| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
تورج دریایی:
‏Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness

ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم.
یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان در سال 614 میلادی

#تازه‌ها
#ایرانیان_در_اورشلیم
#فتح_اورشلیم
#فلسطین_بیزانسی
#جنگ‌های_ساسانی_بیزانس

@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
تورج دریایی: ‏Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم. یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان…
A monk in the Judaean Desert, Strategius of Mar Saba and his informants witnessed the Persians' attack on Jerusalem in 614 CE, one stage in the Roman-Persian War of 610-628. Strategius or a later editor worked the material into a theodicy explaining the destruction of Jerusalem, the exile of its inhabitants, and the plundering of its churches, including the removal of a relic of the True Cross. Strategius of Mar Saba's On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE includes homilies ascribed to Zachariah, Patriarch of Jerusalem, a detailed account of the dead found in the city, and an epilogue summarizing the Roman victory and the return of the cross to Jerusalem under Emperor Heraclius. This work is significant due to the paucity of contemporary accounts of the events of this period.
This volume provides the first complete English translation of the best-preserved version of On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE in Classical Georgian, along with translations of parallel materials in Greek, Armenian, and Arabic, including excerpts from the longer Arabic recensions. The translation is accompanied with notes to the Latin translation that was published together with the critical edition by Gérard Garitte and to the older Russian translation of Nikolai Marr, explanations of terms and data, and an introduction to the historical background, the text, and its reception and critical editions.
This book addresses interested readers from among the general public as well as students and scholars with specific interests in Middle Eastern history, Jerusalem, Byzantine Studies, the Sasanian Empire, Early Christianity, Late Antiquity, Jewish history, religion, eschatology, apocalyptic ideas and literature, and the Near Eastern context of Islam.
This volume continues the publication of the Eastern Mediterranean Texts and Contexts (EMTC) series. It also inaugurates EMTC's new subseries Georgian Texts and Studies (GeorgTS). Through the publishing initiative of this new branch of EMTC, readers gain access to editions of Georgian sources, translations of such texts and materials, and monograph-length studies or edited volumes on relevant topics. The first volume of the GeorgTS subseries highlights the depth, antiquity, and complex and diverse nature of historical, political, linguistic, and cultural connections. Thus, it provides insights into the web of intriguing relationships of the Caucasus with Byzantine Palestine, and with the Middle East more broadly.


@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
تورج دریایی: ‏Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم. یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان…
معرفی کوتاه از pseudo-Theophorus

‏«آنتیوخوس استراتِگوس Antiochus Strategos در زمانِ حمله‌یِ ارتشِ خسرو پرویز به فلسطین (۶۱۴ م.)، راهبی در «دیرِ مار سابا» مشرف به «دره‌یِ قِدرون» در شرق اورشلیم بود و جزییاتِ اشغالِ شهر توسط سپاهیان ساسانی را مکتوب کرد. نوشته‌یِ آنیوخوس در اصل به زبان یونانی بوده و امروز تنها‏ ترجمه‌هایِ عربی و گرجی آن تحت عنوان «تسخیر اورشلیم» باقی مانده است. قدیمی‌ترین ترجمه‌یِ آن، به زبان عربی و در «دِیر سن‌کاترین» در صحرایِ سینا کشف شده است. ‏استراتِگوس به عنوانِ شاهدِ عینی از تخریب و غارتِ شهر توسطِ ارتشِ ساسانی و به کمک یهودیان، تصرف صلیب مقدس و دستگیری و تبعیدِ زکریا، اسقفِ شهر، می‌گوید:
«و اورشلیمِ بالا بر اورشلیمِ پایین گریست... در آن روز شهر را تاریکی فرا گرفت.» یادآور تاریکیِ شهر در زمانِ به صلیب کشیدنِ مسیح.»

@HistoryandMemory
✓ تارنمای «ایرمان زبان پارسیگ» آغاز به کار کرد. هدف این گروه آموزش و گسترش پارسیگ (فارسی میانۀ) زنده، ارائۀ عمومی متون پارسیگ با آوانویسی و ترجمهٔ استاندارد، نشر و گسترش جُنگ ادبیات پارسیگ و پژوهش بر ادب و سنن ایرانی‌ است.

erman.super.site

@HistoryandMemory
▪️ واقعه کربلا در تاریخ‌ بَلْعَمی: نخستین روایت فارسی

تاریخ بلعمی/ تاریخ‌نامه طبری کهن‌ترین متن تاریخی فارسی در دوره اسلامی، ترجمه‌ای آزاد و گزیده‌ از تاریخ طبری است که افزوده‌هایی هم دارد.  بلعمی (د. ۳۶۳ق) از روایت‌های پرشمار و گونه‌گون طبری (د. ۳۱۰ق) روایتی ترکیبی و یکدست بدون ذکر راویان به‌دست داده‌است.

روایت بلعمی از واقعه کربلا نخستین روایت فارسی از این رویداد است.  دانسته‌است که بخش زیادی از روایت طبری (د.۳۱۰ق) برپایه مّقتّل ابومِخنَف (د. ۱۵۷ق)،  کهن‌ترین مقتل موجود، نگاشته شده؛ از این روی روایت و تفسیر بلعمی از این واقعه شایسته توجه و بررسی است که مجال دیگری می‌طلبد.

جدای از مباحث تاریخ‌نگارانه و نقد سند و متن،  خواندن روایت بلعمی از این رویداد اندوه‌بار به زبان دل‌انگیز و تازه‌جان‌گرفته فارسی در روزگار زرین سامانی، خالی از لطف نیست. در فرسته‌های بعدی کل روایت بلعمی (از تصحیح محمد روشن، صص ۶۹۸-۷۱۵) عیناً آورده خواهد شد:
⬇️
@HistoryandMemory
خبر پادشاهى يزيد بن معاويه‏

چون يزيد به پادشاهى بنشست، همه اهل شام را بيعت بستد و به همه مسلمانان نامه كرد به خبر مرگ معاويه، و بيعت خود تازه كرد، و وصيّت كه پدرش كرده بود و گفته كه پس از من چنين كن، پس او نامه كرد و ايدون گفت: بسم اللّه الرحمن الرّحيم من عبد اللّه يزيد امير المؤمنين الى فلان و فلان، امّا بعد فانّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه اكرمه اللّه بالولاية و استخلفه و مكّن له فعاش بقدر و مات بأجل فرحمه اللّه فقد عاش حميدا رضيّا و مات برّا تقيّا و يجب ان تأخذ اهل عملك الاصاغر منهم و الاكابر البّر منهم و الفاجر تجديدا لبيعتنا و انقيادا لأمرنا و تسارعا الى طاعتنا اخذا شديدا بلا رخصة و لا تأخير و السّلام.
و اين كارداران كه معاويه فرستاده بود همه را به جاى خود بگذاشت. چون يزيد بنشست همه غم بدين چهار تن همى خورد تا كه بيعت كنند. پس نامه كرد به وليد ابن عتبه كه از آن چهار تن كه اندر مدينه‏اند بيعت من بستان. چون نامه يزيد به وليد ابن عتبه رسيد، مروان حكم را بخواند و با او مشورت كرد. مروان گفت: معاويه مرا وصيّت كرده است كه اين چهار تن را مجنبان و مرنجان و ليكن تو نصيحت‏ اميرالمؤمنين باز مدار، اين هر چهار تن را بخوان، اگر بيعت نكنند و گويند تا بنگريم، تو بدان هم داستان مباش و هر چهار را بكش. يزيد گفت: سبحان اللّه، چرا چنين سخن گويى، نبيره پيغمبر را عليه السّلام و پسر ابوبكر و پسر عمر و پسر زبير را بدين گزاف توان كشتن. پس كس فرستاد و حسين را بخواند. حسين دانست كه او را از بهر چه خواند. پنجاه مرد با سلاح با خويشتن ببرد و گفت: شما به در بايستيد و سخن مرا گوش داريد، اگر كار ديگر گونه بود خويشتن را به سراى اندر افگنيد تا بكوشيم. ايشان همچنان كردند. پس حسين على پيش وى اندر آمد.
وليد او را برّ كرد و نامه يزيد بر وى خواند. حسين گفت: اين نامه يزيد به چهار تن آمده است، همه را بخوان تا يكجا بيعت كنيم. وليد گفت: روا باشد. حسين برخاست، و مروان گفت: يا وليد، اين را بكش و مهل كه بيرون شود. حسين آن سخن مروان بشنيد، گفت: اى مروان، تو مرا نتوانى كشتن و نه وليد. و بيرون آمد، و هم در شب با عبداللّه زبير بگريخت و به مكّه شد و هم آنجا پنهان بنشست.
1⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
پس مردمان كوفه آگاه شدند كه حسين به مكّه شد. گرد آمدند و محضرها نبشتند و رسولان بفرستادند پيش حسين بن على عليهما السّلام و گفتند: برخيز و باز جاى خويش آى كه ما جان و خواسته پيش تو داريم. پس چون آن رسولان پيش حسين آمدند و نامه بدادند، حسين به نزديک عبد اللّه بن عبّاس شد و نامه‏ها بر وى خواند. او گفت: من صواب آن بينم كه نخست كسى از قبل خويش بفرستى و تو اينجا باشى تا ايشان چه كنند، كه كوفيان مردمانى بى‏وفااند، و تو دانى كه با پدرت چه كردند چند بار. حسين گفت: همى گويند كه دوازده هزار مرد از شيعت ما بيعت كردند. عبد اللّه بن عبّاس گفت: تو بدين غرّه مباش، اگر چاره نيست كسى را اختيار كن و بفرست، اگر آن مردمان ترا فرمان برند پس تو برو. حسين گفت: اين صواب است. پس مسلم بن عقيل بن ابى طالب را به كوفه فرستاد. چون مسلم بن عقيل را مى‏فرستاد او را گفت: به كوفه رو و جايى پنهان بنشين تا شيعت بر تو گرد آيند و با ايشان بيعت كن تا چند كس بر تو بيعت كنند، پس مرا آگاه كن، اگر ببايد آمدن بيايم.
چون مسلم به كوفه شد و پنهان بنشست و خبر اندر كوفه افتاد كه مسلم ابن عقيل آمد و بيعت حسين همى گيرد و حسين از پس او همى آيد، خلق روى بدو نهادند و بيعت همى كردند تا دوازده هزار مرد بيعت كردند بر مسلم. و مسلم نامه كرد به حسين، و مهتران كوفه همه به خط خويش نامه كردند چون سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن المظاهر و هانى بن عروه، اين همه مهتران كوفه بودند كه بيعت كرده بودند و نامه به رسولان دادند تا به نزديک حسين عليه السّلام شدند و نامه‏ها بدادند. حسين شاد شد و نامه‏ها را جواب كرد كه اينک آمدم. پس ديگر روز دو رسول از كوفه آمدند و صد و پنجاه نامه آوردند و سختى كردند كه بايد كه آماده باشى. حسين ايشان را نيز بازگردانيد و گفت: اینک آمدم. و حسين را نيز به بصره بسيار شيعت بود. پس مولايى را به بصره فرستاد، نامش سليمان، و نامه كرد بدان مردمان كه شيعت پدرش بودند چون احنف ابن قيس و مالك بن مسمع و مسعود بن عمرو و همه مهتران بصره و گفت: هر كه شيعت من است همه به كوفه آيند كه من اينک به كوفه همى آيم. پس حسين آهنگ رفتن كرد و اهل كوفه بيعت تمام كردند و رسولى نزديک حسين فرستادند.
2⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
پس مردى از هواخواهان يزيد نامش عبداللّه بن مسلم سوى نعمان بن بشير رفت كه امير كوفه بود و گفت: دو روز است كه مسلم بن عقيل اينجا است و همه كوفه با وى بيعت كردند، و حسين بن على را از مكّه بياوردند، مسلم بن عقيل را بگير و سوى يزيد فرست. و اين نعمان بن بشير از ياران پيغمبر بود عليه السّلام، گفت تا ايشان از من پنهان دارند من آشكارا نكنم، و تا با ما حرب نكنند من با ايشان حرب نكنم. عبد اللّه بيرون آمد و نامه كرد سوى يزيد و او را آگاه كرد كه مسلم بن عقيل آمد و حسين همى آيد، و من نعمان را بگفتم، او مرا چنين جواب داد، بايد كه اميرى ديگر فرستى به كوفه. اين نامه چون به يزيد رسيد گفت: كه را فرستم؟ انديشه كرد و گفت: اين كار هيچكس نيست مگر از آن عبيداللّه بن زياد.
عهد عراق و كوفه نزديک عبيداللّه بن زياد فرستاد و گفت: كسى را به بصره خليفت كن و خود به كوفه رو و مسلم بن عقيل را و هر كه با وى بيعت كرده‏اند بکش، و اگر حسين را بيابى و او نيز بيعت نكند او را هم بكش و سرش سوى من فرست.
چون نامه عبيداللّه بن زياد رسيد، سخت شاد شد و برادر خويش عثمان بن زياد به بصره خليفت كرد و آهنگ رفتن كرد. پس آن شب مسلم بن جارود سوى وى آمد و گفت: رسول حسين آمده است با نامه‏ها سوى شيعت و ايشان را به كوفه همى خواند و مهتران بصره آن رسول را پنهان كرده‏اند تا چون تو بروى، او را بيرون آرند. عبيداللّه همان شب اين سليمان را كه مولاى حسين بود طلب كرد و به چوب او را مقر آورد كه آن نامه سوى كه آوردم. عبيداللّه ديگر روز مردمان بصره را گرد كرد و گفت: من آگاه شدم كه حسين سوى شما نامه كرده است و رسول او را بگرفتم و مقر كردم، و شما رسم من دانيد كه من چگونه كشنده‏ام، و همى به كوفه خواهم رفتن تا مسلم بن عقيل را و متابعان او را بكشم، اكنون شما هشيار باشيد.
پس آن سليمان را كه رسول حسين بود بياورد پيش ايشان، ميانش به دو نيم زد و گفت: من توانم كه آن كس را بكشم كه اين نامه بديشان آورد، و نخست نويسنده را بكشم، اكنون شما هشيار باشيد.
پس عبيداللّه بن زياد برفت با سپاه بسيار. چون به قادسيه رسيد، سپاه را آنجا دست باز داشت و بر اشترى زينى نشست و براند. ميان شام و خفتن به كوفه رسيد با ده سوار، و عمامه بر سر داشت و تحت عنق بسته بود، و مردمان كوفه خبر آمدن حسين داشتند، چنان دانستند كه حسين است. چون به جماعتى برسيدى سلام كردى، ايشان همه بر پاى خاستندى و گفتندى و عليک السّلام يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم، و خلق بسيار بر وى گرد آمدند، و هر كسى همى گفت به خانه من فرود آى. و او همى رفت تا به در سراى سلطان رسيد. نعمان بن بشير در ببست و به بام كوشک برآمد و گفت: يا ابن رسول اللّه، باز گرد و تو ايدر نبايست آمدن. پس مردمان نعمان را دشنام دادند و گفتند در بگشاى تا فرزند رسول خداى اندر آيد. نعمان گفت: نگشايم و من نخواهم كه گويند حسين بن على را به ايّام او كشتند. پس عبيد اللّه بن زياد گفت: در بگشاى كه لعنت بر تو باد و بر حسين. مردمان‏ او را بشناختند و بگريختند. نعمان در بگشود و عبيد اللّه به سراى اندر شد. و مسلم ابن عقيل آگاه شد، به سراى هانى بن عروه اندر گريخت، و او مهتر شيعت على بود، و عبيداللّه بن زياد ديگر روز مردمان را گرد كرد و گفت: من بدان آمده‏ام كه شما را و هر كه با حسين بيعت كرده است همه را بكشم و من دانم كه شما شيعت حسين‏ايد. پس هانى بن عروه را گفت: من شنيدم كه مسلم بن عقيل به خانه تو است. گفت: نيست. گفت: سوگند بخور. هانى سوگند نخورد. عبيداللّه هانى را باز داشت و كس فرستاد به سراى وى تا مسلم را بگرفتند و پيش عبيد اللّه آورد.
عبيد اللّه او را با هانى بازداشت. پس خلقى گرد آمدند بر در سراى، مقدار پنجاه هزار مرد از بهر هانى و مسلم. عبيداللّه بفرمود تا مسلم را و هانى را بر بام كوشک بردند و سر هر دو را ببريدند و سوى آن مردمان انداختند. آن خلق برميدند. و اين به ماه ذى الحجّه بود به سال شصت از هجرت، و همان روز حسين ابن على از مكّه برفت با همه اهل بيت خويش از بهر آن نامه مهتران كوفه، و ندانست كه به كوفه چه افتاده است.
3⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
خبر مقتل حسين بن على عليهما السّلام‏

آنگه حسين از مكّه برفت، و هر كه او را ديد گفت مشو و بر مردمان كوفه ايمن مباش. و عبداللّه بن عبّاس سوى او آمد و گفت: يا پسر عمّ، از مكّه و حرم خداى عزّ و جلّ مرو. و عبداللّه بن زبير امير بود و بيعت آشكارا كرده بود و همى خواست كه حسين برود تا شهر او را صافى شود. و عبداللّه بن عبّاس گفت: اى پسر عمّ، به گفتار كوفيان غرّه مشو كه دانى با پدر و برادرت چه كردند، اگر البته بروى اين زنان و كودكان را مبر تا نخست بدانى كه كار چگونه بود، و اگر كوفيان هواى تو خواستندى آن خليفت يزيد كه به شهر اندر نشسته است بيرون كردندى، و همى ترسم كه ترا بكشند و اين كودكان تو به تو نگذارند.
حسين فرمان نكرد و برفت با همه اهل بيت خويش، و با وى چهل سوار بود.
وصف پياده به راه اندر او را پيش آمدند و خراجى همى آوردند بر اشتران. حسين آن كاروان را بگرفت و گفت: منم امام و من بدين حقّ‏ترم از يزيد، و هر چه خواسته مسلمانان بود باز داد و هر چه در بيت المال بود برگرفت. پس چون به نيمه باديه رسيد، فرزدق شاعر، همام بن غالب پذيره او آمد، و از كوفه برفته بود، و ليكن خبر عبيد اللّه بن زياد نداشت. حسين گفت: خبر من چون است در كوفه؟
گفتا مردمان را دل با تو است، قضاى ايزد ندانم كه چيست. حسين گفت: قضا را باز نتوان داشتن. و هيچ خبر عبيد اللّه بن زياد نداشتند و حسين بشتاب همى رفت تا پيش از آنكه يزيد را خبر شود به كوفه رسد. و عبيداللّه بن زياد چون هانى و مسلم را بكشت به هر جاى عمّالى بيرون كرد. و نامه يزيد آمد سوى وى كه حسين از مكّه بيرون رفت، شما سپاه را به راه مكّه بيرون بريد، و عبيد اللّه بر همه كسها و ولايتها نامزد كرده بود، و عمر بن سعد بن ابى وقاص را بخواند و عهد رى او را داد و گفت: بايد كه بروى و حسين را بگيرى. عمر گفت: بايد كه مرا از اين عفو كنى. عبيد اللّه گفت: اگر خواهى كه ترا عفو كنم عهد رى به من بازفرست. عمر گفت: امشب مرا زمان ده تا بينديشم. و آن شب تدبير كرد آن بهتر ديد كه عهد باز ندهد و حسين را بكشد. پس عمر بن سعد برفت در اوّل محرّم سال شصت و یک با چهار هزار مرد، و روى به باديه نهاد. و حسين از قادسيه بر سه ميل فرود آمده بود.
4⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
و عمر بن سعد مردى را بخواند نامش حرّ بن يزيد، و او از شيعت على بود و ليكن كس ندانست، و گفت: برو و چاهها و منزلها راست كن.
و چون حرّ سه منزل از قادسيّه برفت، حسين را ديد با آن همه بنه و عيالان فرود آمده. او را گفت: كجا خواهى رفت؟ گفت: به كوفه. گفت: بازگرد كه لشكر اينک آمد، عمر سعد با چهارهزار مرد و مسلم بن عقيل را بكشتند، بازگرد. گفت:
چگونه بازگردم با اين همه عيال؟ گفت: برخيز و از راه يک سوى شو.
حسين از يک سوى راه روى بنهاد تا به جايى رسيد كه آنجا كربلا گويند و آنجا فرود آمد. و چون عمر سعد به باديه اندر آمد، خبر حسين به كربلا يافت. برفت با سپاه و آنجا شد. چون حسين سپاه بديد برنشست با آن چهل سوار و صد پياده، و پيش حرب شد و صف بر كشيد و بر جاى بيستاد، تا سپاه اندر رسيد. پس عمر بن سعد از سپاه بيرون آمد و بر حسين سلام كرد و او را پند داد و گفت: مكن، هر چند شما بدين حقّ‏تريد، خداى عزّ و جلّ همى نخواهد كه اين كار شما را بود، و تو بيش از آن حرب نتوانى كردن كه پدرت، و هم نبود اين كار او را و آن زندگانى به گرم و زحير بگذاشت و آخر بكشتندش، و برادرت حسن چون دانست كه اين كار او را نخواهد بودن، بيعت كرد تا از اندهان برست. تو نيز خويشتن را از اين كار بيرون آر. حسین گفت: از سه كار يكى را با من بكنيد: يا مرا دست باز داريد تا به مكّه شوم و گرد اين كار نگردم، يا به ثغرى شوم و آنجا مجاور بنشينم، و اگر نه دست باز داريد تا سوى يزيد شوم. عمر گفت: نيكو همى گويى، اكنون بيست تا من نامه كنم سوى عبيداللّه بن زياد تا خود چه فرمايد. عمر با لشكر آنجا فرود آمد و نامه نبشت سوى عبيد اللّه بن زياد. جواب نامه آمد كه نخست سوى من بايد آمدن تا من او را سوى يزيد فرستم. حسين گفت: من خود سوى يزيد شوم، تو كسى را از آن خويش با من بفرست. عبيد اللّه گفت: لا و لا كرامة له، او را نخست سوى من بايد آمدن.
پس عمر دو سه نامه كرد و كس فرستاد. عبيداللّه گفت: هيچ سود ندارد تا سوى من نيايد و دست به دست من ننهد به بيعت، قبول نكنم.
حسين گفت: نكنم و اندر اين هفته‏اى روزگار شد. پس عبيداللّه كس فرستاد سوى عمر سعد كه من ترا بدان فرستادم سوى حسين تا با او منادمت كنى؟
اگر حرب كنى و اگر نه كس فرستم تا حرب كند. عمر سعد هم آنگاه برنشست و به حرب رفت با سپاه و بانگ كرد كه يا حسين، بسيار جهد بكردم تا مگر به خون تو انباز نباشم، اين كار ميّسر نگشت. حسين گفت: امروز مرا زمان ده، عمر آن روز او را زمان داد. پس عبيداللّه بن زياد شمر ذى الجوشن را بخواند و گفت: عمر بن سعد با ما منافقى همى كند و دل با حسين دارد، اگر عمر حرب كند و اگر نه سپاه از وى بستان و عهد رى بازستان، و آن سپاهسالارى ترا است، يا حسين را يا سر او را به سوى من آور. و حسين يک روز زمان خواسته بود. نماز ديگر شمر فراز رسيد و گفت: من يک ساعت زمان ندهم. عمر بن سعد برنشست با سپاه و سوى حسين آمد و گفت: عبيد للّه بن زياد كسى ديگر فرستاد. حسين گفت: شب نزديک آمد، يک امشب مرا زمان دهيد. سپاه مر شمر را خواهش كردند تا زمان داد. و آن شب همه شب حسين سلاح راست كرد. پس نيمه شب رسول عبيداللّه فراز رسيد سوى عمر بن سعد و گفت: اگر تو حرب همى كنى شط فرات بر ايشان بگير و دست باز مدار كه آب خورند تا از تشنگى بميرند، و چون حسين را بكشى تنش را به سمّ‏
اسبان بكوب
. عمر بن سعد هم آنگاه عمر بن الحجّاج را با پانصد مرد به لب رود فرستاد تا آبخور بگرفتند بر حسين و لشكرش، و حسين را آب نبود، تشنه بماندند.
5⃣
⬇️

@HistoryandMemory
👍1
⬆️

حسين همى آن شب سلاح راست همى كرد و با خود شعرها مى‏خواند، و على بن الحسين بيمار بود و به خيمه اندر خفته بود و شعر پدر همى شنيد. بگريست و زنان همه بگريستند و زنان بانگ برداشتند. حسين گفت: مگرييد كه دشمن شاد شود.
پس حسين سر بر آسمان داشت و گفت: يا رب، تو دانى كه با من بيعت كردند و بشكستند. يا ربّ، تو داد من از ايشان بستان. پس حسين آن مردمان را كه شيعت او بودند و با وى آمده بودند گرد كرد و گفت: آنچه بر شما بود كرديد و من شما را نه به حرب آوردم، و ما اندكى‏ايم و ايشان بسيارند، و من از جان خويش نوميد شدم و شما را از خود برآوردم، هر كه خواهيد بشويد. ايشان گفتند: يا ابن رسول اللّه، ما روز رستخيز پيش جدّت چه حجّت آريم كه فرزند او را به جايى چنين در دست دشمنان بگذاريم، و ما جانها پيش تو فدا كنيم.
پس [حسين‏] آن شب سپاه را تعبيه كرد، و مردى بود نام او طرماح، از شيعت على بود، چون بشنيد كه حسين به كربلا گرفتار آمده است، بر جمّازه نشست و آن شب خود سوى حسين آمد و گفت: بر اين اشتر من نشين تا ترا به حى خويش برم و آنجا همى دارم، و كس آنجا نيارد آمدن. حسين گفت: گريختن و زن و فرزند را دست باز داشتن عار بود، و از پس زن و عيال مرا زندگانى نبود. پس طرماح بازگشت. و حسين يک زمان به خواب اندر شد و پيغامبر را عليه السّلام ديد كه گفت: يا حسين، هيچ غم مدار كه فردا شب با من باشى. حسين چون از خواب درآمد، اميد از جان خويش برداشت. پس چون روز ببود، نماز بكرد.
روز آدينه بود، روز عاشورا، عمر بن سعد سپاه را بياراست و به حرب آمد.
حسين از اسب فرود آمد و بر جمازه نشست و پيش صف اندر آمد چنانكه همه لشكر عمر سعد او را بديدند، و خطبه كرد و گفت: يا اهل كوفه، من دانم كه مرا اين سخن سود ندارد و ليكن من بگويم تا حجّت خداى عزّ و جلّ بر شما بود، و عذر خويش بگويم پيش از آنكه كارى افتد. پس گفت: اى مردمان، شما همه مى‏دانيد كه من پسر فاطمه بنت رسول اللّه ام و پسر علىّ بن ابى طالبم ابن عمّ او، و عمّ من جعفر طيّار است و عمّ پدرم حمزه است سيّد الشهدا، و برادرم حسن است. اگر شما به خداى بگرويده‏اى و به جدّ من ايمان داريد بگوييد تا مرا چه گناه رفته است كه قصد جان من كرده‏ايد و نبينيد كه ترسايان سم خر عيسى چگونه عزيز دارند، و آنكه جهودان‏اند و چيزى يابند از آن موسى همچنان كنند. و هر دينى مر رسول خويش را و اهل بيت او را چگونه عزيز دارند. يا قوم، تا اندر ميان شماام خون كسى نريختم و خواسته كسى نستدم، شما به چه حجّت خون من حلال داريد. و من به مدينه نشسته بودم بر بالين قبر جدم، مرا آنجا نهشتيد كه بنشينم. به مكّه شدم، مرا بخوانديد، و شما كه اهل كوفه‏ايد رسولان فرستاديد، و من اكنون شما را از آن گويم كه موسى گفت قوم فرعون را، اگر [به‏] من نگرويد، از من زاستر شويد تا من به حرم خداى عزّ و جلّ باز شوم و آنجا بنشينم تا اين جهان بر من بگذرد، و بدان جهان پديد آيد كه حق كرا بوده است و ستم كه كرده است. پس هيچكس جواب نداد حسين را. پس حسين عليه السّلام گفت: الحمد للّه كه حجّت خداى بر شما است و از من بر شما لازم است و شما را بر من حجّت نيست. پس ديگر باره حسين از ايشان هر يك را نام برد و گفت: يا فلان و يا فلان و يا فلان، و نه شما مرا نامه كرديد و گفتى بياى، و با مردم من مرا بيعت كرديد و مرا بخوانديد، اكنون مرا بخواهيد كشتن؟
پس ايشان جواب دادند كه ما از بيعت تو بيزاريم. حسين گفت: الحمد للّه كه شما را بر خداى و پيغمبر حجّت نماند. پس گفت:
اللّهمّ انت ثقتى فى كلّ كربة و عدّتى عند كل شدّة و قوّتى عند كلّ ملمّة و جارى فى كلّ حالة انت ولى كلّ نعمة و منتهى كلّ غاية اكفنى يا ارحم الرّاحمين.
پس اشتر بخوابانيد و بر اسب نشست و صف راست كرد و بيستاد، و چشم همى داشت تا ابتدا ايشان كنند.
پس مردى از لشكر عمر سعد بيرون آمد به نام عبداللّه بن حوزه و حسين را گفت: بشارت باد ترا به آتش. حسين گفت: آن روز مباد كه من نزدیک خداى شوم و آتش اميد دارم. پس گفت: يا رب، اين را هلاک كن. راست چون عبد اللّه‏ برگشت، پاى اسبش به چاهى فرو شد و از اسب بيفتاد و پايش به ركاب اندر بماند و او را بر زمين همى كشيد تا بمرد.
6⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️

پس حرّ بن يزيد التميمى كه پيش حسين باز رفته بود و او را گفته كه سپاه آمد، پيش حسين رفت و سلام كرد و او را و پيغمبر را درود داد. حسين جواب داد و گفت: به چه كار آمدى؟ گفت: بدان آمدم تا جان پيش تو فدا كنم و با دشمن تو حرب كنم تا كشته شوم تا روز قيامت از جمع شهداى كربلا مرا حشر كنند. حسين گفت: ترا شهادت خوش باد و به بهشت ترا بشارت باد، تو آزاد مردى همچنانكه نامت.
پس شمر عمر را گفت: چه روزگار؟ برى، فراز حرب آى، و عمر تير در كمان نهاد و گفت: شما گواه باشيد كه نخست تير من انداختم، و تير بينداخت. پس دو تن از لشكر عمر بيرون آمدند، موليان عبيداللّه بن زياد، يكى را يسار نام و ديگر سالم، و مبارز خواستند. از لشكر حسين دو تن بيرون آمدند حبيب المظاهر و برير ابن الحضير و آن هر دو را بكشتند. پس مردى بيرون آمد به نام یزید بن معقل و از لشكر حسين بریر بن حضیر بيرون آمد و معقل را بكشت، و ديگرى بيرون آمد، برير بن الحضير او را نيز بكشت. پس مزاحم بن الحريث بيرون آمد از لشكر عمر سعد، و مردى از لشكر حسين بيرون آمد نافع بن هلال و او را بكشت و روز گرم شد و ياران حسين تشنه شدند. و عمرو بن الحجّاج بر ميمنه بود، او را گفت: دل بر مرگ نهادند، كس با ايشان بر نيايد، بيكبار حمله بايد كردن. پس عمر بفرمود تا تيراندازان در پيش آمدند و تيرباران بر لشكر حسين كردند و همه لشكر حسين را مجروح كردند، و بيست تن را از لشكر حسين بكشتند و آنچه بماندند صبر همى كردند.
پس حرب نوبت به حسين رسيد و حسين به پيش اندر آمد. ياران حسين گفتند:
يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، تا از ما يك كس مانده بود نگذاريم كه تو اندر حرب شوى. پس حسين آب در چشم آورد و گفت: احسن اللّه جزاكم، و ايشان يک يک پيش اندر همى شدند، و هر كه پيش شدى گفتى: السّلام عليك يا ابن‏ رسول اللّه، بدرود باش. حسين گفتى: و عليك السّلام، تو رفتى و من از پس تو آيم.
و همچنين همى كردند تا هر كه با حسين بود كشته و خسته شدند. و حسين با برادران و فرزندان و عمّ‏زادگان و اهل بيت خويش بماند. حسين گفت: اكنون نوبت به من رسيد. ايشان گفتند: تا ما زنده باشيم نيكو نباشد كه تو پيش حرب شوى. پس نخستين كسى از اهل بيت حسين، پسر مهترين او بود على الاكبر و همى گفت:

انا علىّ بن حسين بن على‏
نحن و رب البيت اولى بالنّبى‏
[تاللّه‏] لا يحكم فينا ابن الدّعى‏


و ده حمله بكرد پيش پدر و به هر حمله‏اى دو سه را بيفگند، و تشنگى غلبه كرد و زبانش خشک شد و سوى پدر آمد و گفت: اى پدر، مرا تشنه است. حسين گفت:
جان پدر، جان و تن من فداى شما باد، چه توانم كردن. پس فراز شد و زبان در دهان پسر نهاد. ديگر باره على بازگشت و حمله كرد، و مردى پيش او آمد نامش مرّة بن منقذ، از پس وى اندر آمد و شمشيرى بزدش و او را بيفگند. جمعى گرد وى اندر آمدند و او را پاره پاره كردند. چون حسين آن را بديد بگريست به آواز بلند، و هيچكس تا آن وقت آواز حسين نشنيده بود. و زينب از خيمه بيرون آمد و خويشتن را بر على افگند و خروش برخاست.
و از پس على عبد اللّه بن مسلم بن عقيل بيرون شد. مردى پيش وى آمد نام او [عمرو بن‏] صبيح و تيرى بزدش و دستش بر پيشانى بدوخت، و چون برگشت همان مرد تيرى ديگر بزدش بر پشت و از شكم بيرون آورد. پس جعفر بن عقيل بيرون شد. مردى او را تيرى بر شكم زد و بكشت، و با حسين كس نماند جز پنج برادر: عبّاس و عبد اللّه و عثمان و محمد و جعفر، و محمد حنفيّه و عمر هر دو آنجا نبودند به مكّه بودند و با حسين نيامده بودند. و على اصغر [كه او را زين العابدين خواندندى بيمار بود و] به خيمه اندر خفته بود، و قاسم بن محمّد ده ساله بود، از خيمه بيرون آمد شمشير كشيده. حسين گفت: باز گرد كه تو كودكى. گفت: يا عمّ، به حق پيغمبر كه دست از من بازدارى و پيش رفت. سوارى بر وى حمله كرد و شمشيرى بزدش بر سر و سرش به دو نيمه كرد.
و آن پنج برادر بيكبار بيرون شدند. ايشان را نيز اندر ميان گرفتند و بكشتند.

7⃣
⬇️

@HistoryandMemory
تيرى بر اسب حسين آمد و بيفتاد، و حسين پياده گشت و سست شد از تشنگى. و روز به وقت نماز ديگر شد. حسين بنشست و هر كه فراز آمد كه او را بكشد، انديشه كرد و گفت چه كنم، خون او به گردن خويش در نكنم، و بازگشت. و حسين را پسرى بود يک ساله شيرخواره، نامش عبداللّه، آواز او بشنيد، دلش بسوخت و او را بخواست و در كنار نهاد و همى گريست. و مردى از بنى اسد تيرى بينداخت و به گوش آن كودک فرو شد و همان گاه بمرد. حسين آن كودک از كنار بنهاد و گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون. يا ربّ، مرا بدين مصيبتها شكيبايى ده. و بر پاى خاست و از تشنگى بى‏طاقت شده بود، و بر لب رود فرات رفت و جايى همى جست كه مگر آب تواند خوردن. شمر گفت: ويلكم، دست باز مداريد كه آب خورد كه او از تشنگى مرده است، چون آب خورد زنده شود. و حسين به روى اندر افتاد و آب به دهن اندر گرفت. تيرى بر دهنش زدند و حسين آب بريخت و آن تير از دهن بيرون كشيد و بازگشت، و خون از دهنش همى دويد. و بر در خيمه بيستاد. عمر سعد آهنگ كشتن وى كرد. چون نزديک رسيد، حسين گفت: تو آمدى به كشتن من؟ عمر سعد خجل شد و بازگشت، و پيادگان را گفت: چرا مانده‏ايد و او را به ميان اندر نگيريد و نكشيد.
پيادگان گرد حسين اندر آمدند، و حسين حمله برد و از پيادگان چندى بينداخت، و شمر و عمر سعد از دور همى نگريستند. شمر عمر را گفت: تو مردى را ديدى كه اين همه اهل بيت وى پيش وى كشته شدند و او را چندين جاى جراحت كردند و چندين سپاه گرد وى اندر آمدند و چند روز است كه آب نخورده است، با اين دل و مردى كه او است.
پس حسين با اين پيادگان حرب همى كرد تا سى و چهار جاى جراحت كردندش به شمشير و نيزه و تير، و خون بسيار از وى برفت و تشنگى بر وى سخت‏تر شد از آن جراحتها. پس شمر با شش تن از خاصگان آهنگ وى كردند، و حسين با شمشير آهنگ ايشان كرد. مردى زرعه نامش، شمشيرى بر دست حسين زد و دستش از كتف بينداخت. حسين بيفتاد و باز برخاست و آهنگ آن پياده كرد، باز بيفتاد. پياده از پس او اندر آمد و حربه‏اى بزدش بر پشت و از سينه بيرون آورد.
حسين بيفتاد. مرد حربه از وى بيرون كشيد و جان با حربه از تن وى بيرون آمد.
شمر فراز رفت و سرش ببريد، و قيس بن اشعث پيراهن از وى بيرون كرد، و بحر كعب سراويلش برگرفت، و اخنس بن مرثد عمامه‏اش برگرفت، و حبيب بن بديل شمشيرش برگفت. شمر آهنگ خيمه و غارت كرد، و جامه از تن و سر زنان همى ربودند و زنان همى خروشيدند. عمر سعد بانگ زنان بشنيد، آنجا رفت، شمر را ديد شمشير كشيده و على بن حسين بيمار خفته بود، همى خواست او را كشتن.
عمر گفت: شرم ندارى از كشتن كودكى رنجور چه آيد؟ گفت: مرا امير عبيداللّه بن زياد فرموده است كه نرينه از آل وى زنده مگذار. عمر گفت: كافران كودكان را نكشند اين را پيش امير بر تا او چه فرمايد. پيادگان او را باز گردانيدند. پس شمر عمر را گفت: امير عبيداللّه فرموده است كه اسبان بر تن حسين بران. بيست سوار يكى اسحق بن حيوه و اخنس بن مرثد با هجده كس ديگر بفرمود تا اسبان بر تن حسين همى راندند تا استخوانهاش بشكست.
8⃣
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️

و آن شب آنجا فرود آمدند و عمر نامه نوشت سوى عبيد اللّه، سر حسين به دست خولى بن يزيد الاصبحى بفرستاد. و ديگر روز عمر كشتگان خويش را به گور كرد، و هشتاد و هشت تن كشته شده بودند، و آن شهيدان و اولاد را آنجا بگذاشتند، و زنان را بر اشتران افگندند بر پالانهاى خشک دريده سر برهنه، و على بن الحسين بيمار بر اشتر افگندند، و روى به كوفه نهادند.
و ايدون گويند كه چون بازگشتند از هوا آواز گريستن شنيدند و كس را نديدند و اين بيت شنيدند.
شعر

أ ترجوا امّة قتلت حسينا
شفاعة جدّه يوم الحساب‏
و من حكموا عليه بحكم جور
فخالف حكمهم حكم الكتاب‏


و بانگى [ديگر] شنيدند و كس را نديدند كه گفت:

أيها القاتلون جهلا حسينا
أبشروا بالعذاب و التّنكيل‏
قد لعنتم على لسان [ابن‏] داو
دو موسى و حامل الانجيل‏


پس تن حسين بى سر و پاى با آن كشتگان سه روز در دشت كربلا افتاده بود و كسى نيارست بر گرفتن. پس مردمان غاضريّه بيامدند، و غاضريّه ديهى است بر لب فرات و اندر او بهرى مردمان بنى اسد بودند، بيامدند و گفتند: اى مسلمانان، اين كشتگان شيران و گرگان و سگان همى خورند، از خداى بترسيد. همه گرد آمدند و حسين را آنجا بى‏سر به گور كردند، و على بن حسين را در پايان پدر دفن كردند. و ديگر شهدا به يك موضع كه خود معروف است، مگر عبّاس بن على آنجا كه شهيد گشت هم به قتلگاهش بر راه غاضريه دفن كردند. و خولى سر حسين پيش عبيد اللّه زياد برد و او را گفت: مرا هديه نيكو ده و عطاى بسيار كه سر بهترين خلق آوردم.
پس ديگر روز عمر بن سعد اندر آمد با آن زنان و كودكان چون بردگان عور همه اطفال و آل با زينب و دختران حسين، و در گوشه‏اى بنشستند. و عبيد اللّه زياد پرسيد كه اين زن كيست؟ گفتند زينب دختر على است. عبيد اللّه روى به زينب كرد و گفت: الحمد للّه الّذى فضحكم و قتلكم و اكذب احدوثتكم. منّت و سپاس خداى را كه شما را رسوا گردانيد و مردان شما را بكشت و پدر و جدّت را و برادرت را در دعوى رسالت و امامت به دروغزن كرد. زينب جواب داد: الحمد للّه الّذى اكرمنا بنبيّه محمّد صلّى اللّه عليه و سلّم و طهّرنا من الرجس تطهيرا انّما يفتضح الفاسق و يكذّب الفاجر هو غيرنا و الحمد للّه. مى‏گويد: سپاس و منّت خداى را كه خاندان ما را گرامى گردانيد به رسالت و امامت دلالت، و غير ما به فسق رسوا كرد و جز از ما به فجور آشكارا. حمد خداى را كه بر ما نعمتهاى بى‏منتها كرد. عبيد اللّه مى‏گويد زينب را: كيف فعل اللّه باهل بيتك. زينب جواب داد: كتب اللّه عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم و سيجمع اللّه بينك و بينهم فتحاجّون اليه و تختصمون عنده. [عبيد اللّه برنجيد و خواست كه زينب را برنجاند. عمرو حريث حاضر بود گفت: ايّها الامير انها المرأة و المرأة لا تؤاخذ بشى‏ء من منطقها و لا تذمّ على الخطاء، يعنى اى امير،]
[محنت رسيده است، سخن بر او بمگير. عبيداللّه مى‏گويد: قد شفى اللّه نفسى من طاغيتك و العصاة المردة من أهل بيتك، مى‏گويد: خداى تعالى مرا ايمن گردانيد از طغات و عصات اهل بيت شما. زينب جواب داد ديگر باره: لعمرى قد قتلت كهلى و ابرت اهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى فان يشفك هذا فقد اشتفيت. اين مى‏گفت و مى‏گريست. عبيد اللّه گفت: اين فصاحت و شجاعت مى‏بينى به پدرش مى‏ماند. و قضيب بر لب و دندان حسين عليه السّلام نهاد و اين مثل مى‏گفت:
نفلّق هاما من رجال احبّة
الينا و هم كانوا اعقّ و اظلما
9⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
پس عبيد اللّه به بر على بن الحسين آمد عليهما السّلام گفت: ما اسمك؟ نام تو چيست؟ گفت: انا علىّ بن الحسين عليه السّلام. پسر زياد گفت: أو لم يقتل اللّه على بن الحسين. شنيدم كه حسين على را خداى كشت. زين العابدين در جواب توقّفى كرد، و پسر زياد او را گفت: ما لك لا تتكلّم، چه بوده است كه سخن نمى‏گويى؟ جواب داد كه قد كان لى اخ يقال له علّى بن الحسين كان اكبر منّى قتله النّاس. مرا برادرى مهتر از من بود و مردمانش بكشتند. و ديگر گفت: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ‏. عبيد اللّه گرم شد و گفت: بنگريد تا بر اين غلام اثر مردى پديد آمده است تا او را هلاک كنم. گفتند هست. بفرمود كه او را بكشند. زينب و ديگر زنان فرياد برآوردند كه از حسينيان او بمانده است تنها، زينهار دست از او بدار، و اگر او را بخواهى كشتن نخست ما را بكش كه ما بيش از اين طاقت نداريم، تا عاقبت دست از او بداشتند. و بفرمود تا زنان و عورتان را با سرهاى برهنه و سرهاى شهدا را ترتيب مى‏دادند تا به دمشق برند، و خود بر منبر رفت و خطبه كرد و گفت: الحمد للّه الّذى اظهر الحقّ و اهله و نصر امير المؤمنين يزيد و حزبه و قتل الكذّاب و ابن الكذّاب و شيعته. عبد اللّه عفيف ازدى حاضر بود، از ميان قوم برخاست و گفت: يا عدوّ اللّه إنَّ الكذّاب بن الكذاب انت و ابوك و الّذى ولّاك و ابوه يا ابن مرجانة أ تقتل أولاد لنبيّين و تقوم على المنبر مقام الصدّيقين. بفرمود تا او را بکشتند.]
و چون روز برآمد سرهاى شهدا گرد كوچه‏ها و محلّتهاى كوفه برآوردند و باز به در قصر دارلاماره آوردند و بر دست زحر بن قيس به دمشق پيش يزيد فرستاد.
🔟
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
زحر بن قيس سرها پيش يزيد برد و بنهاد و خدمت كرد. و يزيد او را گفت: يا زحر ويلك ما وراءك و ما عندك؟ زحر از فصحاى روزگار بود، [گفت:] ابشر يا امير المؤمنين بفتح اللّه و نصره ورد علينا الحسين بن علىّ [عليهما السّلام‏] فى ثمانية عشر من اهل بيته و ستيّن من شيعته فسرنا اليهم فسألناهم ان يستسلموا او ينزلوا على حكم الامير عبيد اللّه بن زياد او القتال فاختاروا القتال على الاستسلام فعدونا عليهم مع شروق الشّمس فاحطنا بهم من كلّ ناحية حتّى اذا اخذت السّيوف مأخذها من هام القوم جعلوا يهربون الى غير وزر و يلوذون منّا بالآكام و الحفر لو اذا كما لاذ الحمائم من صقر، فو اللّه يا امير المؤمنين ما كان الّا جزر جزور او نومة نائم حتّى اتينا على آخرهم فهاك اجسادهم مجرّدة و ثيابهم مزمّلة و خدودهم معفّرة تصهرهم الشُّموس و تسفى عليهم الرّياح و زوّارهم العقبان و الرّحم بقىّ سبسب. يزيد چون اين كلمات شنيد از هيبت آن بر خود بلرزيد و گفت: و اللّه قد كنت ارضى من طاعتكم بدون قتل الحسين لعن اللّه ابن سميّة اما و اللّه لو انّى صاحبه لعفوت عنه فرحم اللّه الحسين و لم يصله بشى‏ء. [يزيد چون در روى حسين بن على نگاه مى‏كرد اين كلمات گفت:
نفلّق هاما من رجال اعزّة
علينا و هم كانوا اعق و اظلما

يحيى حكم حاضر بود، برادر مروان، چون سخن يزيد بشنيد گفت:
شعر
لهام بأدنى الطّفّ ادنى قرابة
من ابن زياد العبد ذى الحسب الرّذل‏
اميّة امسى نسلها عدد الحصى‏
و بنت رسول اللّه ليس لها نسل‏

يزيد را سخت آمد و دست پنهان قوم بر سينه او زد،] روى سوى على بن حسين كرد و او را مى‏گويد: يا ابن حسين ابوك الّذى قطع رحمى و نازعنى سلطانى و جهل حقّى فصنع اللّه به ما قد رأيت. على بن حسين مى‏گويد:
ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى‏ اللَّهِ يَسِيرٌ.
[يزيد خالد، پسر خود را گفت جوابش ده. جواب نداد. يزيد گفت‏] ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير. و يزيد قضيب بر لب و دندان حسين مى‏نهاد و از شادى اين بيتها مى‏گفت:
شعر
لیت اشياخى ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأثل‏
لاهلّوا و استهلّوا فرحا
ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل‏
لست من خندف ان لم انتقم‏
من بنى احمد ما كان فعل‏

پس يزيد در زينب و على و اولاد حسين نگاه مى‏كرد، مى‏گويد: قبّح اللّه بن مرجانة لو كانت بينكم و بينه قرابة او رحم ما فعل هذا بكم و لا بعث بكم على هذه الصّورة.

پس ايشان را با خانه عورتان فرستاد تا چند روز برآمد. آنگاه نعمان بن بشير الانصارى را حاضر كرد كه از ياران پيغمبر بود عليه السّلام، و نيك مرد و امين بود، و او را در مصاحبت ايشان به مدينه فرستاد. چون عزم رفتن كردند، على بن حسين را پيش خواند و بنواخت و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد، اگر مرا بگفتى و يا پيش من آمدى به هر چه از من درخواستى وفا نمودمى، اما قضاى خداى را به هيچ دفع نتوان كردن. به مدينه بازگرد با اين اطفال و عيال كه من خود شفقت دريغ ندارم و به هر چه حاجت شما بود وفا كنم، و ايشان با نعمان به مدينه رفتند.

پایان روایت بلعمی
1⃣1⃣

@HistoryandMemory
▪️نکته‌هایی درباره نخستین مدرسه تابستانه تاریخ ایران باستان

مریم مافی| دانشجوی دکتری تاریخ ایران باستان، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم و تحقیقات تهران

✓ نخستین مدرسه تابستانه تاریخ ایران باستان با همکاری انجمن ایرانی تاریخ شعبه‌ی خوزستان با هدف عمومی‌سازی دانش تاریخ ایران باستان در سطح جامعه در نیمه دوم تیرماه ۱۴۰۲ در سیزده شب برگزار گردید. این مدرسه که نخستین تجربه‌ی استادان تاریخ  و علاقمندان حوزه تاریخ باستان در سطح کشور بود با استقبال خوبی از سوی مخاطبان روبرو گردید.

در این ارزیابی شتابزده به پاس قدرشناسی از دست‌اندرکان این دوره به شماری از  نکته‌ها و ویژگی‌های مثبت آن خواهم پرداخت و البته از برخی از کاستی‌ها آن نیز یاد خواهم کرد، باشد که در دوره‌های بعد از شمار آن کاسته شود. درخور ذکر است که این ارزیابی بیشتر ناظر به روند اجرا و برگزاری این مدرسه است.

۱. با در نظر گرفتن زیرساخت‌های ضعیف اینترنت کشور که برنامه‌هایی از این دست را همواره دچار اشکال می‌کند، پی‌گیری و همت والای آقایان دکتر شهرام جلیلیان، دکتر فرشید نادری و دیگر دست‌اندرکاران این مدرسه در تدارک و تداوم برگزاری سخنرانی‌ها شایسته تحسین و قدردانی است.

۲. معرفی کامل استاد سخنران پیش از اجرای برنامه در کانال تلگرامی باعث شناخت بیشتر مخاطب دانشگاهی و غیر دانشگاهی می‌شد و این امر بر اعتبار و اهمیت مدرسه در نزد مخاطب می‌افزود.

۳. پخش موسیقی سنتی و حضور دبیر نشست دقایقی پیش از آغاز سخنرانی از بخش‌های جذاب و دل‌انگیز دوره بود.

۴. نکته بسیار خوشایند برای من این‌ بود که دبیران نشست در معرفی استاد سخنران فقط به آنچه در کانال تلگرامی آمده بود، بسنده نکرده و در آغاز برنامه نیز به معرفی دقیق‌تر  استادان می‌پرداختند.

۵. رعایت ترتیب و توالی تاریخی سخنرانی‌ها سبب می‌شد که شنونده داده‌ها را در ذهن خود طبقه‌بندی و رویدادها را به صورت یک روند تاریخی دنبال کند. گاه اتفاق می‌افتاد از زوایای گوناگون به یک پرسش  در سخنرانی‌های بعدی پاسخ داده می‌شد و این مهم حاصل رعایت کردن ترتیب تاریخی مباحث بود.

۶. به‌شخصه از همه ارائه‌ها بهره بردم، اما برخی از  سخنرانی‌ها برای من سودمندتر بود. آمادگی و توانایی برخی از استادان برای سخنرانی تخصصی، مهارت و فن بیان قوی، دسته‌بندی و زمان‌بندی مناسب و انسجام ساختاری و معنایی در ارائه مطالب بستر مناسبی برای استاد و دانشجو فراهم می‌آورد تا هردو در فضایی آرام و به‌دور از سراسیمگی به تعامل و گفتگو بپردازند. به همین دلایل جلسه‌های سخنرانی دکتر کامیار عبدی، دکتر یعقوب محمدی‌فر، دکتر کاظم ملازاده، دکتر روزبه زرین‌کوب، دکتر مهرداد قدرت‌دیزجی، دکتر عبدالمجید ارفعی و دکتر میرزامحمد حسنی برای من گیراتر و پربارتر بودند.

در پایان از انجمن ایرانی تاریخ سپاس‌گزارم و امیدوارم این دست برنامه‌ها/ مدرسه‌ها باربار برگزار شود.

با سپاس‌گزاری ویژه از دکتر شهرام جلیلیان 
ریاست انجمن ایرانی تاریخ شعبه‌ی خوزستان

@HistoryandMemory
دیدگاه عبدالحسین نوایی درباره رابطه عباس اقبال و بدیع‌الزمان فروزانفر

«یک نقار که نه، ولی یک جدایی تفکر بین اقبال و بدیع‌الزمان وجود داشت. وقتی که قزوینی به ایران آمده بود و صحبت او می‌شد، بدیع‌الزمان یک مقدار انتقادات به کارهای قزوینی نوشت. اقبال هم که شیفته و دلباخته قزوینی بود، یک رشته جواب داد که البته خود همین‌ها نشان دهندۀ اِکُل (مکتب) تحقیق و انتقاد بود. عین اینکه به همدیگر حرمت می‌گذاشتند، این اندازه تحقیق در کار بود که از همدیگر انتقاد و نقد کنند. متأسفانه در روزگار ما نقد واقعی وجود ندارد. یا تسویه حساب است یا ادای حق دوستی که هیچ کدامش به انتقاد مربوط نمی‌شود. وانگهی امثال اقبال و تقی‌زاده خودشان را تحصیل‌کرده غرب و مطلع از علوم جدید می‌دانستند و آن طلبه خراسانی بشرویه‌ای را از نظر احتوا و اشتمال بر علوم جدید در پایۀ خودشان نمی‌شناختند. این ذهنیات در هر حال بود مسلم بدیع‌الزمان هم در ذهن امثال اقبال و دیگران را از لحاظ توغل در ادبیات عرب و امثال آن در حد و پایه خودش نمی‌دانست. دروغ یا راست درباره‌اش ساخته بودند که راجع به مرحوم اقبال همیشه حرف های دوپهلو می‌زد. گفته بود: بله مرحوم اقبال ادبیات می‌دانست اندکی. تاریخ می‌دانست اندکی. همین طور بقیه را شمرده بود. در عین حال که می‌خواست تجلیل کند نیش هم همراهش بو: گنج و مارو گل و خار و غم و شادی به همند. آدم‌ها در دنیا هیچ‌کدام قدیس محض نیستند، هیچ کدام هم شقاوت و بدی محض نیستند هرکس آمیخته‌ای از این مسائل است و نمی‌شود یکی از اینها را یعنی خوبی‌های فرد را گفت و بدی‌هایش را مکتوم داشت و بالعکس. دور از انصاف است. به هر حال هر کشمشی یک چوبی همراهش هست. نباید کل آن کشمش را با آن چوب بسنجیم.»

▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، صص ۸۴-۸۵.

#عباس_اقبال
#بدیع‌الزمان_فروزانفر
#محمد_قزوینی
#سید_حسن_تقی‌زاده
#عبدالحسین_نوایی
#نقد
#مکتب_تحقیق_و_انتقاد
@HistoryandMemory
▪️واقعه کربلا در مُجمّل التَواریخ و القِصّص (نگاشته شده در سده ششم هجری)

« خلافت يزيد بن معاويه سه سال و هفت ماه بوده است، و به ديگر روايت دو سال و هشت ماه گويد.
وليد را فرمود، امير مدينه، تا بيعت ازين چهار كس بستاند. پس وليد ايشان را جمع كرد، پاسخى بازدادند بى‏مراد. ديگر روز حسين و ابن الزّبير به مكّه رفتند، و عبد اللّه بن عمر بيعت كرد، و عبد الرّحمن بن ابى بكر هم بيعت كرد. و به مكّه عبد اللّه بن الزّبير خود را بيعت همى‏ستد از مردم. و از كوفه جماعتى نامه‏ها و رسول پيوسته كردند به خواندن حسين بن على و بيعت كردن با او. و حسين‏ مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد، و او را آنجا بكشتند و هانى را؛ و حسين را نخستين شمشير زرعة بن شريک زد- كه كاريگر آمد- و سنان النّخعى نيزه‏يى، و ازان بمرد همان ساعت- رضوان اللّه عليه. و سرش هم سنان ببريد، و زنان را با على الاصغر به كوفه آوردند و باز به دمشق فرستادند پيش يزيد. و چون آن حال بيفتاد به كربلا، و حسين على رضى اللّه عنه كشته شد، از هوا آوازى شنيدند بدين بيت:

أ ترجوا امّة قتلوا حسينا

شفاعة جدّه يوم الحساب‏

پس جماعتى از ديه غاضريه از بنى اسد بيامدند و او را به كربلا دفن كردند.
و عبيد اللّه سر حسين با زنان و على الاصغر را به دست شمر ذى الجوشن به يزيد فرستاد. پس آنجا حديث آن رسول روم بود كه يزيد را گفت:" ما سبب حرمت خرى كه عيسى عليه السّلام بر وى نشسته بود چندين هزار سمّ خر در زرّ گرفته‏ايم، و بران كليساها ساخته و نعمتها بذل كرده. شما فرزند پيغامبرتان همى‏كشيد! اين چه دين باشد؟!" تا يزيد تافته شد و بفرمود تا او را بكشند؛ و او ترسا بود. چون حقيقت شد گفتا:" خواب دوشين من راست شد كه محمّد را همى‏ديدم كه با من تلطّف مى‏كرد." و سر حسين از طشت زرّين درربود، و همى‏بوسيد و ايمان همى آورد تا بكشتندش. و ازان پس على بن الحسين را عفو كرد، و با زنانش سوى مدينه بازفرستاد و گفت:" من نفرمودم كشتن حسين، مگر بيعت ستدن."

 ▫️مجمل التواريخ و القصص، تصحیح نجم‏الدين سيف‏آبادى‏، صص ۲۳۵-۲۳۶.

@HistoryandMemory
▪️  کربلا در تاریخ سیستان (قرن پنجم تا هشتم هجری)

«نشستن يزيد معويه بخليفتى‏

(روز پنج شنبه لثمان ليال بقين من رجب سنة ستين) و كنيت يزيد ابوخالد بود و نقش خاتم او آمنت باللَّه مخلصا. چون خبر نشستن‏ يزيد و بيعت اهل شام او را نزديك حسين على رضوان اللَّه عليه برسيد مسلم عقيل بوطالب را فرستاد بكوفه تا او را بيعت كنند، پس اهل كوفه بر او غدر كردند چنانكه حال آن پوشيده نيست نزديك خاص و عام، و مسلم را فرا دادند تا گردن بزدند، و يزيد را آگاه كردند، و عمر سعد همانجا نگاه همى كرد. تا [يزيد] عبيد اللَّه بن زياد را آنجا فرستاد، و مسلم آن شب بر نشست، سه هزار سوار با او به يك جا، زمانى بود، نگاه كرد، مقدار ده مرد با او مانده بود، بازگشت، خواست كه بگريزد هيچكسى نديد، تشنه بود از زنى آب خواست و بسراى او اندر شد، زن، عبيد اللَّه بن زياد را آگاه كرد، شرطى را بفرستاد تا او را بياورند و بفرمود تا بر بام قصر بردند، گردن او بزدند و سرو بدن او بميدان انداختند، و هانى بن عروة الوداعى‏ را و زبير بن اروح التميمى‏  را نيز گردن بزد، و هر سه سر نزديک يزيد فرستاد، چون خبر مسلم سوى حسين بن على برسيد بر خاست‏ و راه كوفه برگرفت، عبيد اللَّه‏  بن زياد چون خبر او بشنيد، عمر سعد را پذيره‏  با سپاه باز فرستاد بكربلا، هر دو را فراهم رسيد حرب كردند و راه آب بر حسين بگرفتند تا تشنگى او را غمى كرد، پس او را آنجا تشنه بكشتند، روز عاشورا چهارشنبه بود سنه احدى و ستين، و از اهل بيت رسول صلّى اللَّه عليه كه با حسين آنجا كشته شدند جعفر بن على بن ابى طالب، و عباس بن على بن ابى طالب، و محمد بن على‏  الاصغر، و على بن الحسين بن على، و عبد اللَّه بن الحسين‏ بن على، و القاسم بن الحسن بن على، و عون بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب، و محمد بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب، و عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب، و بيش ازين از خوردان‏ و بزرگان، كه بنام ايشان قصه دراز شود، اما معروفان اين بودند، و شمر بن ذى- كه جايش اينجا نيست مأمورى ضمخام نام بسيستان فرستاد كه بى‏اجازه و اطلاع عباد ويرا از زندان بر آورده و آزاد سازد و ابن مفرّغ پس از آزادى اين شعر معروف را گفت:

عدس مالعباد عليك امارة
امنت و هذا تحملين طليق‏


الجوشن لعنه اللَّه سر حسين بن على (رض) بيرون كرد، و عبيد اللَّه‏  بن زياد، آن سر وى با زنان و كودكان خرد، اسير كرد، و بشام فرستاد بر اشتران، سرهاشان برهنه و هر جايگاه كه فرود آمدندى آن سر وى از صندوق بيرون كردندى و بر سر نيزه كردى و نگاه بانان بر آن كردندى تا بگاه رفتن، تا برسيدند بمنزلى كه آنجا يكى راهب بود از آن ترسايان، ايشان آن سر بر آن رسم كه همى داشتند بر آن سر نيزه كردند، چون شب اندر آمد آن راهب بصومعه اندر بعبادت ايستاده بود نورى ديد كه از زمين بر آسمان همى بر شد چنانكه هيچ ظلمت نماند الا از آسمان تا زمين نورى ساطع بود، از بام آواز داد كه شما كيستيد؟ گفتند ما اهل شام، گفت اين سر كيست؟ گفتند سر حسين على، گفت: بد گروهى‏ايد كه اگر از عيسى (ع) فرزند مانده‏  ما او را بر ديدگان جاى كنيم، پس گفت يا قوم من ده هزار دينار ميراثى حلال دارم اگر اين سر فرا من دهيد تا بامداد، من آن زر شما را بدهم حلال، گفتند بيار، زر بياورد، و بساختند و قسمت كردند و سر او  فرا او دادند پاكيزه بشست و گلاب و مشک و كافور بسرشت و بمنفذ هاء آن اندر كرد و ببوسيد آن را و بكنار اندر نهاد و همى گريست تا بامداد كه صبح بدميد گفت با  سر بزرگوار، مرا پادشاهى بر نفس خويشست اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان جدّك محمد صلّى اللَّه عليه رسول اللَّه و اسلام آورد و مولاى حسين رضوان اللَّه عليه شد و آن سر بديشان باز داد، و ايشان اندر صندوق كردند و برفتند، چون بنزديک دمشق رسيدند بزر نگاه كردند كه از آن راهب بستده بودند همه سفال گشته بود و بجاى مهر بر آن پديد  گشته بر يك روى و لا تحسبنّ اللَّه غافلا عمّا يعمل الظالمون و بر ديگر روى پديد گشته بقدرت بارى تعالى‏ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ‏. آن‏ همه زرها فراهم كردند و بجوى آب اندر انداختند، بسيار كس از ايشان بگريست و توبت كرد و هم بر آن‏ بكوه و دشت شد، و بسيار بودند كه اصرار آوردند و آن زنان اسير و كودكان سر برهنه بر اشتر بدمشق اندر بردند و آن سر اندر پيش او نهادند اندر طشتى، و قضيبى بر آن لب و دندان وى همى زد، و اين خبر بكتاب خلفا بتمامى گفته آيد  و معروفست، پس چون اين خبر بسيستان آمد مردمان سيستان گفتند نه نيكو طريقتى بر گرفت يزيد كه با فرزندان رسول عليه السلم چنين كرد».
 
▫️تاریخ سیستان، تصحیح ملک الشعرا بهار، صص ۹۷-۱۰۰.

@historyandmemory
▪️تاریخ در توییتر | معصومعلی پنجه

اگر برای شما سوال است که چرا در دهه چهل و پنجاه شریعتی این‌همه هوادار و خواننده داشت و تنها شمار اندکی آثار تقی‌زاده، مینوی، زریاب و... حتی مطهری را می‌خواندند، کافی است سری به توییتر فارسی بزنید!

در آنجا نویسنده‌ای ناشناس با بیش از شصت هزار دنبال‌کننده صدر تا ذیل تاریخ صدر اسلام را با ذکر جزئیات برای ایرانیان و فارسی‌زبانان بازگویی می‌کند. روشن است که این شخص در تاریخ آغازین اسلام نه دانش آکادمیک دارد و نه روش‌های پژوهش و نقد علمی را می‌داند، اما یک چیز را خوب می‌داند و می‌شناسد: ذائقه امروز بسیاری از ایرانیان را! از این روی است که با بیانی شیوا و گیرا درست و نادرست را در هم می‌آمیزد و خوانندگان را بر سر ذوق می‌آورد و هزاران کامنت‌ آفرین و دست‌مریزاد به‌سوی او روان می‌گردد!

تاریخ‌پژوهان دانشگاهی ایرانی معمولاً این دست نویسندگان و نوشته‌های آنها را در مجازستان نادیده می‌گیرند، اما تازگی چندتن از اینان، عمدتاً ساکن فرنگ و شاغل در دانشگاه‌های غربی، با این نویسنده ناشناس و هوادارانش درافتاده‌اند.

بحث بر سر «مستند شهر مقدس» ساخته دن گیبسون آغاز شد و بالا گرفت. گیبسون مدعی است که با تحقیق به این رسیده که قبله مساجدِ نخستین در قرن اول به سمت شهر پترا بوده و نه مکه! درحالی که شمار زیادی از اهل توییتر، مستند را دیده و ندیده، سرگرم لایک و کوت و ری‌توییت این فرسته بودند، سروکله چند تن از پژوهشگران تاریخ اسلام و ایران پیدا شد!

این پژوهشگران قاعدتاً برای مقابله با ترویج اطلاعات نادرست و اشاعه جعل، با تاکید بر تخصص‌گرایی و روش‌مندی، ضمن ارائه دیدگاه‌های کوتاه خود، در رد مدعای گیبسون دنبال‌کنندگان را به نقد مفصل، دقیق و علمی دیوید کینگ بر این نظریه ارجاع می‌دادند.

بیشترینهٔ خوانندگان نوشته‌های آن حساب ناشناس، نه تنها این نقدها و آن مقاله بلند کینگ را نخواندند/نمی‌خوانند، بلکه شماری از آنها به دفاع از نوشته‌ها و فرسته‌های او برآمدند و به این متخصصان انگ ترسو بودن، تبختر داشتن و حتی بی‌سواد بودن زدند!

روشن است که نویسنده آن حساب ناشناس سوار بر موج دین‌گریزی و اسلام‌ستیزی که این روزها بازارش بسیار گرم است، این یادداشت‌ها را که در بهترین حالت به رمان تاریخی می‌ماند تا پژوهش تاریخی، می‌نویسد و می‌پراکند. دنبال‌کنندگان هم خسته و رمیده از نوشته‌ها و تبلیغات دین‍داران و دین‌کاران با حرص و ولع این نوشته‌ها را فارغ از صحت و سقم آنها می‌خوانند و همرسانی می‌کنند! همچون خطابه‌های شورانگیز و آثار زمان‌پریش و سرشار از نادرستی علی شریعتی درباره تاریخ و شخصیت‌های صدر اسلام که در زمان خودش بسیار شنونده و خواننده داشت!

@HistoryandMemory