Audio
👏22🔥8❤7👍3🍾1
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 محبوبه داوری، زبان و ادبیات فارسی ۶۳
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 محبوبه داوری، زبان و ادبیات فارسی ۶۳
@HesarakMemories
🔥12❤9👍7👏6
Audio
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 زینب شمس، علوم اجتماعی ۸۰
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 زینب شمس، علوم اجتماعی ۸۰
@HesarakMemories
👏17🔥2
حافظ خوانی شب یلدا
AudioLab
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سعیده بعاجی، کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، گرایش ادبیات روایی ۱۴۰۱
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سعیده بعاجی، کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، گرایش ادبیات روایی ۱۴۰۱
@HesarakMemories
👏14🔥9❤7💅1
مجید مرسلی .حافظ خوانی.aac
1.3 MB
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 مجید مرسلی، تربیت بدنی ۷۹
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 مجید مرسلی، تربیت بدنی ۷۹
@HesarakMemories
👏23👍3
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 عباس شکوهمند، زبان و ادبیات انگلیسی ۷۸
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 عباس شکوهمند، زبان و ادبیات انگلیسی ۷۸
@HesarakMemories
👏42🔥6❤5👍3🤔3🍓1🆒1
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 مجتبی جعفری، جغرافی ۸۹
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 مجتبی جعفری، جغرافی ۸۹
@HesarakMemories
👏30❤2🔥1
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سیدکاظم حسینی، ریاضی ۷۱
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سیدکاظم حسینی، ریاضی ۷۱
@HesarakMemories
👏16❤10👍4🔥3
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سیده نجمه محمودی، علوم تربیتی ۸۳
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سیده نجمه محمودی، علوم تربیتی ۸۳
@HesarakMemories
👏19❤5👍4
Audio
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 صمد افراسیابی، زمینشناسی ۸۶
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 صمد افراسیابی، زمینشناسی ۸۶
@HesarakMemories
👏23
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 حمید جلالیان، شیمی ۶۵
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 حمید جلالیان، شیمی ۶۵
@HesarakMemories
👏23❤4🔥2
Audio
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 منیره سالاری، زبان و ادبیات فارسی ۷۴
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 منیره سالاری، زبان و ادبیات فارسی ۷۴
@HesarakMemories
👏26❤4🔥1
Audio
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 نوشین حقبین، فیزیک ۷۲
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 نوشین حقبین، فیزیک ۷۲
@HesarakMemories
👏21❤9👍1
Audio
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سمیرا رحیمی، زبان و ادبیات فارسی ۸۱
@HesarakMemories
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سمیرا رحیمی، زبان و ادبیات فارسی ۸۱
@HesarakMemories
👏12👍3🔥3❤1
♦️عاقبتِ خجالتزدگی
✍ زهرا چاوشیان | زمین شناسی ۶۲
سال ۶۴ ترم سوم رو تموم کرده بودیم. یک شب یکی از دوستان همشهری که اهل کرمان و دانشجوی رشته زبان انگلیسی بود اومد اتاقمون و گفت:
تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و برم ادبیات فارسی بخونم.
پرسیدم چرا؟ اینجوری کلی عقب میافتی که؟
گفت: آخه نمیدونی امروز چی شده؟ خیلی خجالت کشیدم و دیگه نمیتونم برم سر کلاس!
ماجرا این بود که اون سالها برای مشاوره تحصیلی با استاد راهنما، امکانات امروز که نبود، هر کسی مشاوره نیاز داشت باید اول حضوری میرفت وقت مشاوره میگرفت.
این دوستمون وقتی پشت درِ اتاق استاد رسیده بود، هنوز صدای نفر قبلی میاومد. منتظر مونده بود تا نوبتش برسه.
توی این فاصله کمی به قیافه و ظاهرش میرسه. چادرش را صاف و صوف میکنه و نگاهی به کفشاش میندازه و با خودش چند بار این جمله رو تکرار میکنه که: اول در میزنم، اگه استاد اجازه داد میرم داخل، سلام میکنم، بعد میپرسم ببخشید شما فلان روز تشریف دارین برای مشاوره و راهنمایی خدمت برسم؟
بالاخره چند بار این جمله رو با خودش تکرار و تمرین میکنه تا این که نفر قبلی از اتاق مشاوره خارج میشه و نوبت دوستم میرسه.
«در زدم، صدای بلند استاد اومد که گفت بفرمایید. وقتی وارد شدم ایشون از جاشون بلند شد و صندلی رو برام صاف کرد.
بهخاطر اینهمه احترام خجالتزده شدم. گفتم: سلام
استاد احوالپرسی کرد و گفت خب امرتون رو بفرمایید.
چشمتون روز بد نبینه، هر چه فکر کردم اصلا یادم نیومد چه کار داشتم!
استاد چند بار گفت بفرمایید منتظر شنیدن حرفاتون هستم.
هی به خجالتم اضافه میشد. یکدفعه یادم اومد میخواستم چی بگم!
گفتم: ببخشید شما فلان روز هستین من «تشریف» بیارم خدمتتون؟
وای همین که این حرف رو زدم استاد شروع کرد به بلند بلند خندیدن و گفت بله خانم ... حتما «تشریف» بیارین، من هستم!
در رو باز کردم و شرمنده و خجالتزده با سرعت از اتاق اومدم بیرون و در حالی که داشتم از پلههای ساختمون پایین میاومدم هنوز صدای خنده و جمله استاد که گفت «بله حتما تشریف بیارین» توی ذهنم میچرخید.»
دوستم بهخاطر این ماجرا و برای این که دوباره سر کلاس یا در اتاق گروه با اون استاد مواجه نشه، تغییر رشته داد و سراغ رشته زبان و ادبیات فارسی رفت که اتفاقا برادرش هم همین رشته را در دانشگاهمون میخوند و در درسها به خواهرش کمک کرد و دوستم رشته ادبیات فارسی را با موفقیت به پایان رسوند و خدا رو شکر در مدارس کرمان به عنوان یک معلم نمونه، خیلی خوب درخشید.
انشاالله همیشه شاد و سلامت و بسیار موفق باشن.▫️
.....................
▪️لطفاً عکس، فیلم، خاطره، شعر و دلنوشتههای خود را برای مدیر کانال بفرستید:
@shokouhmand
▪️برای ارتباط و گپ و گفت با دوستان، میتوانید نظرات خود را در زیر مطالب منتشر کرده و عضو گروه دانش آموختگان دانشگاه تربیتمعلم/خوارزمی شوید.
▪️ کانال خاطرات خوارزمی را به دوستانتان معرفی کنید:
@HesarakMemories
✍ زهرا چاوشیان | زمین شناسی ۶۲
سال ۶۴ ترم سوم رو تموم کرده بودیم. یک شب یکی از دوستان همشهری که اهل کرمان و دانشجوی رشته زبان انگلیسی بود اومد اتاقمون و گفت:
تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و برم ادبیات فارسی بخونم.
پرسیدم چرا؟ اینجوری کلی عقب میافتی که؟
گفت: آخه نمیدونی امروز چی شده؟ خیلی خجالت کشیدم و دیگه نمیتونم برم سر کلاس!
ماجرا این بود که اون سالها برای مشاوره تحصیلی با استاد راهنما، امکانات امروز که نبود، هر کسی مشاوره نیاز داشت باید اول حضوری میرفت وقت مشاوره میگرفت.
این دوستمون وقتی پشت درِ اتاق استاد رسیده بود، هنوز صدای نفر قبلی میاومد. منتظر مونده بود تا نوبتش برسه.
توی این فاصله کمی به قیافه و ظاهرش میرسه. چادرش را صاف و صوف میکنه و نگاهی به کفشاش میندازه و با خودش چند بار این جمله رو تکرار میکنه که: اول در میزنم، اگه استاد اجازه داد میرم داخل، سلام میکنم، بعد میپرسم ببخشید شما فلان روز تشریف دارین برای مشاوره و راهنمایی خدمت برسم؟
بالاخره چند بار این جمله رو با خودش تکرار و تمرین میکنه تا این که نفر قبلی از اتاق مشاوره خارج میشه و نوبت دوستم میرسه.
«در زدم، صدای بلند استاد اومد که گفت بفرمایید. وقتی وارد شدم ایشون از جاشون بلند شد و صندلی رو برام صاف کرد.
بهخاطر اینهمه احترام خجالتزده شدم. گفتم: سلام
استاد احوالپرسی کرد و گفت خب امرتون رو بفرمایید.
چشمتون روز بد نبینه، هر چه فکر کردم اصلا یادم نیومد چه کار داشتم!
استاد چند بار گفت بفرمایید منتظر شنیدن حرفاتون هستم.
هی به خجالتم اضافه میشد. یکدفعه یادم اومد میخواستم چی بگم!
گفتم: ببخشید شما فلان روز هستین من «تشریف» بیارم خدمتتون؟
وای همین که این حرف رو زدم استاد شروع کرد به بلند بلند خندیدن و گفت بله خانم ... حتما «تشریف» بیارین، من هستم!
در رو باز کردم و شرمنده و خجالتزده با سرعت از اتاق اومدم بیرون و در حالی که داشتم از پلههای ساختمون پایین میاومدم هنوز صدای خنده و جمله استاد که گفت «بله حتما تشریف بیارین» توی ذهنم میچرخید.»
دوستم بهخاطر این ماجرا و برای این که دوباره سر کلاس یا در اتاق گروه با اون استاد مواجه نشه، تغییر رشته داد و سراغ رشته زبان و ادبیات فارسی رفت که اتفاقا برادرش هم همین رشته را در دانشگاهمون میخوند و در درسها به خواهرش کمک کرد و دوستم رشته ادبیات فارسی را با موفقیت به پایان رسوند و خدا رو شکر در مدارس کرمان به عنوان یک معلم نمونه، خیلی خوب درخشید.
انشاالله همیشه شاد و سلامت و بسیار موفق باشن.▫️
.....................
▪️لطفاً عکس، فیلم، خاطره، شعر و دلنوشتههای خود را برای مدیر کانال بفرستید:
@shokouhmand
▪️برای ارتباط و گپ و گفت با دوستان، میتوانید نظرات خود را در زیر مطالب منتشر کرده و عضو گروه دانش آموختگان دانشگاه تربیتمعلم/خوارزمی شوید.
▪️ کانال خاطرات خوارزمی را به دوستانتان معرفی کنید:
@HesarakMemories
😁29❤12👏7
💄✨ کانال تخصصی لوازم آرایشی ✨💄
اگه به دنبال لوازم آرایشی اصل، باکیفیت و امتحانشده هستی، اینجا جای توئه. 👌
🔹 محصولات ترند و پرطرفدار
🔹 معرفی دقیق همراه با قیمت
🔹 انتخابهای اقتصادی تا لاکچری
🔹 ارسال سریع و مطمئن
💖 زیبایی وقتی موندگاره که انتخابت درست باشه 💖
👇 عضویت در کانال 👇
https://news.1rj.ru/str/marsan_beauty282
🌸 خرید آگاهانه، بدون دردسر و با خیال راحت 🌸
🔹 مریم افتخاری، دانش آموخته رشته ریاضی، ورودی ۱۳۸۱ دانشگاه خوارزمی
https://news.1rj.ru/str/marsan_beauty282
اگه به دنبال لوازم آرایشی اصل، باکیفیت و امتحانشده هستی، اینجا جای توئه. 👌
🔹 محصولات ترند و پرطرفدار
🔹 معرفی دقیق همراه با قیمت
🔹 انتخابهای اقتصادی تا لاکچری
🔹 ارسال سریع و مطمئن
💖 زیبایی وقتی موندگاره که انتخابت درست باشه 💖
👇 عضویت در کانال 👇
https://news.1rj.ru/str/marsan_beauty282
🌸 خرید آگاهانه، بدون دردسر و با خیال راحت 🌸
🔹 مریم افتخاری، دانش آموخته رشته ریاضی، ورودی ۱۳۸۱ دانشگاه خوارزمی
https://news.1rj.ru/str/marsan_beauty282
❤2
♦️استرسِ شرکت در امتحان
✍ ناشناس، فلسفه ۱۳۸۲
خرداد ۸۶ بود و ایام امتحانات و ترمِ آخرِ من.
واحد زیاد نداشتم، فقط ۸ واحد درس عمومی مونده بود و نگران امتحاناتش نبودم. از این که چند روز بیشتر مهمون دانشگاه نیستم، غصه میخوردم. دلم میخواست تمام کلاسها و راهروها و محوطه دانشگاه رو خوب بگردم و تمام خاطراتم رو مرور کنم.
توی همین کلاسگردیها چشمم خورد به دو تا از بچههای همرشتهی سال پایینی. تا من رو دیدن، مریم گفت وای چه خوب شد که پیدات کردیم! سریع اومدن طرف من.
گفت پس فردا امتحان «منطق ریاضی» داریم و من زیاد بلد نیستم و مرضیه هم اصلا هیچی بلد نیست، میشه بیاییم اتاقت با هم کار کنیم؟
قبول کردم. در طول چند ترم گذشته، این درس را با بعضی بچهها کار کرده بودم و منطق ریاضیام خوب شده بود.
منطق ریاضی، یکی از درسهای سخت و جدید رشته فلسفه بود و سختیِ درس و سختیِ امتحانش باعث شده بود خیلیا نتونن پاس کنن.
من از ترسِ افتادن، از اولِ ترم هر روز که منطق ریاضی داشتیم روز قبل و روز بعدش این درس را با یکی از بچهها سخت تمرین میکردم و کم کم منطق ریاضیام خوب شده بود و کاملا آمادگی داشتم که با بچهها کار کنم و بهشون یاد بدم.
خلاصه؛ فردا صبح مریم و مرضیه اومدن و شروع کردیم به تمرین کردن. بعد از مرور چند صفحه، فهمیدم مریم در حد نمرهی ۳ و ۴ بلده و از اولِ ترم اصلا نگاهی به این درس نینداخته ولی اضطراب یادگیری رو داره و میشه یه کاریش کرد ولی مرضیه صفرِ صفر بود.
گفتم شما چطور اینقدر ضعیفید؟ ما هر جلسه باید تمرین حل میکردیم و ...
گفتند ترم کوتاه بود و این درس رو گذاشتیم برای ایام فرجه و توی ایام فرجه هم درسای دیگه رو خوندیم و گذاشتیم برای شب امتحان، اما حالا دیدیم خیلی سخته.😬
خلاصه؛ تا ساعت ۱۰ شب تمرین کردیم. مریم کژدار و مریز پیش میرفت ولی مرضیه، هم ضعیفتر بود و هم لحظه به لحظه مضطربتر میشد و دل به درس نمیداد.
مرضیه رفت توی فکر و بعد از چند لحظه به من گفت: فردا استاد برای جلسه امتحان نیست، تهرانه. خودش به ما گفت که امتحان ریاضی منطق خودم نیستم و مراقب میفرستم بالای سرتون.
گفتم که چی؟
گفت بچههای کلاس تو رو نمیشناسن و فکر میکنن تو از این بچههای سال بالایی هستی که درس رو افتادی، تو برو جای من امتحان بده و به مریم هم کمک کن!
مریم هم خوشحال شد و دفتر تمرینش رو بست و گفت این فکر خوبیه.
گفتم: برید عقلتون رو به کار بیندازید! یه درصد احتمال بدین این قضیه لو بره، اونوقت هم من بیچاره میشم هم تو مرضیهی دیوانه!
ولی اون دو تا خوشحال بودند و میخواستند من رو قانع کنند. حدود ساعت ۱۲ شب بود که بالاخره قانع شدم! با خودم گفتم حالا که استاد نیست و کسی هم منو نمیشناسه، راحت میتونم برم جلسه و امتحان بدم.
نیمساعت بهشون غر زدم و گفتم اگه از اولِ ترم اومده بودین پیش من و باهم این درس رو خونده بودیم، الان خودتون نمره خوب میگرفتین و دیگه من و خودتون رو به دردسر نمیانداختین.
بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق تا با بچههایی که توی تراس خوابگاه نشسته بودند حرف بزنم. اون دوتا(مریم و مرضیه) هم خوشحال رفتند برای مهیا کردن شام.
وقتی اومدم توی تراس یهویی ته دلم خالی شد.
با خودم گفتم آخه این چه کاریه؟ نمیترسی لو بری و ترم آخری بیچاره بشی و از اون بدتر آبروت بره؟
چهرهی استاد اومد توی ذهنم و بدنم یخ کرد. با خودم گفتم دیوانه! اگه قضیه لو بره! اگه یکی تو رو بشناسه که این درس رو قبلا پاس کردی میدونی چی میشه!
هراسان برگشتم اتاق و بهشون گفتم من نمیرم امتحان بدم! فقط اگه میخواین باز هم تا صبح باهاتون تمرین حل میکنم و اگه هم نخواستین فوقش درس رو این ترم میافتین. پاس نکردنِ درس بهتر از اینجور ریسک کردنه.
اونا که دیدن من قبول نمیکنم برم امتحان بدم، تا صبح بیدار موندن و دل به درس دادن و باهم تمرین کردیم.
فردا بعدِ امتحان با صورتهای سیاه شده از ترس، دو تایی اومدن پیشم و گفتن وای خوب شد که نیومدی امتحان بدی، استاد خودش برای گرفتن امتحان اومده بود!!!
خدا میدونه هنوزم که اون ماجرا یادم میاد و از این که تصور میکنم اگه چنین غلطی کرده بودم چی میشد، ترس و استرس بهم غلبه میکنه!😰
نهایتا اون دو دوست عزیز با نمرههای ناپلئونی قبول شدند.☺️
توجه: اسامی به کار رفته، مستعار هستند.
@HesarakMemories
✍ ناشناس، فلسفه ۱۳۸۲
خرداد ۸۶ بود و ایام امتحانات و ترمِ آخرِ من.
واحد زیاد نداشتم، فقط ۸ واحد درس عمومی مونده بود و نگران امتحاناتش نبودم. از این که چند روز بیشتر مهمون دانشگاه نیستم، غصه میخوردم. دلم میخواست تمام کلاسها و راهروها و محوطه دانشگاه رو خوب بگردم و تمام خاطراتم رو مرور کنم.
توی همین کلاسگردیها چشمم خورد به دو تا از بچههای همرشتهی سال پایینی. تا من رو دیدن، مریم گفت وای چه خوب شد که پیدات کردیم! سریع اومدن طرف من.
گفت پس فردا امتحان «منطق ریاضی» داریم و من زیاد بلد نیستم و مرضیه هم اصلا هیچی بلد نیست، میشه بیاییم اتاقت با هم کار کنیم؟
قبول کردم. در طول چند ترم گذشته، این درس را با بعضی بچهها کار کرده بودم و منطق ریاضیام خوب شده بود.
منطق ریاضی، یکی از درسهای سخت و جدید رشته فلسفه بود و سختیِ درس و سختیِ امتحانش باعث شده بود خیلیا نتونن پاس کنن.
من از ترسِ افتادن، از اولِ ترم هر روز که منطق ریاضی داشتیم روز قبل و روز بعدش این درس را با یکی از بچهها سخت تمرین میکردم و کم کم منطق ریاضیام خوب شده بود و کاملا آمادگی داشتم که با بچهها کار کنم و بهشون یاد بدم.
خلاصه؛ فردا صبح مریم و مرضیه اومدن و شروع کردیم به تمرین کردن. بعد از مرور چند صفحه، فهمیدم مریم در حد نمرهی ۳ و ۴ بلده و از اولِ ترم اصلا نگاهی به این درس نینداخته ولی اضطراب یادگیری رو داره و میشه یه کاریش کرد ولی مرضیه صفرِ صفر بود.
گفتم شما چطور اینقدر ضعیفید؟ ما هر جلسه باید تمرین حل میکردیم و ...
گفتند ترم کوتاه بود و این درس رو گذاشتیم برای ایام فرجه و توی ایام فرجه هم درسای دیگه رو خوندیم و گذاشتیم برای شب امتحان، اما حالا دیدیم خیلی سخته.😬
خلاصه؛ تا ساعت ۱۰ شب تمرین کردیم. مریم کژدار و مریز پیش میرفت ولی مرضیه، هم ضعیفتر بود و هم لحظه به لحظه مضطربتر میشد و دل به درس نمیداد.
مرضیه رفت توی فکر و بعد از چند لحظه به من گفت: فردا استاد برای جلسه امتحان نیست، تهرانه. خودش به ما گفت که امتحان ریاضی منطق خودم نیستم و مراقب میفرستم بالای سرتون.
گفتم که چی؟
گفت بچههای کلاس تو رو نمیشناسن و فکر میکنن تو از این بچههای سال بالایی هستی که درس رو افتادی، تو برو جای من امتحان بده و به مریم هم کمک کن!
مریم هم خوشحال شد و دفتر تمرینش رو بست و گفت این فکر خوبیه.
گفتم: برید عقلتون رو به کار بیندازید! یه درصد احتمال بدین این قضیه لو بره، اونوقت هم من بیچاره میشم هم تو مرضیهی دیوانه!
ولی اون دو تا خوشحال بودند و میخواستند من رو قانع کنند. حدود ساعت ۱۲ شب بود که بالاخره قانع شدم! با خودم گفتم حالا که استاد نیست و کسی هم منو نمیشناسه، راحت میتونم برم جلسه و امتحان بدم.
نیمساعت بهشون غر زدم و گفتم اگه از اولِ ترم اومده بودین پیش من و باهم این درس رو خونده بودیم، الان خودتون نمره خوب میگرفتین و دیگه من و خودتون رو به دردسر نمیانداختین.
بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق تا با بچههایی که توی تراس خوابگاه نشسته بودند حرف بزنم. اون دوتا(مریم و مرضیه) هم خوشحال رفتند برای مهیا کردن شام.
وقتی اومدم توی تراس یهویی ته دلم خالی شد.
با خودم گفتم آخه این چه کاریه؟ نمیترسی لو بری و ترم آخری بیچاره بشی و از اون بدتر آبروت بره؟
چهرهی استاد اومد توی ذهنم و بدنم یخ کرد. با خودم گفتم دیوانه! اگه قضیه لو بره! اگه یکی تو رو بشناسه که این درس رو قبلا پاس کردی میدونی چی میشه!
هراسان برگشتم اتاق و بهشون گفتم من نمیرم امتحان بدم! فقط اگه میخواین باز هم تا صبح باهاتون تمرین حل میکنم و اگه هم نخواستین فوقش درس رو این ترم میافتین. پاس نکردنِ درس بهتر از اینجور ریسک کردنه.
اونا که دیدن من قبول نمیکنم برم امتحان بدم، تا صبح بیدار موندن و دل به درس دادن و باهم تمرین کردیم.
فردا بعدِ امتحان با صورتهای سیاه شده از ترس، دو تایی اومدن پیشم و گفتن وای خوب شد که نیومدی امتحان بدی، استاد خودش برای گرفتن امتحان اومده بود!!!
خدا میدونه هنوزم که اون ماجرا یادم میاد و از این که تصور میکنم اگه چنین غلطی کرده بودم چی میشد، ترس و استرس بهم غلبه میکنه!😰
نهایتا اون دو دوست عزیز با نمرههای ناپلئونی قبول شدند.☺️
توجه: اسامی به کار رفته، مستعار هستند.
@HesarakMemories
😁27👍9❤7
♦️عاقبتِ ناخنکزدن
✍ سجاد مرادینیا، جغرافیا ۸۲
یکی از بچههای خوابگاه به اسم شین. میم که به عادتِ ناپسندِ ناخنک زدن به غذاها و خوراکیها معروف بود همه بچههای خوابگاه ۲۳ و خوابگاه بهمن را عاصی کرده بود و هر موقع خبردار میشد که در اتاق یکی از بچهها سوروساتی به پا هست و یا کسانی که از بیرون دانشگاه با پلاستیکهای خوراکی به سمت خوابگاه میآمدند و بویی به مشامش میرسید زودتر از همه شصتش خبردار میشد و جلوتر از بقیه خودش را به مکان مورد نظر میرساند.
یکی از روزها با چند نفر از دوستان برای خرید مایحتاج به بیرون دانشگاه رفته بودیم و موقعِ برگشت که چند تا پلاستیکِ خوراکی در دست داشتیم، وسط راه یکی از دوستان گفت:
همین الانه که فلانی سروکلش پیدا بشه و ما رو تا اتاق مشایعت کنه و بقیه ماجرا…
در همین حین و هنگام عبور از جلوی مخابرات دانشگاه من یه جوجه تیغی دیدم که لای درختها داشت رد میشد، مثل قرقی سریع پریدم بالای سرش و خیلی ناجوانمردانه شکارش کردم و انداختم توی یک پلاستیک مشکی و همان لحظه به ذهنم رسید که با این شکارِ دلچسب میتوانم انتقامِ همه کارهای ناپسند آقای شین میم رو بگیرم.
بچهها هر چه اصرار کردند که این زبان بسته رو رها کن، گفتم نه، باهاش کار دارم بعدا رهاش میکنم.
همین که وارد اتاق شدیم بعد از چند دقیقه طبق عادت، سروکله آقای شین میم پیدا شد و بلافاصله پرسید بیارید ببینم چی خریدید؟
من هم که از قبل برای این لحظه، نقشه کشیده بودم، با احترام و عزت رفتم پلاستیک مشکی را آوردم سمتش و مثلا تخمه را بهش تعارف کردم.
از آنجایی که دوست عزیزمان اهل تعارف نبود با حرص و ولع دست مبارکش را که ماشاءالله دوبرابرِ دست آدم معمولی بود با سرعت و حرص و ولعِ هر چه تمامتر در پلاستیک فروکرد!
دست فرو کردن در پلاستیک کذایی همان و جیغ و داد شین میمِ ذلیل مرده همان.
@HesarakMemories
✍ سجاد مرادینیا، جغرافیا ۸۲
یکی از بچههای خوابگاه به اسم شین. میم که به عادتِ ناپسندِ ناخنک زدن به غذاها و خوراکیها معروف بود همه بچههای خوابگاه ۲۳ و خوابگاه بهمن را عاصی کرده بود و هر موقع خبردار میشد که در اتاق یکی از بچهها سوروساتی به پا هست و یا کسانی که از بیرون دانشگاه با پلاستیکهای خوراکی به سمت خوابگاه میآمدند و بویی به مشامش میرسید زودتر از همه شصتش خبردار میشد و جلوتر از بقیه خودش را به مکان مورد نظر میرساند.
یکی از روزها با چند نفر از دوستان برای خرید مایحتاج به بیرون دانشگاه رفته بودیم و موقعِ برگشت که چند تا پلاستیکِ خوراکی در دست داشتیم، وسط راه یکی از دوستان گفت:
همین الانه که فلانی سروکلش پیدا بشه و ما رو تا اتاق مشایعت کنه و بقیه ماجرا…
در همین حین و هنگام عبور از جلوی مخابرات دانشگاه من یه جوجه تیغی دیدم که لای درختها داشت رد میشد، مثل قرقی سریع پریدم بالای سرش و خیلی ناجوانمردانه شکارش کردم و انداختم توی یک پلاستیک مشکی و همان لحظه به ذهنم رسید که با این شکارِ دلچسب میتوانم انتقامِ همه کارهای ناپسند آقای شین میم رو بگیرم.
بچهها هر چه اصرار کردند که این زبان بسته رو رها کن، گفتم نه، باهاش کار دارم بعدا رهاش میکنم.
همین که وارد اتاق شدیم بعد از چند دقیقه طبق عادت، سروکله آقای شین میم پیدا شد و بلافاصله پرسید بیارید ببینم چی خریدید؟
من هم که از قبل برای این لحظه، نقشه کشیده بودم، با احترام و عزت رفتم پلاستیک مشکی را آوردم سمتش و مثلا تخمه را بهش تعارف کردم.
از آنجایی که دوست عزیزمان اهل تعارف نبود با حرص و ولع دست مبارکش را که ماشاءالله دوبرابرِ دست آدم معمولی بود با سرعت و حرص و ولعِ هر چه تمامتر در پلاستیک فروکرد!
دست فرو کردن در پلاستیک کذایی همان و جیغ و داد شین میمِ ذلیل مرده همان.
@HesarakMemories
😁49
♦️ برفندیدههای حصارک
✍️ عزیزه حیدری، زیست شناسی ۱۳۷۲
این روزا که برف و بارون تِرِند شده، یاد زمستونای حصارک هم برای من زنده شده.
ما چند تا دخترِ دانشجو، بچهی کویر و جنوب، با تجربهی برفیِ تقریبا صفر، یک روز صبح که از خواب پا شدیم همه جا را سفید دیدیم!
ذوقمرگ شدیم؛ انگار قراره اسکارِ بهترین بازیگرِ برفی رو بگیریم.
از کلاس که برمیگشتیم، دمِ خوابگاه، زمین یخ زده بود و من با اعتمادبهنفسِ کسی که فکر میکرد قانون جاذبه شامل حالش نمیشه، یه قدم برداشتم و بعد؟
استوپ کامل زدم و دنیا رو وارونه دیدم!😜
دوستام مونده بودن بخندن یا به دادم برسن.
خودم که زدم زیر خنده، اونا هم ترکیدن.
فقط شانس آوردم بچگیام با شیر گاو گذشته بود و استخونام هنوز استعفا نداده بودن.
از همون روز فهمیدم که:
برف قشنگه، ولی برای ما کویریا اول که میاد میگه:
بشین سر جات، قهرمان!😁
درباره عکس:
ورودیهای بهمن ماه ۱۳۷۲ رشته زیستشناسی
ایستاده از راست:
ریحانه صباغزاده، زهرا خیری، مهدیه سعید، طیبه فلسفی مقدم، عزیزه حیدری(روسری سفید) و شهروز محمدحسینی
نشسته از راست:
لیلا عامری، آدم برفی، زهرا محمدی و عهدیه حاجی میرزا
@HesarakMemories
✍️ عزیزه حیدری، زیست شناسی ۱۳۷۲
این روزا که برف و بارون تِرِند شده، یاد زمستونای حصارک هم برای من زنده شده.
ما چند تا دخترِ دانشجو، بچهی کویر و جنوب، با تجربهی برفیِ تقریبا صفر، یک روز صبح که از خواب پا شدیم همه جا را سفید دیدیم!
ذوقمرگ شدیم؛ انگار قراره اسکارِ بهترین بازیگرِ برفی رو بگیریم.
از کلاس که برمیگشتیم، دمِ خوابگاه، زمین یخ زده بود و من با اعتمادبهنفسِ کسی که فکر میکرد قانون جاذبه شامل حالش نمیشه، یه قدم برداشتم و بعد؟
استوپ کامل زدم و دنیا رو وارونه دیدم!😜
دوستام مونده بودن بخندن یا به دادم برسن.
خودم که زدم زیر خنده، اونا هم ترکیدن.
فقط شانس آوردم بچگیام با شیر گاو گذشته بود و استخونام هنوز استعفا نداده بودن.
از همون روز فهمیدم که:
برف قشنگه، ولی برای ما کویریا اول که میاد میگه:
بشین سر جات، قهرمان!😁
درباره عکس:
ورودیهای بهمن ماه ۱۳۷۲ رشته زیستشناسی
ایستاده از راست:
ریحانه صباغزاده، زهرا خیری، مهدیه سعید، طیبه فلسفی مقدم، عزیزه حیدری(روسری سفید) و شهروز محمدحسینی
نشسته از راست:
لیلا عامری، آدم برفی، زهرا محمدی و عهدیه حاجی میرزا
@HesarakMemories
👏35❤14🥰4