| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
☑️ امروز سالروز درگذشت محمداسماعیل رضوانی،  استاد و پژوهشگر تاريخ معاصر ايران، است (۵ فروردین ۱۳۷۵).

اصـیل‌ترین‌ اسناد تاریخ یادداشت‌هائی است که نویسندگان باذوق منحصرا بمنظور حفظ خاطرهٔ واقـعه‌ و حـادثه‌ تـحریر‌ کرده‌اند و بصورت یک ناظر بیطرف و بی‌غرض بخاطر دل و بدون چشم‌داشت به پاداش و بدون هیچگونه توقعی‌ از خود بـاقی گذاشته‌اند. از اینگونه یادداشت‌ها در میان خاندانهای اصیل و قدیمی در‌ گوشه‌ و کنار ایران فراوان است‌ و هرچند‌ گـاه یک‌بار صفحات مجلات تـاریخی و ادبـی با چاپ اینگونه برگها زیب‌وزیور پیدا می‌کند و برگی بر صفحات تاریخ ایران اضافه می‌شود. اگر درصدد پیدا کردن اینگونه یادداشت‌ها برآئیم جستجوی ما بهدر نخواهد رفت و این اوراق گرانبها که اکنون در گوشه‌وکنار ایران پراکنده است بمرور جمع خواهد شد و دامنه مطالعه و تحقیق را‌ وسیع‌تر‌ خواهد ساخت و حقایق آشکارتر و روشن‌تر خواهد شد بشرط آنکه پیـداکننده از نـیرنگ روزگار غافل نماند و بلافاصله بچاپ آنها در یکی از مجلات مبادرت ورزد. نگارنده که از این نکته غافل‌ نیست‌ و همواره در جستجو است، در تعطیل تابستان که بقصد زیارت پدر و مادر به شهرستان بیرجند رفت ضمن جـستجو در اوراق کـهنهٔ یکی از دوستان قدیمی بیادداشتهای مربوط به قحطی‌ سال‌ ۱۲۸۷ هجری قمری برخورد...


«واضح بوده باشد که در سنه ۱۲۸۷ باران در کل ایران‌ و ترکستان‌ و خراسان نشد تا چـهار یـوم تا بنوروز و بعد دو باران پی‌درپی شـده بـده روز و دیـگر بـاران در کـل بلاد نشد و کـم‌بکم نـرخ ترقی کرد تا نوروز جدید که در‌ همه‌ بلاد یکسان شد، در ولایت خراسان چنان ترقی شد کـه در ولایـت تـربت گوشت میته را خوردند مانند سگ و در محال تـربت جـوانی‌ را‌ کـشتند و گـوشت آنـرا خـوردند و راهها‌ سد‌ شد که کسی از خوف جوع عبور نمیکرد و در راه شهر قاین دو نفر را جهت دومن آرد کشتند و در بلاد بیرجند هر روز‌ تا‌ پنج نفر از گرسنگی‌ میمردند... وانفساوانفسا بود پدر بی‌پسر و مـادر بـی‌دختر و در چـند جا مذکور‌ شد‌ که اطفال کوچک را طعام نمیدادند که زودتـر فوت کنند و چنان مردم بکار خود گرفتار بودند‌ که‌ در بیرجند مردم فوت میکردند و کسی ایشان (را) جمع نمیکرد تـا سـه‌ یـوم‌ چهار یوم و یکسال از این قرار بود‌ تا‌ بیست‌ یوم بعد از نـوروز بـعد تا چون‌ شود‌. روغن چراغ یکمن سه قران و نیم اجناسی که از پشم و مو بود هیچ‌ طالب‌ نـداشت».


📚 رضوانی، محمد اسماعیل، «سندی از قحطی سال ۱۲۸۷ هجری قمری»، بررسی‌های تاریخی، مرداد و آبان ۱۳۴۷، سال سوم - شماره ۳، صص ۱۴۵-۱۵۰.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
☑️ امروز سالروز درگذشت محمد ابراهیم باستانی پاریزی، «لهجهٔ شیرین تاریخ»، استاد بلندآوازهٔ تاریخ ایران و نگارندهٔ آثار خواندنی، است (۵ فروردین ۱۳۹۳).

در ۱۳۶۶  کیهان فرهنگی گفت‌وگویی با استاد باستانی پاریزی داشته که هنوز هم خواندنی و آموزنده است.  بخش‌هایی از این گفت‌وگو در این فرسته و فرسته‌های بعدی می‌آید:

در اواخر تابستان ۱۳۲۰ بود که یک روز پدرم به عنوان یک واقعهٔ مهم‌ اعلام کـرد کـه رضاشاه پهلوی‌ دیروز‌ به نفع فـرزند خود از سلطنت کنار گـرفته اسـت، چند روز بعد که برای ادامهٔ تـحصیل و ثبت نام به سیرجان رفته بودم، یک روز‌ در‌ دبیرستان اطلاع دادند که‌ فردا‌ شـاه مـستعفی به سیرجان خواهد آمد، آن روز عـصر مـا بـه بیرون شهر رفـتیم و در کـنار جادهٔ خاکی ایستادیم تـا انـدک‌اندک از دور گرد و خاک چند اتومبیل به هوا‌ بلند‌ شد که از طرف سعادت‌آباد (راه کرمان) بـه شـهر نزدیک می‌شدند و لحظاتی بعد اتومبیل سـیاه رنـگی را دیدیم کـه پیـشاپیش سـایر اتومبیلها آهسته پیش مـی‌آمد و شاه سابق در آن نشسته‌ بود‌ در حالی‌ که سرِ خود را با یک پارچهٔ سفید عمامه مانند بسته بـود و گـفتند که در بین راه اتومبیل‌ در دست‌انداز تکان خـورده و سـر شـاه بـه سـقف کوبیده شده و آنـرا‌ پانـسمان‌ کرده‌ بودند،گویا به علت بیماری چند روزه، سردردِ شدید نیز داشته، به هر حال اتومبیلها بـا ‌‌مـلایمت‌ پیـچیدند و به داخل باغ سُوخک‌ِلاری-که از باغهای بـزرگ و بـا طـراوت و پرمـیوهٔ سـیرجان‌ بـود‌، رفتند‌ و شب را آنجا ماندند و فردا صبح به طرف بندر عباس حرکت کردند. سفری بی‌بازگشت تا‌ جزیرهٔ موریس و سپس ژوهانسبورگ-سفری ک نُه سال بعد جنازه را از طریق مصر‌ بـاز گرداندند.این نخستین‌ برخورد‌ سینه به سینهٔ من بود با تاریخ. تا آن روز هر چه بود، یا خوانده بودم و یا شنیده بودم اما در اینجا بود که تاریخ تمام قد،چهرهٔ خـود را بـه‌ من نشان داد پادشاهی که تا  بیست روز پیش، ده‌بیست سال در مقام و قدرت و موقعیت او صفحات جراید بی‌شماری را دیده و خوانده بودم، و او را شکست‌ناپذیر تصور می‌کردم، به رأی العین‌ می‌دیدم‌ که در پنجهٔ تقدیر تاریخ، خواه نـاخواه بـه راهی می‌رود و با شتاب هم می‌رود، راهی که تاریخ برای او تعیین کرده بود.



📚 باستانی‌پاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکته‌سنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، ص ۲؛  بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۳۸-۳۹.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
تحقیقی که مرحوم فلسفی در باب شاه عباس‌ می‌کند‌، و آن تاریخ کـه عـباس اقبال در باب مغول می‌نویسد، و آن تألیف که مشیرالدوله در باب ایران باستان دارد‌، همه‌ در‌ حد خود یک شاهکار تـاریخی هـستند. امـروز تحقیق در مسائل‌ جزیی تاریخ، از نگارش تواریخ کرونولوژیک مشکلتر و فنی‌تر و در عین حال سـودبخش‌تر اسـت. البـته خیلی‌ها ممکن است دلشان‌ بخواهد‌ که‌ در اوج قرار بگیرند و نامبردار شوند. یک وقت یک دوسـت افـغانی‌-مـایل‌ هروی-در جایی نوشته بود، فلان دانشجوی افغانی رسالهٔ خود را با فلانی- غول تاریخ ایـران‌- گـذرانده‌ و از‌ شما چه پنهان، مقصودش از این غول، مخلص دست و پا شکسته بود‌، من‌ می‌توانستم‌ ایـن تـعارف را بـه ریش بگیرم و خود را یک غول بی‌شاخ و دم به حساب‌ بیاورم‌، اما‌ حقیقت آنست که در تـاریخ، ایـن روزها دیگر «غول شدن»افتخاری ندارد.

در کوی‌ ما‌ شکسته دلی می‌خرند و بس‌
بازار خـود فـروشی از آنـسوی دیگر است

یک مقالهٔ کوتاه‌ هفت‌-هشت صفحه‌ای که فی‌المثل استاد عباس زریاب خـویی، تـحت عنوان«شیعه» در دائرة‌‌المعارف‌ فارسی نوشته است، آدم را آگاه می‌کند بر کل تاریخ و نـوشته‌های تـاریخی کـه‌ طی‌ هزار‌ سال در این باب در مراکز و مراجع مذهبی و علمی نوشته‌اند، و این استاد صاحب نام بـا‌ احـاطه‌ بـر پنج زبان و بر کل تاریخ اسلام، درواقع «پنج مرده» در‌ راه‌ تاریخ‌ گـام زده اسـت و مقاله، خود می‌گوید که نویسندهٔ آن در جامعیت فلسفی و ادبی و تاریخی نظیر‌ ندارد‌.
...

...وقـتی‌ انـسان‌ مـقدمهٔ تاریخ ایران‌ بـعد‌ از اسـلام دکتر زرین‌کوب را می‌خواند و نقد آن منابع عظیم را در دویست سیصد صفحه، ملاحظه‌ می‌کند‌، متوجه‌ می‌شود که هستند کـسانی کـه در روزگـار‌ ما‌ نیز‌ قدرت‌ آن‌ را‌ یافته‌اند که بـا بـزرگترین مـورخان و ادبـای صـاحب نـظر اروپایی، شرقی، عرب سوری و مصری و لبنانی سر همسری داشته باشند. مثال دکتر زرین‌کوب، کسانی هستند که صد یا پانصد‌ سال دیگر، پس از آنکه جزیی از تاریخ شدند، تاریخ در بـاب آنها همان قضاوت را خواهد کرد که ما امروز در باب قلل شامخهٔ تاریخ هزار سال پیش خودمان‌ داریم‌، مثال او در واقع، خود زمینه‌های تاریخ و جزء تاریخ خواهند شد، و این شعر در باب آنـها مـصداق خواهد یافت:

مازلت تکتب فی التاریخ مجتهدا
حتی رأیتک فی التاریخ مکتوبا‌


📚 باستانی‌پاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکته‌سنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، ص ۶-۷؛  بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۶۴-۶۷.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍1
کیهان فرهنگی: شـما به عنوان یک تاریخ‌نگار، در عصر حاضر کدامیک از مورخین را ذی‌صلاح‌ می‌دانید و آثارشان را ارج می‌نهید؟

استاد پاریزی:این سؤال را البته مخلص‌ جواب‌ نمی‌گویم‌، اهل تاریخ آنقدر دشمن دارند که احتیاج نیست از دوستان خود نـیز بـرای خود دشمن بسازند، به ‌‌عبارت‌ دیگر، با دوستانی که در طبقهٔ حاکم، اهل تاریخ، برای خود کسب می‌کنند‌! اصلا‌ احتیاجی‌ به دشمنانی از میان همکاران خود ندارند، دوستانی که پیش رو مـی‌گویند: «جـون من و جون‌ تو» و پشت سر می‌گویند «کارد من و استخوان تو». از شوخی گذشته، نوشته‌ها و تحقیقات‌ همهٔ دوستان و همکاران نه‌ تنها‌ مورد احترام و توجه مـخلص اسـت، بلکه سرمشق و جزء منابع کـار و گـاهی سرمایهٔ معنوی نوشته‌های من است. و چون،ذدر این معنی، خرد و بزرگ، خارج و داخل،ذجوان و پیر،زن و مرد، زشت و زیبا، آثار هـمه‌شان مـورد علاقهٔ من است، نـام بـردن از آنها نه تنها موردی ندارد، بلکه نوعی ادعای «انا رجل» نیز-به قول اهل اصطلاح-به حساب خواهد‌ آمد‌. حقیقت آنست که اگر شما سؤال کرده بودید آثار کدام یـک از مـورخان عصر حاضر را «نمی‌خوانید»ذهم جواب دادن من به آن آسانتر بود، زیرا می‌گفتم همه را می‌خوانم‌ و هم‌ برای خود آنها کم ضررتر بود، که از یک «آفرین مغفّل»خلاصی می‌یافتند. این سؤال شما را دیـگران هـم اگر جـواب گویند، خدمتی نکرده‌اند به آن کسی که مورد‌ عنایت‌ آنها واقع شده است، زیرا چه بسا حقد و حـسد دیگران را برانگیزد، علاوه بر آن،گاهی (به تصویر صفحه مراجعه شود) تـرجیح لا مـرجح نـیز پیش می‌آید. هیچکدام از‌ مورخین‌ قدیم‌، به همین دلیل کینه و حسد‌ این‌ و آن‌، از طعن و لعن قوم و خویش بـه ‌ ‌دور نـمانده‌اند. آن روز که خانهٔ طبری را در بغداد سنگ باران کردند چندانکه تا‌ چفت‌ شب‌ بند در خـانه‌اش سـنگ بالا آمـد، فکر می‌کنید این‌ سنگها‌ را چه کسانی زده بودند؟و آنجا که بیهقی ده سال آخر عمرش را در زندان گذراند، و مـعلوم نشد چگونه مرد‌ و کجا‌ به‌ خاک رفت، آیا این شکایت از جانب چه کـسی یا‌ کسانی بوده است؟ ابن خـلدون بـا آن طول و عرض عبر هم باز عبرت نیاموخت، تا در زندان قلعه و تبعید دور‌ و دراز‌ روزگار‌ به سر برد.و حتی همین اواخر، وقتی آن خان بختیاری،مورخ‌ خود‌ را سر لگن نشاند و تاریخی را که نوشته بود در لگـن با آب شست، و تمام آب‌ آن‌ لگن‌ را به شکم آن مورخ بینوای پرنویس سرازیر کرد، آیا تصور‌ می‌کنید‌ این‌ حادثه از کجا آب می‌خورده است؟ از دوست یا دشمن؟ از رقیب یا از حاکم وقت؟ به راستی، اهل تاریخ‌ با‌ داشتن‌ دوسـتانی از ایـن دست، هرگز احتیاج به دشمنانی تازه ندارند
.


📚 باستانی‌پاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکته‌سنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، صص ۷-۸ ؛  بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۷۴-۷۵.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
...کـار معلمی تاریخ، چه پیش از انقلاب، و چه بعد از انقلاب، کاری ظریف و نازک و شکننده است، و تنها کسانی از عـهدهٔ آن بـر مـی‌آیند که‌ به‌ رمز و راز تاریخ، واقعا آگاهی داشته باشند. مصداق شعر نشاط اصـفهانی کـه مـی‌فرماید:
ای مُلتزمین درِ شاهنشه ایران‌
دانید مرا کار چه باشد به خراسان؟
بر سنگ زنم شیشه و بـر‌ شـیشه‌ زنـم سنگ‌
خواهم شکند این و، نخواهم شکند آن...
...

یک معلم واقعی تاریخ، مـعمولاً از آن گروه مردمی‌ است که به قول حافظ رنگ تعلق نمی‌پذیرد و همیشه یک جستجوگر بی‌غرض در خوب و بد احوال گذشتگان است‌، پس‌ تقریبا‌ همان حرفهایی را که اول می‌زده است، آخر هم باید بـزند‌، مـگر‌ اینکه برایش چیز تازه‌ای کشف شده باشد. اگر کسی پیش از انقلاب، درست تاریخ درس نمی‌داده‌ است‌، مطمئنا‌ بعد از انقلاب هم کسی نخواهد بود که درست تاریخ درس بدهد‌ آنها‌ که‌اینگونه‌ دگـرگونیهای غـیر عادی داشته باشند، هیچوقت معلم واقعی نبوده‌اند....

البته انقلاب، در هر کس، و به خصوص در هر معلم تاریخ، تأثیر و نفوذ‌ مالا‌ کلام داشته است، در این شکی نیست. ما اهل تاریخ، در همین‌ چـند‌ صـباح‌ عمر بعد از انقلاب، چیزهایی را دریافتیم، که با مطالعهٔ صد تا کتاب تاریخ هرگز‌ آن‌ را‌ به دست نمی‌آوردیم، ولی در واقع، اینها هم در جهت روشن شدن‌ ذهن‌، و پرتو افکندن بر ابهاماتی بود کـه کـم و بیش در جـستجوی بازیابی آن بودیم و عملاً برایمان ممکن‌ نمی‌شد‌
.


📚 باستانی‌پاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکته‌سنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، ص ۹ ؛  بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۸۲، ۸۴.

🆔 t.me/HistoryandMemory
🔸از سروده‌های انوشه‌روان استاد باستانی پاریزی

📚 باستانی پاریزی، حضورستان، ۱۰۵-۱۰۶.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍21
☑️ امروز سالروز درگذشت قاسم غنی، پزشک، سیاستمدار، دیپلمات، نویسنده و پژوهشگر ادبی، است (۹ فروردین ۱۳۳۱).

🆔t.me/HistoryandMemory
👍4
🔹 «دوشنبه ۲۲ اپریل [1947/ یکم اردیبهشت ۱۳۲۶]

امروز غالب وقتم به مکاتبه با دوستان گذشت که برای من لذت خاصی دارد و در حکم گفت و شنود واقعی است. یعنی موقع مکاتبه با دوستان عزیز جانی نه مکاتیب رسمی و تشریفاتی و کاری که بلای جان و سوهان روح است. امروز دو کاغذ از دوست و برادر عزیزم آقای عبدالحسین دهقان داشتم که حقیقتاً از عزیزترین نزدیکان من است، و نیز کاغذی از لندن داشتم و کاغذی از یکی از دوستان یکدل و خوب تهران. به همه جواب نوشتم. شب به رستوران بالالایکا رفتم و در آنجا شام خوردم. در گوشه نشستن و سیر آمریکائیها را کردن کمتر از تماشای هیچ باغ وحشی نیست، ولی بطوریکه مکرر متذکر می‌شوم نه باغ وحش حیوانات موذیه و سباع درنده و وحوش ضاریه بلکه باغ وحش يک مشت مرغ و خروس و بره و گوساله و خرگوش و يا يک مشت مرغان رنگ برنگ قشنگ پر جیر و ویر سطحی که آزارشان نه به آسمان می‌رسد نه به زمین. مردم ساده مادی خوش و بی خواب و خیال، اهل حساب زندگی و معاش و خوراک و لباس رنگ به رنگ بدگل و زینت آلات مصنوعی عجیب و غریب و حرفهای بی سر و ته».

📚 یادداشت‌های قاسم غنی، ج ۲، صص ۲۰۸-۲۰۹. 

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5👎1
امروز زادروز علی‌اصغر حکمت، از رجال سیاسی، فرهنگی و ادبی دوره پهلوی و نخستین رئیس دانشگاه تهران، است ( ۱۰ فروردین ۱۲۷۲).

❇️ علی‌اصغر حکمت در مهرماه ۱۳۳۸ به درخواست مجلهٔ اطلاعات جوانان خودزندگی‌نامه‌ای می‌نویسد که  بخشی از آن دربردارندهٔ اعترافات و حرف‌های مَگو است و از این جهت احتمالاً یکی از نخستین زندگی‌نامه‌های ایرانی است که حاوی این دست آگاهی‌ها است. با این توضیح که به خواهش نویسنده، یادداشت‌ها بدون امضا درج شده؛ و از همین روی است که نام زادگاه نویسنده، شیراز، و نام پدر و اجدادش در متن نیامده است! محمد دبیرسیاقی این خودزندگی‌نامه را در پیشگفتار ره‌آورد حکمت منتشر کرده است.  در فرسته‌های بعدی بخش‌های از آن را خواهم آورد.


📚 علی‌اصغر حکمت، ره‌آورد حکمت، به‌کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران،  انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۷۹، ج۱، ص ۳۰.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
🔹 «صبح شصت و هفتم- (طهران مهرماه ۱۳۳۸) (از خاطرات عمر) (اقرار).

بعضی از مردم درباره من گمان می‌کنند که مردی هستم متقی و صالح، دریغا که ایشان از ظاهر آراسته و اقوال و افعال ریاکارانهٔ من فریب خورده‌اند و از باطن من بیخبرند.
عَلانِيَتى هذا وَ لَمْ تُدرَ باطنی

اعتقادی منما [بِنُما] و بِگُذَر بهرِ خدا
تا در این خرقه ندانی که چه نادَرویشم
. [حافظ]

زمانی که طفل نابالغ بودم کتاب دیکسیونر معلم انگلیسی خود را برداشتم. بعدها از این عمل بسیار نادم و خجل شدم. در سن چهل سالگی گذرم به لندن افتاد. در صدد برآمدم که به جبران این کار زشت بازماندگان آن مرد را بیابم و از آنها حلّیّت بخواهم. دریغا که از دو پسر او یکی فوت شده و یکی به افریقا رفته بود و فرصت این کفاره از من فوت شد و مظلمهٔ گناه بر ذمهٔ من باقیست.  همچنین در شانزده سالگی بر خلاف نصیحت پدر و اندرز مادر به شرب مسکر دختر رز ام‌الخبائث نفس ظاهر را آلوده ساختم. در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی کارهای ناپسند مرتکب شدم.  روزی از برکت کلمات طیبات استاد خود که می‌گفت:
گر شهوت از دماغ خیالت [خیال دماغت] به در رود
شاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی
[سعدی]

به قباحت کردار خود متوجه گشتم. حالتی عجیب از حرمان و ندامت بر من دست داد و وجدان خفته بیدار گشت. آنقدر پریشان خاطر گشتم که بی‌اختیار از خانه بیرون آمدم و سر به صحرا نهادم و بر سیئات خود اشک ندامت ریختم. پس از آن به القاء آمِر وجدانی به جبران مکافات کتاب «البعث» را که حکایتی شبیه به حکایت من دارد ترجمه کردم و ترجمه بعد از سالها در یکی از جراید یومیّهٔ طهران چاپ شد و مرا تا حدی آسایش ضمیر و آرامش وجدان حاصل گردید.
در طول خدمت دولت مکرر در امانت خیانت کرده‌ام و هر مرتبه بسختی پشیمان و منفعل شده‌ام. هنوز با آنکه سنین عمر نزدیک به هفتاد است از فتنهٔ نفس ایمن نیستم و اگر در معرض فتنه و امتحان واقع شوم اطمینان ندارم که به درستی از عهدهٔ امتحان برآیم. ديو نفس من جاه طلبی مفرط است که همیشه مرا به حب ریاست تحریک کرده و می‌کند. اگر سنائی گفته است:
من نه مرد زر و زن و جاهم.

راست گفته ولی اگر من چنین ادعائی بکنم دروغ آشکار و کذب محض است. خدا می‌داند که صغائر من بیرون از حد شمار و از کبائر سر افکنده و شرمسارم. یک وقت از شغل خدمت دیوان برکنار شدم. بسیار متأثر و ملول بودم. آوازی غیبی مرا گفت: شاد باش که فرصت و مجال خطاکاری و زور مردم آزاری نداری و دیگر از این بیش در معرض فتنه نیستی این است که عیسی در مناجات گفت:
ای پدر آسمانی ما را در آزمایش میاور بلکه از شیطان رهایی ده.

مناجاتهای سید سجاد (ع) در صحیفه در تمام عمر برای دل دردمند من دوائی شفادهنده بوده است که غالبا از آتش سیاهکاریهای نفس به سایبان لطف او پناه برده‌ام. در یکی از آن مناجاتهای خویش فرموده است:
مَنْ أَصْبَحَ وَلَهُ ثِقَةٌ أَو رَجَاءٌ غَيْرُک فقد أَصْبَحْتُ وأنتَ ثِقَتی.

الحق از امتحان به درستی بیرون آمدن کاریست بسیار مشکل و من همچو داعیه‌ای
ندارم.

امتحانم [ابتلاام] می‌کنی آه الغيات
اى ذکور از امتحانهایت [ابتلاات چون] اناث
.

لیکن همه این گناهان که مرتکب شده‌ام با همه قباحت در برابر ریاکاری و ظاهرسازی وزنی ندارد. این رذیلهٔ ناپسند در نفس دون استوار است و همواره در مرئی و منظر خلایق متظاهر به اعمال صالحه و اقوال کریمه می‌نمایم، در حالیکه جز اغفال و فریب خلایق نیتی نداشته‌ام، همواره از این رهگذر در عذاب وجدانی بوده و هستم و با خود می‌گویم:
می به زیرکش و سجاده تقوی بردوش
آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم
. [حافظ]

لیکن دلخوشی و اطمینان قلب من تنها یک چیز است، که اگر آن نمی‌بود هر آینه وجودم در آتش هیجانهای وجدانی خاکستر می‌شد اما از برکت آن خاطرم مطمئن و دلم قویست که هنوز فساد و تباهی در نهادِ من ریشه ندوانیده و مستحکم نشده و با اندک توکل به حق معایب نفسانی قابل اصلاح است.
این کلام یکی از بزرگان اسلام است که فرمود: «إِذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً اَبصَرَهُ بعُيُوبِ نَفسه». والحمدُللّه.

📚 علی‌اصغر حکمت، رهاورد حکمت، به‌کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران،  انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۷۹، ج۱، صص ۳۵-۳۸.

🆔 t.me/HistoryandMemory
🔥3👎1🤔1🤣1
ابن مُلْجَم‌، بَهْمَن جادویه نیست!

این ادعا که ابن ملجم، قاتل امام علی بن ابی‌طالب (ع)، همان بهمن جادویه، سردار ایرانی است، کاملاً ساختگی و نادرست است؛ هیچ سند یا روایتی که موید این ادعا باشد در دست نیست.

📚 دربارهٔ بهمن جادویه نک.
M. Morony, "Bahman Jādūya", Iranica;
صادق سجادی، «بهمن جادویه»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی؛ دربارهٔ ابن ملجم نک. «ابن ملجم»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5👌1
بنابر باوری در میان ایرانیـان ــ کـه روایات موجود تاریخی آن را تأیید نمی‌کنند ــ ابن‌ملجم در ۲۷ رمضان کشته شد. به همین سبب، مردم نقاط گوناگون ایران از دیرباز اعمال خاصی را در این روز و شب انجام می‌دهند. لعن ابن‌ملجم، صرف کله‌پاچه در این شب و دوختن پیراهن مراد، کمابیش از عناصر مشترک مراسم و اعمال مربوط به این شب در بیشتر نقاط ایران است (نک‌: دنبالۀ مقاله).
در دورۀ قاجاریه، برگزاری مراسم تعزیۀ زنانه در این شب بسیار مرسوم بود، بدین‌ترتیب که جامه‌ای سرخ‌رنگ بر تن بانوی جوان نازیبایی می‌کردند و او را در نقش قطام ــ معشوقۀ ابن‌ملجم (برای اطلاعات بیشتر، نک‌ : دبا، ۴/ ۶۸۹) ــ می‌آراستند و قاصدی نیز پیاپی از ابن‌ملجم برای وی پیغام می‌آورد. سرانجام، سر بریدۀ ابن‌ملجم را که در پارچه‌ای پیچیده بود، در برابر وی می‌نهادند و حاضران در مجلس به شادی می‌پرداختند («پیراهن ... »، ۳۴-۳۵). از دیگر رسمهای رایج در این شب برپایی مراسم حنابندان بود. مردم حاجتمند، با نیت برآورده شدن حاجات خود نذر می‌کردند تا در این شب، میان دیگران حنا پخش کنند و خود نیز حنا ببندند (همان، ۳۵). مردم تهران در این شب کله‌پاچه می‌خوردند و بسیاری نذر طبخ کله‌پاچه داشتند، با این باور که سر ابن‌ملجم را می‌خورند (شهری، طهران ... ، ۳/ ۳۶۴، تاریخ ... ، ۲/ ۵۱۴). این رسم هنوز در برخی محله‌های تهران پابرجا ست
.




📚
نسیم عظیمی‌پور، «ابن ملجم»، دانشنامه فرهنگ مردم ایران، ج ۱.

🆔t.me/HistoryandMemory
1
🌱«سیزده به در [۱۵ محرم ۱۳۲۲/ ۱۳ فروردین ۱۲۸۳]

میرزا حسین‌خان که بنا بود دو ساعت به غروب مانده بیاید نیامد. تا یک ساعت به غروب مانده منتظر شدیم. بعد آقا رفتند منزل. من و محقق‌الدوله و سعيدالاطبا رفتیم به باغ دم دروازۀ محقق‌الدوله. مردم سیزده به در حسابی کردند. با وجود آن که امسال عید نبود. باری قدری کاهو و سکنجبین خوردیم و مغرب مراجعت کردیم».

📚 محمدعلی فروغی، یادداشت‌های روزانه از محمدعلی فروغی، به‌کوشش ایرج افشار، تهران، نشرعلم و کتابخانه مجلس، ۱۳۹۰، ص ۲۴۶.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍6
☑️ امروز (۱۳ فروردین ۱۴۰۳)، خبر آمد که دکتر  عباس هاشم‌زاده محمدیه، استاد تاریخ در دانشگاه یزد، پای از دایرهٔ هستی بیرون نهاده است. به مينو همي جان او باد شاد!

ذکر خیر و فضل علمی او را سالها پیش از زبان یکی از استادانم شنیده بودم.  یک دهه پیش در فیس‌بوک- آن زمان رونق داشت-  دوست بودیم.‌ گاه‌گاهی نوشته‌‌ای یا سروده‌ای از خود منتشر می‌کرد. از همین معدود نوشته‌ها و سروده‌ها می‌توان به روح لطیف و ذهن زیبا و دغدغه‌های اخلاقی و علمی او پی برد. شعرهای زیر از سرودهای ایشان است که یک دهه پیش در فیس‌بوک منتشر کرده است.

🔹 بگذشت بهار و غزلی خوش نسروديم

بگذشت بهار و غزلی خوش نسروديم
گويی به تماشای لب غنچه نبوديم
یک قصه به جزآنچه شنیدیم، نگفتیم
شعری به از اشعار گذشته نسرودیم
یک روز ندیدیم که دیروز نباشد
یک لحظهٔ خود را متفاوت ننمودیم
بیهوده به دانشکده هر قدر بمانیم
فرقي نكند باز درآغاز وروديم
ديري است كه مرگ آمده است اي دل غافل
اما من و تو در تب دير و غم زوديم
بگریز از این زندگی پوچ و مکرر
از پوچی و تکرار به دنبال چه سودیم
هان! كو قلم و دفتر و يک گوشهٔ خلوت
چون رفت بهار و غزلی خوش نسروديم


🔸 غــل و غـــش در پژوهـــــــــــــش

توضیح: جسارت نشود؛ این سخنان خطاب به دل گوینده‌ی آن است.

پیش وجدانت چو باشی ســــــــــــــرفراز
هستی از هر ســـــــــــــــرفرازی بی‌نیاز
از ریاکاری به دانش بیــــــــــــــــــــــم‌دار
تا نگردی تا قیامت شرمســـــــــــــــــــار
خود تو می‌دانی که هر جـا دانش است
کارها بی غل و غش بـــــــا ارزش است
نقد علمــــــــــــــــی روی در رو می‌کنند
غیبت است آن چه به پستـــــو می‌کنند
علم را آلوده با دستــــــــــــان(1)  مکن
مغلطه با اهل منطق هان مکــــــــــــن!
حرف حق میزان به هـــــر دورانی است
عمر کوتاه تو امــــــــــــــــــــا آنی است
دست کم از بهر حفظ آبـــــــــــــــــــــرو
آنچه را خود خوانــــــــــده‌ای رو درس‌گو
در سخن عاقل نه آن ســـــان غش کند
کز دروغش مرغ بریـــــــــــــان غش کند
کار علمی هست کــــــــــــــــاری پایدار
در چنین کـــــــــــاری تو غل و غش میار
یک خطا صدها خطا بـــــــــــــــــــار آورد
آفتابه دزد اُشتــــــــــــــــــــــــــــر را برد
بی گمان با رونویسی‌های خـــــــــــــرد
می‌شوی ماهـــــــــــر تو در هر دستبُرد
در پژوهش دعوی بی‌جــــــــــــــــا مکن
خویش را رسوا در این دعوا مکــــــــــن
ترک کن افعـــــــــــــــــــال سرقت‌وار را
پند وجدان را شنو در کـــــــــــــــــــارها
6/11/1393

پاورقی:
(1) این کلمه به معنیی که در اینجا به کار رفته است، امروزه زیاد به کار نمی‌رود. آن معنی، چنان که می‌دانید، مکر و فریب است.

🆔 t.me/HistoryandMemory
😢3
عبدالحسین نیک‌گهر (استاد پیشین دانشگاه تهران و مترجم آثاری پرشمار در علوم اجتماعی):

«برگی از خاطرات،
چهل سال پیش در چنین روزی (۱۴ فروردین ۱۳۶۳) حکم پاکسازی‌ام از اداره‌ حقوقی دانشگاه تهران گرفتم. روزی که خاطره‌اش با جزئیات در ضمیرم حک شده است. ۴۶ ساله دانشیار پایه ۷ دانشکده علوم اجتماعی بودم. حدود ساعت ۹ صبح با آسانسور به طبقه چهارم دبیرخانه دانشگاه تهران رفتم. دفتر حقوقی را در انتهای راهرو در ضلع غربی دبیرخانه با پلاکی که روی درش بود پیدا کردم. تقه‌ای به در زدم و وارد شدم، جوانی چند سالی جوان‌تر از خودم وکيل دانشگاه وقتی خودم را معرفی کردم به احترام نیم‌خیز شد و احوالپرسی گرمی کرد و زنگ زد و سفارش چای داد.این را هم اضافه کنم آن روز اولین روز کاری بعد از تعطیلات و کارمندان در حال دید و بازید نوروزی بودند. وکيل برای کاستن از سنگينی جو جلسه نظرم را در باره دکتر احسان نراقی که آن روزها مشمول‌ عفو امام از زندان آزاد شده بود پرسید. پاسخ دادم : «نراقی می خواهد مشاور پادشاه باشد، برایش فرقی نمی‌کند این پادشاه محمدرضا باشد یا میر حسین (نخست.وزیر وقت)، اگر به او فرصت بدهید به‌زودی دفتر مشاوره‌اش را در میدان پاستور دایر خواهد کرد. حکم پاکسازی را گرفتم و این بار از راه پله چهار طبقه را پایین آمدم و همین که به خیابان شاه‌ رضا که خیابان انقلاب شده بود رسیدم با خودم عهد کردم که این شر را به خیر تبدیل کنم. و همین جمله شد قطب‌نمای زندگی‌ام در چهل سال اخیر..
ع. نیک‌گهر، سه‌شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۳
عکس تابستان ۱۳۶۳ از دوست عزیز امیر. ک.»

🆔t.me/HistoryandMemory
👍2
☑️ امروز سالروز درگذشت احمد بیرشک، ریاضی‌دان، تقویم‌نگار، دانشنامه‌نویس و پژوهشگر تاریخ علم، است (۱۴ فروردین ۱۳۸۱).


درباره زندگی و کارنامه او نک. بیرشک‌نامه، گردآورنده، تنظیم کننده، و ویراستار موسی اکرمی
http://www.musaakrami.blogfa.com/post/303

🆔t.me/HistoryandMemory
👍1
  خاطرهٔ مرحوم استاد احمد بیرشک درباره آغاز کار زندگی‌نامه علمی دانشوران

«بنده شاید در یک قسمت مؤثر بودم و آن در عرضه کردن این مطلب بود. شاید بدانید که بنده دانشنامه ایران و اسلام کار می‌کردم. یک روز آقای [فاضل] لاریجانی به من تلفن زدند و گفتند «می‌خواهم تو را ببینم». رفتم خدمتشان گفتند: « می‌خواهم دانشنامه ایران و اسلام را ادامه دهم.» گفتم «خیلی خوب است ولی نمی‌توانید به دلیل این که دانشنامه ایران و اسلام با تمام مستشرقان دنیا، و همچنین با دانشمندان ایرانی سروکار داشت مستشرقان را که شما اجازه ندارید با آنها مکاتبه و همکاری کنید». آقای لاریجانی گفتند: «من می روم و موافقت می‌گیرم و تو را خبر می‌کنم» یک روز تلفن ،کردند رفتم خدمتشان گفتند «نشد.» گفتم «حدس می‌زدم.» اوقات او خیلی تلخ بود. (کیهان فرهنگی)
عادت بنده این است که وقتی به یک مطلبی بر می‌خورم که آن را نمی‌دانم و یا نمی‌فهمم، آنقدر می‌گردم تا پیدا کنم و اول خودم مطلب را بفهمم و بعد در کتاب بیاورم. یک بار به اسم یک شیمیدان برخوردم که هیچ جا سابقه‌ای از او ندیده بودم و هیچ‌جا سابقه‌اش نبود. آن وقت من متصدی دانشنامه ایران و اسلام بودم. در کتابخانه دانشنامۀ ایران و اسلام چند جلد از زندگینامه علمی دانشوران بطور متفرقه بود رفتم و در بین این کتابها گشتم و دیدم در آنجا نه تنها اسم این دانشمند شیمی هست، بلکه زندگینامۀ او بطور کامل به ضمیمۀ کارهایش آمده است. رفتم سراغ اسامی چند نفر دیگر مثل خیام، خازنی و کرجی دیدم واقعاً حق مطلب را ادا کرده است. تصمیم گرفتم که یک مؤسسه ای پیدا کنم که کار ترجمه آن را به عهده بگیرد. در سال ۱۳۵۷ فکر کردم که بنیاد پهلوی این کار را می‌کند و رفتم به آنها پیشنهاد دادم و آنها هم قبول کردند، ولی انقلاب شد و بنیاد و صاحب بنیاد با هم از بین رفتند و کار همین طور ماند تا یک روز مدیر عامل شرکت انتشارات علمی و فرهنگی تلفن کرد که بیایید کار دانشنامۀ ایران و اسلام را ادامه دهید. (کیهان علمی) وقتی معلوم شد آن کار امکان پذیر نیست ] ... گفتم آقای لاریجانی بیایید این کتابی را که من می‌گویم چاپ کنید...».

📚 بیرشک‌نامه، به‌کوشش و ویرایش موسی اکرمی، تهران: دانشگاه شهید بهشتی، ۱۳۷۷، ص ۴۳.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
☑️ امروز سالروز درگذشت منوچهر ستوده، ایرانشناس، محقق و مصحح آثار تاریخی و جغرافیایی، است (۲۰ فروردین ۱۳۹۵).

«دوستی من و ایرج افشار به این ترتیب شروع شد که تفریح روزهای جمعه من در زمانی که در تهران زندگی می‌کردم این بود که به «پس‌قلعه» می‌رفتم، صبح فردا از آنجا به قله توچال صعود می‌کردم، سپس یک‌سره به تهران می‌آمدم. در یکی از آن روزهای جمعه در سال ۱۳۲۷ من از آن طرف توچال سرازیر شدم که به طرف صاحبقرانیه بروم. دیدم دم چشمۀ کلک‌چال جوانی نشسته تک و تنها با یک کوله‌پشتی و با پریموس در حال درست کردن چای است. پس از احوال‌پرسی گفتم دارم از توچال می‌آیم و خسته هستم، یک استکان چای به من می‌دهی؟ گفت: بله حتماً! و نشستیم با هم چای خوردیم. دیگه نشستیم که نشستیم و این شصت و اندی سال را با هم طی کردیم! در سال دو بار با آقای افشار بدون هیچ نقشه و برنامه‌ای به ایرانگردی می‌پرداختیم و خودمان را وسط ایلات و عشایر می‌انداختیم. افشار یادداشت این سفرها را با نام «گلگشت وطن» به چاپ رساند».

📚 ره‌آورد ستوده: یادداشت‌های دکتر منوچهر ستوده، به‌کوشش مصطفی نوری، تهران: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، ۱۳۹۰، ص ۳۴.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
☑️ امروز سالروز درگذشت شاهرخ مسکوب، نویسنده، شاهنامه‌پژوه، مترجم، است (۲۳ فروردین ۱۳۸۴).

  🔹« ۱۳۴۳/۳/۱۶

چهارده روز پیش مامان مرد چقدر مبتذل است که بگویم روزهای سیاه و سختی را گذرانده‌ام. من روزهای سیاه و سخت بسیار گذرانده‌ام. ده سالی که در حزب بودم، در آبادان، فارس و تهران با سختی خو کردم و هر وقت که از ندانم‌کاری خودمان همه کارها به خلاف مراد بود غمی تلخ و سیاه مثل هوا بر من محیط می‌شد روزهای بیماری و مرگ پدرم که احساس یتیمی و بی‌پناهی می‌کردم، جدایی فاطی که در بدترین روزها طلاق گرفت و من در زندان فهمیدم و کوشیدم که دشواری کار و بدبختی او را بفهمم و مرد باشم و همچنین همۀ آن چه که در لشکر دو زرهی و قزل‌قلعه گذشت و آن روزهای نومیدی اجتماعی و جان‌سختی و لجاج شخصی در زندان که من مثل آب‌بندی بودم و نومیدی مثل سیل هجوم می‌آورد و من از هومر و دانته و شکسپیر و فردوسی کمک می‌گرفتم تا استوار بمانم و بیش‌تر از هر چیز و هر کس از مادرم...».

📚 شاهرخ مسکوب، سوگ مادر، به‌کوشش حسن کامشاد، تهران: نشر نی، ۱۳۸۶،  ۳۰-۳۱.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5