنبیه، روابط اولیه، و الگوهای قدرت در خانواده و اجتماع تعیین میکنند فرد در برابر فشار چه واکنشی نشان دهد. یادگیری اجتماعی نوعدوستی نیز به تجربه پاداش، مشاهده الگوهای رفتاری و ساختارهای ارزشی محیط وابسته است. این ساختارها «ذخیره» نمیشوند، بلکه به صورت شبکههای فعالسازی تکرارشونده عمل میکنند و در موقعیتهای جدید به شکلهای مختلف بروز مییابند.
در سطح اجتماعی، تسلیم و فداکاری را نمیتوان تنها با زیستشناسی توضیح داد. قدرت اجتماعی، هنجارها، مشروعیت، برچسبگذاری و ترس از طرد، رفتار انسان را در جهتی هدایت میکنند که در بسیاری مواقع حتی بدون اجبار فیزیکی شکل میگیرد. فرد ممکن است برای حفظ عضویت در یک گروه، از خواستهها یا نیازهای خود عقبنشینی کند؛ یا برای حفظ ارزشهای جمعی، برای دیگران هزینه دهد. در اینجا کنترل نمادین نقشی بزرگتر از کنترل مستقیم دارد.
در نهایت، تسلیم و ازخودگذشتگی دو نقطه روی یک طیف نیستند، بلکه دو رفتار با ریشههای متفاوتاند که در برخی شرایط ممکن است از نظر ظاهری شبیه شوند. یکی تحت تاثیر تهدید و سلسلهمراتب شکل میگیرد و دیگری تحت تاثیر پیوند، همکاری و اعتبار اجتماعی. با این حال هر دو بیانگر تلاش یک سیستم پیچیدهاند برای افزایش ثبات بلندمدت؛ گاهی از طریق عقبنشینی، گاهی از طریق حمایت از دیگری. آنچه متناقض به نظر میرسد، در واقع سازگاری با محیط پیچیده انسانی است.
Source:
«Channel of science is for all»
ممکن است برای دیگری از خود بگذریم، یا در برابر فشار عقبنشینی کنیم. این دو رفتار در ظاهر متناقضاند: انسانی که از نظر تکاملی باید منفعت فردیاش را در اولویت قرار دهد، چرا باید گاهی تسلیم شود یا حتی برای دیگری هزینههای سنگین بپردازد؟ پاسخ نه در یک عامل، بلکه در شبکهای از زیستشناسی عصبی، تکامل، شناخت و ساختارهای اجتماعی پنهان شده است. این رفتارها تنها در یک چارچوب میانرشتهای قابل درکاند.
در سطح زیستی، رفتارهای تسلیم یا فداکاری خروجی یک «ماژول واحد» در مغز نیستند. مغز انسان با مجموعهای از شبکهها کار میکند که هرکدام بخشی از معادله را تشکیل میدهند. هنگام تهدید، آمیگدالا شدت خطر را ارزیابی میکند و سامانههای استرس فعال میشوند؛ اما تصمیم به مقاومت، عقبنشینی یا انفعال صرفاً محصول آمیگدالا نیست. قشر پیشپیشانی با پیشبینی پیامدها، یادگیری گذشته و شرایط اجتماعی موجود، راهبردهای مختلف را مقایسه میکند. هیچ مسیر عصبی مشخصی برای «تسلیمشدن» وجود ندارد، اما شبکههای مرتبط با کنترل شناختی، ارزیابی تهدید، و تجربه درماندگی آموختهشده میتوانند رفتار عقبنشینی را محتملتر کنند. این واکنش انتخاب اخلاقی نیست، بلکه برآیند محاسبههای عصبی و تجربههای گذشته است.
از سوی دیگر، فداکاری و تمایل به کمک نیز نتیجه یک سازوکار ساده و تکعاملی نیست. اکسیتوسین و وازوپرسین ـ برخلاف روایتهای رایج ـ مستقیماً «نوعدوستی» ایجاد نمیکنند؛ بلکه پیوندهای درونگروهی، اعتماد و حساسیت اجتماعی را تقویت میکنند. همین مواد میتوانند در برخی شرایط تعصب نسبت به گروه خودی یا حتی پرخاشگری نسبت به بیرونگروه را افزایش دهند. در رفتار نوعدوستانه، شبکه پاداش مغز نقش مهمی دارد: کمک به افرادی که با ما پیوند اجتماعی دارند ممکن است فعالیت ناحیه آکومبنس را افزایش دهد، اما این افزایش همواره بیشتر از پاداش فردی نیست و به تفاوتهای فردی، زمینه اجتماعی و نوع رابطه بستگی دارد. بنابراین فداکاری نه یک «ضد بقا»، بلکه یکی از اشکال گسترشیافته همکاری است که مغز آن را در شرایط خاص تقویت میکند.
در سطح تکاملی، تسلیم و فداکاری مسیرهای متفاوتی دارند. رفتارهای تسلیم در میان گونههای اجتماعی اغلب از سازوکارهای سلسلهمراتب، رقابت و کاهش آسیب منابع میآیند. ایستادگی تا مرگ برای بسیاری از گونهها نه مطلوب است و نه از نظر انتخاب طبیعی مقرونبهصرفه. در مقابل، فداکاری عمدتاً در زمینههایی معنا پیدا میکند که همکاری بلندمدت، روابط خویشاوندی یا تعاملات تکرارشونده شکل گرفتهاند. کمک به بستگان نزدیک یا همگروهیهایی که احتمال همکاری متقابل دارند، از منظر انتخاب طبیعی منطقی است. بنابراین هیچ قانون تکاملی کلی وجود ندارد که همیشه «تسلیم» یا «فداکاری» را پاداش دهد؛ موضوع، بستگی به شرایط و هزینه–فایدههای زیستی و اجتماعی دارد.
در روانشناسی شناختی، این رفتارها با تجربه، یادگیری و طرحوارههای پایدار اما پویا شکل میگیرند. شرطیسازی ترس، تجربههای تنبیه، روابط اولیه، و الگوهای قدرت در خانواده و اجتماع تعیین میکنند فرد در برابر فشار چه واکنشی نشان دهد. یادگیری اجتماعی نوعدوستی نیز به تجربه پاداش، مشاهده الگوهای رفتاری و ساختارهای ارزشی محیط وابسته است. این ساختارها «ذخیره» نمیشوند، بلکه به صورت شبکههای فعالسازی تکرارشونده عمل میکنند و در موقعیتهای جدید به شکلهای مختلف بروز مییابند.
در سطح اجتماعی، تسلیم و فداکاری را نمیتوان تنها با زیستشناسی توضیح داد. قدرت اجتماعی، هنجارها، مشروعیت، برچسبگذاری و ترس از طرد، رفتار انسان را در جهتی هدایت میکنند که در بسیاری مواقع حتی بدون اجبار فیزیکی شکل میگیرد. فرد ممکن است برای حفظ عضویت در یک گروه، از خواستهها یا نیازهای خود عقبنشینی کند؛ یا برای حفظ ارزشهای جمعی، برای دیگران هزینه دهد. در اینجا کنترل نمادین نقشی بزرگتر از کنترل مستقیم دارد.
در نهایت، تسلیم و ازخودگذشتگی دو نقطه روی یک طیف نیستند، بلکه دو رفتار با ریشههای متفاوتاند که در برخی شرایط ممکن است از نظر ظاهری شبیه شوند. یکی تحت تاثیر تهدید و سلسلهمراتب شکل میگیرد و دیگری تحت تاثیر پیوند، همکاری و اعتبار اجتماعی. با این حال هر دو بیانگر تلاش یک سیستم پیچیدهاند برای افزایش ثبات بلندمدت؛ گاهی از طریق عقبنشینی، گاهی از طریق حمایت از دیگری. آنچه متناقض به نظر میرسد، در واقع سازگاری با محیط پیچیده انسانی است.
Source:
Sapolsky, R. M. (2017). Behave: The Biology of Humans at Our Best and Wors
-
Maestripieri, D. (2012). Games Primates Play: An Undercover Investigation of the Evolution and Economics of Human Relationships.
-
«Channel of science is for all»
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
- چرا آستانه درد زنان بالاتر از مردان است؟ (بُکُش و خوشگلم کن!)
در ادبیات علوم اعصاب و فیزیولوژی درد، سالهاست که تفاوتهای جنسیتی در «آستانه درد» و «تحمل درد» (Pain Threshold & Pain Tolerance) موضوع پژوهشهای جدی بوده است. مجموعهای از عوامل زیستی، هورمونی، تکاملی و حتی شناختی باعث میشود بسیاری از زنان در مواجهه با دردهای شدید عملکرد بهتری نسبت به مردان داشته باشند؛ هرچند این به معنای مقامت در برابر درد در تمام شرایط نیست و فقط یک الگوی آماری است.
1. تفاوتهای هورمونی و نقش استروژن
هورمون استروژن در زنان نقش کلیدی در تنظیم سیستم درد دارد. مطالعات نشان میدهد استروژن میتواند حساسیت گیرندههای درد (Nociceptors) را کاهش دهد یا عملکرد سیستم ضد درد داخلی (Endogenous Pain Modulation) را تقویت کند. این یعنی بدن زنان بهطور طبیعی «سیستم خاموشکننده درد» کارآمدتری دارد.
این یعنی بعضی خانومها همزمان میتوانند درد را تحمل کنند و راجع به اینکه “چیز خاصی نیست” هم با لبخند حرف بزنند.
2: تجربههای مکرر درد و سازگاری عصبی
زنان در طول زندگی با طیف وسیعی از دردهای منظم مانند دردهای قاعدگی، نوسانات هورمونی، یا دردهای مربوط به تخمکگذاری مواجهاند. این تکرار مداوم، سیستم عصبی را بهتدریج مقاومتر میکند و فرآیندی مشابه Neural Adaptation رخ میدهد.
این تجربهها باعث میشود مغز راهکارهای موثرتری برای مدیریت درد توسعه دهد، یک نوع “training mode” طبیعی. در نتیجه گاهی وقتی از خانومها بپرسی درد داری؟ میگویند: «این که چیزی نیست» و مردا همان لحظه احساس میکنند نقش موجودات ضعیف داستان رو گرفتند.
3: نقش تکامل و بارداری
در تکامل انسان (Evolutionary Biology)، زنان باید توان تحمل دردهای شدیدی مانند بارداری و زایمان را داشته باشند. این فشار تکاملی باعث تقویت سیستمهای عصبی و هورمونی مرتبط با تحمل درد شده است. مغز زنان در دوران بارداری افزایش در تولید مواد ضد درد مثل اندورفین (Endorphins) و انکفالینها دارد. حتی بعد از بارداری هم این سیستم تقویتشده تا حدی باقی میماند.
4: پردازش شناختی درد و نقش توجه (Cognitive Modulation of Pain)
تحقیقات نشان میدهد زنان در پردازش شناختی درد; مثل پرت کردن حواس (Distraction)، معنا دادن به درد، یا مدیریت هیجانی در بسیاری از موارد ماهرترند. این یعنی بخشی از تحمل بالاتر درد ناشی از تفاوت در Mental Strategies است. به عبارت دیگر، زنان علاوه بر تفاوت زیستی، از تاکتیکهای ذهنی پیچیدهتری هم استفاده میکنند تا شدت درد را پایین بیاورند.
5: نقش ساختار مغز و تفاوت در شبکههای عصبی
برخی مطالعات MRI نشان دادهاند که زنان ارتباطات قویتری بین نواحی مرتبط با کنترل هیجان (مانند Prefrontal Cortex) و مراکز پردازش درد دارند. این باعث میشود تنظیم درد (Pain Regulation) در زنان کارآمدتر باشد. همچنین ماده خاکستری در برخی نواحی درد محور ممکن است در زنان بیشتر باشد و این به پردازش دقیقتر، اما مدیریت بهتر درد کمک میکند.
در مجموع آستانه درد بیشتر در زنان ترکیبی از ژنتیک، هورمونها، تکامل، ساختار مغز و متدهای شناختی است. این تفاوتها به زنان امکان میدهد دردهای شدید را تحمل کنند چه در بارداری، چه در عملهای زیبایی “سنگین”، و چه در دردهای ماهانه که زیاد هم به چشم نمیآیند.
Reference:
Craft RM. Sex differences in opioid analgesia: “from mouse to man”. J Pharmacol Exp Ther. 2003.
-
Riley JL et al. Sex differences in pain perception: clinical and experimental findings. Eur J Pain. 1998.
-
Lowe NK. The nature of labor pain. Am J Obstet Gynecol. 2002.
-
Villemure C, Bushnell MC. Cognitive modulation of pain: how do attention and emotion influence pain processing? Pain. 2002.
-
«Channel of science is for all»
در ادبیات علوم اعصاب و فیزیولوژی درد، سالهاست که تفاوتهای جنسیتی در «آستانه درد» و «تحمل درد» (Pain Threshold & Pain Tolerance) موضوع پژوهشهای جدی بوده است. مجموعهای از عوامل زیستی، هورمونی، تکاملی و حتی شناختی باعث میشود بسیاری از زنان در مواجهه با دردهای شدید عملکرد بهتری نسبت به مردان داشته باشند؛ هرچند این به معنای مقامت در برابر درد در تمام شرایط نیست و فقط یک الگوی آماری است.
1. تفاوتهای هورمونی و نقش استروژن
هورمون استروژن در زنان نقش کلیدی در تنظیم سیستم درد دارد. مطالعات نشان میدهد استروژن میتواند حساسیت گیرندههای درد (Nociceptors) را کاهش دهد یا عملکرد سیستم ضد درد داخلی (Endogenous Pain Modulation) را تقویت کند. این یعنی بدن زنان بهطور طبیعی «سیستم خاموشکننده درد» کارآمدتری دارد.
این یعنی بعضی خانومها همزمان میتوانند درد را تحمل کنند و راجع به اینکه “چیز خاصی نیست” هم با لبخند حرف بزنند.
2: تجربههای مکرر درد و سازگاری عصبی
زنان در طول زندگی با طیف وسیعی از دردهای منظم مانند دردهای قاعدگی، نوسانات هورمونی، یا دردهای مربوط به تخمکگذاری مواجهاند. این تکرار مداوم، سیستم عصبی را بهتدریج مقاومتر میکند و فرآیندی مشابه Neural Adaptation رخ میدهد.
این تجربهها باعث میشود مغز راهکارهای موثرتری برای مدیریت درد توسعه دهد، یک نوع “training mode” طبیعی. در نتیجه گاهی وقتی از خانومها بپرسی درد داری؟ میگویند: «این که چیزی نیست» و مردا همان لحظه احساس میکنند نقش موجودات ضعیف داستان رو گرفتند.
3: نقش تکامل و بارداری
در تکامل انسان (Evolutionary Biology)، زنان باید توان تحمل دردهای شدیدی مانند بارداری و زایمان را داشته باشند. این فشار تکاملی باعث تقویت سیستمهای عصبی و هورمونی مرتبط با تحمل درد شده است. مغز زنان در دوران بارداری افزایش در تولید مواد ضد درد مثل اندورفین (Endorphins) و انکفالینها دارد. حتی بعد از بارداری هم این سیستم تقویتشده تا حدی باقی میماند.
زایمان چه طبیعی باشد و چه سزارین یکی از شدیدترین تجربههای درد در گونه انسان محسوب میشود، و سیستم عصبی زنان برای این لحظه بهینهسازی شده است.
4: پردازش شناختی درد و نقش توجه (Cognitive Modulation of Pain)
تحقیقات نشان میدهد زنان در پردازش شناختی درد; مثل پرت کردن حواس (Distraction)، معنا دادن به درد، یا مدیریت هیجانی در بسیاری از موارد ماهرترند. این یعنی بخشی از تحمل بالاتر درد ناشی از تفاوت در Mental Strategies است. به عبارت دیگر، زنان علاوه بر تفاوت زیستی، از تاکتیکهای ذهنی پیچیدهتری هم استفاده میکنند تا شدت درد را پایین بیاورند.
5: نقش ساختار مغز و تفاوت در شبکههای عصبی
برخی مطالعات MRI نشان دادهاند که زنان ارتباطات قویتری بین نواحی مرتبط با کنترل هیجان (مانند Prefrontal Cortex) و مراکز پردازش درد دارند. این باعث میشود تنظیم درد (Pain Regulation) در زنان کارآمدتر باشد. همچنین ماده خاکستری در برخی نواحی درد محور ممکن است در زنان بیشتر باشد و این به پردازش دقیقتر، اما مدیریت بهتر درد کمک میکند.
در مجموع آستانه درد بیشتر در زنان ترکیبی از ژنتیک، هورمونها، تکامل، ساختار مغز و متدهای شناختی است. این تفاوتها به زنان امکان میدهد دردهای شدید را تحمل کنند چه در بارداری، چه در عملهای زیبایی “سنگین”، و چه در دردهای ماهانه که زیاد هم به چشم نمیآیند.
Reference:
Craft RM. Sex differences in opioid analgesia: “from mouse to man”. J Pharmacol Exp Ther. 2003.
-
Riley JL et al. Sex differences in pain perception: clinical and experimental findings. Eur J Pain. 1998.
-
Lowe NK. The nature of labor pain. Am J Obstet Gynecol. 2002.
-
Villemure C, Bushnell MC. Cognitive modulation of pain: how do attention and emotion influence pain processing? Pain. 2002.
-
«Channel of science is for all»
❤5
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
کشف «زلزله مغزی» ممکن است دانستههای ما درباره اسکیزوفرنی را متحول کند.
وقتی الگوهای اتصال معمولی مغز از حالت طبیعی خود خارج میشوند، منجر به اختلالات روانپریشی مانند اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی میگردد.
در یک مطالعه جدید، پژوهشگران «زلزلههای مغزی» را شناسایی کردهاند که اتصالپذیری مغز را در افرادی که با این شرایط زندگی میکنند و روانپریشی ناتوانکننده را تجربه میکنند، مختل میسازد.
با ترسیم نقش این زلزلههای مغزی، تیم تحقیقاتی امیدوار است درک بهتری از اختلالات شایع مغزی به دست آورده و گامی به سوی مداخلات درمانی که بتوانند به مدیریت آنها کمک کنند، نزدیکتر شود.
در واقع، این زلزلههای مغزی نشاندهنده یک عدم تعادل بین افزونگی و همافزایی شبکههای مغزی هستند، به این صورت که مدارهای سلولهای مغزی به ترتیب اطلاعات مشترک یا مکمل را پردازش میکنند. افزونگی، مغز را مقاومتر میسازد، در حالی که همافزایی به آن امکان میدهد اطلاعات بیشتری از ورودیهای مرتبط استخراج کند.
محققان دریافتند که مغز افراد مبتلا به اختلالات روانپریشی بهطور محسوسی نامتعادلتر است و اتصالپذیری نامنظمتر و تصادفیتری را نشان میدهد.
"کیانگ لی"، عصبشناس محاسباتی در مرکز TReNDS (پژوهشهای ترجمهای در تصویربرداری عصبی و علم داده) در آتلانتا، و همکارانش در مقاله منتشرشده خود مینویسند: "در این مطالعه، شواهد همگرایی ارائه میدهیم که نشان میدهد مغز روانپریش، حالتهایی از تصادفی بودن را در ابعاد مکانی و زمانی نشان میدهد."
پژوهشگران اسکنهای مغزی دقیق ۱۱۱۱ شرکتکننده را تجزیه و تحلیل کردند که شامل ۲۸۸ فرد مبتلا به اسکیزوفرنی، ۱۸۳ فرد مبتلا به اختلال دوقطبی و ۶۴۰ فرد سالم به عنوان گروه کنترل بود. هر اسکن حدود پنج دقیقه طول کشید و تحلیلها به گونهای تنظیم شدند تا تعاملات مرتبه بالاتر (پیچیدهتر) را شناسایی کنند.
زلزلههای مغزی در مغز افراد مبتلا به اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی بهطور قابل توجهی بیشتر از گروه کنترل سالم مشاهده شد و مناطقی از مغز را تحت تأثیر قرار داد که با احساسات، حافظه و اطلاعات حسی مرتبط هستند.
محققان میگویند این زلزلههای مغزی مانند آتشفشانهای فعال هستند، بهطوری که شبکههای خاصی در مغز افراد مبتلا به اختلالات روانپریشی، تمایل به اختلالات ناگهانی و منظم نشان میدهند.
با این حال، از آنجا که تمام شرکتکنندگان در طول آزمایش از نظر روانپزشکی پایدار در نظر گرفته شدند و اسکنها در حالت استراحت گرفته شد، این زلزلهها لزوماً با دورههای حاد روانپریشی مرتبط نیستند.
"لی" و همکارانش مینویسند: «این یافتهها بر تأثیر شدید حالتهای روانپریشی بر شبکههای مغزی حیاتی در مقیاسهای مختلف تأکید میکنند و نشاندهنده یک تغییر عمیق در پیچیدگی و حالتهای سازمانی مغز هستند.»
این پژوهش، نگاه جذاب و جدیدی به دانشمندان درباره مغز افراد مبتلا به اختلالات روانپریشی ارائه میدهد، اگرچه مطالعات بیشتری برای ردیابی الگو و فراوانی این زلزلههای مغزی در بازههای زمانی طولانیتر از پنج دقیقه مورد نیاز است.
محققان میگویند برای بررسی چگونگی تأثیر زلزلههای مغزی بر عملکرد شناختی، به کار بیشتری نیاز است. در حال حاضر مشخص نیست که آیا این اختلالات محرک ایجاد اختلالات روانپریشی هستند یا پیامدی از آنها محسوب میشوند.
مغز یک سیستم شبکهای بسیار پیچیده است که تجزیه و تحلیل علل شرایطی مانند اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی را بسیار چالشبرانگیز میسازد، اگرچه پیشرفتهایی در حال حصول است. به عنوان مثال، ما در شناسایی افراد در معرض خطر بالاتر این شرایط از طریق نشانگرهای زیستی در بدن بهتر عمل میکنیم.
همچنین از برخی محرکهایی که میتوانند باعث بروز دورههای روانپریشی شوند، آگاهیم؛ از جمله مصرف شاهدانه با قدرت بالا. هر یک از این اکتشافات کمی بیشتر درباره عملکرد مغز در زمانی که چند گام از واقعیت فاصله میگیرد، به ما میآموزد.
بر اساس آخرین آمار، تا ۳ نفر از هر ۱۰۰ نفر در ایالات متحده در مقطعی از زندگی خود یک دوره روانپریشی را تجربه خواهند کرد – و در حالی که راههایی برای مدیریت این شرایط وجود دارد، دانشمندان به تلاش برای یافتن درمانهای مؤثرتر با عوارض جانبی کمتر ادامه میدهند.
محققان مینویسند: «اختلالات روانپریشی، مانند اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی، چالشهای تشخیصی قابل توجهی با پیامدهای عمده بر سلامت روان ایجاد میکنند.»
این پژوهش در مجله Molecular Psychiatry منتشر شده است.
Source
-
Channel of science is for all
وقتی الگوهای اتصال معمولی مغز از حالت طبیعی خود خارج میشوند، منجر به اختلالات روانپریشی مانند اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی میگردد.
در یک مطالعه جدید، پژوهشگران «زلزلههای مغزی» را شناسایی کردهاند که اتصالپذیری مغز را در افرادی که با این شرایط زندگی میکنند و روانپریشی ناتوانکننده را تجربه میکنند، مختل میسازد.
با ترسیم نقش این زلزلههای مغزی، تیم تحقیقاتی امیدوار است درک بهتری از اختلالات شایع مغزی به دست آورده و گامی به سوی مداخلات درمانی که بتوانند به مدیریت آنها کمک کنند، نزدیکتر شود.
در واقع، این زلزلههای مغزی نشاندهنده یک عدم تعادل بین افزونگی و همافزایی شبکههای مغزی هستند، به این صورت که مدارهای سلولهای مغزی به ترتیب اطلاعات مشترک یا مکمل را پردازش میکنند. افزونگی، مغز را مقاومتر میسازد، در حالی که همافزایی به آن امکان میدهد اطلاعات بیشتری از ورودیهای مرتبط استخراج کند.
محققان دریافتند که مغز افراد مبتلا به اختلالات روانپریشی بهطور محسوسی نامتعادلتر است و اتصالپذیری نامنظمتر و تصادفیتری را نشان میدهد.
"کیانگ لی"، عصبشناس محاسباتی در مرکز TReNDS (پژوهشهای ترجمهای در تصویربرداری عصبی و علم داده) در آتلانتا، و همکارانش در مقاله منتشرشده خود مینویسند: "در این مطالعه، شواهد همگرایی ارائه میدهیم که نشان میدهد مغز روانپریش، حالتهایی از تصادفی بودن را در ابعاد مکانی و زمانی نشان میدهد."
پژوهشگران اسکنهای مغزی دقیق ۱۱۱۱ شرکتکننده را تجزیه و تحلیل کردند که شامل ۲۸۸ فرد مبتلا به اسکیزوفرنی، ۱۸۳ فرد مبتلا به اختلال دوقطبی و ۶۴۰ فرد سالم به عنوان گروه کنترل بود. هر اسکن حدود پنج دقیقه طول کشید و تحلیلها به گونهای تنظیم شدند تا تعاملات مرتبه بالاتر (پیچیدهتر) را شناسایی کنند.
زلزلههای مغزی در مغز افراد مبتلا به اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی بهطور قابل توجهی بیشتر از گروه کنترل سالم مشاهده شد و مناطقی از مغز را تحت تأثیر قرار داد که با احساسات، حافظه و اطلاعات حسی مرتبط هستند.
محققان میگویند این زلزلههای مغزی مانند آتشفشانهای فعال هستند، بهطوری که شبکههای خاصی در مغز افراد مبتلا به اختلالات روانپریشی، تمایل به اختلالات ناگهانی و منظم نشان میدهند.
با این حال، از آنجا که تمام شرکتکنندگان در طول آزمایش از نظر روانپزشکی پایدار در نظر گرفته شدند و اسکنها در حالت استراحت گرفته شد، این زلزلهها لزوماً با دورههای حاد روانپریشی مرتبط نیستند.
"لی" و همکارانش مینویسند: «این یافتهها بر تأثیر شدید حالتهای روانپریشی بر شبکههای مغزی حیاتی در مقیاسهای مختلف تأکید میکنند و نشاندهنده یک تغییر عمیق در پیچیدگی و حالتهای سازمانی مغز هستند.»
این پژوهش، نگاه جذاب و جدیدی به دانشمندان درباره مغز افراد مبتلا به اختلالات روانپریشی ارائه میدهد، اگرچه مطالعات بیشتری برای ردیابی الگو و فراوانی این زلزلههای مغزی در بازههای زمانی طولانیتر از پنج دقیقه مورد نیاز است.
محققان میگویند برای بررسی چگونگی تأثیر زلزلههای مغزی بر عملکرد شناختی، به کار بیشتری نیاز است. در حال حاضر مشخص نیست که آیا این اختلالات محرک ایجاد اختلالات روانپریشی هستند یا پیامدی از آنها محسوب میشوند.
مغز یک سیستم شبکهای بسیار پیچیده است که تجزیه و تحلیل علل شرایطی مانند اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی را بسیار چالشبرانگیز میسازد، اگرچه پیشرفتهایی در حال حصول است. به عنوان مثال، ما در شناسایی افراد در معرض خطر بالاتر این شرایط از طریق نشانگرهای زیستی در بدن بهتر عمل میکنیم.
همچنین از برخی محرکهایی که میتوانند باعث بروز دورههای روانپریشی شوند، آگاهیم؛ از جمله مصرف شاهدانه با قدرت بالا. هر یک از این اکتشافات کمی بیشتر درباره عملکرد مغز در زمانی که چند گام از واقعیت فاصله میگیرد، به ما میآموزد.
بر اساس آخرین آمار، تا ۳ نفر از هر ۱۰۰ نفر در ایالات متحده در مقطعی از زندگی خود یک دوره روانپریشی را تجربه خواهند کرد – و در حالی که راههایی برای مدیریت این شرایط وجود دارد، دانشمندان به تلاش برای یافتن درمانهای مؤثرتر با عوارض جانبی کمتر ادامه میدهند.
محققان مینویسند: «اختلالات روانپریشی، مانند اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی، چالشهای تشخیصی قابل توجهی با پیامدهای عمده بر سلامت روان ایجاد میکنند.»
این پژوهش در مجله Molecular Psychiatry منتشر شده است.
Source
-
Channel of science is for all
ScienceAlert
'Brainquake' Discovery Could Change What We Know About Schizophrenia
Like volcanoes erupting.
❤1
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
چرا جهان از ماده ساخته شده است؟
دانشمندان با تجزیه و تحلیل تلفیقی جدید از دو آزمایش برجسته نوترینو در جهان، گامی به حل معمای دیرینهای در فیزیک نزدیکتر شدهاند: اینکه چرا جهان اصلاً حاوی ماده است.
با ادغام نزدیک به ۱۶ سال اندازهگیری، آزمایش «NOvA» در ایالات متحده و آزمایش «T2K» در ژاپن، دقیقترین تصویر تاکنون از نحوه دگرگونی نوترینوها و همزادهای پادمادهای آنها در طول سفرشان ارائه دادهاند. نتایج که در ۲۲ اکتبر در مجله «نیچر» منتشر شده، جستجو برای تفاوتهای ظریف در رفتار این ذرات را دقیقتر میکند؛ تفاوتهایی که ممکن است به توضیح چیرگی ماده بر پادماده در جهان آغازین کمک کنند.
بر اساس مدل استاندارد فیزیک ذرات، اگر این دو کاملاً متقارن بودند، مهبانگ باید حدود ۱۴ میلیارد سال پیش مقادیر مساوی از ماده و پادماده تولید میکرد. و در واقع، از آنجا که ماده و پادماده در تماس با یکدیگر نابود میشوند، یک جهان کاملاً متعادل میبایست در دریایی از انرژی خالص پایان مییافت. با این حال، کیهان امروز به طور قاطعانه از ماده تشکیل شده، که نشاندهنده وجود برخی سازوکارهای ظریف است که در زمانهای نخستین برتری اندک و هنوز مرموزی به ماده بخشیده است.
نوترینو چیست؟
مظنون اصلی برای برهم زدن تراز، نوترینو است: ذرهای شبحوار و تقریباً بدون جرم که سراسر جهان را درنوردیده اما به ندرت با هر چیزی برهمکنش میکند. به همین دلیل دانشمندان اغلب آن را «ذرات شبح» مینامند. فیزیکدانان مدتهاست در این اندیشهاند که آیا نوترینوها و پادنوترینوها به روشهایی که آزمایشها بتوانند تشخیص دهند، متفاوت رفتار میکنند یا خیر. حتی یک ناهمخوانی ظریف، که به عنوان «نقض CP» شناخته میشود، میتواند چگونگی کسب برتری کیهانی توسط ماده را روشن کند.
«رایان پترسون»، استاد فیزیک در مؤسسه فناوری کالیفرنیا و سرپرست مشترک تیم NOvA، به Space.com گفت: «اگرچه هنوز نکات بیشتری برای درک وجود دارد، پرسش تجربی حیاتی روشن است: آیا میتوانیم این نقض تقارن را در نوترینوها مشاهده کنیم، و اگر چنین است، اندازه آن چقدر است؟»
یک نتیجه کلیدی از تحلیل مشترک، اندازهگیری بسیار دقیقشده یکی از بنیادیترین پارامترهای نوسان است که به نام تفکیک جرم نوترینو شناخته میشود. این هماکنون در محدودهای با دقت تنها ۲ درصد محدود شده است و آن را به یکی از دقیقترین اندازهگیریهای گزارششده تاکنون تبدیل کرده است.
«رایان پترسون» گفت: «این پارامتر زیربنای تمام اندازهگیریهای دیگر ما است.» او افزود که این پیشرفت همچنین راههایی برای تعیین سلسله مراتب جرم نوترینو — ترتیب هنوز ناشناخته سه حالت جرمی نوترینو — باز میکند.
یک «زبان» مشترک جدید برای علوم نوترینو
فراتر از نتایج فیزیکی مستقیم، پژوهشگران میگویند یکی از دستاوردهای برجستهترین این همکاری، توسعه یک چارچوب مشترک اولیه است — یک «زبان» مشترک برای چگونگی توصیف برهمکنشهای نوترینو در آزمایشهای مختلف.
اگرچه همه آزمایشها بر فیزیک زیربنایی یکسانی استوارند، هر کدام بر اساس طراحی منحصربهفرد آشکارساز خود، تقریبها و انتخابهای روششناختی متفاوتی را اتخاذ میکنند. «سانچز» گفت: از جمله فرضیات حیاتی، آنهایی هستند که شامل چگونگی برهمکنش نوترینوها با ماده میشوند — که برای بازسازی دقیق انرژی آنها ضروری است — و اینکه چه تعداد نوترینو در یک انرژی مشخص تولید میشوند.
او خاطرنشان کرد که حتی تفاوتهای کوچک در این مدلها میتواند بر تفسیر الگوهای نوسان تأثیر بگذارد. با هماهنگسازی این فرضیات، این همکاری یک الگوی آغازین ایجاد کرده که آزمایشهای آینده میتوانند آن را به کار گیرند تا اطمینان حاصل کنند یافتههایشان مستقیماً قابل مقایسه است.
سانچز به Space.com گفت: «دقت در این اندازهگیریها حیاتی است، زیرا حتی ناهمخوانیهای ظریف نیز میتوانند نشاندهنده انحراف از مدل باشند و بالقوه فیزیک جدیدی را آشکار کنند. هرچه توافق دقیقتر باشد، اطمینان ما به درستی توصیفمان بیشتر است.»
زمانبندی نمیتوانست بهتر از این باشد.
دانشمندان میگویند چنین چارچوب یکپارچهای برای نسل بعدی آزمایشهای فوقحساس — «آزمایش نوترینوی عمیق زیرزمینی» (DUNE) در ایلینوی و داکوتای جنوبی، و «هایپر-کامیوکانده» در ژاپن — که در حال ساخت هستند و انتظار میرود در سال ۲۰۲۸ آغاز به کار کنند، ضروری خواهد بود. این آشکارسازهای نسل بعدی اندازهگیریهایی به مراتب حساستر از NOvA یا T2K انجام خواهند داد و به طور بالقوه در دهه آینده شواهد قطعی از نقض CP ارائه خواهند کرد.
و اگر نوترینوها واقعاً با ماده و پادماده متفاوت رفتار کنند، دانشمندان ممکن است سرانجام دلیل دیرینهای را کشف کنند که چرا جهان به شکلی که امروز میشناسیم وجود دارد.
Source
-
Channel of science is for all
دانشمندان با تجزیه و تحلیل تلفیقی جدید از دو آزمایش برجسته نوترینو در جهان، گامی به حل معمای دیرینهای در فیزیک نزدیکتر شدهاند: اینکه چرا جهان اصلاً حاوی ماده است.
با ادغام نزدیک به ۱۶ سال اندازهگیری، آزمایش «NOvA» در ایالات متحده و آزمایش «T2K» در ژاپن، دقیقترین تصویر تاکنون از نحوه دگرگونی نوترینوها و همزادهای پادمادهای آنها در طول سفرشان ارائه دادهاند. نتایج که در ۲۲ اکتبر در مجله «نیچر» منتشر شده، جستجو برای تفاوتهای ظریف در رفتار این ذرات را دقیقتر میکند؛ تفاوتهایی که ممکن است به توضیح چیرگی ماده بر پادماده در جهان آغازین کمک کنند.
بر اساس مدل استاندارد فیزیک ذرات، اگر این دو کاملاً متقارن بودند، مهبانگ باید حدود ۱۴ میلیارد سال پیش مقادیر مساوی از ماده و پادماده تولید میکرد. و در واقع، از آنجا که ماده و پادماده در تماس با یکدیگر نابود میشوند، یک جهان کاملاً متعادل میبایست در دریایی از انرژی خالص پایان مییافت. با این حال، کیهان امروز به طور قاطعانه از ماده تشکیل شده، که نشاندهنده وجود برخی سازوکارهای ظریف است که در زمانهای نخستین برتری اندک و هنوز مرموزی به ماده بخشیده است.
نوترینو چیست؟
مظنون اصلی برای برهم زدن تراز، نوترینو است: ذرهای شبحوار و تقریباً بدون جرم که سراسر جهان را درنوردیده اما به ندرت با هر چیزی برهمکنش میکند. به همین دلیل دانشمندان اغلب آن را «ذرات شبح» مینامند. فیزیکدانان مدتهاست در این اندیشهاند که آیا نوترینوها و پادنوترینوها به روشهایی که آزمایشها بتوانند تشخیص دهند، متفاوت رفتار میکنند یا خیر. حتی یک ناهمخوانی ظریف، که به عنوان «نقض CP» شناخته میشود، میتواند چگونگی کسب برتری کیهانی توسط ماده را روشن کند.
«رایان پترسون»، استاد فیزیک در مؤسسه فناوری کالیفرنیا و سرپرست مشترک تیم NOvA، به Space.com گفت: «اگرچه هنوز نکات بیشتری برای درک وجود دارد، پرسش تجربی حیاتی روشن است: آیا میتوانیم این نقض تقارن را در نوترینوها مشاهده کنیم، و اگر چنین است، اندازه آن چقدر است؟»
یک نتیجه کلیدی از تحلیل مشترک، اندازهگیری بسیار دقیقشده یکی از بنیادیترین پارامترهای نوسان است که به نام تفکیک جرم نوترینو شناخته میشود. این هماکنون در محدودهای با دقت تنها ۲ درصد محدود شده است و آن را به یکی از دقیقترین اندازهگیریهای گزارششده تاکنون تبدیل کرده است.
«رایان پترسون» گفت: «این پارامتر زیربنای تمام اندازهگیریهای دیگر ما است.» او افزود که این پیشرفت همچنین راههایی برای تعیین سلسله مراتب جرم نوترینو — ترتیب هنوز ناشناخته سه حالت جرمی نوترینو — باز میکند.
یک «زبان» مشترک جدید برای علوم نوترینو
فراتر از نتایج فیزیکی مستقیم، پژوهشگران میگویند یکی از دستاوردهای برجستهترین این همکاری، توسعه یک چارچوب مشترک اولیه است — یک «زبان» مشترک برای چگونگی توصیف برهمکنشهای نوترینو در آزمایشهای مختلف.
اگرچه همه آزمایشها بر فیزیک زیربنایی یکسانی استوارند، هر کدام بر اساس طراحی منحصربهفرد آشکارساز خود، تقریبها و انتخابهای روششناختی متفاوتی را اتخاذ میکنند. «سانچز» گفت: از جمله فرضیات حیاتی، آنهایی هستند که شامل چگونگی برهمکنش نوترینوها با ماده میشوند — که برای بازسازی دقیق انرژی آنها ضروری است — و اینکه چه تعداد نوترینو در یک انرژی مشخص تولید میشوند.
او خاطرنشان کرد که حتی تفاوتهای کوچک در این مدلها میتواند بر تفسیر الگوهای نوسان تأثیر بگذارد. با هماهنگسازی این فرضیات، این همکاری یک الگوی آغازین ایجاد کرده که آزمایشهای آینده میتوانند آن را به کار گیرند تا اطمینان حاصل کنند یافتههایشان مستقیماً قابل مقایسه است.
سانچز به Space.com گفت: «دقت در این اندازهگیریها حیاتی است، زیرا حتی ناهمخوانیهای ظریف نیز میتوانند نشاندهنده انحراف از مدل باشند و بالقوه فیزیک جدیدی را آشکار کنند. هرچه توافق دقیقتر باشد، اطمینان ما به درستی توصیفمان بیشتر است.»
زمانبندی نمیتوانست بهتر از این باشد.
دانشمندان میگویند چنین چارچوب یکپارچهای برای نسل بعدی آزمایشهای فوقحساس — «آزمایش نوترینوی عمیق زیرزمینی» (DUNE) در ایلینوی و داکوتای جنوبی، و «هایپر-کامیوکانده» در ژاپن — که در حال ساخت هستند و انتظار میرود در سال ۲۰۲۸ آغاز به کار کنند، ضروری خواهد بود. این آشکارسازهای نسل بعدی اندازهگیریهایی به مراتب حساستر از NOvA یا T2K انجام خواهند داد و به طور بالقوه در دهه آینده شواهد قطعی از نقض CP ارائه خواهند کرد.
و اگر نوترینوها واقعاً با ماده و پادماده متفاوت رفتار کنند، دانشمندان ممکن است سرانجام دلیل دیرینهای را کشف کنند که چرا جهان به شکلی که امروز میشناسیم وجود دارد.
Source
-
Channel of science is for all
Space
Why is the universe made of matter? These 'ghost particle' experiments could help us find out
"Precision in these measurements is critical, as even subtle discrepancies could signal deviations from the model — potentially revealing new physics."
❤2👍1
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
آیا دانشمندان واقعا توانستند اثبات کنند که جهان شبیه سازی نیست؟
اخیرا پژوهش جدیدی منتشر شده که ادعا میکند که جهان نمیتواند یک شبیهسازی الگوریتمیک باشد، زیرا هیچ نظریهٔ کاملاً محاسباتی نمیتواند تمام واقعیت فیزیکی را توصیف کند. این نتیجه با استفاده از قضایای ناتمامیت گودل، تعریفناپذیری تارسکی و ناتمامیت چیتین به این نتیجه رسید.
اما در این جا قرار است مهمترین انتقاداتی که به این مقاله وارد شده را بررسی کنیم:
خلط میان «نقشه» و «سرزمین» (قواعد بازنمایی در برابر واقعیت)
منطق و ریاضیات مربوط به «نظام نمادپردازی» ما هستند، نه لزوماً ساختار خودِ جهان تجربی.
استدلال مقاله میگوید: چون سیستمهای صوری (مثل ریاضیات) محدودیتهایی دارند (گودل، تارسکی)، پس جهانی که با این سیستمها توصیف میشود نیز نمیتواند الگوریتمیک باشد.
اما این یک جهش ناموجه است. قضایای گودل دربارهٔ زبان یا سیستم صوری هستند که ما برای توصیف جهان ساختهایم، نه دربارهٔ خودِ جهان. اینکه یک «نظریه» (که مجموعهای از گزارههاست) نتواند حقیقتِ خود را اثبات کند، به این معنا نیست که «واقعیت فیزیکی» (سنگ، اتم، فضا) نمیتواند طبق یک الگوریتم کار کند. سنگ یک شیء است نه نماد!
مثال: اینکه دوربین عکاسیِ من نمیتواند از لنزِ خودش عکس بگیرد (محدودیت سیستم بازنمایی)، به این معنا نیست که لنز دوربین وجود ندارد یا ماهیتی غیرمادی دارد. ناتمامیت صفتِ «نظریه» است، نه صفتِ «جهان».
خلط میان «هستیشناسی» (Ontology) و «شناختشناسی» (Epistemology)
این مهمترین نقد به این استدلال است.
قضایای گودل و چیتین محدودیتهای دانش و توصیف ما هستند، نه محدودیتهای هستی.
یک برنامهٔ کامپیوتری (شبیهسازی) برای اجرا شدن نیازی ندارد که «نظریهای کامل و سازگار» دربارهٔ خودش داشته باشد. کامپیوتر صرفاً دستورالعملها را خطبهخط اجرا میکند (State transition).
برای مثال بازی «سوپر ماریو» اجرا میشود و ماریو میپرد. این سیستم کار میکند. اما اگر ماریو (به عنوان یک موجود داخل بازی) بخواهد کدهای بازی را با استفاده از ابزارهای منطقیِ داخلِ بازی بازسازی و اثبات کند، ممکن است با ناتمامیت گودل مواجه شود.
اینکه ما (ساکنان جهان) نمیتوانیم یک «نظریهٔ کامل» برای توصیف جهان بیابیم، ثابت نمیکند که جهان شبیهسازی نیست؛ بلکه اتفاقاً میتواند نشان دهد که ما درون سیستمی هستیم که دسترسی به «کدهای منبع» (Source Code) آن برایمان مسدود شده است.
مسئلهٔ «تناهی» در برابر «بینهایت» (Finite vs Infinite)
قضیهٔ ناتمامیت گودل تنها بر سیستمهایی اعمال میشود که به اندازهٔ کافی پیچیدهاند که شامل حساب اعداد صحیح باشند و معمولاً مستلزم بینهایت هستند.
اگر جهان یک شبیهسازی کامپیوتری باشد، احتمالاً بر روی یک ماشین با حافظه و پردازش محدود (هرچند عظیم) اجرا میشود.
سیستمی که تعداد حالاتش متناهی است (Finite State Machine)، مشمول قضایای ناتمامیت گودل نمیشود. چنین سیستمی ذاتاً «تصمیمپذیر» است (هرچند محاسبهاش ممکن است میلیاردها سال طول بکشد).
فیزیکدانانی که طرفدار فرضیه شبیهسازی هستند، معمولاً فضا-زمان را گسسته (و دارای پیکسلهای نهایی (مانند طول پلانک) میدانند. در یک جهان گسسته و متناهی، گودل کاربرد ندارد و جهان میتواند تماماً الگوریتمیک باشد. استدلال مقاله با فرض اینکه جهان باید از قوانین پیوسته و نامتناهی (مثل نسبیت عام کلاسیک) پیروی کند، دچار مصادره به مطلوب شده است.
تفاوت بین «محاسبهپذیری» و «پیشبینیپذیری»
استدلال مقاله فرض میکند که اگر نتوانیم چیزی را با یک نظریه الگوریتمیک پیشبینی یا اثبات کنیم، پس آن چیز محاسبه نمیشود.
اما بسیاری از سیستمهای الگوریتمیک (مانند اتوماتای سلولی یا فراکتالها) کاملاً قطعی و الگوریتمیک هستند، اما رفتارشان «تقلیلناپذیر محاسباتی» است.
یعنی برای اینکه بدانید سیستم در آینده چه وضعیتی دارد، هیچ راه میانبری (فرمول سادهای) وجود ندارد و باید شبیهسازی را گامبهگام اجرا کنید. ناتوانی ما در فشردهسازی جهان به یک «فرمول ساده» (نظریه همهچیز)، به این معنی نیست که جهان شبیهسازی نیست؛ بلکه دقیقاً ویژگی بارز بسیاری از شبیهسازیهای پیچیده است.
نتیجه گیری
در واقع، این استدلال بیشتر نشان میدهد که «ما نمیتوانیم جهان را بهطور کامل با یک الگوریتم فشرده درک کنیم» تا اینکه نشان دهد «جهان خود حاصل یک الگوریتم اجرایی نیست».
(این انتقادات به معنای اثبات شبیهسازی بودن جهان نیست؛ صرفاً به این معناست که این استدلال خاص برای رد کردنش، غلط است.)
👤: روزبه شریف زاده
Source
-
Channel of science is for all
اخیرا پژوهش جدیدی منتشر شده که ادعا میکند که جهان نمیتواند یک شبیهسازی الگوریتمیک باشد، زیرا هیچ نظریهٔ کاملاً محاسباتی نمیتواند تمام واقعیت فیزیکی را توصیف کند. این نتیجه با استفاده از قضایای ناتمامیت گودل، تعریفناپذیری تارسکی و ناتمامیت چیتین به این نتیجه رسید.
اما در این جا قرار است مهمترین انتقاداتی که به این مقاله وارد شده را بررسی کنیم:
خلط میان «نقشه» و «سرزمین» (قواعد بازنمایی در برابر واقعیت)
منطق و ریاضیات مربوط به «نظام نمادپردازی» ما هستند، نه لزوماً ساختار خودِ جهان تجربی.
استدلال مقاله میگوید: چون سیستمهای صوری (مثل ریاضیات) محدودیتهایی دارند (گودل، تارسکی)، پس جهانی که با این سیستمها توصیف میشود نیز نمیتواند الگوریتمیک باشد.
اما این یک جهش ناموجه است. قضایای گودل دربارهٔ زبان یا سیستم صوری هستند که ما برای توصیف جهان ساختهایم، نه دربارهٔ خودِ جهان. اینکه یک «نظریه» (که مجموعهای از گزارههاست) نتواند حقیقتِ خود را اثبات کند، به این معنا نیست که «واقعیت فیزیکی» (سنگ، اتم، فضا) نمیتواند طبق یک الگوریتم کار کند. سنگ یک شیء است نه نماد!
مثال: اینکه دوربین عکاسیِ من نمیتواند از لنزِ خودش عکس بگیرد (محدودیت سیستم بازنمایی)، به این معنا نیست که لنز دوربین وجود ندارد یا ماهیتی غیرمادی دارد. ناتمامیت صفتِ «نظریه» است، نه صفتِ «جهان».
خلط میان «هستیشناسی» (Ontology) و «شناختشناسی» (Epistemology)
این مهمترین نقد به این استدلال است.
قضایای گودل و چیتین محدودیتهای دانش و توصیف ما هستند، نه محدودیتهای هستی.
یک برنامهٔ کامپیوتری (شبیهسازی) برای اجرا شدن نیازی ندارد که «نظریهای کامل و سازگار» دربارهٔ خودش داشته باشد. کامپیوتر صرفاً دستورالعملها را خطبهخط اجرا میکند (State transition).
برای مثال بازی «سوپر ماریو» اجرا میشود و ماریو میپرد. این سیستم کار میکند. اما اگر ماریو (به عنوان یک موجود داخل بازی) بخواهد کدهای بازی را با استفاده از ابزارهای منطقیِ داخلِ بازی بازسازی و اثبات کند، ممکن است با ناتمامیت گودل مواجه شود.
اینکه ما (ساکنان جهان) نمیتوانیم یک «نظریهٔ کامل» برای توصیف جهان بیابیم، ثابت نمیکند که جهان شبیهسازی نیست؛ بلکه اتفاقاً میتواند نشان دهد که ما درون سیستمی هستیم که دسترسی به «کدهای منبع» (Source Code) آن برایمان مسدود شده است.
مسئلهٔ «تناهی» در برابر «بینهایت» (Finite vs Infinite)
قضیهٔ ناتمامیت گودل تنها بر سیستمهایی اعمال میشود که به اندازهٔ کافی پیچیدهاند که شامل حساب اعداد صحیح باشند و معمولاً مستلزم بینهایت هستند.
اگر جهان یک شبیهسازی کامپیوتری باشد، احتمالاً بر روی یک ماشین با حافظه و پردازش محدود (هرچند عظیم) اجرا میشود.
سیستمی که تعداد حالاتش متناهی است (Finite State Machine)، مشمول قضایای ناتمامیت گودل نمیشود. چنین سیستمی ذاتاً «تصمیمپذیر» است (هرچند محاسبهاش ممکن است میلیاردها سال طول بکشد).
فیزیکدانانی که طرفدار فرضیه شبیهسازی هستند، معمولاً فضا-زمان را گسسته (و دارای پیکسلهای نهایی (مانند طول پلانک) میدانند. در یک جهان گسسته و متناهی، گودل کاربرد ندارد و جهان میتواند تماماً الگوریتمیک باشد. استدلال مقاله با فرض اینکه جهان باید از قوانین پیوسته و نامتناهی (مثل نسبیت عام کلاسیک) پیروی کند، دچار مصادره به مطلوب شده است.
تفاوت بین «محاسبهپذیری» و «پیشبینیپذیری»
استدلال مقاله فرض میکند که اگر نتوانیم چیزی را با یک نظریه الگوریتمیک پیشبینی یا اثبات کنیم، پس آن چیز محاسبه نمیشود.
اما بسیاری از سیستمهای الگوریتمیک (مانند اتوماتای سلولی یا فراکتالها) کاملاً قطعی و الگوریتمیک هستند، اما رفتارشان «تقلیلناپذیر محاسباتی» است.
یعنی برای اینکه بدانید سیستم در آینده چه وضعیتی دارد، هیچ راه میانبری (فرمول سادهای) وجود ندارد و باید شبیهسازی را گامبهگام اجرا کنید. ناتوانی ما در فشردهسازی جهان به یک «فرمول ساده» (نظریه همهچیز)، به این معنی نیست که جهان شبیهسازی نیست؛ بلکه دقیقاً ویژگی بارز بسیاری از شبیهسازیهای پیچیده است.
نتیجه گیری
در واقع، این استدلال بیشتر نشان میدهد که «ما نمیتوانیم جهان را بهطور کامل با یک الگوریتم فشرده درک کنیم» تا اینکه نشان دهد «جهان خود حاصل یک الگوریتم اجرایی نیست».
(این انتقادات به معنای اثبات شبیهسازی بودن جهان نیست؛ صرفاً به این معناست که این استدلال خاص برای رد کردنش، غلط است.)
👤: روزبه شریف زاده
Source
-
Channel of science is for all
ScienceAlert
Physicists Just Ruled Out The Universe Being a Simulation
There's a critical feature making it impossible.
👍4❤1👏1🤔1
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
یلدایی که بدون یلدا گذشت…
سه سال و یک ماه و ده روز از درگذشت فرزند ایران گذشت؛ همانطور که فلسفه شب یلدا عبور از تاریکی هاست، راهِ یلدا هم تا روشنایی ادامه خواهد داشت.
- افکار هیچگاه نمیمیرند.
«Channel of science is for all»
❤31🙏2👏1🤔1
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
یکی از مهمترین یافتههای علمی تاریخ ممکن است نادرست باشد و قرنها فیزیک را در هم بکوبد.
برای قرنها، اکثر دانشمندان به این باور مشترک رسیدهاند که نور هم به صورت موج و هم به صورت ذره رفتار میکند. این ایده بعدها به مؤلفه مرکزی نظریه کوانتوم تبدیل شد و زمینه علمی معروف به مکانیک کوانتومی را پدید آورد.
آزمایش دو شکاف از این ایده پشتیبانی کرد و با نمایش نوارهای روشن و تاریک که نشاندهنده تداخل موجگونه بودند، آن را تأیید کرد. اما اکنون، یک مطالعه جدید نشان میدهد که این آزمایش لزوماً ما را مجبور به دیدن نور به عنوان موج نمیکند.
به گفته کارشناسان :
این پژوهش به رهبری گرهارد رمپه، مدیر مؤسسه ماکس پلانک برای اپتیک کوانتومی انجام شد. او با همکارانی از دانشگاه فدرال سائوکارلوس و مؤسسه فناوری فدرال زوریخ در این مطالعه همکاری کرد.
فیزیک مدرن و نور
در سال ۱۸۰۱، توماس یانگ با تاباندن نور از دو شکاف باریک و تولید نوارهای تداخلی روی یک صفحه، آزمایش معروف خود را معرفی کرد. یافتههای او بسیاری را به این نتیجه رساند که نور باید موج باشد.
یک قرن بعد، مکانیک کوانتومی شکل گرفت و نشان داد که ذرات کوانتومی مانند الکترونها نیز میتوانند تداخل موجگونه نور را تقلید کنند.
کار آلبرت انیشتین درباره اثر فوتوالکتریک نشان داد که نور در بستههای گسستهای به نام فوتون سفر میکند. نیلز بور سپس دوگانگی موج-ذره را بسط داد و یکی از سنگبناهای فیزیک مدرن را پایهگذاری کرد.
فوتونهای تاریک و مرئی
رویکرد جدید تیم پژوهشی، مفهوم مُدهای روشن و تاریک را کاوش میکند.
به دیدگاه آنها، الگوهای تداخلی میتوانند از ترکیب حالتهای فوتونی «قابلتشخیص» و «غیرقابلتشخیص» پدید آیند. این حالتهای روشن با ناظر برهمکنش میکنند، در حالی که حالتهای تاریک پنهان باقی میمانند.
چنین فوتونهای پنهانی ممکن است در مکانهایی باقی بمانند که در شرایط عادی فکر میکنیم نور حذف شده است. ناظرانی که سعی میکنند مسیر این فوتونها را ردیابی کنند، حالت آنها را تغییر داده و آنچه تاریک بوده را به روشن تبدیل میکنند یا برعکس.
از این منظر، مسیرهای نور را میتوان به عنوان برهمنهیهای کوانتومی در نظر گرفت، نه صرفاً تداخل موجی کلاسیک.
ذرات کوانتومی و تداخل نور
رمپه گفت:
فیزیکدانان زمانی باور داشتند که هر نقطه از تداخل تخریبی کامل، از برهمکنش نور با ماده جلوگیری میکند.
در چارچوب جدید، حتی مکانی با میدان الکتریکی متوسط صفر نیز میتواند میزبان ذراتی باشد که دستگاههای اندازهگیری استاندارد ممکن است آنها را از دست بدهند. این گروه تأکید میکند که این یافتهها نتایج گذشته را کنار نمیگذارند، بلکه لایه جدیدی از جزئیات را آشکار میسازند.
نظریههای موجمحور در برابر فوتونهای تاریک
فیزیک کلاسیک میتواند اکثر پدیدههای نوری روزمره را توضیح دهد. با این حال، برخی آزمایشها در اپتیک کوانتومی نتایجی را برجسته میکنند که نظریههای صرفاً مبتنی بر موج قادر به توضیح آنها نیستند.
پژوهشگران مدتهاست میدانند که معادلات ماکسول در سناریوهایی که فوتونهای منفرد با اتمها در مقیاسهای بسیار کوچک برهمکنش میکنند، شروع به شکست میکنند.
این چارچوب جدید، ذرات را در قلب پدیده تداخل قرار میدهد. نوارهای موجگونه ممکن است صرفاً نقشههای آماری از میزان روشن یا تاریک بودن این حالتهای کوانتومی باشند.
اندازهگیری همه چیز را تغییر میدهد
هر تلاشی برای تعیین دقیق مسیر یک فوتون از میان دو شکاف، به اصل عدم قطعیت معروف برمیخورد. حتی یک نگاه سریع ممکن است الگوی نوارهای تداخلی را از بین ببرد.
در این مطالعات، اندازهگیری فوتون کمتر مربوط به اعمال یک «ضربه تکانه» به آن است و بیشتر درباره تبدیل حالت تاریک به حالت روشن است.
دههها کار در علم اطلاعات کوانتومی حاکی از آن بوده که سیستمهای ظریف میتوانند «مشاهده» شوند بیآنکه به طور کامل فروبپاشند.
تفسیر جدید بر این مفهوم بنا شده است. اگر ناظر با فوتون پنهان در یک ناحیه تاریک جفت شود، حالت ممکن است به اندازه کافی روشن شود که ثبت گردد.
ادامه مطلب
Source
-
Channel of science is for all
برای قرنها، اکثر دانشمندان به این باور مشترک رسیدهاند که نور هم به صورت موج و هم به صورت ذره رفتار میکند. این ایده بعدها به مؤلفه مرکزی نظریه کوانتوم تبدیل شد و زمینه علمی معروف به مکانیک کوانتومی را پدید آورد.
آزمایش دو شکاف از این ایده پشتیبانی کرد و با نمایش نوارهای روشن و تاریک که نشاندهنده تداخل موجگونه بودند، آن را تأیید کرد. اما اکنون، یک مطالعه جدید نشان میدهد که این آزمایش لزوماً ما را مجبور به دیدن نور به عنوان موج نمیکند.
به گفته کارشناسان :
میتوانیم آن نوارهای تداخلی را صرفاً با استفاده از ذرات کوانتومی تفسیر کنیم.
این پژوهش به رهبری گرهارد رمپه، مدیر مؤسسه ماکس پلانک برای اپتیک کوانتومی انجام شد. او با همکارانی از دانشگاه فدرال سائوکارلوس و مؤسسه فناوری فدرال زوریخ در این مطالعه همکاری کرد.
فیزیک مدرن و نور
در سال ۱۸۰۱، توماس یانگ با تاباندن نور از دو شکاف باریک و تولید نوارهای تداخلی روی یک صفحه، آزمایش معروف خود را معرفی کرد. یافتههای او بسیاری را به این نتیجه رساند که نور باید موج باشد.
یک قرن بعد، مکانیک کوانتومی شکل گرفت و نشان داد که ذرات کوانتومی مانند الکترونها نیز میتوانند تداخل موجگونه نور را تقلید کنند.
کار آلبرت انیشتین درباره اثر فوتوالکتریک نشان داد که نور در بستههای گسستهای به نام فوتون سفر میکند. نیلز بور سپس دوگانگی موج-ذره را بسط داد و یکی از سنگبناهای فیزیک مدرن را پایهگذاری کرد.
فوتونهای تاریک و مرئی
رویکرد جدید تیم پژوهشی، مفهوم مُدهای روشن و تاریک را کاوش میکند.
به دیدگاه آنها، الگوهای تداخلی میتوانند از ترکیب حالتهای فوتونی «قابلتشخیص» و «غیرقابلتشخیص» پدید آیند. این حالتهای روشن با ناظر برهمکنش میکنند، در حالی که حالتهای تاریک پنهان باقی میمانند.
چنین فوتونهای پنهانی ممکن است در مکانهایی باقی بمانند که در شرایط عادی فکر میکنیم نور حذف شده است. ناظرانی که سعی میکنند مسیر این فوتونها را ردیابی کنند، حالت آنها را تغییر داده و آنچه تاریک بوده را به روشن تبدیل میکنند یا برعکس.
از این منظر، مسیرهای نور را میتوان به عنوان برهمنهیهای کوانتومی در نظر گرفت، نه صرفاً تداخل موجی کلاسیک.
ذرات کوانتومی و تداخل نور
رمپه گفت:
«به نظر فروتنانه من، توصیف ما معنادار است زیرا تصویری کوانتومی (با ذرات) از تداخل کلاسیک (با امواج) ارائه میدهد: بیشینهها و کمینهها از حالتهای ذرهای روشن (که برهمکنش میکنند) و تاریک (که برهمکنش نمیکنند) درهمتنیده ناشی میشوند.»
فیزیکدانان زمانی باور داشتند که هر نقطه از تداخل تخریبی کامل، از برهمکنش نور با ماده جلوگیری میکند.
در چارچوب جدید، حتی مکانی با میدان الکتریکی متوسط صفر نیز میتواند میزبان ذراتی باشد که دستگاههای اندازهگیری استاندارد ممکن است آنها را از دست بدهند. این گروه تأکید میکند که این یافتهها نتایج گذشته را کنار نمیگذارند، بلکه لایه جدیدی از جزئیات را آشکار میسازند.
نظریههای موجمحور در برابر فوتونهای تاریک
فیزیک کلاسیک میتواند اکثر پدیدههای نوری روزمره را توضیح دهد. با این حال، برخی آزمایشها در اپتیک کوانتومی نتایجی را برجسته میکنند که نظریههای صرفاً مبتنی بر موج قادر به توضیح آنها نیستند.
پژوهشگران مدتهاست میدانند که معادلات ماکسول در سناریوهایی که فوتونهای منفرد با اتمها در مقیاسهای بسیار کوچک برهمکنش میکنند، شروع به شکست میکنند.
این چارچوب جدید، ذرات را در قلب پدیده تداخل قرار میدهد. نوارهای موجگونه ممکن است صرفاً نقشههای آماری از میزان روشن یا تاریک بودن این حالتهای کوانتومی باشند.
اندازهگیری همه چیز را تغییر میدهد
هر تلاشی برای تعیین دقیق مسیر یک فوتون از میان دو شکاف، به اصل عدم قطعیت معروف برمیخورد. حتی یک نگاه سریع ممکن است الگوی نوارهای تداخلی را از بین ببرد.
در این مطالعات، اندازهگیری فوتون کمتر مربوط به اعمال یک «ضربه تکانه» به آن است و بیشتر درباره تبدیل حالت تاریک به حالت روشن است.
دههها کار در علم اطلاعات کوانتومی حاکی از آن بوده که سیستمهای ظریف میتوانند «مشاهده» شوند بیآنکه به طور کامل فروبپاشند.
تفسیر جدید بر این مفهوم بنا شده است. اگر ناظر با فوتون پنهان در یک ناحیه تاریک جفت شود، حالت ممکن است به اندازه کافی روشن شود که ثبت گردد.
ادامه مطلب
Source
-
Channel of science is for all
Earth.com
One of the most important scientific findings in history may be wrong, shredding centuries of physics
"Dark photon" theory says light's interference patterns may emerge from quantum particles, not waves, upending centuries of physics.
❤1🤔1
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
بررسی شکل آلت جنسی مردانه از نگاه تکاملی
نظریه "جابجایی اسپرم" که توسط روانشناسان تکاملی مانند گوردون گالوپ مطرح شده، ادعا میکند که شکل خاص آلت تناسلی مردانه بهویژه تاج یا لبهی کلاهک آلت، یک سازگاری تکاملی برای رقابت اسپرم است.
منطق نظریه به این صورت است:
این نظریه فرض میکند که در تاریخ تکاملی انسان، زنان به طور مکرر با چندین شریک جنسی در یک بازه زمانی کوتاه رابطه داشتهاند (. این بدان معناست که اسپرمهای مردان مختلف، در دستگاه تناسلی زن برای رسیدن به تخمک با یکدیگر رقابت میکردهاند.
در چنین محیط رقابتی، هر ویژگیای که شانس موفقیت اسپرم یک مرد را افزایش دهد، از طریق انتخاب طبیعی، در نسلهای بعد باقی میماند. نظریه جابجایی اسپرم ادعا میکند که لبهی برجستهی کلاهک آلت تناسلی مردانه دقیقاً چنین ابزاری است.
طبق این نظریه، در حین عمل دخول، حرکات رفت و برگشتی آلت باعث میشود که این لبهی تاجمانند، مانند یک "پیستون" عمل کند. این لبه میتواند مایع منیای را که از شریک جنسی قبلی در واژن باقی مانده، به سمت بیرون بکشد و جابجا کند. این کار، فضا را برای اسپرم مرد فعلی "پاکسازی" کرده و شانس او را برای بارور کردن تخمک افزایش میدهد.
شواهد و آزمایشها
گوردون گالوپ و همکارانش برای آزمایش این نظریه، آزمایشهای جالبی با استفاده از آلتهای مصنوعی با شکلهای مختلف و یک واژن مصنوعی حاوی مایعی شبیه به منی انجام دادند. نتایج آنها نشان داد که:
آلت مصنوعی که دارای کلاهک و لبهی برجسته بود، توانست به طور قابل توجهی (حدود ۹۰٪) مایع منی از پیش موجود را از واژن مصنوعی خارج کند.
آلت مصنوعی که فاقد این لبهی برجسته بود (یک استوانه صاف)، در خارج کردن مایع منی بسیار ناموفق بود.
این نتایج به عنوان شاهدی برای کارکرد مکانیکی این نظریه ارائه شد.
آیا این نظریه درست است و به روابط متعدد زنان در گذشته ربط دارد؟
منتقدان میگویند این یک نمونه کلاسیک از "داستانسرایی" در روانشناسی تکاملی است. ما یک ویژگی آناتومیک (شکل آلت) را مشاهده میکنیم و سپس یک داستان جذاب و محتمل درباره اینکه "چگونه ممکن است تکامل یافته باشد" میسازیم. این داستانها به سختی قابل ابطال هستند.
جای اشتباه هدفگیری
اسپرمها خیلی سریع (در عرض چند دقیقه) از واژن عبور میکنند و وارد دهانهٔ رحم میشوند.
آلت مردانه اصلاً وارد رحم نمیشود (مگر در شرایط پزشکی خاص).
پس چیزی که «بیرون کشیده شود» معمولاً اسپرم مؤثر نیست.
بیشتر اسپرمها یا قبلاً بالا رفتهاند یا اصلاً شانسی نداشتهاند.
شکل کلاهک آلت میتواند دلایل تکاملی دیگری داشته باشد که ربطی به جابجایی اسپرم ندارند. مثلاً:
تحریک بیشتر زن: این شکل ممکن است برای تحریک بیشتر کلیتوریس یا دیوارههای واژن تکامل یافته باشد تا لذت جنسی زن را افزایش داده و احتمال ارگاسم او را بالا ببرد (که خود میتواند به بالا کشیدن اسپرم به سمت رحم کمک کند).
تحریک بیشتر مرد: این لبه پر از پایانههای عصبی است و ممکن است برای افزایش لذت مرد تکامل یافته باشد.
یک محصول جانبی : ممکن است این شکل، هیچ کارکرد خاصی نداشته باشد و فقط یک محصول جانبی از فرآیندهای تکاملی دیگر باشد.
در علم تکامل، اگر توضیح سادهتر جواب دهد، فرضیهٔ پیچیده کنار میرود.
این نظریه عادی بودن روابط متعدد زنان در گذشته را فرض میگیرد اما خودش آن را اثبات نمیکند. این یک استدلال دوری است. ما نمیتوانیم از وجود "ابزار" برای اثبات وجود "مشکل" استفاده کنیم، در حالی که وجود "مشکل" را برای توضیح "ابزار" فرض کردهایم.
در جوامع انسانی تنوع بسیار زیاد وجود داشته است :تکهمسری، چندهمسری مردانه ،روابط آزادتر، کنترل شدید جنسی
در گذشته هیچ «الگوی واحد جهانی» وجود نداشته بنابراین حتی اگر رقابت اسپرم وجود داشته باشد، میزان و گستردگی آن و اینکه آیا به اندازهای بوده که چنین سازگاری آناتومیکی مشخصی را ایجاد کند، محل بحث و مناقشه فراوان بین انسانشناسان است.
در یک کلام، نظریه جابجایی اسپرم یک فرضیه جذاب و تحریکآمیز است که از نظر مکانیکی محتمل به نظر میرسد، اما به عنوان یک حقیقت علمی و تکاملی، همچنان مورد بحث و مناقشه فراوان است و نباید آن را به عنوان یک واقعیت قطعی پذیرفت. این یک نمونه عالی از این است که چگونه روانشناسی تکاملی میتواند داستانهای قدرتمندی بسازد که تفسیر آنها پیچیدهتر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد.
Source
-
Channel of science is for all
نظریه "جابجایی اسپرم" که توسط روانشناسان تکاملی مانند گوردون گالوپ مطرح شده، ادعا میکند که شکل خاص آلت تناسلی مردانه بهویژه تاج یا لبهی کلاهک آلت، یک سازگاری تکاملی برای رقابت اسپرم است.
منطق نظریه به این صورت است:
این نظریه فرض میکند که در تاریخ تکاملی انسان، زنان به طور مکرر با چندین شریک جنسی در یک بازه زمانی کوتاه رابطه داشتهاند (. این بدان معناست که اسپرمهای مردان مختلف، در دستگاه تناسلی زن برای رسیدن به تخمک با یکدیگر رقابت میکردهاند.
در چنین محیط رقابتی، هر ویژگیای که شانس موفقیت اسپرم یک مرد را افزایش دهد، از طریق انتخاب طبیعی، در نسلهای بعد باقی میماند. نظریه جابجایی اسپرم ادعا میکند که لبهی برجستهی کلاهک آلت تناسلی مردانه دقیقاً چنین ابزاری است.
طبق این نظریه، در حین عمل دخول، حرکات رفت و برگشتی آلت باعث میشود که این لبهی تاجمانند، مانند یک "پیستون" عمل کند. این لبه میتواند مایع منیای را که از شریک جنسی قبلی در واژن باقی مانده، به سمت بیرون بکشد و جابجا کند. این کار، فضا را برای اسپرم مرد فعلی "پاکسازی" کرده و شانس او را برای بارور کردن تخمک افزایش میدهد.
شواهد و آزمایشها
گوردون گالوپ و همکارانش برای آزمایش این نظریه، آزمایشهای جالبی با استفاده از آلتهای مصنوعی با شکلهای مختلف و یک واژن مصنوعی حاوی مایعی شبیه به منی انجام دادند. نتایج آنها نشان داد که:
آلت مصنوعی که دارای کلاهک و لبهی برجسته بود، توانست به طور قابل توجهی (حدود ۹۰٪) مایع منی از پیش موجود را از واژن مصنوعی خارج کند.
آلت مصنوعی که فاقد این لبهی برجسته بود (یک استوانه صاف)، در خارج کردن مایع منی بسیار ناموفق بود.
این نتایج به عنوان شاهدی برای کارکرد مکانیکی این نظریه ارائه شد.
آیا این نظریه درست است و به روابط متعدد زنان در گذشته ربط دارد؟
منتقدان میگویند این یک نمونه کلاسیک از "داستانسرایی" در روانشناسی تکاملی است. ما یک ویژگی آناتومیک (شکل آلت) را مشاهده میکنیم و سپس یک داستان جذاب و محتمل درباره اینکه "چگونه ممکن است تکامل یافته باشد" میسازیم. این داستانها به سختی قابل ابطال هستند.
جای اشتباه هدفگیری
اسپرمها خیلی سریع (در عرض چند دقیقه) از واژن عبور میکنند و وارد دهانهٔ رحم میشوند.
آلت مردانه اصلاً وارد رحم نمیشود (مگر در شرایط پزشکی خاص).
پس چیزی که «بیرون کشیده شود» معمولاً اسپرم مؤثر نیست.
بیشتر اسپرمها یا قبلاً بالا رفتهاند یا اصلاً شانسی نداشتهاند.
شکل کلاهک آلت میتواند دلایل تکاملی دیگری داشته باشد که ربطی به جابجایی اسپرم ندارند. مثلاً:
تحریک بیشتر زن: این شکل ممکن است برای تحریک بیشتر کلیتوریس یا دیوارههای واژن تکامل یافته باشد تا لذت جنسی زن را افزایش داده و احتمال ارگاسم او را بالا ببرد (که خود میتواند به بالا کشیدن اسپرم به سمت رحم کمک کند).
تحریک بیشتر مرد: این لبه پر از پایانههای عصبی است و ممکن است برای افزایش لذت مرد تکامل یافته باشد.
یک محصول جانبی : ممکن است این شکل، هیچ کارکرد خاصی نداشته باشد و فقط یک محصول جانبی از فرآیندهای تکاملی دیگر باشد.
در علم تکامل، اگر توضیح سادهتر جواب دهد، فرضیهٔ پیچیده کنار میرود.
این نظریه عادی بودن روابط متعدد زنان در گذشته را فرض میگیرد اما خودش آن را اثبات نمیکند. این یک استدلال دوری است. ما نمیتوانیم از وجود "ابزار" برای اثبات وجود "مشکل" استفاده کنیم، در حالی که وجود "مشکل" را برای توضیح "ابزار" فرض کردهایم.
در جوامع انسانی تنوع بسیار زیاد وجود داشته است :تکهمسری، چندهمسری مردانه ،روابط آزادتر، کنترل شدید جنسی
در گذشته هیچ «الگوی واحد جهانی» وجود نداشته بنابراین حتی اگر رقابت اسپرم وجود داشته باشد، میزان و گستردگی آن و اینکه آیا به اندازهای بوده که چنین سازگاری آناتومیکی مشخصی را ایجاد کند، محل بحث و مناقشه فراوان بین انسانشناسان است.
در یک کلام، نظریه جابجایی اسپرم یک فرضیه جذاب و تحریکآمیز است که از نظر مکانیکی محتمل به نظر میرسد، اما به عنوان یک حقیقت علمی و تکاملی، همچنان مورد بحث و مناقشه فراوان است و نباید آن را به عنوان یک واقعیت قطعی پذیرفت. این یک نمونه عالی از این است که چگونه روانشناسی تکاملی میتواند داستانهای قدرتمندی بسازد که تفسیر آنها پیچیدهتر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد.
Source
-
Channel of science is for all
PubMed
Male genital morphology and function: an evolutionary perspective - PubMed
The function of the genitalia extends beyond simple sperm transfer. Genital morphology evolves to provide the primary and secondary functionality that is critical for successful mating. By considering the form and function of human genital morphology in an…
❤3👍2🙏1
Forwarded from Science is for all🔬 (Мой)
📊آمار کانال علمی " علم برای همه است " در سال 2025.
-445.994 بازدید
-156 پست علمی
-615 عضو جدید
بعد از گذشت 6 سال از فعالیت کانال، تیم ما همچنان تنها انگیزهاش آرزوی روز افزون علم و آگاهی میان ایرانیان در هر کجای زمین بوده و خواهد بود، ایرانیان ملتی شریف و پیشرو هستند که در طول تاریخ نشان دادهاند در مقابل ظلم و ستم ایستادگی میکنند و در زمینه های علمی سخن های فراوان دارند؛ و باز هم آرزوی همیشگی این هست که در سال جدید شاهد پیشرفت های علمی در سراسر جهان و افزایش آگاهی و خرد در میان هموطنانمان در هر کجا باشیم؛ سپاسگزاریم از همراهی شما.
- دوستانی که اکانت پریمیوم دارند؛ برای بهبود هر چه بیشترِ روند کانال در مسیر نشرِ علم٬ موضوعات و اطلاع رسانی از خبر های روز علمی؛ لطفاً کانال رو boost کنند. این کار کمک شایانی به مجموعهی ما در روند خدمت گذاری به شما اعضای محترم خواهد کرد.
«Channel of Science is for all»
-445.994 بازدید
-156 پست علمی
-615 عضو جدید
بعد از گذشت 6 سال از فعالیت کانال، تیم ما همچنان تنها انگیزهاش آرزوی روز افزون علم و آگاهی میان ایرانیان در هر کجای زمین بوده و خواهد بود، ایرانیان ملتی شریف و پیشرو هستند که در طول تاریخ نشان دادهاند در مقابل ظلم و ستم ایستادگی میکنند و در زمینه های علمی سخن های فراوان دارند؛ و باز هم آرزوی همیشگی این هست که در سال جدید شاهد پیشرفت های علمی در سراسر جهان و افزایش آگاهی و خرد در میان هموطنانمان در هر کجا باشیم؛ سپاسگزاریم از همراهی شما.
- دوستانی که اکانت پریمیوم دارند؛ برای بهبود هر چه بیشترِ روند کانال در مسیر نشرِ علم٬ موضوعات و اطلاع رسانی از خبر های روز علمی؛ لطفاً کانال رو boost کنند. این کار کمک شایانی به مجموعهی ما در روند خدمت گذاری به شما اعضای محترم خواهد کرد.
«Channel of Science is for all»
👍5
Forwarded from Science is for all🔬 (Roozbeh)
احتمال روبرو شدن شما و پارتنرتان چقدر بوده است؟
جملاتی مانند "احتمال به وجود آمدن 'شما' یک در چند تریلیون بود" یا "احتمال اینکه شما و پارتنرتان در این نقطه از زمان و مکان با هم ملاقات کنید،بسیار ناچیز بود"، معمولاً با دو هدف به کار میروند:
چرا این کاربرد از احتمال، بیمعناست؟
مغالطه محاسبه احتمال پس از وقوع
این بزرگترین خطای منطقی در این نوع جملات است. در علم آمار، احتمال فقط برای رویدادهایی که هنوز اتفاق نیفتادهاند، معنا دارد. محاسبه احتمال یک رویداد پس از آنکه قبلاً اتفاق افتاده است، همیشه و ذاتاً یک است.
به همین ترتیب، احتمال روبرو شدن "شخص شما و پارتنرتان" قبل از آشنایی، بسیار ناچیز بود. اما احتمال آشنا شدن با "هر شخص ممکن دیگری" نیز به همان اندازه ناچیز بود! پس از آنکه با هم آشنا شدید ، احتمال روبرو شدن شما ۱ است. آشنایی شما خاصتر از هر نتیجه ممکن دیگری نیست.
تصادفی بودن همه چیز
اگر حتی بخواهیم این نوع تفسیر را بپذیریم هر رویدادی که در جهان اتفاق میافتد، اگر زنجیره علت و معلولی آن را تا انتها دنبال کنیم، محصول یک سری احتمالات بینهایت ناچیز است.
احتمال اینکه دقیقاً همین اتمی که در موبایل شماست، در این لحظه در این مکان باشد، عملاً صفر است. آیا این موضوع به آن اتم و موبایل شما، اهمیت خاصی میبخشد؟
خروج از بازی زبانی "احتمال"
مفهوم "احتمال" در یک بازی زبانی خاص معنا دارد: بازی پیشبینی رویدادهای آینده بر اساس یک مدل یا تکرار.
"احتمال بارش باران فردا ۶۰٪ است." (معنادار - بر اساس مدل هواشناسی) "احتمال آمدن شیر در پرتاب سکه ۵۰٪ است." (معنادار - بر اساس تکرار و تقارن فیزیکی) جملاتی مانند "احتمال آشنایی شما ۱ در تریلیون بود" این مفهوم را از بازی زبانی اصلیاش خارج کرده و در یک زمینه متافیزیکی به کار میبرند که در آن هیچ مدل پیشبینیکننده یا امکان تکراری وجود ندارد. ما نمیتوانیم "جهان" را دوباره اجرا کنیم تا ببینیم آیا شما دوباره روبرو میشوید یا نه.
این جملات با استفاده نادرست از زبان ریاضی، در ما یک حس شگفتی و رمزآلودگی ایجاد میکنند، در حالی که هیچ راز واقعیای در کار نیست.
ما با دیدن اعداد بزرگ و کلمه "احتمال"، مسحور میشویم و فکر میکنیم با یک حقیقت عمیق روبرو هستیم، در حالی که فقط با یک ترفند زبانی مواجهیم.
👤- روزبه شریف زاده
«Channel of science is for all»
جملاتی مانند "احتمال به وجود آمدن 'شما' یک در چند تریلیون بود" یا "احتمال اینکه شما و پارتنرتان در این نقطه از زمان و مکان با هم ملاقات کنید،بسیار ناچیز بود"، معمولاً با دو هدف به کار میروند:
ایجاد حس شگفتی و خاص بودن و ایجاد حس سرنوشت و تقدیر ؛"اینکه با وجود این احتمال ناچیز، این اتفاق افتاده، باید معنای خاصی داشته باشد. این نوعی 'سرنوشت' یا "معجزه" بوده است."
این جملات با دستکاری اعداد بزرگ، سعی در القای یک اهمیت متافیزیکی به رویدادهای عادی دارند.
چرا این کاربرد از احتمال، بیمعناست؟
مغالطه محاسبه احتمال پس از وقوع
این بزرگترین خطای منطقی در این نوع جملات است. در علم آمار، احتمال فقط برای رویدادهایی که هنوز اتفاق نیفتادهاند، معنا دارد. محاسبه احتمال یک رویداد پس از آنکه قبلاً اتفاق افتاده است، همیشه و ذاتاً یک است.
مثال ساده: شما یک تاس را میاندازید و عدد ۶ میآید. احتمال آمدن ۶ قبل از پرتاب، یک ششم بود. اما احتمال اینکه "همین پرتابی که انجام شد، ۶ آمده باشد"، پس از پرتاب، دقیقاً ۱ (یا ۱۰۰٪) است! چون این اتفاق دیگر افتاده است.
به همین ترتیب، احتمال روبرو شدن "شخص شما و پارتنرتان" قبل از آشنایی، بسیار ناچیز بود. اما احتمال آشنا شدن با "هر شخص ممکن دیگری" نیز به همان اندازه ناچیز بود! پس از آنکه با هم آشنا شدید ، احتمال روبرو شدن شما ۱ است. آشنایی شما خاصتر از هر نتیجه ممکن دیگری نیست.
تصادفی بودن همه چیز
اگر حتی بخواهیم این نوع تفسیر را بپذیریم هر رویدادی که در جهان اتفاق میافتد، اگر زنجیره علت و معلولی آن را تا انتها دنبال کنیم، محصول یک سری احتمالات بینهایت ناچیز است.
احتمال اینکه دقیقاً همین اتمی که در موبایل شماست، در این لحظه در این مکان باشد، عملاً صفر است. آیا این موضوع به آن اتم و موبایل شما، اهمیت خاصی میبخشد؟
خروج از بازی زبانی "احتمال"
مفهوم "احتمال" در یک بازی زبانی خاص معنا دارد: بازی پیشبینی رویدادهای آینده بر اساس یک مدل یا تکرار.
"احتمال بارش باران فردا ۶۰٪ است." (معنادار - بر اساس مدل هواشناسی) "احتمال آمدن شیر در پرتاب سکه ۵۰٪ است." (معنادار - بر اساس تکرار و تقارن فیزیکی) جملاتی مانند "احتمال آشنایی شما ۱ در تریلیون بود" این مفهوم را از بازی زبانی اصلیاش خارج کرده و در یک زمینه متافیزیکی به کار میبرند که در آن هیچ مدل پیشبینیکننده یا امکان تکراری وجود ندارد. ما نمیتوانیم "جهان" را دوباره اجرا کنیم تا ببینیم آیا شما دوباره روبرو میشوید یا نه.
این جملات با استفاده نادرست از زبان ریاضی، در ما یک حس شگفتی و رمزآلودگی ایجاد میکنند، در حالی که هیچ راز واقعیای در کار نیست.
ما با دیدن اعداد بزرگ و کلمه "احتمال"، مسحور میشویم و فکر میکنیم با یک حقیقت عمیق روبرو هستیم، در حالی که فقط با یک ترفند زبانی مواجهیم.
👤- روزبه شریف زاده
«Channel of science is for all»
❤9👍4👏1