• برادبریج، آن. اف.، پادشاهی و ایدئولوژی در دنیای اسلامی-مغولی(چالش مشروعیت سیاسی-مذهبی میان فرمانرویان ایران با ممالیک مصر: از ایلخانان تا تیمور)، ترجمۀ جواد عباسی، تهران، پژوهشکده تاریخ اسلام، 1399ش.
• Broadbridge, Anne F., Kingship and Ideology in the Islamic and Mongol Worlds, Cambridge Studies in Islamic Civilization, Cambridge University Press, 2008.
این تازهترین کتاب دربارۀ تاریخ عصر مغولان (ایلخانان، اردوی زرین و تیموریان) و ممالیک است که به کتابخانۀ فارسی اضافه شدهاست. پژوهشی اصیل و ارزنده که برای پژوهشگران تاریخ آن دورهها و بهویژه تاریخپژوهان ایرانی دورۀ مملوکی نکتهها و بهرههای فراوانی دارد. در فارسی دربارۀ دولت ممالیک جز یکی دو کتاب کممایه و میانمایۀ ترجمه شده از عربی، تا کنون کتابی به این خوبی ترجمه و منتشر نشده است. این در حالی است که مطالعات ممالیک در غرب (اعم از کتاب و مقاله) چنان پرشمار و گسترده است که کتابشناسی آن خود مشتمل بر چندین جلد کتاب میشود. عصر ممالیک (۶۴۸-۹۲۳) در مصر و شام را میتوان «بهشت تاریخپژوهان» نامید! روزگاری که بیش از هر دورهای دیگر در تاریخ اسلامی کتاب نوشته شد؛ از کتابهای دانشنامهای چندده جلدی گرفته تا تکنگاریهای پرشمار دربارۀ سلاطین مملوکی. کتاب را که میخوانی متوجه میشوی که چقدر شمار تاریخهای فارسی دوره مغول و تیموری نسبت به تواریخ عربی دورۀ ممالیک اندک است؛ نکتهای که برادبریج هم در مقدمه بدان پرداخته است.
آن. اف. برادبریج، دانشیار تاریخ دانشگاه اَمهرست ماساچوست، به دنبال پاسخی برای این پرسش که «نگرش به دیپلماسی و پادشاهی در دنیای اسلام چگونه بود؟» کشمکش بر سر ایدئولوژی میان مغولان و ممالیک را از جنگ عینالجالوت در ۶۵۸ﻫ تا مرگ تیمور در ۸۰۷ﻫ واکاوی کرده است. بنابر ایدئولوژی مغولان، «آسمان جاودان» (مُنگکه تِنگری) با حکمی الهی چنگیزخان را برگزیده و به او بختی خوش (سوی امپراتورانه) بخشیده بود. اعضای خاندان «طلایی» چنگیزی با پیروی از مشیت آسمان جاویدان «حکومت جهانی چنگیزخان» را برپا کردند و حاکمان مستقل، شورشیان علیه خاندان طلایی و آسمان جاویدان، را به بیرحمانهترین شکل کشتار و سرکوب میکردند. ایدئولوژی مملوکان امّا بر «مفاهیم کهن اسلامی» و نگرش به سلطان بهعنوان «نگاهبان رزمنده برای اسلام و جامعۀ اسلامی» مبتنی بود. پاشنۀ آشیل ممالیک در کشمکش ایدئولوژیک با مغولان خاستگاه بردگی و بیاصل و نسببودن آنها بود که پیوسته از سوی مغولان یادآوری میشد، امّا آنها به همکاری عالمان مذهبی ایدئولوژی خود را پدید آوردند. مملوکان با تکیه بر مفهوم «جهاد» و ایدۀ جنگ با متجاوزان غیرمسلمان، با احیای خلافت عباسی در قاهره و همچنین ادعای نگاهبانی از حرمین شریفین، مکه ومدینه، ایدئولوژی خود را در مواجهۀ با مغولانِ «کافرِ خلیفهکش» فربه ساختند و مدعی برتری ایدئولوژیکی بر دیگر فرمانروایان شدند. حتی زمانی که مغولان مسلمان شدند و دوگانههای مسلمان/ کافر و چنگیزی/ شورشی از رونق افتادند، کشمکش ایدئولوژیک پایان نیافت و در قالب مجادله بر سر حمایتگری از اسلام و پادشاه مسلمانِ خوب و بد تداوم یافت. برادبریج با تکیه بر هر آنچه از آن روزگار بازمانده، اعم از تواریخ، نامهها، سکهها و دیگر منابع، به چگونگی خلق این ایدئولوژیها و دگردیسیهای آنها در این ۱۵۰ سالِ رویارویی مغولان با ممالیک پرداخته و با دقت و موشکافی تحسینبرانگیزی جنبههای گوناگون این نزاع ایدئولوژیک را کاویده است. این کشمکش در میانۀ سدۀ هفتم هجری با قُطز و هلاکو آغاز شد و در سالهای نخست سدۀ نهم هجری با تیمور و بَرقوق و پسرش فرج به پایان رسید.
@HistoryandMemory
⬇️
• Broadbridge, Anne F., Kingship and Ideology in the Islamic and Mongol Worlds, Cambridge Studies in Islamic Civilization, Cambridge University Press, 2008.
این تازهترین کتاب دربارۀ تاریخ عصر مغولان (ایلخانان، اردوی زرین و تیموریان) و ممالیک است که به کتابخانۀ فارسی اضافه شدهاست. پژوهشی اصیل و ارزنده که برای پژوهشگران تاریخ آن دورهها و بهویژه تاریخپژوهان ایرانی دورۀ مملوکی نکتهها و بهرههای فراوانی دارد. در فارسی دربارۀ دولت ممالیک جز یکی دو کتاب کممایه و میانمایۀ ترجمه شده از عربی، تا کنون کتابی به این خوبی ترجمه و منتشر نشده است. این در حالی است که مطالعات ممالیک در غرب (اعم از کتاب و مقاله) چنان پرشمار و گسترده است که کتابشناسی آن خود مشتمل بر چندین جلد کتاب میشود. عصر ممالیک (۶۴۸-۹۲۳) در مصر و شام را میتوان «بهشت تاریخپژوهان» نامید! روزگاری که بیش از هر دورهای دیگر در تاریخ اسلامی کتاب نوشته شد؛ از کتابهای دانشنامهای چندده جلدی گرفته تا تکنگاریهای پرشمار دربارۀ سلاطین مملوکی. کتاب را که میخوانی متوجه میشوی که چقدر شمار تاریخهای فارسی دوره مغول و تیموری نسبت به تواریخ عربی دورۀ ممالیک اندک است؛ نکتهای که برادبریج هم در مقدمه بدان پرداخته است.
آن. اف. برادبریج، دانشیار تاریخ دانشگاه اَمهرست ماساچوست، به دنبال پاسخی برای این پرسش که «نگرش به دیپلماسی و پادشاهی در دنیای اسلام چگونه بود؟» کشمکش بر سر ایدئولوژی میان مغولان و ممالیک را از جنگ عینالجالوت در ۶۵۸ﻫ تا مرگ تیمور در ۸۰۷ﻫ واکاوی کرده است. بنابر ایدئولوژی مغولان، «آسمان جاودان» (مُنگکه تِنگری) با حکمی الهی چنگیزخان را برگزیده و به او بختی خوش (سوی امپراتورانه) بخشیده بود. اعضای خاندان «طلایی» چنگیزی با پیروی از مشیت آسمان جاویدان «حکومت جهانی چنگیزخان» را برپا کردند و حاکمان مستقل، شورشیان علیه خاندان طلایی و آسمان جاویدان، را به بیرحمانهترین شکل کشتار و سرکوب میکردند. ایدئولوژی مملوکان امّا بر «مفاهیم کهن اسلامی» و نگرش به سلطان بهعنوان «نگاهبان رزمنده برای اسلام و جامعۀ اسلامی» مبتنی بود. پاشنۀ آشیل ممالیک در کشمکش ایدئولوژیک با مغولان خاستگاه بردگی و بیاصل و نسببودن آنها بود که پیوسته از سوی مغولان یادآوری میشد، امّا آنها به همکاری عالمان مذهبی ایدئولوژی خود را پدید آوردند. مملوکان با تکیه بر مفهوم «جهاد» و ایدۀ جنگ با متجاوزان غیرمسلمان، با احیای خلافت عباسی در قاهره و همچنین ادعای نگاهبانی از حرمین شریفین، مکه ومدینه، ایدئولوژی خود را در مواجهۀ با مغولانِ «کافرِ خلیفهکش» فربه ساختند و مدعی برتری ایدئولوژیکی بر دیگر فرمانروایان شدند. حتی زمانی که مغولان مسلمان شدند و دوگانههای مسلمان/ کافر و چنگیزی/ شورشی از رونق افتادند، کشمکش ایدئولوژیک پایان نیافت و در قالب مجادله بر سر حمایتگری از اسلام و پادشاه مسلمانِ خوب و بد تداوم یافت. برادبریج با تکیه بر هر آنچه از آن روزگار بازمانده، اعم از تواریخ، نامهها، سکهها و دیگر منابع، به چگونگی خلق این ایدئولوژیها و دگردیسیهای آنها در این ۱۵۰ سالِ رویارویی مغولان با ممالیک پرداخته و با دقت و موشکافی تحسینبرانگیزی جنبههای گوناگون این نزاع ایدئولوژیک را کاویده است. این کشمکش در میانۀ سدۀ هفتم هجری با قُطز و هلاکو آغاز شد و در سالهای نخست سدۀ نهم هجری با تیمور و بَرقوق و پسرش فرج به پایان رسید.
@HistoryandMemory
⬇️
⬆️
مترجم جواد عبّاسی، دانشیار تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، برگردانی یکدست و روان عرضه کرده و پس از خواندن کتاب میتوان با نویسندۀ آن موافق بود که ترجمهای «شایسته»، «شیوا و دقیق» از کتاب فراهم آوردهاست(یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی). تنها اشکال راه یافته به ترجمه، ضبط نادرست شماری از نامهای مکانها و اشخاص مصری و شامی است که گویا برای مترجم ناآشنا بوده، از آن جمله است: ذویله (۵۷)/ زُوَیْلَه؛ السقایی(۷۶، پاورقی۱)/ الصُقاعی؛ اَکرا (۷۷، ۷۸، ۷۹ )/ عَکا؛ شیذر (۱۲۲)/ شَيْزَر؛ قراسنقور (۱۴۵، ۱۵۱، ۱۵۵ و جاهای دیگر)/ قَراسُنْقُر؛ آیتمیش (۱۵۷، ۱۵۸، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ اَیتَمُش؛ تنکیز (۱۵۸، ۱۵۹، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ تَنْکِز؛ ابننظیرالجیش (۱۹۹، پاورقی۱)/ ابنناظرالجیش؛ ملاطیه (۲۴۶، ۲۷۵)/ مَلَطیه؛ نوئیر ( ۲۴۸، ۲۴۹، ۲۶۰ )/ نُعَيْر. مترجم در دیباچه آورده: «در چگونگی ضبط سالها تقدم و تاخر تاریخها (میلادی/ هجری) شیوۀ نویسنده رعایت شده است». با این همه جای تعجب است که از آغاز تا صفحه ۷۷ این قاعده رعایت نشده و تاریخ هجری نخست آمده و سپس تاریخ میلادی، امّا از ص۷۸ تا پایان کتاب نخست تاریخ میلادی ذکر شده و سپس تاریخ هجری! سلیقۀ من خواننده ایرانی البته میپسندد که نخست تاریخ هجری آورده شود و سپس تاریخ میلادی. دیگر آنکه کوتهنوشت «ﻫ» را بر «ق» برای اشاره به تاریخ هجری قمری در آن دوره ترجیح میدهم. همچنین در سرتاسر متن به جز چند مورد، برای اشاره به مقر و محل اقامت سلاطین ممالیک در قاهره از تعبیر «ارگ» استفاده شده که بهتر بود همان تعبیر «قلعه» که نام خاص و مشهور آن است بهکار میرفت.
کتاب را که روی دست گرفتم با لذتی کودکانه همچون یک رمان جذاب و خواندنی در عرض یک شبانه روز به پایان بردم! قاعدتاً بخش عمدهای از جذابیت کتاب صرفاً برای منِ پژوهشگر تاریخ مصر و شام است، ولی بر این باورم که افزون بر مغولپژوهان و مملوکپژوهان، دیگر تاریخپژوهان و بهویژه پژوهشگران تاریخ دیپلماسی و روابط خارجی نیز از مطالعه آن بهره خواهند برد.
@HistoryandMemory
مترجم جواد عبّاسی، دانشیار تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، برگردانی یکدست و روان عرضه کرده و پس از خواندن کتاب میتوان با نویسندۀ آن موافق بود که ترجمهای «شایسته»، «شیوا و دقیق» از کتاب فراهم آوردهاست(یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی). تنها اشکال راه یافته به ترجمه، ضبط نادرست شماری از نامهای مکانها و اشخاص مصری و شامی است که گویا برای مترجم ناآشنا بوده، از آن جمله است: ذویله (۵۷)/ زُوَیْلَه؛ السقایی(۷۶، پاورقی۱)/ الصُقاعی؛ اَکرا (۷۷، ۷۸، ۷۹ )/ عَکا؛ شیذر (۱۲۲)/ شَيْزَر؛ قراسنقور (۱۴۵، ۱۵۱، ۱۵۵ و جاهای دیگر)/ قَراسُنْقُر؛ آیتمیش (۱۵۷، ۱۵۸، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ اَیتَمُش؛ تنکیز (۱۵۸، ۱۵۹، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ تَنْکِز؛ ابننظیرالجیش (۱۹۹، پاورقی۱)/ ابنناظرالجیش؛ ملاطیه (۲۴۶، ۲۷۵)/ مَلَطیه؛ نوئیر ( ۲۴۸، ۲۴۹، ۲۶۰ )/ نُعَيْر. مترجم در دیباچه آورده: «در چگونگی ضبط سالها تقدم و تاخر تاریخها (میلادی/ هجری) شیوۀ نویسنده رعایت شده است». با این همه جای تعجب است که از آغاز تا صفحه ۷۷ این قاعده رعایت نشده و تاریخ هجری نخست آمده و سپس تاریخ میلادی، امّا از ص۷۸ تا پایان کتاب نخست تاریخ میلادی ذکر شده و سپس تاریخ هجری! سلیقۀ من خواننده ایرانی البته میپسندد که نخست تاریخ هجری آورده شود و سپس تاریخ میلادی. دیگر آنکه کوتهنوشت «ﻫ» را بر «ق» برای اشاره به تاریخ هجری قمری در آن دوره ترجیح میدهم. همچنین در سرتاسر متن به جز چند مورد، برای اشاره به مقر و محل اقامت سلاطین ممالیک در قاهره از تعبیر «ارگ» استفاده شده که بهتر بود همان تعبیر «قلعه» که نام خاص و مشهور آن است بهکار میرفت.
کتاب را که روی دست گرفتم با لذتی کودکانه همچون یک رمان جذاب و خواندنی در عرض یک شبانه روز به پایان بردم! قاعدتاً بخش عمدهای از جذابیت کتاب صرفاً برای منِ پژوهشگر تاریخ مصر و شام است، ولی بر این باورم که افزون بر مغولپژوهان و مملوکپژوهان، دیگر تاریخپژوهان و بهویژه پژوهشگران تاریخ دیپلماسی و روابط خارجی نیز از مطالعه آن بهره خواهند برد.
@HistoryandMemory
وقتی که قرار است در دوره پساشاهنشاهی کتابی بنویسی و در سرتاسر آن از شاه/ شاهان/ ایرانشاهی و... سخن برانی، حتی اگر درباره شاهنشاهیهای باستان هم باشد، نمیشود یادی نکنی از "نظام شاهنشاهی آغشته به فساد و انواع آلودگیهای دورههای اخیر"!
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
• آداب فُرس-سخنان بزرگمهر
«گفت: کدام زمان بهتر است؟ گفتم: زمانهیی که بَدان و بَداصلان در آن زمانه غالب بر نیکان نباشند و لَئیمان و بَدنَفْسان برگزیده نشوند.
گفت: کدام پادشاه از پادشاهان فاضلتر و بهتر است؟ گفتم: آن پادشاه که رَحم و شَفَقَتش به رَعیت بیشتر است و عفو او از گناهکاران و گذرانیدن او از زیردستان او بزرگتر از دیگران است و بر کارهای نیک که معروف به نیکویی و مشهور به خوبیاند حِرص و میل او بیشتر است».
• مُسکویه، ابوعلی، جاویدان خرد، ترجمه تقیالدین محمد شوشتری، به کوشش بهروز ثروتیان، تهران، موسسه فرهنگ کاوش، ۱۳۷۴ش.
«گفت: کدام زمان بهتر است؟ گفتم: زمانهیی که بَدان و بَداصلان در آن زمانه غالب بر نیکان نباشند و لَئیمان و بَدنَفْسان برگزیده نشوند.
گفت: کدام پادشاه از پادشاهان فاضلتر و بهتر است؟ گفتم: آن پادشاه که رَحم و شَفَقَتش به رَعیت بیشتر است و عفو او از گناهکاران و گذرانیدن او از زیردستان او بزرگتر از دیگران است و بر کارهای نیک که معروف به نیکویی و مشهور به خوبیاند حِرص و میل او بیشتر است».
• مُسکویه، ابوعلی، جاویدان خرد، ترجمه تقیالدین محمد شوشتری، به کوشش بهروز ثروتیان، تهران، موسسه فرهنگ کاوش، ۱۳۷۴ش.
👍1
«۱۵ اسفند ۱۳۵۷
کتابهای شریعتی را تمام کردم. ماشاالله آنقدر گفته و نوشته است که بعید است کسی بتواند همه را بخواند. من ده دوازدهتایی را خواندم در کتابهای آخر دیگر چیز تازهای دستگیرم نمیشد. چون فکر و گاهی عبارتهای کتابها در یکدیگر تکرار میشود. او هم مبلغ بود، هم معلم و هم سخنران و هریک از خصوصیات کافی است که آدم را پرگو کند... از کتابها بهخوبی میتوان اهمیت کار او را در جلب جوانها به سوی مذهب تشیع جست. برداشت او از اسلام برداشتی جامعهشناسانه -گاه مارکسیستی- مبارزهجویانه و اخلاقی است».
• شاهرخ مسکوب، روزها در راه
کتابهای شریعتی را تمام کردم. ماشاالله آنقدر گفته و نوشته است که بعید است کسی بتواند همه را بخواند. من ده دوازدهتایی را خواندم در کتابهای آخر دیگر چیز تازهای دستگیرم نمیشد. چون فکر و گاهی عبارتهای کتابها در یکدیگر تکرار میشود. او هم مبلغ بود، هم معلم و هم سخنران و هریک از خصوصیات کافی است که آدم را پرگو کند... از کتابها بهخوبی میتوان اهمیت کار او را در جلب جوانها به سوی مذهب تشیع جست. برداشت او از اسلام برداشتی جامعهشناسانه -گاه مارکسیستی- مبارزهجویانه و اخلاقی است».
• شاهرخ مسکوب، روزها در راه
«در فروردین ماه ۱۳۴۴ محمدرضا شفیعی کدکنی در صفحه اول نسخهای از این کتاب [«شعر امروز خراسان»] نوشت: «به دوست شاعرم آقای محمود کیانوش تقدیم میشود» و آن را از مشهد برای من فرستاد. در فاصله پنج ماه، یعنی در شهریور ۱۳۴۴ هم، در صفحه اول نسخهای از کتاب «زمزمهها»، که برگزیده غزلهای اوست، نوشت: «به دوست شاعر سخنشناس و بزرگوارم حضرت آقای محمود کیانوش تقدیم میشود». از تفاوت کلام این دو تقديمنامه میتوان دریافت که در فاصله این پنج ماه میان شفیعی کدکنی، ساکن مشهد، از همکاران «مجله هیرمند» و محمود کیانوش، «سردبیر مجله سخن»، ساکن تهران، با مکاتبه رابطه نزدیکتری پیدا شده است.
در این فاصله بود که محمدرضا شفیعی کدکنی با کلامی دوستانه به محمود کیانوش گفت، چیزی به این مضمون که: «اینجا بچهها در صحبت از شما یک گلایه دارند. میگویند چرا آقای کیانوش رفتهاست با دکتر پرویز خانلری همکاری میکند و سردبیری مجله سخن را بر عهده گرفته است. از این بابت ابراز تأسف میکنند.»
بدیهی است که منظور شفیعی کدکنی از «بچههای خراسان»، همه کسانی است که مثل بسیاری از «بچههای تهران»، «بچههای اصفهان»، «بچههای آذربایجان» و بچههای خیلی جاهای دیگر همکاری با دکتر پرویز ناتل خانلری، سناتور سابق، وزیر آموزش و پرورش سابق، و رئیس بنیاد فرهنگ ایران را دست بالا «حرام» و دست پایین «مکروه» میدانستند، بنابر این باید از داشتن رابطه با من احساس گناه و رسوایی میکردند و کراهت میداشتند.
به محمدرضای شفیعی کدکنی آن زمان که از او فقط یک مجموعه شعر نو با عنوان «شبخوانی» و گزیدهای از غزلهایش با عنوان «زمزمهها» در مشهد انتشار یافته بود و برای بسیاری از تهرانیها یا تهرانیشدههای اهل فکر و قلم نامی آشنا نبود، گفتم، چیزی به این مضمون که: «بله، من خودم هم همان احساس بچههای مثل شما را دارم، اما مجله «سخن» دکتر خانلری نیست. دکتر خانلری در مجله «سخن» همان چند صفحه مطلبی است که به عنوان «سرمقاله در مجله چاپ میشود. بقیه مجله جمع کسانی است
که نوشتههاشان تقریبا ۹۷ صفحه بقیه مجله را میگیرد. اداره این ۹۷ صفحه الآن در دست من است و متعلق به همه کسانی است که در فکر پیشرو هستند و چیزهای با ارزشی مینویسند، مخصوصاً از نسل جوان پس با من همکاری کنید تا احساس کنید که مجله «سخن» مجله شماست. اگر امثال شما آقای شفیعی کدکنی شعری، داستانی، مقالهای یا ترجمهای دادند و من در موقعیت سردبیر مجله آن را با ارزش تشخیص دادم و چاپ کردم و با مخالفت مدیر مجله، آقای دکتر خانلری، مواجه شدم، همان روز از سردبیری مجله سخن استعفاء میدهم».
دیری نگذشت که شفیعی کدکنی به تهران آمد و برای گذراندن دوره دکتری در ادبیات فارسی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و استادهای مهم و معتبر او در این رشته دکتر پرویز ناتل خانلری و بدیعالزمان فروزانفر بودند. در کتاب «ده چهره ده نگاه»، تأليف جلال قيامی میرحسینی، درباره شفیعی کدکنی، از قول دکتر محمد حبيباللهی، آمده است: «با آن که ایشان از بنده خیلی کوچکترند، از لحاظ فضل، سر آمد ادبای زمان خود هستند. در یک سال نخست پس از بازگشت از اروپا (پیش از ۱۳۵۰)، که در بنیاد فرهنگ مشغول به کار شدم، با آقای دکتر شفیعی که هنوز دکترا نگرفته بودند و نیز شخصیتهای دیگری مانند مرحوم اخوان ثالث و آقایان دکتر علی رواقی، مرحوم مینوی و پروین گنابادی همکار بودم... من در جلسه دفاعیه ایشان شفیعی کدکنی حاضر بودم و در آنجا فوقالعاده از ایشان تعریف شد. در آن جلسه، سه نفر استادی که بودند - دکتر خانلری، دکتر زریاب خویی و دکتر حسین مینوچهر - تصمیم گرفتند رساله ایشان را - صور خيال در شعر فارسی- به وسیله دانشگاه به چاپ برسانند».
پس شفیعی کدکنی وقتی که به تهران آمد، دیگر نمیتوانست نسبت به دکتر خانلری کراهت تعصبآمیز داشته باشد. از او درس گرفته بود، به او امتحان داده بود و لابد دیده بود که از بسیاری از «دکتر» لقب یافتگانی که او میشناخت پژوهندهتر و چیزدانتر است. به همین دلیل به مجلۀ «سخن» آمد، با شعر و مقاله و ترجمه از عربی به جمع همکاران پیوست و در پی او اسماعیل خویی و قاسم صنعوی هم آمدند».
• کیانوش، محمود، بردار اینها را بنویس، آقا!، چاپ لندن، ۱۳۳-۱۳۶.
تازگی نشر فرهنگ جاوید این کتاب را در تهران بازنشر کردهاست.
@HistoryandMemory
در این فاصله بود که محمدرضا شفیعی کدکنی با کلامی دوستانه به محمود کیانوش گفت، چیزی به این مضمون که: «اینجا بچهها در صحبت از شما یک گلایه دارند. میگویند چرا آقای کیانوش رفتهاست با دکتر پرویز خانلری همکاری میکند و سردبیری مجله سخن را بر عهده گرفته است. از این بابت ابراز تأسف میکنند.»
بدیهی است که منظور شفیعی کدکنی از «بچههای خراسان»، همه کسانی است که مثل بسیاری از «بچههای تهران»، «بچههای اصفهان»، «بچههای آذربایجان» و بچههای خیلی جاهای دیگر همکاری با دکتر پرویز ناتل خانلری، سناتور سابق، وزیر آموزش و پرورش سابق، و رئیس بنیاد فرهنگ ایران را دست بالا «حرام» و دست پایین «مکروه» میدانستند، بنابر این باید از داشتن رابطه با من احساس گناه و رسوایی میکردند و کراهت میداشتند.
به محمدرضای شفیعی کدکنی آن زمان که از او فقط یک مجموعه شعر نو با عنوان «شبخوانی» و گزیدهای از غزلهایش با عنوان «زمزمهها» در مشهد انتشار یافته بود و برای بسیاری از تهرانیها یا تهرانیشدههای اهل فکر و قلم نامی آشنا نبود، گفتم، چیزی به این مضمون که: «بله، من خودم هم همان احساس بچههای مثل شما را دارم، اما مجله «سخن» دکتر خانلری نیست. دکتر خانلری در مجله «سخن» همان چند صفحه مطلبی است که به عنوان «سرمقاله در مجله چاپ میشود. بقیه مجله جمع کسانی است
که نوشتههاشان تقریبا ۹۷ صفحه بقیه مجله را میگیرد. اداره این ۹۷ صفحه الآن در دست من است و متعلق به همه کسانی است که در فکر پیشرو هستند و چیزهای با ارزشی مینویسند، مخصوصاً از نسل جوان پس با من همکاری کنید تا احساس کنید که مجله «سخن» مجله شماست. اگر امثال شما آقای شفیعی کدکنی شعری، داستانی، مقالهای یا ترجمهای دادند و من در موقعیت سردبیر مجله آن را با ارزش تشخیص دادم و چاپ کردم و با مخالفت مدیر مجله، آقای دکتر خانلری، مواجه شدم، همان روز از سردبیری مجله سخن استعفاء میدهم».
دیری نگذشت که شفیعی کدکنی به تهران آمد و برای گذراندن دوره دکتری در ادبیات فارسی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و استادهای مهم و معتبر او در این رشته دکتر پرویز ناتل خانلری و بدیعالزمان فروزانفر بودند. در کتاب «ده چهره ده نگاه»، تأليف جلال قيامی میرحسینی، درباره شفیعی کدکنی، از قول دکتر محمد حبيباللهی، آمده است: «با آن که ایشان از بنده خیلی کوچکترند، از لحاظ فضل، سر آمد ادبای زمان خود هستند. در یک سال نخست پس از بازگشت از اروپا (پیش از ۱۳۵۰)، که در بنیاد فرهنگ مشغول به کار شدم، با آقای دکتر شفیعی که هنوز دکترا نگرفته بودند و نیز شخصیتهای دیگری مانند مرحوم اخوان ثالث و آقایان دکتر علی رواقی، مرحوم مینوی و پروین گنابادی همکار بودم... من در جلسه دفاعیه ایشان شفیعی کدکنی حاضر بودم و در آنجا فوقالعاده از ایشان تعریف شد. در آن جلسه، سه نفر استادی که بودند - دکتر خانلری، دکتر زریاب خویی و دکتر حسین مینوچهر - تصمیم گرفتند رساله ایشان را - صور خيال در شعر فارسی- به وسیله دانشگاه به چاپ برسانند».
پس شفیعی کدکنی وقتی که به تهران آمد، دیگر نمیتوانست نسبت به دکتر خانلری کراهت تعصبآمیز داشته باشد. از او درس گرفته بود، به او امتحان داده بود و لابد دیده بود که از بسیاری از «دکتر» لقب یافتگانی که او میشناخت پژوهندهتر و چیزدانتر است. به همین دلیل به مجلۀ «سخن» آمد، با شعر و مقاله و ترجمه از عربی به جمع همکاران پیوست و در پی او اسماعیل خویی و قاسم صنعوی هم آمدند».
• کیانوش، محمود، بردار اینها را بنویس، آقا!، چاپ لندن، ۱۳۳-۱۳۶.
تازگی نشر فرهنگ جاوید این کتاب را در تهران بازنشر کردهاست.
@HistoryandMemory
«شعر «مرثیه درخت» که، به قول «رسول جعفریان»، به نقل از شفیعی کدکنی، چاپش در «سخن» موجب دردسر خانلرى شد، مرا به یاد یک مورد سانسور تاریخی انداخت. یکی از همکاران مجله سخن که شخصیتی تحسينانگیز داشت و طبیعتی ملایم و دوستداشتنی، دکتر اسماعیل دولتشاهی، استاد تاریخ در دانشسرای عالی تهران بود. برای مجله «سخن» مقالههای تاریخی مینوشت یا ترجمه میکرد. معمولا میگشت و موضوعیای تاریخی پیدا میکرد که برای هر خوانندهای میتوانست جالب توجه و آموزنده باشد. در جلسات هفتگی مجله، بر عکس بعضی از همکاران، زیاد حرف نمیزد، اما در موردی که بحث از موضوعی میبود که در حوزه شناخت و آگاهی او قرار میگرفت و او تکمیل یا اصلاح حرفهای دیگران را لازم میدید، با صداقت و بدون رودربایستی وارد بحث میشد و آنچه را که میخواست، ساده و مختصر، میگفت.
دکتر دولتشاهی اهل سیاست نبود، و آنجا که یک واقعیت تاریخی مطرح میبود، عادت نداشت که برای رعایت بعضی صلاحدیدهای سیاسی، حقیقت آن را پنهان بدارد یا صورت اصلی آن را از در سازشکاری تغییر بدهد. به یادم میآید که مقالهای نوشته بود با عنوان «دیوانگی محمود افغان» من هم که در چاپکردن مقالهای درباره حمله «محمود افغان» به اصفهان و جانشین شاه سلطان حسین صفوی شدن او و ابتلای او به جنون و کشته شدن او به دست «اشرف افغان» اشکالی نمیدیدم، آن را در صفحههای مسلسل ۹۶۵ تا ۹۶۷ دوره چهاردهم مجله، که میشد شماره دوازده، جا دادم (رجوع به: باب هجدهم، «مجله سخن بعد از من، دفتر تكمله، صفحه ۵۲۵). تا آنجایی که من میدانستم، وقتی که کار صفحهبندی مجله و غلطگیری آخر مطالب آن در چاپخانه تمام میشد، به مدیر چاپخانه میگفتم که کار چاپ و صحافی را شروع کند. بعد هم توزيع مجله بر طبق معمول انجام میگرفت. از اینکه در فاصله تکمیل شدن کار چاپ و صحافی مجله تا انجام گرفتن توزیع آن چه جریانی طی میشد، خبر نداشتم. فقط در جلسه اولین چهارشنبه بعد از توزیع و انتشار مجله بود که من یک نسخه از آن را روی میز دکتر خانلری میگذاشتم.
وقتی که از دفتر مجله تلفنی با من تماس گرفتند و گفتند که از طرف وزارت اطلاعات گفتهاند که باید سه صفحه مطلب «دیوانگی محمود افغان» برداشته شود و مطلب دیگری به جای آن بیاید، من دلیل این دستور وزارت اطلاعات را نفهمیدم تا اینکه دکتر خانلری توضیحی داد به این مضمون که: «میخواهید روابط ایران با افغانستان تیره بشود؛ محمود افغان در نظر مردم آن کشور مقام بلندی دارد و او را قهرمان و غازی بزرگی میدانند!».
• کیانوش، محمود، بردار اینها را بنویس، آقا!، ۱۹۶-۱۹۷.
#سانسورتاریخی #سانسوردرتاریخ
#اسماعیلدولتشاهی #مجلهسخن
@HistoryandMemory
دکتر دولتشاهی اهل سیاست نبود، و آنجا که یک واقعیت تاریخی مطرح میبود، عادت نداشت که برای رعایت بعضی صلاحدیدهای سیاسی، حقیقت آن را پنهان بدارد یا صورت اصلی آن را از در سازشکاری تغییر بدهد. به یادم میآید که مقالهای نوشته بود با عنوان «دیوانگی محمود افغان» من هم که در چاپکردن مقالهای درباره حمله «محمود افغان» به اصفهان و جانشین شاه سلطان حسین صفوی شدن او و ابتلای او به جنون و کشته شدن او به دست «اشرف افغان» اشکالی نمیدیدم، آن را در صفحههای مسلسل ۹۶۵ تا ۹۶۷ دوره چهاردهم مجله، که میشد شماره دوازده، جا دادم (رجوع به: باب هجدهم، «مجله سخن بعد از من، دفتر تكمله، صفحه ۵۲۵). تا آنجایی که من میدانستم، وقتی که کار صفحهبندی مجله و غلطگیری آخر مطالب آن در چاپخانه تمام میشد، به مدیر چاپخانه میگفتم که کار چاپ و صحافی را شروع کند. بعد هم توزيع مجله بر طبق معمول انجام میگرفت. از اینکه در فاصله تکمیل شدن کار چاپ و صحافی مجله تا انجام گرفتن توزیع آن چه جریانی طی میشد، خبر نداشتم. فقط در جلسه اولین چهارشنبه بعد از توزیع و انتشار مجله بود که من یک نسخه از آن را روی میز دکتر خانلری میگذاشتم.
وقتی که از دفتر مجله تلفنی با من تماس گرفتند و گفتند که از طرف وزارت اطلاعات گفتهاند که باید سه صفحه مطلب «دیوانگی محمود افغان» برداشته شود و مطلب دیگری به جای آن بیاید، من دلیل این دستور وزارت اطلاعات را نفهمیدم تا اینکه دکتر خانلری توضیحی داد به این مضمون که: «میخواهید روابط ایران با افغانستان تیره بشود؛ محمود افغان در نظر مردم آن کشور مقام بلندی دارد و او را قهرمان و غازی بزرگی میدانند!».
• کیانوش، محمود، بردار اینها را بنویس، آقا!، ۱۹۶-۱۹۷.
#سانسورتاریخی #سانسوردرتاریخ
#اسماعیلدولتشاهی #مجلهسخن
@HistoryandMemory
«و من آرزویم این بود که مجله «سخن» هر ماه به موقع در آید؛ میزان نوشتهها و ترجمهها توازن مطلوبی داشته باشد؛ همه روشنفکران و تحصیلکردگان و دانشجویان این مجله را یکی از نشریات مطلوب خود بدانند، و از خواندن آن خرسند باشند، همانطور که همه پیروان مکتبهای عقیدتی متضاد، «حکمت سیاسی» شان هر چه بود، داشتن و خواندن «دیوان حافظ» را مایه شرمساری خود در نزد همفکران نمیدانستند.
مثلا، چنانکه گفتهاند، چاپ اول مجموعه داستان «زن زیادی» جلال آل احمد در سال ۱۳۳۳ با مقدمهای از دکتر خانلری منتشر شده بود، اما چند سال بعد، در چاپ دوم، جلال آل احمد مقدمه دکتر خانلری را به دلیل دلدادن او به مقامات عالی در حکومت شاه، حذف کرد و به جای آن «رساله پولوس رسول به کاتبان» را گذاشت و در این باره گفت: «چاپ اول این دفتر مزین بود به مقدمهای از مردی (پرویز ناتل خانلری) که روزگاری دعوی آزادگی داشت و اکنون از بد حادثه - یا از نیکش - وزیر از آب در آمده است و من حساب آن مقدمه را در «مقدمهای که در خور قدر بلند شاعر نبود رسیدهام». به عبارت دیگر جلال آل احمد، مثل بسیاری از صاحبانفکر و قلم آن دوره، به دلیل تعصب سیاسی، نمیتوانست حساب «سخن» را از حساب صاحب امتیازش جداکند».
• کیانوش، بردار اینها را بنویس، آقا!، ۲۸۲-۲۸۳.
@HistoryandMemory
مثلا، چنانکه گفتهاند، چاپ اول مجموعه داستان «زن زیادی» جلال آل احمد در سال ۱۳۳۳ با مقدمهای از دکتر خانلری منتشر شده بود، اما چند سال بعد، در چاپ دوم، جلال آل احمد مقدمه دکتر خانلری را به دلیل دلدادن او به مقامات عالی در حکومت شاه، حذف کرد و به جای آن «رساله پولوس رسول به کاتبان» را گذاشت و در این باره گفت: «چاپ اول این دفتر مزین بود به مقدمهای از مردی (پرویز ناتل خانلری) که روزگاری دعوی آزادگی داشت و اکنون از بد حادثه - یا از نیکش - وزیر از آب در آمده است و من حساب آن مقدمه را در «مقدمهای که در خور قدر بلند شاعر نبود رسیدهام». به عبارت دیگر جلال آل احمد، مثل بسیاری از صاحبانفکر و قلم آن دوره، به دلیل تعصب سیاسی، نمیتوانست حساب «سخن» را از حساب صاحب امتیازش جداکند».
• کیانوش، بردار اینها را بنویس، آقا!، ۲۸۲-۲۸۳.
@HistoryandMemory
«چهارشنبه سوری، جشن ایرانیان در شبِ آخرین چهارشنبه سال شمسی که برافروختن و پریدن از روی آتش مشخصه اصلی آن است. صرفنظر از مناسبات گوناگونی که عوام برای چهارشنبه آخر سال قائل بودهاند (رجوع کنید به شهریباف، ج ۴، ص ۶۲ـ۶۴)، درباره منشأ و نیز چگونگی نامگذاری این جشن، اطلاع روشن و مورد اتفاقی در دست نیست. «سور» را در چهارشنبهسوری هم به معنای جشن و سرور و هم به معنای سرخ (رجوع کنید به دهخدا، ذیل «سور») دانستهاند (رجوع کنید به فرهوشی، ص ۴۳۰؛ هنری، ص ۶۹ـ۷۱؛ پورکریم، ص ۱۴ـ ۱۵). اگر چهارشنبهسوری را جشنی کهن و متعلق به دوران پیش از اسلام بدانیم، با دو مشکل مواجه خواهیم بود: اول اینکه ایرانیان قبل از اسلام، هفته نداشتند و هریک از روزهای ماه را به نامی میخواندند (رجوع کنید به پورداود، ص۱۰۰؛ فرهوشی، همانجا). دیگر اینکه بیاحترامی به آتش و پریدن از روی آن با سنّت زردشتیان سازگار نیست (رجوع کنید به پورداود، ص ۱۰۲؛ د. ایرانیکا، ذیل مادّه). ضمن آنکه در قدیمترین اشاره به «شبسوری» در قرن چهارم در تاریخ بخارای نرشخی (ص ۳۷) نیز سخنی از چهارشنبه نیست. با این حال ممکن است چهارشنبهسوری، بازمانده و شکل تحولیافتهای از یکی از جشنهای رایج در ایران باستان بوده باشد، از جمله گاهنبارِ هَمَسْپَتْمَدَم و نیز جشن نزول فروهرها که شش روز پیش از فرارسیدن نوروز برگزار میشد (رجوع کنید به اوستا، ج ۱، ص ۵۹۴ـ۵۹۶؛ فرهوشی، همانجا؛ پورکریم، ص۲۶؛ رجبی، ص ۱۷ـ۱۹) یا حتی جشن سده* (رجوع کنید به د. ایرانیکا، همانجا) که احتمال آن بسیار کمتر است. این فرض که برافروختن آتش در این روز بازمانده سنّت اعلان سال نو با آتشافروزی بر بامهاست (رجوع کنید به آبادانی، ص ۶) و پریدن از آتش، یادمان عبور سیاوش* از آتش است (رجوع کنید به رضی، ص ۹۶) نیز مطرح بوده است (برای یک نظر دیگر رجوع کنید به روحالامینی، ۱۳۸۴ش، ص ۱۵۸). از سوی دیگر چون در برخی منابع (برای نمونه رجوع کنید به جاحظ، ص ۲۱۴؛ منوچهری، ص ۲۲۱) از نحوست روز چهارشنبه سخن رفته، ممکن است ابداع چهارشنبهسوری یا تحول آن به صورت فعلی در قرون اولیه اسلامی رخ داده باشد (رجوع کنید به روحالامینی، ۱۳۷۸ش، ص۴۹، ۵۱ـ۵۲؛ فرهوشی، ص۴۲۹ـ ۴۳۰؛ بهار، ص ۲۲۱). همچنین گفته شده که چهارشنبهسوری به مناسبت بزرگداشت یاد قیام مختار ثقفی به خونخواهی امام حسین علیهالسلام در ۶۶ هجری در کوفه بوده است که در روز چهارشنبهای آغاز گردید و برای اعلان این قیام، یاران مختار بر پشت بامهای خانههای خود آتش افروختند (رجوع کنید به شکورزاده، ص ۷۹ـ۸۰؛ شهریباف، ج ۴، ص ۶۳؛ هنری، ص۶۷ـ ۶۸)».
• دانشنامه جهان اسلام، «چهارشنبهسوری».
@HistoryandMemory
• دانشنامه جهان اسلام، «چهارشنبهسوری».
@HistoryandMemory
تو دانی که، به تقویم فردوسی، نوروزِ فرّخ فراز آمدهست؟
چنین مینماید که به روزگار فردوسی، نوروز هشت تا نُه روزی پیشتر از تاریخ آن به تقویم جلالی آینده (تا امروز) بوده است. همهٔ نوروزهای تاریخ بیهقی، که به دقّت گزارش شده است، به بیست و یکم یا دوم اسفندماه (تقویم امروزی) باز میگردد و من دست کم چهار تاریخ یافتهام:
۴۲۶ هجری،
«و روز نوروز بود هشت روز مانده از ماه ربیع الآخر...»
(پنج شنبه، ۲۱ اسفند ۴۱۳ خورشیدی)
۴۲۹ هجری،
«و روز سهشنبه چهار روز باقی مانده از جمادی الاولی امیر به جشن نوروز نشست، و داد این روز بدادند...»
(سه شنبه ۲۲ اسفند ۴۱۶ خورشیدی)
۴۳۰ هجری
«امیر به جشن نوروز بنشست روز چهارشنبه هشتم جمادی الاخری...»
(چهارشنبه ۲۲ اسفند ۴۱۷ خورشیدی)
۴۳۱ هجری
«و روز پنجشنبه هژدهم ماه جمادی الأخری امیر به جشن نوروز بنشست و هدیهها بسیار آورده بودند و تکلّف بسیار رفت. و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان...»
(پنج شنبه ۲۱ اسفند ۴۱۸)
به همین بسنده کنیم، امّا ادامه بدهیم آن شادکامی سلطان مسعود را؟ «و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان و فارغدل، و فترتی نیفتاد، و صلت فرمود، و مطربان را نیز فرمود...» و این همان سالی بود که به قول بیهقی طامّهٔ کبری، بلای بزرگ، رخ داد. سلطان در نبرد دندانقان از طغرل سلجوقی شکست خورد و گریخت و سال بعد هم کشته شد. همان سالی که منوچهری هم، در جوانی از دنیا رفت و قطعا در نوروز این سال نمیخوانده است: «سال امسالین نوروز طربناکتر است، پار و پیرار همی دیدم، اندوهگنا...»، شاید قطعهٔ دیگر: «جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی، چو آشفته بازار بازارگانی...».
• مجید سلیمانی
@HistoryandMemory
چنین مینماید که به روزگار فردوسی، نوروز هشت تا نُه روزی پیشتر از تاریخ آن به تقویم جلالی آینده (تا امروز) بوده است. همهٔ نوروزهای تاریخ بیهقی، که به دقّت گزارش شده است، به بیست و یکم یا دوم اسفندماه (تقویم امروزی) باز میگردد و من دست کم چهار تاریخ یافتهام:
۴۲۶ هجری،
«و روز نوروز بود هشت روز مانده از ماه ربیع الآخر...»
(پنج شنبه، ۲۱ اسفند ۴۱۳ خورشیدی)
۴۲۹ هجری،
«و روز سهشنبه چهار روز باقی مانده از جمادی الاولی امیر به جشن نوروز نشست، و داد این روز بدادند...»
(سه شنبه ۲۲ اسفند ۴۱۶ خورشیدی)
۴۳۰ هجری
«امیر به جشن نوروز بنشست روز چهارشنبه هشتم جمادی الاخری...»
(چهارشنبه ۲۲ اسفند ۴۱۷ خورشیدی)
۴۳۱ هجری
«و روز پنجشنبه هژدهم ماه جمادی الأخری امیر به جشن نوروز بنشست و هدیهها بسیار آورده بودند و تکلّف بسیار رفت. و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان...»
(پنج شنبه ۲۱ اسفند ۴۱۸)
به همین بسنده کنیم، امّا ادامه بدهیم آن شادکامی سلطان مسعود را؟ «و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان و فارغدل، و فترتی نیفتاد، و صلت فرمود، و مطربان را نیز فرمود...» و این همان سالی بود که به قول بیهقی طامّهٔ کبری، بلای بزرگ، رخ داد. سلطان در نبرد دندانقان از طغرل سلجوقی شکست خورد و گریخت و سال بعد هم کشته شد. همان سالی که منوچهری هم، در جوانی از دنیا رفت و قطعا در نوروز این سال نمیخوانده است: «سال امسالین نوروز طربناکتر است، پار و پیرار همی دیدم، اندوهگنا...»، شاید قطعهٔ دیگر: «جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی، چو آشفته بازار بازارگانی...».
• مجید سلیمانی
@HistoryandMemory
• هفت سال (۵ فروردین ۱۳۹۳) از درگذشت زندهیاد استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی میگذرد. در یک جمله اگر بشود او را وصف کرد، توان گفت: تاریخنگاری نکتهبین، خوشقلم و شیرینبیان با آثاری پرشمار، پرفروش و پرخواننده.
نخستین بار در دوران دبیرستان در سیرجان، زادگاه استاد، در میان کتابهای یکی از برادرانم با اثری از ایشان آشنا شدم؛ کتابی که نامی عجیب داشت: مار در بتکدۀ کهنه! پس از آن، بهویژه در دوره کارشناسی، در کتابخانه کوی دانشگاه تهران، کتابخانه دانشکده الهیات و کتابخانه شخصی دوستی کرمانی به بسیاری از آثار ایشان دسترسی یافتم و آنها را با لذتی وصفناشدنی خواندم. یادم میآید در سال دوم دوره کارشناسی سه هماتاقی داشتم که شیفته دکتر سروش و آثارش بودند، درحالی که آنان مشغول خواندن «فربهتر از ایدئولوژی»، «اوصاف پارسایان» یا «قبض و بسط تئوریک شریعت» بودند من داشتم «کلاهگوشه نوشیروان»، «کوچه هفتپیچ» یا «گذار زن از گدار تاریخ » میخواندم. راستش را بخواهید برای منِ دانشجویِ شهرستانیِ فسرده و غمزده کتابهای باستانی پاریزی بهترینِ آرامبخش بود. جدای از یافتهها و دیدگاههای تاریخی ایشان که برای من دانشجوی تاریخ بسیار سودمند و آموزنده بود، قلمِ طناز و سحرانگیز استاد بود که مرا بهسوی خود میکشید. باستانی پاریزی به قول خودش همانند «تِرنِشک [بلبل کوهی] روستایی» ... به راه خود میرود و خواننده ... را در کوه و دشت سیر میدهد... »(مقدمه نای هفت بند). باستانی پاریزی با اینکه عاشق زادگاهش کرمان است و طبق پیمانی که با خود بسته، در همه نوشتههایش از کرمان یاد میکند، امّا هیچگاه دچار تعصب و نفی و تحقیر دیگران نمیشود و همواره درس تساهل و تسامح میدهد؛ شاید بزرگترین تاثیری که از وی پذیرفتم همین آسانگیری و رواداری در مقابل «دیگری» بود!
@HistoryandMemory
نخستین بار در دوران دبیرستان در سیرجان، زادگاه استاد، در میان کتابهای یکی از برادرانم با اثری از ایشان آشنا شدم؛ کتابی که نامی عجیب داشت: مار در بتکدۀ کهنه! پس از آن، بهویژه در دوره کارشناسی، در کتابخانه کوی دانشگاه تهران، کتابخانه دانشکده الهیات و کتابخانه شخصی دوستی کرمانی به بسیاری از آثار ایشان دسترسی یافتم و آنها را با لذتی وصفناشدنی خواندم. یادم میآید در سال دوم دوره کارشناسی سه هماتاقی داشتم که شیفته دکتر سروش و آثارش بودند، درحالی که آنان مشغول خواندن «فربهتر از ایدئولوژی»، «اوصاف پارسایان» یا «قبض و بسط تئوریک شریعت» بودند من داشتم «کلاهگوشه نوشیروان»، «کوچه هفتپیچ» یا «گذار زن از گدار تاریخ » میخواندم. راستش را بخواهید برای منِ دانشجویِ شهرستانیِ فسرده و غمزده کتابهای باستانی پاریزی بهترینِ آرامبخش بود. جدای از یافتهها و دیدگاههای تاریخی ایشان که برای من دانشجوی تاریخ بسیار سودمند و آموزنده بود، قلمِ طناز و سحرانگیز استاد بود که مرا بهسوی خود میکشید. باستانی پاریزی به قول خودش همانند «تِرنِشک [بلبل کوهی] روستایی» ... به راه خود میرود و خواننده ... را در کوه و دشت سیر میدهد... »(مقدمه نای هفت بند). باستانی پاریزی با اینکه عاشق زادگاهش کرمان است و طبق پیمانی که با خود بسته، در همه نوشتههایش از کرمان یاد میکند، امّا هیچگاه دچار تعصب و نفی و تحقیر دیگران نمیشود و همواره درس تساهل و تسامح میدهد؛ شاید بزرگترین تاثیری که از وی پذیرفتم همین آسانگیری و رواداری در مقابل «دیگری» بود!
@HistoryandMemory
🔥1
این متن در شانه دیوار بنای بزرگ یابود ریگستان سمرقند که قبلاً مدرسه بوده، نوشته شده است:
«در اینجا کلاسیک ادبیات تاجیک و فارس عالم و متفکر بزرگ عبدالرحمن جامی در سالهای ۳۰ و ۶۰ عصر ۱۵ استقامت نموده تعلیم گرفت ایجاد کرد و به درسگویی نیز مشغول شد».
برگرفته از برگه نجیب بارور شاعر افغانستانی در فیسبوک
@HistoryandMemory
«در اینجا کلاسیک ادبیات تاجیک و فارس عالم و متفکر بزرگ عبدالرحمن جامی در سالهای ۳۰ و ۶۰ عصر ۱۵ استقامت نموده تعلیم گرفت ایجاد کرد و به درسگویی نیز مشغول شد».
برگرفته از برگه نجیب بارور شاعر افغانستانی در فیسبوک
@HistoryandMemory
از استاد برجسته تاریخ ایران روانشاد عبدالهادی حائری(د.۱۳۷۲) در کنار آثار پژوهشی اصیل و گرانمایه، زندگینامه خودنوشتی باقی مانده است با نام: «آنچه گذشت ...نقشی از نیم قرن تکاپو». این حسبحال در میان نمونههای ایرانی کمنظیر است، چرا که نویسنده "حرفهایی مگو" از زندگی شخصی و حرفهای خود گفته و رک و بیپرده از رفتارهای بد و نیک خانواده و همکاران یاد کرده است. گویا از همینروی است که این کتاب بسیار خواندنی تنها یکبار(انتشارات معین، ۱۳۷۲) منتشر شده و دیگر تجدید چاپ نگردیدهاست.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
«آقای امید [عبدالهادی حائری] در یک خانواده تنگدست، مذهبی و آبرومند و در یک شهر مذهبی[قم] نزدیک تهران زاده شد. تاریخ تولد وی دقیقاً در دست نیست ولی تقریباً میتوان گفت که در حدود ۸- ۷ سال پیش از شهریور ۱۳۲۰ و سقوط پادشاهی رضاشاه رخ داده است. در آن هنگام، رضاشاه به دوران دیکتاتوری خود گام گذارده بود. چند سال بود که وی قانون اتحاد شکل و کلاه پهلوی را گذرانده بود و کم کم مسأله اجباریشدن کلاه لگنی (شاپو) برای مردان و بیحجابی برای زنان مطرح میشد. همزمان، یک رشته از دگرگونیها و اصلاحگریها در راستای نوسازی ایران و نوگرایی چهره میبست.
روشن است که این تغییرات، عموم مردم بویژه مردم شهرهای مذهبی ایران را نگران میساخت. زادگاه امید بویژه از آن شهرهایی بود که نگرانی در این زمینه بیشتر بهچشم میخورد. افراد خانواده امید بیش از دیگر خانوادههای معمولی آن شهر مذهبی دچار ناراحتی و نگرانی بودند، زیرا بزرگ آن خانواده سمت پیشوایی مذهب را در کشور داشت و خود به خود بیش از دیگران میتوانست آماج سختیهایی باشد که ممکن بود از ناحیه دستاندرکاران امور سیاسی و امنیتی شهر بر افراد آن خانواده بهویژه بزرگ آن خانواده تحمیل شود. در چنین ویژگیهای اجتماعی بود که امید به پهنه زندگی گام گذارد.
امید فرزند دهم پدر و مادر خود بود، ولی در هنگام تولد، تنها سه خواهر و یک برادر بزرگتر او در قید حیات بودند و بقیه به شیوهها و علل گوناگون از میان رفته بودند، و قرار بود که پدر و مادر امید پس از وی دو فرزند دیگر بیاورند که تنها یکی از آن دو که پسر بود بماند.
برادر بزرگ امید که چند سالی از او بزرگتر بود، خیلی در نظر پدر و مادر عزیز بود، زیرا خداوند پس از سالها آن پسر را پس از تعدادی دختر بدانها ارزانی داشته بود. ضمناً این برادر بسیار باهوش و با استعداد بود تا جایی که بسیار زود نگاهها را به سوی خویش فرا میخواند. اما امید گویا آن هوش کمنظیر برادرش را نداشت و ضمنا بچهای پرتکاپو و در نتیجه زیانرسان و به اصطلاح «خرابکار» بود. نتیجه این ویژگیهای امید از جمله این بود که رفتار پدر و مادر با وی به ویژه در همسنجی با برادرش بهسان رفتار با یک شهروند درجه دوم درآمد.
این احساس «شهروند درجه دوم» بودن در هنگامی بهروشنی به امید دست داد که چند سال بعد، آخرین فرزند پسر پدر و مادرش متولد شده رو به رشد گذارد. اینجا بود که امید احساس میکرد که کاملاً در آن خانواده فردی سربار و اضافی» است. امید از دیدگاه پدر و مادرش این وظیفه را داشت که در همه اختلافها و مشاجرههایی که وی با برادر بزرگتر یا کوچکتر خود داشت نرمش و گذشت نشان دهد: نرمش در برابر برادر بزرگتر به خاطر احترام به بزرگی او، و نرمش در برابر برادر کوچکتر به خاطر لزوم مهربانی و عطوفت نسبت به کوچکتران. این گونه رابطه درون خانوادگی بر زندگی امید سالها سایه افکند و او را برای سالها رنج و آزار داد. تنها کسی که کمی امید را در منزل نوازش میکرد خواهر بزرگش بود.
⬇️
روشن است که این تغییرات، عموم مردم بویژه مردم شهرهای مذهبی ایران را نگران میساخت. زادگاه امید بویژه از آن شهرهایی بود که نگرانی در این زمینه بیشتر بهچشم میخورد. افراد خانواده امید بیش از دیگر خانوادههای معمولی آن شهر مذهبی دچار ناراحتی و نگرانی بودند، زیرا بزرگ آن خانواده سمت پیشوایی مذهب را در کشور داشت و خود به خود بیش از دیگران میتوانست آماج سختیهایی باشد که ممکن بود از ناحیه دستاندرکاران امور سیاسی و امنیتی شهر بر افراد آن خانواده بهویژه بزرگ آن خانواده تحمیل شود. در چنین ویژگیهای اجتماعی بود که امید به پهنه زندگی گام گذارد.
امید فرزند دهم پدر و مادر خود بود، ولی در هنگام تولد، تنها سه خواهر و یک برادر بزرگتر او در قید حیات بودند و بقیه به شیوهها و علل گوناگون از میان رفته بودند، و قرار بود که پدر و مادر امید پس از وی دو فرزند دیگر بیاورند که تنها یکی از آن دو که پسر بود بماند.
برادر بزرگ امید که چند سالی از او بزرگتر بود، خیلی در نظر پدر و مادر عزیز بود، زیرا خداوند پس از سالها آن پسر را پس از تعدادی دختر بدانها ارزانی داشته بود. ضمناً این برادر بسیار باهوش و با استعداد بود تا جایی که بسیار زود نگاهها را به سوی خویش فرا میخواند. اما امید گویا آن هوش کمنظیر برادرش را نداشت و ضمنا بچهای پرتکاپو و در نتیجه زیانرسان و به اصطلاح «خرابکار» بود. نتیجه این ویژگیهای امید از جمله این بود که رفتار پدر و مادر با وی به ویژه در همسنجی با برادرش بهسان رفتار با یک شهروند درجه دوم درآمد.
این احساس «شهروند درجه دوم» بودن در هنگامی بهروشنی به امید دست داد که چند سال بعد، آخرین فرزند پسر پدر و مادرش متولد شده رو به رشد گذارد. اینجا بود که امید احساس میکرد که کاملاً در آن خانواده فردی سربار و اضافی» است. امید از دیدگاه پدر و مادرش این وظیفه را داشت که در همه اختلافها و مشاجرههایی که وی با برادر بزرگتر یا کوچکتر خود داشت نرمش و گذشت نشان دهد: نرمش در برابر برادر بزرگتر به خاطر احترام به بزرگی او، و نرمش در برابر برادر کوچکتر به خاطر لزوم مهربانی و عطوفت نسبت به کوچکتران. این گونه رابطه درون خانوادگی بر زندگی امید سالها سایه افکند و او را برای سالها رنج و آزار داد. تنها کسی که کمی امید را در منزل نوازش میکرد خواهر بزرگش بود.
⬇️
⬆️
نخستین حادثهای که در زندگی امید به یاد او ماندهاست، حادثه خونینی است که به گاه سهسالگی او رخ داد. به حکم آن که امید با خواهر بزرگش - بزرگترین خواهرش - بسیار مأنوس بود روزی با وی به بازی قایم موشک سرگرم بود که ناگهان از ایوان منزل که تا زمین حیاط دست کم دو متر بود، با سر به زمین فرو افتاد. امید هیچ دردی را از این رویداد به خاطر ندارد، ولی خوب به یاد میآورد که خون به شدت از سر او بهروی لباس و شلوارش سرازیر شده بود و شماری پفراوان از مردم محل به داخل منزل آمده گرد او را فراگرفته بودند، و پدرش که فردی بدبین و تندخو و کمحوصله بود میگفت که باید امید را رها کرد زیرا با این حادثه دیگر به زندگی وی امیدی نیست. ولی فردی از خویشاوندان «روغن عقرب»، روی زخمهای ژرف امید که بر سر و پیشانی او بود گذاشت.
رویداد دیگری را که امید خوب به یاد دارد و به روزگاران پیش از شهریور ۱۳۲۰ باز میگردد، سخت دردناک، سوزناک و فراموش ناشدنی بود، و شگفتآور است که این رویداد دردناک در پیوند با فردی بود که امید سخت به دوستی و مهربانیش دل بسته بود: بزرگترین خواهرش. امید خوابی سنگین و مزاجی نسبتاً سالم و اشتهایی بس فراوان داشت و به همراه اینها تا سن کمی بیش از ده سالگی شبها رختخواب خود را تر میکرد. این عادت ناراحتکننده سبب بیزاری همه اعضای خانواده امید از جمله خواهر بزرگش که بیش از هر کس بدو ابراز دوستی میکرد شده بود. هر بامداد که امید از خواب برمیخاست و رختخوابش را تر میدید آماده واکنشهای تند و خشن از سوی پدر، مادر و خواهرانش بود. این واکنش میتوانست بیاعتنایی، ناسزاگویی، اعتراضهای همراه با فریاد و تهدید، درشت گویی، کتک و تنبیهات بدنی باشد.
یک روز بعداز ظهر پس از آن که امید از خواب بیدار شد رختخواب خود را تر دید. در این جا بود که بزرگترین خواهرش - یعنی تنها پشتیبان و مدافع او در خانواده - نیز سخت خشمناک گردید و به کاری دست زد که همواره امید در سخنان دیگران بدان تهدید میشد. آری او انبر را از آشپزخانه آورد و در سماوری که با آتش ذغال میجوشید فرو برد و آتشی سرخ شده بیرون آورد و روی ساق پای چپ امید گذاشت و آن را آن چنان سوزاند که اثرش برای همیشه بر پای او به اندازه سکه یک تومانی باقی ماند. امید هرگز این رویداد را فراموش نکرد ولی این حادثه و دیگر حادثههای تلخ که از خواهر بزرگش سرچشمه میگرفت هرگز سبب کمشدن پیوند دو سویه دوستی آن دو نگردید، و به هر حال همان خواهر بود که او را در هنگام ناراحتیها و نگرانیها انیس و مونس بود.
این روزگاران همدمی امید با خواهر بزرگ دیری نپایید، زیرا خواهرش خیلی زود به خانه شوهر رفت و او را در خانهای تنها گذاشت که به نظرش میرسید از آن پس در برابر تکاپوهای بچهگانهاش تحمل و شکیبایی کمتری وجود خواهد داشت. جشن ازدواج خواهر امید هم همراه با حادثهای بود که خشم حاضرین را بر ضد امید برانگیخت: خواهر را به عنوان عروس به اتاقهایی میبردند تا آیین هایی را اجرا کنند، ولی چون امید کودک و کوتاه بود نمیتوانست از پشت سر دیگر مهمانان، مراسم را تماشا کند. از این روی به بالای رختخوابها که در کنار اتاق بود رفت و ناگهان خود به همراه بقیه رختخوابها به کف اتاق فرود آمد. این حادثه سبب شد که مراسم جشن و مهمانی لختی دچار درنگ شود و خشم میهمانان و میزبانان برانگیخته گردد، اما واکنشی که از سوی خواهر امید خودنمایی کرد برای امید فراموش ناشدنی بود، زیرا این واکنش جز یک لبخند زیبا و مهربانانه نبود. این آخرین دیدار امید با خواهرش پیش از رفتن او به خانه شوهر بود. بعدها چنین معلوم افتاد که شوهری خوب نصیب وی نشده است».
• آنچه گذشت...نقشی از نیمقرن تکاپو، ۱۱-۱۴.
نخستین حادثهای که در زندگی امید به یاد او ماندهاست، حادثه خونینی است که به گاه سهسالگی او رخ داد. به حکم آن که امید با خواهر بزرگش - بزرگترین خواهرش - بسیار مأنوس بود روزی با وی به بازی قایم موشک سرگرم بود که ناگهان از ایوان منزل که تا زمین حیاط دست کم دو متر بود، با سر به زمین فرو افتاد. امید هیچ دردی را از این رویداد به خاطر ندارد، ولی خوب به یاد میآورد که خون به شدت از سر او بهروی لباس و شلوارش سرازیر شده بود و شماری پفراوان از مردم محل به داخل منزل آمده گرد او را فراگرفته بودند، و پدرش که فردی بدبین و تندخو و کمحوصله بود میگفت که باید امید را رها کرد زیرا با این حادثه دیگر به زندگی وی امیدی نیست. ولی فردی از خویشاوندان «روغن عقرب»، روی زخمهای ژرف امید که بر سر و پیشانی او بود گذاشت.
رویداد دیگری را که امید خوب به یاد دارد و به روزگاران پیش از شهریور ۱۳۲۰ باز میگردد، سخت دردناک، سوزناک و فراموش ناشدنی بود، و شگفتآور است که این رویداد دردناک در پیوند با فردی بود که امید سخت به دوستی و مهربانیش دل بسته بود: بزرگترین خواهرش. امید خوابی سنگین و مزاجی نسبتاً سالم و اشتهایی بس فراوان داشت و به همراه اینها تا سن کمی بیش از ده سالگی شبها رختخواب خود را تر میکرد. این عادت ناراحتکننده سبب بیزاری همه اعضای خانواده امید از جمله خواهر بزرگش که بیش از هر کس بدو ابراز دوستی میکرد شده بود. هر بامداد که امید از خواب برمیخاست و رختخوابش را تر میدید آماده واکنشهای تند و خشن از سوی پدر، مادر و خواهرانش بود. این واکنش میتوانست بیاعتنایی، ناسزاگویی، اعتراضهای همراه با فریاد و تهدید، درشت گویی، کتک و تنبیهات بدنی باشد.
یک روز بعداز ظهر پس از آن که امید از خواب بیدار شد رختخواب خود را تر دید. در این جا بود که بزرگترین خواهرش - یعنی تنها پشتیبان و مدافع او در خانواده - نیز سخت خشمناک گردید و به کاری دست زد که همواره امید در سخنان دیگران بدان تهدید میشد. آری او انبر را از آشپزخانه آورد و در سماوری که با آتش ذغال میجوشید فرو برد و آتشی سرخ شده بیرون آورد و روی ساق پای چپ امید گذاشت و آن را آن چنان سوزاند که اثرش برای همیشه بر پای او به اندازه سکه یک تومانی باقی ماند. امید هرگز این رویداد را فراموش نکرد ولی این حادثه و دیگر حادثههای تلخ که از خواهر بزرگش سرچشمه میگرفت هرگز سبب کمشدن پیوند دو سویه دوستی آن دو نگردید، و به هر حال همان خواهر بود که او را در هنگام ناراحتیها و نگرانیها انیس و مونس بود.
این روزگاران همدمی امید با خواهر بزرگ دیری نپایید، زیرا خواهرش خیلی زود به خانه شوهر رفت و او را در خانهای تنها گذاشت که به نظرش میرسید از آن پس در برابر تکاپوهای بچهگانهاش تحمل و شکیبایی کمتری وجود خواهد داشت. جشن ازدواج خواهر امید هم همراه با حادثهای بود که خشم حاضرین را بر ضد امید برانگیخت: خواهر را به عنوان عروس به اتاقهایی میبردند تا آیین هایی را اجرا کنند، ولی چون امید کودک و کوتاه بود نمیتوانست از پشت سر دیگر مهمانان، مراسم را تماشا کند. از این روی به بالای رختخوابها که در کنار اتاق بود رفت و ناگهان خود به همراه بقیه رختخوابها به کف اتاق فرود آمد. این حادثه سبب شد که مراسم جشن و مهمانی لختی دچار درنگ شود و خشم میهمانان و میزبانان برانگیخته گردد، اما واکنشی که از سوی خواهر امید خودنمایی کرد برای امید فراموش ناشدنی بود، زیرا این واکنش جز یک لبخند زیبا و مهربانانه نبود. این آخرین دیدار امید با خواهرش پیش از رفتن او به خانه شوهر بود. بعدها چنین معلوم افتاد که شوهری خوب نصیب وی نشده است».
• آنچه گذشت...نقشی از نیمقرن تکاپو، ۱۱-۱۴.
«...خب همه فکر میکنند که در روند آگاهی دارند پیش میروند. میدانید! زندگی اتفاقی است که به هرحال افتاده و ما هم باید خیلی خوشحال باشیم که به دنیا آمدهایم. بودن بهتر از نبودن است به قول شاملو: " خاصه در بهار". منتها، بدبختی و گرفتاری این است که "خاصه در بهار"ش پیدا نمیشود. زیاد هم البته دست ما نیست».
• شمس لنگرودی (در گفتگو با کیوان باژن در تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران)، ص ۱۳۹.
@HistoryandMemory
• شمس لنگرودی (در گفتگو با کیوان باژن در تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران)، ص ۱۳۹.
@HistoryandMemory
«هنر نزد فرنگیان است و بس- جمالزاده با صراحت تمام به عالم و عامی میگفت که تنها به دانش و خلاقیت فرنگیان باور دارد. البته آن نیمۀ عامی که برایش بتی از جمالزاده ساخته بودند، در برابر او ساکت میماند و کسی که اندک اطلاعی داشت و سخن جمالزاده را بر نمیتافت، یا باید با او سر شاخ میشد و یا از او کناره میجست؛ اما افسوس که اغلب، دغلی میکردند و خاموش میماندند و پاسخ آن ادعاهای بیپایه را نمیدادند.
وقتی در لندن کنگره نظامی گنجهای برگزار میشد، استادان آن زمان جوان ایرانی (اصغر دادبه، سیروس شمیسا، سعید حمیدیان، محمد ترابی...) از تهران به ژنو رفته بودند تا از آن جا ویزا بگیرند و به لندن بروند.
من در لندن منتظرشان بودم. وقتی آمدند، سفره دل را وا کردند که رفتهایم پیش جمالزاده و از بدگوییهایش نسبت به تمدن ایرانی و تجلیل از عرب و فرنگی حالمان به هم خورده است! هرچه من برخی جنبههای مثبت جمالزاده را بر شمردم و کوشیدم آن جنبه بیزاری از ایراناش را تخفیف بدهم، به خرجشان نرفت. دلخوری از سخنان جمالزاده ورد زبانشان شده بود و حتا چون به آکسفورد رفتیم و با یک محقق نامدار چای خوردیم، دست از شرح خشم و اندوه بر نداشتند و تمامی دیدار، صرف غیبت از سید ژنونشین شد!».
• ناصرالدین پروین، جمالزاده: خاطره، برداشت، اسناد، ص ۳۶.
@HistoryandMemory
وقتی در لندن کنگره نظامی گنجهای برگزار میشد، استادان آن زمان جوان ایرانی (اصغر دادبه، سیروس شمیسا، سعید حمیدیان، محمد ترابی...) از تهران به ژنو رفته بودند تا از آن جا ویزا بگیرند و به لندن بروند.
من در لندن منتظرشان بودم. وقتی آمدند، سفره دل را وا کردند که رفتهایم پیش جمالزاده و از بدگوییهایش نسبت به تمدن ایرانی و تجلیل از عرب و فرنگی حالمان به هم خورده است! هرچه من برخی جنبههای مثبت جمالزاده را بر شمردم و کوشیدم آن جنبه بیزاری از ایراناش را تخفیف بدهم، به خرجشان نرفت. دلخوری از سخنان جمالزاده ورد زبانشان شده بود و حتا چون به آکسفورد رفتیم و با یک محقق نامدار چای خوردیم، دست از شرح خشم و اندوه بر نداشتند و تمامی دیدار، صرف غیبت از سید ژنونشین شد!».
• ناصرالدین پروین، جمالزاده: خاطره، برداشت، اسناد، ص ۳۶.
@HistoryandMemory
در ضرورت نشر مدخلهای دایرةالمعارفی به شکل «پیدیاف»
بهتازگی مدخلهای دانشنامه جهان اسلام در تارنمای نورمگز به صورت مجزا در دسترس قرار گرفته است. این کار نیکو افزون بر آنکه سبب دیدهشدن/ خواندهشدن بیشتر این مدخلها و ذکر آن در کارنامه علمی نویسندگان در این تارنما شده، کار ارجاعدهی دقیق (همراه با ذکر جلد، صفحه، سال نشر و...) به این مدخلها را آسان کرده است. پیش از این کسانی که نسخه چاپی این دانشنامه را در اختیار نداشتند از راه تارنمای آن به نسخه غیر پیدیاف مدخلها دسترسی داشتند (البته هنوز هم دارند) که افزون بر اشکالات تایپی و گاه درهم ریختگی مطالب، فاقد شمارۀ صفحه بود و کار ارجاعدهی را مشکل میساخت. شاید گفته شود در ارجاعدهی به مدخلهای دانشنامهای چه نیازی به صفحه است و میشود همچون گذشتههای نهچندان دور در ارجاع به این مدخلها این گونه عمل کرد: مثلاً عدالتنژاد، «شرقشناسی»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۲۷. این شیوه ارجاعدهی درست است اما دقیق نیست، چرا که شماره صفحه ندارد و خواننده برای یافتن مطلبی که بدان ارجاع داده شده باید کل این مقاله نسبتاً بلند(۱۰ صفحه/ ۲۰ ستون با قطع رحلی) را بخواند تا بدان دست یابد.
تقریباً همزمان با رویداد بالا مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی راهی برعکس رفت! تا چندی پیش مدخلهای دایرةالمعارف بزرگ اسلامی (دبا) به تفکیک جلدها بهصورت پیدیاف در دسترس بود تا اینکه از تارنمای جدید مرکز رونمایی شد و و دیگر اثری از آن نسخههای پیدیاف نیست واکنون مدخلها به صورت غیر پیدیاف( بدون ذکر صفحه و سال انتشار) در دسترس قرار گرفته و کار ارجاعدهی به آنها را مشکل ساخته است. کاش دستاندرکاران این مرکز تجدیدنظر کنند و نسخه پیدیاف مدخلها را به تارنمای جدید بیافزایند یا همچون دانشنامه جهان اسلام، مدخلها را در نورمگز یا جایی دیگر نشر دهند. عجالتاً تا احیای دوباره نسخه پیدیاف این دایرةالمعارف بهتر است در ارجاع به مدخلها به همان شیوه گذشتگان عمل کرد: مثلاً عالمزاده، «ابوبکر»، دبا (دایرةالمعارف بزرگ اسلامی)، ج۵.
@HistoryandMemory
بهتازگی مدخلهای دانشنامه جهان اسلام در تارنمای نورمگز به صورت مجزا در دسترس قرار گرفته است. این کار نیکو افزون بر آنکه سبب دیدهشدن/ خواندهشدن بیشتر این مدخلها و ذکر آن در کارنامه علمی نویسندگان در این تارنما شده، کار ارجاعدهی دقیق (همراه با ذکر جلد، صفحه، سال نشر و...) به این مدخلها را آسان کرده است. پیش از این کسانی که نسخه چاپی این دانشنامه را در اختیار نداشتند از راه تارنمای آن به نسخه غیر پیدیاف مدخلها دسترسی داشتند (البته هنوز هم دارند) که افزون بر اشکالات تایپی و گاه درهم ریختگی مطالب، فاقد شمارۀ صفحه بود و کار ارجاعدهی را مشکل میساخت. شاید گفته شود در ارجاعدهی به مدخلهای دانشنامهای چه نیازی به صفحه است و میشود همچون گذشتههای نهچندان دور در ارجاع به این مدخلها این گونه عمل کرد: مثلاً عدالتنژاد، «شرقشناسی»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۲۷. این شیوه ارجاعدهی درست است اما دقیق نیست، چرا که شماره صفحه ندارد و خواننده برای یافتن مطلبی که بدان ارجاع داده شده باید کل این مقاله نسبتاً بلند(۱۰ صفحه/ ۲۰ ستون با قطع رحلی) را بخواند تا بدان دست یابد.
تقریباً همزمان با رویداد بالا مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی راهی برعکس رفت! تا چندی پیش مدخلهای دایرةالمعارف بزرگ اسلامی (دبا) به تفکیک جلدها بهصورت پیدیاف در دسترس بود تا اینکه از تارنمای جدید مرکز رونمایی شد و و دیگر اثری از آن نسخههای پیدیاف نیست واکنون مدخلها به صورت غیر پیدیاف( بدون ذکر صفحه و سال انتشار) در دسترس قرار گرفته و کار ارجاعدهی به آنها را مشکل ساخته است. کاش دستاندرکاران این مرکز تجدیدنظر کنند و نسخه پیدیاف مدخلها را به تارنمای جدید بیافزایند یا همچون دانشنامه جهان اسلام، مدخلها را در نورمگز یا جایی دیگر نشر دهند. عجالتاً تا احیای دوباره نسخه پیدیاف این دایرةالمعارف بهتر است در ارجاع به مدخلها به همان شیوه گذشتگان عمل کرد: مثلاً عالمزاده، «ابوبکر»، دبا (دایرةالمعارف بزرگ اسلامی)، ج۵.
@HistoryandMemory
▪باب چهل و دوم
در آيين و شرط پادشاهى
«پس اگر پادشاه باشى، پادشاهى پارسا باش و چشم و دست از حرم مردمان دور دار و پاکشلوار باش كه پاکشلوارى از پاکدينى است. و اندر هر كارى راى را فرمانبُردار خِرد كن و اندر هر كارى كه بخواهى كردن نخست با خِرد مشورت كن كه وزيرالوزراء پادشاه خردست و تا از وى دِرنگ بينى شتاب مكن. و بهر كارى كه بخواهى كردن چون درو خواهى شدن نخست بيرون رفتنِ آن كار نگر و تا آخر نهبينى اول مبين، بهر كارى اندر مدارا نگهدار، هر كارى كه بمدارا برآيد جز بمدارا پيش مبر و بيداد پسند مباش و همه كارها و سخنها را بچشمِ داد بين و بگوشِ داد شنو تا در همه كارى حق و باطل بتوانى ديدن، پادشاه كه چشم داد و خردمندگى گشاده ندارد طريق حق و باطل بر وى گشاده نگردد».
¤ عنصر المعالی كیکاووس بن اسکندر، قابوسنامه، بهكوشش غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمیوفرهنگی، ۱۳۷۱ش، ص ۲۲۷.
@HistoryandMemory
در آيين و شرط پادشاهى
«پس اگر پادشاه باشى، پادشاهى پارسا باش و چشم و دست از حرم مردمان دور دار و پاکشلوار باش كه پاکشلوارى از پاکدينى است. و اندر هر كارى راى را فرمانبُردار خِرد كن و اندر هر كارى كه بخواهى كردن نخست با خِرد مشورت كن كه وزيرالوزراء پادشاه خردست و تا از وى دِرنگ بينى شتاب مكن. و بهر كارى كه بخواهى كردن چون درو خواهى شدن نخست بيرون رفتنِ آن كار نگر و تا آخر نهبينى اول مبين، بهر كارى اندر مدارا نگهدار، هر كارى كه بمدارا برآيد جز بمدارا پيش مبر و بيداد پسند مباش و همه كارها و سخنها را بچشمِ داد بين و بگوشِ داد شنو تا در همه كارى حق و باطل بتوانى ديدن، پادشاه كه چشم داد و خردمندگى گشاده ندارد طريق حق و باطل بر وى گشاده نگردد».
¤ عنصر المعالی كیکاووس بن اسکندر، قابوسنامه، بهكوشش غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمیوفرهنگی، ۱۳۷۱ش، ص ۲۲۷.
@HistoryandMemory