| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
@HistoryandMemory
ذبیح‌الله ساعی:
«پیوست متن، تصویر نامه‌ی خوش‌آمدگویی اداره‌کننده‌گان و مردم شهر امرتسر (امروزه دومین شهر بزرگ ایالت پنجاب هند) را می‌بینید که در سال ۱۸۷۶ ترسایی و در جریان سفر شهزاده‌ی ویلز آلبرت ادوارد به شبه‌قاره‌ی هند که بعدها (میان سال‌های ۱۹۰۱-۱۹۱۰ ترسایی) با نام ادوارد هفتم و عنوان "پادشاه پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند، مستعمرات بریتانیا و امپراتور هند" بر تخت نشست، نگارش یافته است. این نامه به داخل جعبه‌ی طلایی تزیین‌یافته که بر بالای آن مخفف نام شهزاده به انگلیسی (A. E. ) و نام شهر (امرتسر) به چهار زبان (انگلیسی، پارسی، گورمخی و سانسکریت) به‌چشم می‌خورد، به شهزاده‌ی انگلیس تقدیم گردیده است. هرچند متن این نامه به زبان محلی پنجاب نگارش یافته اما آغاز و ختم نامه به زبان دیوانی آن روزگار شبه‌قاره (پارسی) صورت گرفته است.

در قسمت بالایی نامه این بیت به‌چشم می‌خورد:
ای آمدنت باعث آبادی ما
ذکر تو بود زمزمه شادی ما

نامه با این بیت و سطرهای پارسی پایان می‌یابد:
دعاگوی این دولتم بنده‌وار
خدایا تو این سایه؟ پاینده‌دار

مرقوم بتاریخ ۱۴؟ جنوری ۱۸۷۶
از طرف سرداران و رئیسان ضلع امرتسر».

@HistoryandMemory
👍1
▪️ استاد اخراجی مدرسه نظامیه بغداد

«على بن محمد بن على فصيحی، ابوالحسن، از مردم استرآباد بود و آن شهرى است از طبرستان و بهترين شهرهاى آن. او نحو را نزد عبدالقاهر جرجانى خواند و ابونزار نحوى و حَیْصَ‌بَیْص شاعر از او فرا گرفتند. بنا بر قول حافظ سلفى، در روز چهارشنبه سيزدهم ذوالحجه سال ۵۱۶ رخت از جهان بربست.
به بغداد آمد و تا پايان زندگى در آنجا زيست. بعد از شيخ ابوزكريا يحيى بن على خطيب تبريزى در نظاميه به تدريس نحو پرداخت. او را به تشيع نسبت دادند و در اين باب از او پرسيدند، گفت: انكار نمی‌كنم من از فرق تا قدم شيعى هستم. پس او را از نظاميه اخراج كردند و ابومنصور موهوب بن احمد بن محمد بن خضر جواليقى جانشين او شد. ازآن‏‌پس دانش‏‌پژوهان به خانه‏‌اش می‌آمدند تا نزد او بخوانند. او را به سبب آنكه كتاب الفصيح ثعلب را تدريس می‌كرد فصيحى لقب داده بودند».

📚 یاقوت حَمَوی، مُعجم الادباء، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ۲/ ۸۶۶.

پ.ن.  از شرط‌های اساسی برای تَدریس و تَدَرُّس در مدرسه نظامیه پیروی از مذهب شافعی بود.

@HistoryandMemory
▪️داستان ازدواج علامه قزوینی از زبان خودش

▫️علامه محمد قزوینی در نامه‌ای که به تاریخ ۵ نوامبر ۱۹۲۱= ۴ ربیع‌الاول ۱۳۴۰ [=۱۴ آبان ۱۳۰۰] به محمدعلی فروغی نوشته پرده از چگونگی ازدواج خود برداشته و در شرح ماجرا چنین آورده:

«مطلب دیگری که قدری محرمانه است و فقط به اخوی خودم اظهار کرده‌ام (از قبیل کارهای مرحوم ممتحن‌السلطنه نیست که یک مطلبی را به تمام ایرانیان پاریس می‌گفت ولی به هر کس قید مخصوص می‌کرد که «محرمانه است») اینست که من قبل از جنگ با یک خانوادهٔ متوسط‌الحالی آشنا شده بودم که یک دختر کوچک سیزده چهارده ساله‌ای داشتند. بعد از ورود به پاریس بعد از جنگ آن دختره نوزده بیست ساله شده بود و چون من به آنها خیلی مهربانی کرده بودم دیدم با وجود تفاوت بعید بین سِنَّین، دختره خیلی به من مایل است و من هم که از زندگانی تنهائی مانند جغد به جان رسیده بودم و دیدم دختره جوان و نجیب و مهربان است فوراً و بلا تردید در خیال مزاوجت با او افتادم، چه واضح است شخص به این سن‌ها که من دارم رسید، دیگر آن شرایط فوق العاده و سخت‌گیری‌های موهومی را که در سنّ جوانی در حقّ زنی که «ایدآل» او باشد می‌کند، نمی‌کند و به رأی‌العین و حسّ و عیان مشاهده می‌کند که عمر خیلی کوتاه‌تر از آنست که این سخت‌گیری‌ها در آن بگنجد، و هر آن مرگ با دندان‌های تیز کرده منتظر است که بغتهً بر او هجوم نماید، چنانکه در جلوی چشم او هر ساعت بر آشنایان و خویشان او حمله می‌کند و آنها را یکایک دانه ورچین می‌نماید. این است که انسان به این سن‌ها که رسید دنیا را بسیار بسیار سهل می‌گیرد و آن موهومات و تصوّرات بی‌اساس و illusionها [در پاورقی: خیال باطل] را دیگر ندارد، و چه خوب گفته است نظامی:
جهان [آن] به که دانا تلخ گیرد
که شیرین زندگانی تلخ میرد
باری به این ملاحظات مصمّم شدم که فوراً او را تزویج کنم و به نقد این چند را که زنده‌ام از وحشت تنهائی بیرون آیم، و که می‌داند چقدر دیگر من زنده باشم، شاید یک ماه دیگر، شاید یکسال، شاید کمتر و شاید بیشتر. و دیگر آنکه در این سن شخص ضعیف و ناتوان می‌شود و حتماً محتاج به یک کمک کننده و به یک دستگیری است، بخصوص در امور مادّیه زندگی. باری چه دردسر بدهم، مادرش و برادرش و خواهرش هم به این مطلب رضا دادند و من هم فوراً مقدمات این کار را از قبیل اعلام به Mairie [در پاورقی: شهرداری] و بدست آوردن بعضی تصدیقنامه‌ها از قونوسولخانهٔ خودمان (نه از سفارتخانه!) همه را فراهم آوردم. در این اثنا، بغتةً برادر آن بیچاره مبتلی به مرض «آپاندیسیت» شده در اندک مدتی فوت شد، لهذا کار رسمی تزویج به نقد در عهدهٔ تعویق ماند، ولی چون دختره در جناح عقد و تزویج شرعی بود و آمده پیش من منزل کرده بود همانجا ماند و به منزل خود برنگشت. مختصر کنم، اگر چه تزویج قانونی به عمل نیامد ولی نتایج آن عملا بوجود آمد. از جمله نتایج محسوسه آن بوجود آمدن یک دختری است برای من، که الان هفت ماه از سنّش گذشته است و اسم فرنگی‌اش «سوزان» و اسم ایرانی‌اش «ناهید» است. غرض از اینکه عرض کردم این مطلب محرمانه است همین است که چون من اولادی ازو دارم و هنوز او را قانوناً و شرعاً تزویج نکرده‌ام، نخواستم دوستان ایرانی آن را بدانند. علّتِ محرمانه بودنش همین است و بس و عنقریب اگر زنده بمانم بعد از انقضای مدت عزای او تزویج شرعی به عمل خواهد آمد. و عجب اینست که من از بچه مطلقاً بسیار بدم می‌آمد و خیال اینکه من یک وقتی بچه‌ای داشته باشم موی‌های تن من را راست می‌کرد، ولی به محض ولادت این بچه، به همان قدر که سنّش بالا می‌رود دوستی بلکه عشق من هم نسبت به او نموّ می‌کند، به طوری که او را از جانم الآن بیشتر دوست دارم و مادرش چنان طبیعت نرم روبراه ساده‌ای دارد که هر جا که بروم همراه من خواهد بود؛ یعنی اگر به ایران هم وقتی بر سبیل ضرورت آمدنی شدم، او هم خواهد آمد. باری داشتن این بچه و این زن تماماً و کمالاً از اثر نیکوئی‌های سرکار است، چه اگر این اطمینانٌ مّائی را که از این مقرّری معهود حالا به‌توسط مساعی سرکار نداشتم، اصلاً و ابداً دست از پا خطا نمی‌کردم و هرگز چنین غلطی از من صادر نمی‌شد، چنانکه تا حال صادر نشده بود. حالا ببینید که یک احسان در حقّ کسی چه نتایج حسنه غیرمترقّبه‌ای دارد، و خودتان حکم کنید که من چقدر تا عمر دارم دائماً و بلاانقطاع در آناء لیل و اطراف نهار همیشه از شما متشکّر و شاکر و ممنون هستم. چه از هر قبیل و از هر طرف که ملاحظه می‌کنم، صورةً و معنیً و باطناً و ظاهراً و جسماً و روحاً، از هر حیث آسوده کرده بل آزادکردهٔ شما خودم را می‌بینم. متّعنا اللّه بطول بقائک و رزقنا توفیق لقائک و وقاک من کلّ آفة و صانک من کلّ مخافة، آمین
».

📚 نامه‌های محمّد قزوینی به محمدعلی فروغی و عباس اقبال آشتیانی، به‌کوشش ایرج افشار و نادر مطّلبی کاشانی، تهران: طهوری، ۱۳۹۴، ۷۳-۷۶.

@HistoryandMemory
📚Maziar Behrooz, Iran at War: Interactions with the Modern World and the Struggle with Imperial Russia, I.B. Tauris, 2023.

مازیار بهروز، <ایران در جنگ: برهم‌کنش با جهان مدرن و کشاکش با امپراتوری روسیه>

Bloomsbury | Amazon | google

#تازه‌ها
#ایران_قاجاری
#امپراتوری_روسیه
#جنگ‌های_ایران_و_روسیه

@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
📚Maziar Behrooz, Iran at War: Interactions with the Modern World and the Struggle with Imperial Russia, I.B. Tauris, 2023. مازیار بهروز، <ایران در جنگ: برهم‌کنش با جهان مدرن و کشاکش با امپراتوری روسیه> Bloomsbury | Amazon | google #تازه‌ها #ایران_قاجاری…
Table of Contents
Preface
Introduction

1. Qajar Reunification
The Eunuch King and reunification of Iran
Aqa Muhammad Shah
Defeat of the Zand
Conquest of the Caucasus

2. Iran: State and Society in the Early Nineteenth Century
Fath Ali Shah Qavanllu-Qajar
Early Qajar state
Social classes and land tenure
Ulama–state relations
Early nineteenth-century society
The Qajar military

3. Diplomacy and War: The First Russo-Iranian War, 1804–1813
Prelude to war, 1801–1803
Abbas Mirza Qavanllu-Qajar
Fall of Ganjeh, 1804
First siege of Iravan, summer 1804
The Battle of Qarabagh and the siege of Ganjeh and Badkubeh, 1805
Diplomacy and intrigue
Battles of 1806
The Peaceful 1807
The Gardane mission, 1807–1809
Second siege of Iravan and the Battle of Nakhjavan, October–December 1808
The Jones Brydges mission, 1809–1810

4. Interwar Years and the Second Russo-Iranian War
The Interwar years
Prelude to war
Russian policy toward the southeastern Caucasus
Council of Sultanieh
The Battlefield
Causes of the Second Russo-Iranian War
The aftermath

Conclusion: Seven Points

Chronology
Appendix Biographies
Notes
Bibliography

@HidtoryandMemory
📚 Globalism in the Middle Ages and the Early Modern Age: Innovative Approaches and Perspectives, Edited by: Albrecht Classen, De Gruyter, 2023.


<جهانی‌گرایی در دورهٔ میانه و دورهٔ مدرن نخستین: رویکردها و دیدگاه‌های نوآورانه> به‌کوشش آلبرشت کلاسن
جلد بیست‌وهشتم از مجموعهٔ بنیان‌های فرهنگ دورهٔ میانه و مدرن نخستین

 De Gruyter | google
#تازه_ها
#جهانی‌گرایی
#دورۀ_میانه #قرون_وسطی
#مدرن_نخستین

@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
📚 Globalism in the Middle Ages and the Early Modern Age: Innovative Approaches and Perspectives, Edited by: Albrecht Classen, De Gruyter, 2023. <جهانی‌گرایی در دورهٔ میانه و دورهٔ مدرن نخستین: رویکردها و دیدگاه‌های نوآورانه> به‌کوشش آلبرشت کلاسن جلد بیست‌وهشتم…
CONTENTS:

Globalism in the Pre-Modern World? Questions, Challenges, and the Emergence of a New Approach to the Middle Ages and the Early Modern Age -- Albrecht Classen

Global Inferno: Medieval Giants, Monsters, and the Breaching of the Great Barrier -- Fidel Fajardo-Acosta

Swords as Medieval Icons and Early “Global Brands” -- Warren Tormey

Ecce! A Ninth-Century Isidorean T-O Map Labeled in Arabic -- Karen C. Pinto

Going Rogue Across the Globe: International Vagrants, Outlaws, Bandits, and Tricksters from Medieval Europe, Asia, and the Middle East -- William Mahan

Modifying Ancestral Memories in Post-Carolingian West Francia and Post-Tang Wuyue China -- Quan Gan

Scalping Saint Peter’s Head: An Interreligious Controversy over a Punishment from Baghdad to Rome (Eighth to Twelfth Centuries) -- Abel Lorenzo-Rodríguez

A Global Dialogue in al-Kindī’s “A Short Treatise on the Soul” -- Maha Baddar

Globalism in Paul of Antioch’s Letter to a Muslim Friend and Its Refutation by Ibn Taymiyya -- Najlaa R. Aldeeb

The Global Fable in the Middle Ages -- Abdoulaye Samaké and Amina Boukail

Globalism in the Late Middle Ages: The Low German Niederrheinische Orientbericht as a Significant Outpost of a Paradigm Shift. The Move Away from Traditional Eurocentrism -- Albrecht Classen

The Germanic Translations of Lanfranc’s Surgical Works as Example of Global Circulation of Knowledge -- Chiara Benati and Marialuisa Caparrini

Brick by Brick: Constructing Identity at Don Lope Fernández de Luna’s Parroquieta at La Seo -- Nina Maria Gonzalbez

Quello assalto di Otranto fu cagione di assai male. First Results of a Study of the Globalization in the Neapolitan Army in the 1480s -- Leo Donnarumma

The Diplomat and the Public House: Ioannes Dantiscus (1485–1548) and His Use of the Inns, Taverns, and Alehouses of Europe -- Peter Dobek

Globalism During the Reign of Queen Elizabeth I -- Amany El-Sawy

Between East and West: John Pory’s Translation of Leo Africanus’s Denoscription of Africa -- Sally Abed

@HistoryandMemory
▫️هوشنگ مرادی کرمانی امروز ۷۹ ساله شد!

🌺🌼🌸🌼🌺

«او [عمو قاسم] اسم مرا «هوشنگ» گذاشته بود. از تو شاهنامه پیدا کرده بود. که با لهجهٔ محلی «هوشو» صدایم می‌کردند یعنی «هوشنگ کوچولو». گویا مادرم اسمم را رحیم گذاشته بود. من تنها «هوشنگ» آبادی بودم. هرکس ایراد می‌گرفت و می‌گفت: «هوشنگ» یعنی چه؟ عمو می‌گفت یعنی «باهوش، تیزهوش» فارسی خالصه. آغ بابا می‌خندید و می‌گفت: «تیزش» رو قبول داریم ولی «هوشش» را نه!»

📚 هوشنگ مرادی کرمانی، شما که غریبه نیستید، تهران: معین، ۱۳۸۴، ۲۱-۲۲.

@HistoryandMemory
▪️شاملو و نویسنده شدنِ من | هوشنگ مرادی کرمانی

«رو به ‌رویش، روی صندلی لق‌و‌لوقی نشسته بودم. نگاهش می‌کردم. دست‌هایش را، که می‌‌نوشت و خط می‌‌زد و کاغذها را با قیچی می‌برید و چسب می‌زد. تند کار می‌کرد، آخرین لحظه‌های زیر چاپ رفتن مجلّه بود و من موی دماغش شده بودم. همین‌جور نشسته بودم و زل زده بودم به‌ش. عاقبت سرش را بلند کرد و گفت: "اسم داستانت چی بود؟"
گفتم: "کوچه خوشبخت‌ها. دو دفعه آوردم میان کاغذهاتان گمش کردید. حالا باز نوشتم و آوردمش".
بلند شد از اتاق رفت بیرون. چیزهایی که نوشته بود و قیچی کرده بود با خودش برد. بالأخره آمد. مُردم تا آمد، از بس در و دیوار را نگاه کردم و هی داستانم را خواندم و چشم به در دوختم.
داستانم را گرفت. نشست پشت میزش. دلم بدجوری می‌‌زد. چند سال بود که می‌نوشتم، برای دلم، برای دوستانم. حالا دلم می‌خواست یکی از آن‌ها جایی چاپ شود. جای حسابی؛ جایی که آدمی مثل احمد شاملو، بخواند و بپسندد.
شاملو که داشت داستان مرا می‌‌خواند چشم‌هاش ناراحت بود. از قطره ‌چکانی که جلوش بود، توی چشمش قطره ریخت. و من هروقت سرش را بالا می‌گرفت ترس ورم می‌داشت. تو دلم می‌گفتم: "خسته شده، خوشش نیامده". دندان‌هایش هم درد می‌کرد؛ دندان‌های جلوش. هی لب‌های بالا و پایینش را جمع می‌کرد و با دست فشار می‌داد به عقب، به دندان‌ها که درد می‌کرد تا آرام‌شان کند.
دندان‌هاش درد می‌کرد، چشم‌هاش می‌سوخت، خسته بود و اولین داستان جوان شهرستانی آرزومند و سمجی را هم می‌خواند. دق‌مرگ شدم. جان کندم. از دور، گردن می‌کشیدم که ببینم چه حالتی دارد. گاهی چهره ‌اش را کلمه‌ های داستانم می‌دیدم که عین حباب از کف کاغذ بالا می‌آیند، به چشم‌هایش می‌رسند، می‌مانند تا جمله شوند بروند تو مغزش و اثر جمله و جمله‌ ها را روی پیشانی و جمع‌ و جور کردن لب‌هایش ببینم. همراه چشم‌هاش داستانم را می‌خواندم. داستان را نمی‌دیدم، ولی می‌دانستم الآن به خط چندم رسیده است و کدام جمله را می‌خواند.
عاقبت داستان را تمام کرد. کوتاه بود، همه‌اش پنج صفحه. تو چشمش قطره چکاند. پلک‌هایش را به هم زد، دستی به موهای بلند و فرفری و جوگندمی‌اش کشید. من همین‌جور نگاهش می‌کردم. حرف نمی‌زدم. مرا نگاه کرد و سیگاری گیراند و گفت: "خوب است. موضوع خوبی دارد. چاپ می‌شود. امّا من باید روش کار کنم".
با هم از دفتر "مجله خوشه"، توی خیابان صفی‌علیشاه، بیرون آمدیم. باران نم‌ نم می‌بارید. من دیدمش که پیاده رفت. بارانی شیری نیمداری تنش بود. یقه بارانی را زده بود بالا، رفت تو کوچه‌‌یی. تو تاریکی شب گم شد. زیر باران می‌‌دویدم. ده دقیقه بود که نویسنده شده بودم، سال ۱۳۴۷، آذرماه بود».

📚 مجلهٔ دریچه، شماره ۱۶، ص ۱۱۵.

@HistoryandMemory
مهدی الیاسی:
«‌‏محمد ملکی در کتاب «دانشگاه تهران و جای پای امپریالیسم آمریکا» ماجرای «دیدار با آیت‌الله طالقانی در دبیرخانه دانشگاه» و درخواست او را برای «پاکسازی دانشگاه از عناصر ناپاک و نامطلوب» روایت کرده است و نوشته: «پس از قبول مسئولیت اداره دانشگاه به امر پدر طالقانی نخستین اقدام‌مان ‌‏انجام این مهم بود. بلافاصله کمیته‌های پاکسازی مرکب از استادان و دانشجویان و کارمندان شروع به‌کار کرد و در مرحله نخست بیش از هفتاد نفر از سرشناس‌ترین عوامل وابسته به دربار پهلوی و صهیونیسم بین‌المللی از جمله هوشنگ نهاوندی، سید حسین نصر، محمد باهری، رضا علومی، احمد هوشنگ شریفی، کاظم ودیعی، رضا مظلومان، احسان نراقی، حمید ثابتی، شموئل رعبر، ایرج لاله‌زاری، نصرالله مقتدر مژدهی، قاسم معتمدی، شاهرخ امیر ارجمند، داریوش شیروانی‌نژاد، هادی هدایتی و… را از دانشگاه اخراج کردیم» ( دانشگاه تهران و جای پای امپریالیسیم، محمد ملکی، صفحه ۲۲)».

@HistoryandMemory
‏حدودِ ملکِ ایران در کوش‌نامه:

ز ‎#جیحون برو تا به ‎#دریای_پارس
همان ‎#کوفه از مرزِ ‎#ایران شناس

دگر ‎#آذرآبادگان هرچه هست
از ایران شمارد هُشیوار و مَست

کوش‌نامه
حکیم ایرانشاه بن ابی الخیر
آغازِ سدهٔ ششم

از اینجا برداشته‌ام.

@HistoryandMemory
‏از آنگه که از مادرِ دهر زادم
به فضل و هنر در جهان اوستادم
مرا شصت سال است از خاکِ ‎#ایران
بُوَد شانزده تا به ‎#شروان فتادم

ابوالعَلاء_گنجه‌ای (درگذشتهٔ ۵۵۴ ق) استاد و پدرخانم ‎#خاقانی بود. در ۴۴ سالگی ملک‌الشعرایِ دربارِ شروان شد و ایران را نیک می‌شناخت. ایرانِ گذشته تخیلی نیست.

از برگهٔ ابومنصور محمد بن عبدالرزاق

@HistoryandMemory
📚 صفورا برومند، نشانه‌شناسی سکه‌های اشکانی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۴۰۲.

#تازه_ها
#تاریخ_ایران_باستان
#اشکانیان
#سکه‌های_اشکانی

@HistoryandMemory
📚 حسین آبادیان، حکومت پادگانی و دولت قانون: درآمدی بر تحولات سیاسی و اجتماعی ایران (۱۲۹۹-۱۳۰۴)، آوشت، ۱۴۰۲.

به‌زودی

#تازه_ها
#تاریخ_معاصر_ایران
#برافتادن_قاجار
#برآمدن_پهلوی

@HistoryandMemory
▪️[دربارهٔ جایگزینی «بهارات» به‌جای «هند»]

ذبیح‌اللّه ساعی:

«بی‌هیچ شبهه‌ای هر ملتی حق دارد کشوری که در آن زنده‌گی می‌کند را به نامی یاد کند که آن نام را دوست دارد، آن را از هر حیث شایسته‌ی کشور خویش می‌داند و احساس تعلق نسبت به آن می‌کند. اما جاگزین‌سازی نام‌واژه‌ی بهارات به جای نام‌واژه‌های هند، اندیا و هندوستان در مناسبات رسمی که از سوی حزب کنونی حاکم بر هند مطرح گردیده است، بیشتر از آن‌که دلایل ملی‌اندیشانه داشته باشد، دلایل دیگرستیزانه دارد. این جاگزینی نه در راستای خواست ملی که در راستای خواست حزب و جریان مشخصی که بر اصالت فرهنگ و ارزش‌های بومی هندویی در برابر ارزش‌ها و فرهنگ آمده از شمال در هر قالبی از جمله اسلام و نیز هرگونه ارزشی ولو بومی اما گره خورده با آن، سر ستیز و دشمنی دارد. در این‌که بهارات و هند هردو نام‌های کهن سرزمین هند بوده و هردو در قانون اساسی این کشور درج گردیده‌اند، جای پرسشی وجود ندارد اما ترجیح‌یابی نام‌واژه‌ی بهارات نسبت به نام‌واژه‌ی هند از سوی مودی و حزب افراطی هندویی بهاراتیا جاناتا در راستای حذف و به‌حاشیه راندن نام‌واژه و تاریخ ۲۵۰۰ ساله‌ی است که از دید آن‌ها اصالت غیربومی یا به‌عبارت واضح‌تر، اصالت پارسی-اسلامی دارد.

نام‌واژه‌ی هند با آن‌که خود برگرفته از نام‌واژه‌ی سانسکریت سندهو (نام باستانی دریای سند) است اما با همین شکل تلفظ و کاربرد (هند)، نام‌واژه‌ی پارسی شناخته می‌شود. چون این پارس‌ها بودند که به‌جای واژه‌ی سیندو/سیندهو (Sindhu) سانسکریت، معادل پارسی آن که همانا هندو (Hindu) و هیندوس/هیندوش/هیدوش است را به‌کار بردند. در سال ۵۱۶ پیش از میلاد در دوره‌ی داریوش یکم که سند و حوالی آن توسط پارسیان فتح گردید، این منطقه با نام رسمی هندوس/هندوش بخشی از قلم‌رو شاهنشاهی هخامنشی گردید و از همین زمان به‌بعد نام هند/هندوس معروف گردید. یونانی‌ها و بعدها عرب‌ها این نام را از پارس‌ها گرفته و جهت اطلاق به سرزمین‌ کنونی هند به‌کار بستند. این نام‌واژه با همین اصالت اما با تلفظ‌های گونه‌گون وارد زبان‌های اروپایی گردید و تا امروز کاربرد دارد. گره‌خوردن نام‌واژه‌ی هند و هندوستان با شاهنشاهی کهن هخامنشی در دوره‌ی پیشااسلامی و با امپراتوری‌های پسا‌اسلامی چون غزنوی، غوری، گورکانی/مغولی و ده‌ها سلطنت خورد و بزرگ مسلمان فرمان‌روا بر شبه‌قاره که جغرافیای کهن خویش را هند و هندوستان می‌نامیدند؛ از غلام‌شاهیان تا لودی‌ها و سوری‌ها و از قطب‌شاهیان تا بهمنیان و...، حزب افراطی کنونی حاکم بر هند (بهاراتیا جاناتا) که پیشینه‌ی ایجاد تضاد و تقابل میان هندوها و مسلمان‌ها از جمله سازمان‌دهی ویران‌سازی مسجد بابری را در کارنامه دارد، بر آن داشته است تا در جهت به‌حاشیه‌راندن و حتا حذف نام‌واژه‌ی هند و هندوستان بکوشد؛ ورنه مردم هند سرزمین خویش را به‌طور طبیعی خود به نام هند، بهارات و هندوستان شناخته/می‌شناسند و در مورد باهم اختلافی هم ندارند.

نگاره: سکه‌ای از دوره‌ی محمد بن قاسم نخستین فرمان‌روای مسلمان در هند که در جهان اسلام به عنوان فاتح سند شناخته می‌شود. در قسمت پایانی روی این سکه که در ۷۱۵ میلادی در هند ضرب گردیده، نام الهند -البته به‌شکل بالهند که معنای "در هند" را می‌رساند- قابل خوانش است».

@Historyandmemory
▪️بازگشت از فستیوال بخارست؛ شهریور ۱۳۳۲: خاطرات پرویز خطیبی

«کشتی ترکمنستان ساعت ۹ شب چهارشنبه ۱۸ شهریور بطرف بندر پهلوی حرکت کرد قرار بود پس از بیست ساعت بمقصد برسیم ولی بین راه بعلت طوفانی بودن دریا کشتی مدت ٢٤ ساعت شاید هم بیشتر در يک نقطهٔ معين لنگر انداخت و بالاخره روز پنجشنبه سواحل بندر پهلوی از دور نمایان شد.
کاپیتن کشتی بوسیله بی‌سیم با مقامات ایرانی در بندر پهلوی تماس گرفت و معلوم شد بر اثر طوفانی بودن دریا ورود کشتی كوچک ایرانی بدریای خزر خطرناک است زیرا کشتی شوروی حق ورود بمرداب بندر پهلوی را نداشت و می‌بایستی پشت سد شکن وسط دریا بایستد تا کشتی ایرانی برای تحویل گرفتن مسافرین بیاید که این کار هم همانطور که گفته شد بعلت طوفان عملی نبود.
ناچار کشتی برگشت و بنقطه‌ئی که شب قبل لنگر انداخته بود رفت و تا فردا صبح همانجا ماند و صبح روز بعد مجدداً بطرف بندر پهلوی حرکت کرد از ساعتی که کشتی بطرف آبهای ایران عزیمت نمود هیئت مدیره فستیوال جلسات متعددی تشکیل داده و باین نتیجه رسیدند که باید چمدانهای اشخاص مورد بازرسی دقیق قرار گیرد تا چنانچه کتب مارکسیستی یا مدال‌های فستيوال همراه داشته باشند بدریا ریخته شود ولی این کار یعنی بازرسی چمدانها عملی نشد فقط رفقا قول شرف دادند که هر چه از این نوع کتابها يا مدال فستیوال دارند خودشان بدریا بریزند ضمناً رئیس هیئت مدیره طی نطق کوتاهی چنین؟ گفت: « آقایان رفقا باید توجه داشته باشند که از اینجا به بعد هیچکس نباید دیگری را «رفیق» خطاب کند و نیز کسی نباید در صورت بازرسی در گمرک یا سایر ادارات دولتی اسامی اعضاء هیئت مدیره را بگوید فقط اگر از شما سؤال شد که چه کسی برای ریاست بر شما در نظر گرفته شده بود خواهید گفت آقای حسن صدر مدیر قیام ایران رئیس ما بودند که هنگام عزیمت از ایران در آخرین ساعت مرزبانان جلفا مانع خروج او از کشور شدند. » بعد اضافه کرد: «چون ممکن است عده مخصوصی از ما در گمرک يا مرزبانی توقیف شوند لذا برای آنکه سایرین معطل نشوند شماره‌هایی بین افراد تقسیم میشود تا طبق آن شماره‌ها یکی یکی از کشتی پیاده شده و بگمرک بروند.»
مقارن ظهر روز جمعه بیستم شهریور کشتی ترکمنستان پشت موج شکن بندر پهلوی لنگر انداخت و مأمورین ایرانی اطلاع داد که برای تحویل مسافرین آماده است. ناگفته نماند که از بدو ورود بآبهای ایران کشتی مزبور پرچم سه رنگ ایران را مطابق مقررات بین‌المللی افراشته بود نیمساعت بعد يک كشتی موتوری كوچک كه گنجایش ده پانزده نفر را داشت از دور پیدا شد و رئیس شهربانی بندر پهلوی (یا بقول آقایان بندر انزلی) و رئيس گمرک و ساير مأمورين وارد کشتی ترکمنستان شدند پس از تحویل گذرنامه‌ها و تطبیق آنها با اسامی که کاپیتن کشتی صورت داده بود مسافرین کشتی را بچند دسته تقسیم کرده و بنوبت بوسیله کشتی كوچک ایرانی بطرف اداره گمرک بندر پهلوی بردند در گمرک پس از باز شدن چمدانها معلوم شد که اکثر رفقا بقول شرفی که داده بودند وفانکرده و کتابهای ایدئولوژیک و نيز مدال‌های فستیوال را همچنان با خود آورده‌ند که در میان یکصد و چند نوع مدال، بیش از همه، مدال موسوم به «کامو مول» که روی آن علامت داس و چکش خورده و متعلق به تشکیلات جوانان ضد فاشیست شوروی است دیده میشد.
در گمرک كلیه کتابها و مدال‌ها را جمع‌آوری کردند و بقیه اثاثیه را بعد از بازرسی تحویل صاحبان آن دادند از بدو ورود بسالن گمرک مامورین کارآگاهی و افراد شهربانی مواظب ما بودند پس از انجام مراسم معمولی و پرداخت جریمه نقدی بعلت نداشتن ویزای ورود بایران طبق دستوری که از تهران رسیده بود همگی توقیف و تحویل مامورین فرمانداری نظامی شدیم.
نکته قابل‌توجهی که ذکر آن در اینجا بیمورد نیست آنستکه مطابق مقررات هر کس میخواهد از يک كشور خارجی وارد ایران بشود باید پاسپورت خود را برای اخذ ویزای ورود بسفارت‌خانه یا کنسولگری ایران در آنکشور خارجی ببرد در غیر اینصورت ملزم است که مبلغی در حدود هفتاد ریال بعنوان جریمه بپردازد.
روزی که قرار بود من بتنهائی از مسکو بباکو پرواز کنم بمترجم خود گفتم که پاسپورت من ویزای ورود بایران را ندارد بهتر است مرا تا سفارت کبرای ایران در مسکو هدایت کنید که ویزا بگیرم ولی او انجام تقاضای مرا موکول به عصر آنروز کرد و هنگام غروب گفت من راجع بپاسپورت شما سئوال کردم گفتند احتیاجی بویزا ندارد گفتم آخر این یکی از مقررات کشور ماست و حتما رفقای شما از آن اطلاع ندارند گفت با وجود این اگر لازم بود در باکو اقدام می‌کنیم.


@Historyandmemory

تصادفا آن شب حرکت ما بباكو بعهدهٔ تعويق افتاده و قرار شد من در مسکو بمانم تا سایر همسفرانم برسند و همین کار را هم کردم. پس از رسیدن آنها موضوع ویزای ورود را بمسئولین امر تذکر دادم ولی آنها گفتند که رفقای شورری قرار گذاشته‌اند خودشان در این مورد اقدام بکنند و لازم نیست ما به سفارت ایران مراجعه نمائیم.
خلاصه آنکه در تمام مدت ده روز که ما در مسکو بودیم کسی حاضر نشد در ورودی سفارت کبرای ایران را بمانشان بدهد و پاسپورت‌ها هم بالاخره بدون ویزا ماند که شرح پرداخت جریمه آن در بالا گذشت.
يک مسئله دیگر که ضمن راه مرتبا با آن مواجه بودیم نام بندر پهلوی بود که آقایان رفقا اصرار داشتند از اداء این نام خودداری کنند و در عوض «بندر انزلی» بگویند اگر تصادفا کسی در کشتی از دهانش اسم بندر پهلوی خارج میشد فورا کلمه او را اصلاح کرده و وادارش میکردند که این بندر را بجای پهلوی انزلی خطاب نماید

📚 پرویز خطیبی، فستیوال بخارست و سفر شوروی، تهران: شرکت سهامی چاپ، ۱۳۳۳، ۴۸-۵۰.

@HistoryandMemory