| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
907 links
Download Telegram
از استاد برجسته تاریخ ایران روان‌شاد عبدالهادی حائری(د.۱۳۷۲) در کنار آثار پژوهشی اصیل و گرانمایه، زندگی‌نامه خودنوشتی باقی مانده است با نام: «آنچه گذشت ...نقشی از نیم قرن تکاپو». این حسب‌حال‌ در میان نمونه‌های ایرانی کم‌نظیر است، چرا که نویسنده "حرف‌هایی مگو" از زندگی شخصی و حرفه‌ای خود گفته و رک و بی‌پرده از رفتارهای بد و نیک خانواده و همکاران یاد کرده ‌است. گویا از همین‌روی است که این کتاب بسیار خواندنی تنها یک‌بار(انتشارات معین، ۱۳۷۲) منتشر شده و دیگر تجدید چاپ نگردیده‌است.

@HistoryandMemory
«آقای امید [عبدالهادی حائری] در یک خانواده تنگدست، مذهبی و آبرومند و در یک شهر مذهبی[قم] نزدیک تهران زاده شد. تاریخ تولد وی دقیقاً در دست نیست ولی تقریباً می‌توان گفت که در حدود ۸- ۷ سال پیش از شهریور ۱۳۲۰ و سقوط پادشاهی رضاشاه رخ داده است. در آن هنگام، رضاشاه به دوران دیکتاتوری خود گام گذارده بود. چند سال بود که وی قانون اتحاد شکل و کلاه پهلوی را گذرانده بود و کم کم مسأله اجباری‌شدن کلاه لگنی (شاپو) برای مردان و بی‌حجابی برای زنان مطرح می‌شد. همزمان، یک رشته از دگرگونیها و اصلاحگریها در راستای نوسازی ایران و نوگرایی چهره می‌بست.
روشن است که این تغییرات، عموم مردم بویژه مردم شهرهای مذهبی ایران را نگران می‌ساخت. زادگاه امید بویژه از آن شهرهایی بود که نگرانی در این زمینه بیشتر به‌چشم می‌خورد. افراد خانواده امید بیش از دیگر خانواده‌های معمولی آن شهر مذهبی دچار ناراحتی و نگرانی بودند، زیرا بزرگ آن خانواده سمت پیشوایی مذهب را در کشور داشت و خود به خود بیش از دیگران می‌توانست آماج سختیهایی باشد که ممکن بود از ناحیه دست‌اندرکاران امور سیاسی و امنیتی شهر بر افراد آن خانواده به‌ویژه بزرگ آن خانواده تحمیل شود. در چنین ویژگیهای اجتماعی بود که امید به پهنه زندگی گام‌ گذارد.
امید فرزند دهم پدر و مادر خود بود، ولی در هنگام تولد، تنها سه خواهر و یک برادر بزرگتر او در قید حیات بودند و بقیه به شیوه‌ها و علل گوناگون از میان رفته بودند، و قرار بود که پدر و مادر امید پس از وی دو فرزند دیگر بیاورند که تنها یکی از آن دو که پسر بود بماند.
برادر بزرگ امید که چند سالی از او بزرگتر بود، خیلی در نظر پدر و مادر عزیز بود، زیرا خداوند پس از سالها آن پسر را پس از تعدادی دختر بدانها ارزانی داشته بود. ضمناً این برادر بسیار باهوش و با استعداد بود تا جایی که بسیار زود نگاهها را به سوی خویش فرا می‌خواند. اما امید گویا آن هوش کم‌نظیر برادرش را نداشت و ضمنا بچه‌ای پرتکاپو و در نتیجه زیان‌رسان و به اصطلاح «خرابکار» بود. نتیجه این ویژگیهای امید از جمله این بود که رفتار پدر و مادر با وی به ویژه در هم‌سنجی با برادرش به‌سان رفتار با یک شهروند درجه دوم درآمد.
این احساس «شهروند درجه دوم» بودن در هنگامی به‌روشنی به امید دست داد که چند سال بعد، آخرین فرزند پسر پدر و مادرش متولد شده رو به رشد گذارد. اینجا بود که امید احساس می‌کرد که کاملاً در آن خانواده فردی سربار و اضافی» است. امید از دیدگاه پدر و مادرش این وظیفه را داشت که در همه اختلافها و مشاجره‌هایی که وی با برادر بزرگتر یا کوچکتر خود داشت نرمش و گذشت نشان دهد: نرمش در برابر برادر بزرگتر به خاطر احترام به بزرگی او، و نرمش در برابر برادر کوچکتر به خاطر لزوم مهربانی و عطوفت نسبت به کوچکتران. این گونه رابطه درون خانوادگی بر زندگی امید سالها سایه افکند و او را برای سالها رنج و آزار داد. تنها کسی که کمی امید را در منزل نوازش می‌کرد خواهر بزرگش بود.
⬇️
⬆️
نخستین حادثه‌ای که در زندگی امید به یاد او مانده‌است، حادثه خونینی است که به گاه سه‌سالگی او رخ داد. به حکم آن که امید با خواهر بزرگش - بزرگترین خواهرش - بسیار مأنوس بود روزی با وی به بازی قایم موشک سرگرم بود که ناگهان از ایوان منزل که تا زمین حیاط دست کم دو متر بود، با سر به زمین فرو افتاد. امید هیچ دردی را از این رویداد به خاطر ندارد، ولی خوب به یاد می‌آورد که خون به شدت از سر او به‌روی لباس و شلوارش سرازیر شده بود و شماری پفراوان از مردم محل به داخل منزل آمده گرد او را فراگرفته بودند، و پدرش که فردی بدبین و تندخو و کم‌حوصله بود می‌گفت که باید امید را رها کرد زیرا با این حادثه دیگر به زندگی وی امیدی نیست. ولی فردی از خویشاوندان «روغن عقرب»، روی زخمهای ژرف امید که بر سر و پیشانی او بود گذاشت.
رویداد دیگری را که امید خوب به یاد دارد و به روزگاران پیش از شهریور ۱۳۲۰ باز می‌گردد، سخت دردناک، سوزناک و فراموش ناشدنی بود، و شگفت‌آور است که این رویداد دردناک در پیوند با فردی بود که امید سخت به دوستی و مهربانیش دل بسته بود: بزرگترین خواهرش. امید خوابی سنگین و مزاجی نسبتاً سالم و اشتهایی بس فراوان داشت و به همراه اینها تا سن کمی بیش از ده سالگی شبها رختخواب خود را تر می‌کرد. این عادت ناراحت‌کننده سبب بیزاری همه اعضای خانواده امید از جمله خواهر بزرگش که بیش از هر کس بدو ابراز دوستی می‌کرد شده بود. هر بامداد که امید از خواب برمی‌خاست و رختخوابش را تر می‌دید آماده واکنشهای تند و خشن از سوی پدر، مادر و خواهرانش بود. این واکنش می‌توانست بی‌اعتنایی، ناسزاگویی، اعتراضهای همراه با فریاد و تهدید، درشت گویی، کتک و تنبیهات بدنی باشد.
یک روز بعداز ظهر پس از آن که امید از خواب بیدار شد رختخواب خود را تر دید. در این جا بود که بزرگترین خواهرش - یعنی تنها پشتیبان و مدافع او در خانواده - نیز سخت خشمناک گردید و به کاری دست زد که همواره امید در سخنان دیگران بدان تهدید می‌شد. آری او انبر را از آشپزخانه آورد و در سماوری که با آتش ذغال می‌جوشید فرو برد و آتشی سرخ شده بیرون آورد و روی ساق پای چپ امید گذاشت و آن را آن چنان سوزاند که اثرش برای همیشه بر پای او به اندازه سکه یک تومانی باقی ماند. امید هرگز این رویداد را فراموش نکرد ولی این حادثه و دیگر حادثه‌های تلخ که از خواهر بزرگش سرچشمه می‌گرفت هرگز سبب کم‌شدن پیوند دو سویه دوستی آن دو نگردید، و به هر حال همان خواهر بود که او را در هنگام ناراحتیها و نگرانیها انیس و مونس بود.
این روزگاران همدمی امید با خواهر بزرگ دیری نپایید، زیرا خواهرش خیلی زود به خانه شوهر رفت و او را در خانه‌ای تنها گذاشت که به نظرش می‌رسید از آن پس در برابر تکاپوهای بچه‌گانه‌اش تحمل و شکیبایی کمتری وجود خواهد داشت. جشن ازدواج خواهر امید هم همراه با حادثه‌ای بود که خشم حاضرین را بر ضد امید برانگیخت: خواهر را به عنوان عروس به اتاقهایی می‌بردند تا آیین هایی را اجرا کنند، ولی چون امید کودک و کوتاه بود نمی‌توانست از پشت سر دیگر مهمانان، مراسم را تماشا کند. از این روی به بالای رختخوابها که در کنار اتاق بود رفت و ناگهان خود به همراه بقیه رختخوابها به کف اتاق فرود آمد. این حادثه سبب شد که مراسم جشن و مهمانی لختی دچار درنگ شود و خشم میهمانان و میزبانان برانگیخته گردد، اما واکنشی که از سوی خواهر امید خودنمایی کرد برای امید فراموش ناشدنی بود، زیرا این واکنش جز یک لبخند زیبا و مهربانانه نبود. این آخرین دیدار امید با خواهرش پیش از رفتن او به خانه شوهر بود. بعدها چنین معلوم افتاد که شوهری خوب نصیب وی نشده است».

• آنچه گذشت...نقشی از نیم‌قرن تکاپو، ۱۱-۱۴.
«...خب همه فکر می‌کنند که در روند آگاهی دارند پیش می‌روند. می‌دانید! زندگی اتفاقی است که به هرحال افتاده و ما هم باید خیلی خوشحال باشیم که به دنیا آمده‌ایم. بودن بهتر از نبودن است به قول شاملو: " خاصه در بهار". منتها، بدبختی و گرفتاری این است که "خاصه در بهار"ش پیدا نمی‌شود. زیاد هم البته دست ما نیست».

• شمس لنگرودی (در گفتگو با کیوان باژن در تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران)، ص ۱۳۹.
@HistoryandMemory
«هنر نزد فرنگیان است و بس- جمال‌زاده با صراحت تمام به عالم و عامی می‌گفت که تنها به دانش و خلاقیت فرنگیان باور دارد. البته آن نیمۀ عامی که برایش بتی از جمال‌زاده ساخته بودند، در برابر او ساکت می‌ماند و کسی که اندک اطلاعی داشت و سخن جمال‌زاده را بر نمی‌تافت، یا باید با او سر شاخ می‌شد و یا از او کناره می‌جست؛ اما افسوس که اغلب، دغلی می‌کردند و خاموش می‌ماندند و پاسخ آن ادعاهای بی‌پایه را نمی‌دادند.
وقتی در لندن کنگره نظامی گنجه‌ای برگزار می‌شد، استادان آن زمان جوان ایرانی (اصغر دادبه، سیروس شمیسا، سعید حمیدیان، محمد ترابی...) از تهران به ژنو رفته بودند تا از آن جا ویزا بگیرند و به لندن بروند.
من در لندن منتظرشان بودم. وقتی آمدند، سفره دل را وا کردند که رفته‌ایم پیش جمال‌زاده و از بدگویی‌هایش نسبت به تمدن ایرانی و تجلیل از عرب و فرنگی حالمان به هم خورده است! هرچه من برخی جنبه‌های مثبت جمال‌زاده را بر شمردم و کوشیدم آن جنبه بیزاری از ایران‌اش را تخفیف بدهم، به خرجشان نرفت. دلخوری از سخنان جمال‌زاده ورد زبانشان شده بود و حتا چون به آکسفورد رفتیم و با یک محقق نامدار چای خوردیم، دست از شرح خشم و اندوه بر نداشتند و تمامی دیدار، صرف غیبت از سید ژنونشین شد!».

• ناصرالدین پروین، جمال‌زاده: خاطره، برداشت، اسناد، ص ۳۶.

@HistoryandMemory
در ضرورت نشر مدخل‌های دایرة‌المعارفی به شکل «پی‌دی‌اف»

به‌تازگی مدخل‌های دانشنامه جهان اسلام در تارنمای نورمگز به صورت مجزا در دسترس قرار گرفته است. این کار نیکو افزون بر آنکه سبب دیده‌شدن/ خوانده‌شدن بیشتر این مدخل‌ها و ذکر آن در کارنامه علمی نویسندگان در این تارنما شده، کار ارجاع‌دهی دقیق (همراه با ذکر جلد، صفحه، سال نشر و...) به این مدخل‌ها را آسان کرده است. پیش از این کسانی که نسخه چاپی این دانشنامه را در اختیار نداشتند از راه تارنمای آن به نسخه غیر پی‌دی‌اف مدخل‌ها دسترسی داشتند (البته هنوز هم دارند) که افزون بر اشکالات تایپی و گاه درهم ریختگی مطالب، فاقد شمارۀ صفحه بود و کار ارجاع‌دهی را مشکل می‌ساخت. شاید گفته شود در ارجاع‌دهی به مدخل‌های دانشنامه‌ای چه نیازی به صفحه است و می‌شود همچون گذشته‌های نه‌چندان دور در ارجاع به این مدخل‌ها این گونه عمل کرد: مثلاً عدالت‌نژاد، «شرق‌شناسی»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۲۷. این شیوه ارجاع‌دهی درست است اما دقیق نیست، چرا که شماره صفحه ندارد و خواننده برای یافتن مطلبی که بدان ارجاع داده شده باید کل این مقاله نسبتاً بلند(۱۰ صفحه/ ۲۰ ستون با قطع رحلی) را بخواند تا بدان دست یابد.
تقریباً همزمان با رویداد بالا مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی راهی برعکس رفت! تا چندی پیش مدخل‌های دایرةالمعارف بزرگ اسلامی (دبا) به تفکیک جلدها به‌صورت پی‌دی‌اف در دسترس بود تا اینکه از تارنمای جدید مرکز رونمایی شد و و دیگر اثری از آن نسخه‌های پی‌دی‌اف نیست واکنون مدخل‌ها به صورت غیر پی‌دی‌اف( بدون ذکر صفحه و سال انتشار) در دسترس قرار گرفته و کار ارجاع‌دهی به آنها را مشکل ساخته است. کاش دست‌اندرکاران این مرکز تجدیدنظر کنند و نسخه پی‌دی‌اف مدخل‌ها را به تارنمای جدید بیافزایند یا همچون دانشنامه جهان اسلام، مدخل‌ها را در نورمگز یا جایی دیگر نشر دهند. عجالتاً تا احیای دوباره نسخه پی‌دی‌اف این دایرةالمعارف بهتر است در ارجاع به مدخل‌ها به همان شیوه گذشتگان عمل کرد: مثلاً عالم‌زاده، «ابوبکر»، دبا (دایرةالمعارف بزرگ اسلامی)، ج۵.

@HistoryandMemory
باب چهل و دوم
در آيين و شرط پادشاهى

«پس اگر پادشاه باشى، پادشاهى پارسا باش و چشم و دست از حرم مردمان دور دار و پاک‌شلوار باش كه پاک‌شلوارى از پاک‌دينى است. و اندر هر كارى راى را فرمان‌بُردار خِرد كن و اندر هر كارى كه بخواهى كردن‏ نخست با خِرد مشورت كن كه وزيرالوزراء پادشاه خردست و تا از وى‏ دِرنگ بينى شتاب مكن. و بهر كارى كه بخواهى كردن چون درو خواهى شدن نخست بيرون رفتنِ آن كار نگر و تا آخر نه‏‌بينى اول مبين، بهر كارى اندر مدارا نگه‏دار، هر كارى كه بمدارا برآيد جز بمدارا پيش مبر و بيداد پسند مباش و همه كارها و سخن‌ها را بچشمِ داد بين‏ و بگوشِ داد شنو تا در همه كارى حق و باطل بتوانى ديدن، پادشاه كه چشم داد و خردمندگى‏ گشاده ندارد طريق‏ حق و باطل بر وى گشاده نگردد».

¤ عنصر المعالی كیکاووس بن اسکندر، قابوسنامه، به‌كوشش غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی‌وفرهنگی، ۱۳۷۱ش، ص ۲۲۷.
@HistoryandMemory
عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار (د. ۴۸۰هجری):

« و هر كسى را كه وزارت دادى ویرا در وزارت تَمكينی تمام كن تا كارهاى تو و شغل مملكت تو برو بسته نباشد و باَقرِبا و پيوستگان او نيكويى كن، بمَعاش‌دادن و خوبى‌كردن تَقصير مكن اما خويشان و پيوستگان وی را عمل مفرماى كه يكباره پيه بگربه‏ نتوان سپردن‏ كه وى بهيچ حال حساب پيوستگان خويش بحق نكند و از بهر مالِ تو خويشان خويش را نيازارد و نيز كَسانِ وزير صد بيداد بكنند بر خَلقان كه بيگانه از آن صد يكى نيارد كردن و وزير از كَسان خويش درگُذارد و از بيگانه در نگذارد».

¤ قابوسنامه، به‌كوشش غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی‌وفرهنگی، ۱۳۷۱ش، ص ۲۲۸-۲۲۹.

@HistoryandMemory
ارمنیان و مسلمانان: دو برگ از تاریخ دورۀ میانۀ اسلامی

۱. قاهره ۴۶۶ﻫ: بیش از یک دهه بود که مصر دچار کشمش - میان دو جناح اصلی سپاه: تُرکان و سودان (سیاهان)-، هرج و مرج، وبا و قحطی شده و خلافت بزرگ فاطمی در آستانۀ فروپاشی قرار گرفته بود. در این بحبوحه خلیفه المُسْتَنْصِربالله (ﺣﻜ. ۴۲۷-۴۸۷ﻫ) برآن شد تا نجات­‌دهنده­‌ای را به­‌یاری طلبد و آن کسی نبود جز غلام­-سرداری ارمنی­‌تبار به نام بَدْرالجَمالى‌ که در این زمان حاکم شهر بندری عکا بود. بَدْرالجَمالى‌ «با نیرویی قدرتمند از سربازان ارمنی و دیگران که همگی تابع شخص او بودند، بر یک صد کشتی سوار شد و بی­‌خبر به مصر رسید و به‌سوی قاهره راند. چون امام او را فرا خوانده بود، بازیگران محلی جرئت مقابله با او را نکردند؛ معدودی می­‌دانستند چرا آمده‌است. بدر همینکه به پایتخت رسید، پاسخ بر همگان روشن شد. وی به قوای خود فرمان داد که افراد حکومت پیشین را بی­‌رحمانه از میان بردارند. فرماندهان هنگ­‌ها و افواجِ از قبل موجود سپاه را یکجا در یک شب کشتند. رؤسای اصلی سازمان اداری پیشین دستگیر و کشته شدند. پس از آن، بدرالجمالی بر قبایلِ عربِ دلتا تاخت، شورشیان اسکندریه را سرکوب کرد، به سودانی‌ها و عرب‌های مصر علیا یورش برد و، به این طریق، بر تصمیمِ قوی خود بر بارآوردنِ مملکت به زیر فرمان یک حکومت مرکزی مهر تأیید زد» (واکر، پژوهشی در یکی از امپراتوریهای اسلامی، ترجمه فریدون بدره­‌ای، ۸۶).  این احیاگر خلافت فاطمی، بالاترین مناصب حکومت، امیرالجیوش، قاضی‌القضاة و داعی­‌الدعاة، را قبضه کرد و شمار بسیاری از ارمنیان، اعم از نومسلمان یا مسیحی، را به سپاه و دستگاه دیوانی مصر وارد کرد. تا چند دهه پس از او این ارمنیان از بازیگران اصلی در تحولات سیاسی و اجتماعی مصر بودند.

۲. اَنْطاکيّه‌ ۴۹۱ﻫ.: چند ماهی بود که صلیبیان انطاکیه را در محاصره گرفته بودند، امّا یاغی‌سیان، حاکم شهر، و باشندگان آن مقاومت می­کردند. محاصره به درازا کشیده بود -هفت تا نه ماه- و فرنگان گرفتار رنج و سختی شده بودند. در این زمان بود که یکی از فرماندهان صلیبی، بوهموند، با یکی از نگهبانان شهر به نام فیروز وارد رابطه و مذاکره شد. به تعبیر استیون رانسیمان، «این فیروز می­‌نماید که یکی از ارامنه نومسلمان بود که در دستگاه یاغی­‌سیان قدر و منزلتی یافته بود. وی در ظاهر به خداوند خود وفادار بود، اما در باطن بر او که اخيراً هم به جرم احتكارِ آذوقه جریمه­‌اش کرده بود، حسد می­‌ورزید. وی از هم­کیشان پیشین خود نبریده بود و هم بوسیلۀ آنان بود که با بوهموند قرار گذاشت و حاضر شد شهر را به او بفروشد. مذاکرات این سودا همه محرمانه و از دیگران مخفی بود. بوهموند هیچ کس را از ماجرا با خبر نساخت و به جای آن دمادم خطری را که رو به آنها پیش می­‌آمد، گوشزد یاران خود می­‌کرد، تا پیروزی آینده­‌اش هر چه نمایانتر جلوه کند»( تاریخ جنگهای صلیبی، ترجمۀ منوچهر کاشف، ۱/ ۳۰۵-۳۰۶). آن خطر کِربُغا (کِربوغا/ کِربوقا)، اتابک موصل، بود که با سپاه خویش آهنگ انطاکیه کرده بود تا محاصره را بشکند و مسلمانان را نجات دهد. پیش از رسیدن او در پی خیانت فیروز شهر به تسخیر ‌‌صلیبیان درآمد. آنان با همراهی مسیحیان/ ارمنیان بومی شمار بسیاری از مسلمانان، اعم از زن و مرد، را کشتار کردند. ‌بوهموند،  فرمانروای شهر شد و دومین‌ امیرنشین ‌صلیبی‌ را برپا کرد.

@HistoryandMemory
چه مصر و چه شام و چه برّ و چه بحر | همه روستایند و شیراز شهر!
فضیلت‌سازی غلوآمیز برای شیراز در اوّلین چاپ (به همراه ترجمه لاتین) گلستان سعدی در ۱۶۵۱ میلادی. گویا مترجم شک کرده که این بیت ساختگی است و از سعدی شیرین سخن نیست، اما شیرازی‌ها به او گفته‌اند که بیت از خود خود سعدی است!😊

منبع: برگه رخنامه مجید سلیمانی
@HistoryandMemory
«پسران مُلجَم، عبدالرحمن و قیس و یزید، بر قتل علی و معاویه و عمرو هم پیمان شدند و شبی از ماه رمضان سال چهل را وعده‌ گذاشتند و هریک به جانب شخص موردنظر (و هدف مقصود) خود رفت. یزید مأمور قتل عمرو بود. اما مرضى عمرو را از حضور در مسجد بازداشت و خارجة بن حذافه به جای او نماز می‌گزارد. یزید بر او هجوم برد و ضربتی سخت بدو زد و او را بکشت. یزید را نزد عمرو آوردند. گفت ای عمرو به خدا سوگند که هدف من جز تو کسی نبود. عمرو گفت: ولی خدا (قتل) خارجه را اراده کرد. و خدا را، که چه خوب گفته است گوینده:

وَلَيتَها إِذ فَدَت عَمراً بِخارِجَةٍ
فَدَت عَليّاً بِمَن شاءَت مِنَ البَشَرِ

ای کاش زمانه و دست حادثه هنگامی که خارجه را فدای عمرو کرد هر کس از افراد بشر را می‌خواست فدای جان على می‌کرد».

¤مقریزی، خطط، ترجمه پرویز اتابکی، ۳/ ۳۳۸.

• پ. ن.
۱. مَقریزی روایت را عیناً، به‌جز شعر، از ابوعمر کِندی برگرفته است( نک. کندی، کتاب الولاة و کتاب القضاة، تصحیح ر. گست، ۳۱-۳۲).
۲. درباره نام دو هم‌پیمان عبدالرحمن ابن ملجم میان منابع اختلاف است و نام‌های گونه‌گونی ذکر شده است (نک. بخش تاریخ، "ابن‌ملجم"، دبا، ج۴). اینکه آن دو، برادران عبدالرحمن بودند هم روایتی شاذ است که گویا تنها در گزارش مصریان آمده است.
۳. بیت از قصیده درخشان و تاریخ‌گونه العبدونیه یا رائیه ابن عبدون (د. ح. ۵۲۸ ﻫ) شاعر اندلسی است که با این مصرع شروع می‌شود: الدَهرُ يُفجِعُ بَعدَ العَينِ بِالأَثَرِ ( درباره ابن عبدون و این قصیده نک. رحیم‌لو، "ابن عبدون"، دبا، ج ۴).

@HistoryandMemory
■ دانشکده الهیات در خاطرات عبدالهادی حائری(۱)

□زنده‌یاد استاد عبدالهادی حائری (د.۱۳۷۲) در فاصله‌‌ سال‌های ۱۳۳۶-۱۳۳۹ش. دانشجوی دوره کارشناسی دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران بود و از این روی در فصلی از زندگی‌نامه خواندنی خود به وضع و حال آن دانشکده در آن روزگار و ذکر خاطراتی از استادان آن پرداخته است که بخش‌هایی از آن در ادامه می‌آید:

■ «روزگاران تحصیل در دانشگاه تهران در واپسین سالهای دهه ۱۳۳۰ خورشیدی همزمان با یک رشته از دگرگونیهای ویژه‌ای بود که در مجموع، ایران را در راستای فرهنگ آمریکایی و در چارچوب سودگرایی و سوداگری آمریکاییان قرار می‌داد. نوآوریهایی چهره می‌بست. در مهر ماه سال ۱۳۳۷ تلویزیون ایران برای نخستین بار از سوی شاه گشوده شده در تیر ماه سال ۱۳۳۹ دستگاه فرستنده صدکیلوواتی رادیوی ایران آغاز به کار کرد که از آن پس برنامه‌هایش ۲۴ ساعته گردید. دانشگاهها گسترش می‌یافت و دانشکده‌ها و رشته‌هایی نوین بنیاد می‌گردید.
در این هنگام، شماری از اندیشه‌وران به‌ویژه استاد بدیع‌الزمان فروزانفر چنان نهادند که دانشکده علوم معقول و منقول را که در روزگاران رضاشاه بنیاد یافته بود ولی رویکردی درخور نگرش بدان نشده بود جانی تازه بخشند. از این روی، به گسترش آن پرداختند. با تلاش پیگیر استاد فروزانفر، رشته‌های ادبیات عرب و فرهنگ و معارف اسلامی[کذا، این رشته "فرهنگ اسلامی" نام داشت؛ سپس به "فرهنگ‌ و تمد‌ن اسلامی" و سپس‌تر به "تاریخ و تمدن‌ ملل اسلامی" دگرگون شد] بدان افزوده شد؛ برنامه‌های شبانه سه ساله علوم تربیتی و دبیری در کنار آن بنیاد گردید تا برای کسانی که بدان پیشه با رتبه دبیری دلبستگی دارند فرصتی درخور پدید آید. از این مهمتر، برنامه علوم قضایی نیز به صورت شبانه برقرار شد که برابر قانون، هر کس دوره سه ساله قضایی را به همراه لیسانس معقول و منقول می‌گذراند، می‌توانست به همراه لیسانسیه‌های دانشکده حقوق در کارهای قضایی وارد شود. در آن زمان، دوره‌های لیسانس هیچ یک از دیگر دانشکده‌ها از این دو برتری (دبیری و قضایی) همزمان برخوردار نبود. از همین روی بود که جوانان دیپلم مانند امید[عبدالهادی حائری] که می‌خواستند در علوم انسانی به تحصیلات عالی پردازند به گونه‌ای چشمگیر به دانشکده علوم معقول و منقول، که بعدها نامش به «دانشکده الهیات، دگر شد، روی آوردند.
آشنایی با دانشگاه، استاد و دانشجو و همراه با این دگرگونیها، «مؤسسه وعظ و تبلیغ» که وارث همان «مؤسسه وعظ و خطابه»، روزگار رضاشاه بود، باز هم به همت همان فروزانفر و همکاری شماری فراوان از سرشناسان و اندیشه‌وران کار آزموده و دیرینه که بسیاری از آنان از سررشته داران و دست‌اندرکاران رده بالای کشور به شمار می‌آمدند، باز بنیاد گردید و دانشجویان فراوانی را که دارای دیپلم از دبیرستانها و یا تصدیق مدرسی» از حوزه‌های علمی- روحانی بودند به سوی خویش فراخواند.
در این هنگام، ریاست دانشکده علوم معقول و منقول و مؤسسه وعظ و تبلیغ با خود استاد فروزانفر بود. وی برای فراخواندن دیدگاهها به سوی این دو بنیاد می‌کوشید گهگاه از استادان و رجال سرشناس برون مرزی برای سخنرانی بدان بنیادها فراخواند. به گونه‌ای نمونه، روز ۳۰ آبان ۱۳۳۸ وزیر فرهنگ پیشین ترکیه یک سخنرانی بلند بالا پیرامون مولانا جلال‌الدین مولوی بلخی رومی در دانشکده برگزار کرد که البته به دیده امید بسیار در خور نگرش جلوه کرد، جز این که آیه قرآنی «اَنا بشر مثلکم» را به غلط «اِنّا بشر مثلکم» خواند. روشن است که این نادرست خوانی دشواریی پدید نیاورد؛ نکته بنیادی این بود که یکی از وزیران پرآوازه ترکیه برای دانشکده علوم معقول و منقول ایران تا آن اندازه ارج نهاده که برای دانشجویانش سخنرانی می‌کرده است.
افزون بر این، استاد بدیع‌الزمان فروزانفر از بسیاری از رجال برجسته سیاسی و قضایی کشور به عنوان استاد بهره می‌جست، چهره‌هایی مانند محسن صدرالاشراف، سید حسن تقی‌زاده، علامه وحیدی کرمانشاهی، جمال اخوی و محمد عبده بروجردی. از برخی از سران سالخورده کشور نیز برای ایراد سخنرانی نیز دعوت می‌کرد. به گونه‌ای نمونه، در سال تحصیلی ۳۹-۱۳۳۸ خورشیدی برای علی منصور (منصورالملک) نخست وزیر روزگار شهریور ۱۳۲۰ یک رشته سخنرانی پیرامون قانون در جامعه بشری برنامه‌ریزی کرد».

¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت...نقشی از نیم قرن تکاپو، ۲۵۱-۲۵۲.
@HistoryandMemory
■ دربارۀ ترجمه فارسی خِطَط مقریزی

¤ مَقریزی، تقی‌الدین احمد بن علی بن عبدالقادر، پندها و عبرت‌ها از بناها و آثار تاریخی مصر (ترجمۀ خِطَط مقریزی)، ترجمۀ پرویز اتابکی، مشهد، بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی، ۱۳۹۷ش.

◇ چند هفته پیش به لطف دوستی از باشندگان مشهدالرضا نسخه‌ای از ترجمۀ فارسی المَواعِظُ و الاعتِبار فی ذکر الخِطَط والآثار یا الخِطَط المَقریزیّة به دستم رسید. این کتابِ تقی‌الدین احمد بن علی مقریزی (د.۸۴۵ﻫ.) کتابی بی‌مانند و گران‌مایه است در تاریخ و جغرافیای مصر اسلامی به‌ویژه موضع/عارضه‌نگاری و ذکر آثار و بناهای پایتخت آن، فُسْطاط و قاهره.

◇ ترجمه فارسی در چهار جلد منتشر شده است. سه جلد نخست براساس تصحیح مُنقَّح اما ناکامل گاستون ویت/ ویه فرانسوی (القاهرة، المعهد العلمی الفرنسی للآثار الشرقية، ۱۹۱۱-۱۹۲۷م.) انجام شده و جلد چهارم براساس چاپ کهنه و پراشکال بولاق (۱۸۵۳م.). در زمانی که مرحوم اتابکی کتاب را ترجمه می‌کردند هنوز تصحیح منقح و کامل ایمن فواد سید (لندن، موسسة الفرقان للتراث الاسلامی، ۲۰۰۲-۲۰۰۴م.) منتشر نشده بود.

◇ زنده‌یاد پرویز اتابکی که بر ظرایف و دقایق زبان عربی مسلط بود، از خطط مقریزی، همچون دیگر ترجمه‌های‌اش، ترجمه‌ای پاکیزه، پخته، رسا و روان به‌دست داده است. تنها اشکالی که می‌توان از این ترجمه گرفت این است که بهتر بود اصطلاحات رایج در آن روزگار را که پیشینه‌ای طولانی در سنت و فرهنگ اسلامی داشته و در منابع و تواریخ فارسی نیز به‌کار می‌رفته است، ترجمه نمی‌شد. مثلاً ایشان اصطلاح «کوره»( معادل استان و ناحیه یا شهرستان در معنای امروزی) را به «شارستان» برگردانده‌اند(نک. ترجمه فارسی، ۱/ ۲۷۵ به بعد)، این درحالی است که کوره خود معرَّب «خوره» فارسی است.

◇ بهتر بود نام کتاب ترجمه نمی‌شد. انتخاب این‌گونه نام‌های مسجع و آهنگین برای کتاب‌ها در فرهنگ اسلامی پیشینه‌ای دراز دارد و تنها مختص کتاب‌های عربی هم نبوده و غالباً کتاب‌های فارسی و ترکی نیز نام‌های عربی و مسجع داشتند؛ برای نمونه الاَبْنیَة عَنْ حَقائقِ الاَدْویَة؛اَلمُعْجَم فی مَعاییرِ أشعارِ العَجَم؛ رَوضاتُ الجَنّات فی اَحوالِ العُلماء و السادات (هر سه به زبان فارسی). ضمن آنکه این کتاب‌ها نزد متخصصان با همان نام‌های اصلی شناخته می‌شوند و پس بهتر آن است که در ترجمه نیز همان نام آورده شود.

◇ شادروان اتابکی فرصت نیافته که کتاب را کامل ترجمه کند. آنچه ایشان ترجمه کرده اگر با تصحیح ایمن فواد سید تطبیق داده شود، دقیقاً دو جلد نخست آن را در برمی‌گیرد. آخرین بخشی که ترجمه شده این عنوان را بر خود دارد: ذکر سرگذشت دو قصر و دیده‌گاه‌ها پس از انقراض دولت فاطمی(ترجمه فارسی، ۴/ ۵۹۵-۶۰۰)/ ذكر ما كان من أمر القصرين و المناظر بعد زوال الدّولة الفاطميّة (تصحیح ایمن فواد سید، ۲/ ۶۰۸-۶۲۴).

◇ بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی در پایانِ «سخن ناشر» اظهار امیدواری کرده است که در چاپ‌های بعدی ترجمه کامل خطط را عرضه کند. چند سال پیش به‌واسطۀ استادم دکتر هادی عالم‌زاده آگاه شدم که شادروان دکتر سید غلامرضا تهامی (د. ۱۳۹۳ش)، که او نیز عربی‌دانی برجسته و مترجمی کارکشته بود، بخش‌های زیادی از دو جلد آخر کتاب (جلد۴ یا ۳ تصحیح ایمن فواد سید و شاید هر دو- تردید از من است)، یعنی همان بخش‌هایی که مرحوم اتابکی فرصت ترجمه آن را نیافتند، را به پیشنهاد یکی از زیر مجموعه‌های فرهنگستان هنر ترجمه کرده‌اند. شایسته است که بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی، به‌جای ترجمه مجدد، با هماهنگی و موافقت خانواده و بازماندگان مرحوم تهامی و فرهنگستان هنر، این بخش‌ها را در ادامه این چهار مجلد به چاپ برساند.

@HistoryandMemory
یادداشت کوتاه استاد هادی عالم‌زاده درباره ترجمه مرحوم تهامی

"به نام خدا
گزارش کوتاه و گویایی است در باره الخطط مقریزی و ترجمه آن به فارسی. ترجمه شادروان سید غلامرضا تهامی، از فضلای مکاتب و حوزه های علمی قدیم خراسان - و نه دکتر دانشگاهی - را من بنده چند سال پیش برای "پژوهشکده هنر " با متن عربی آن مقابله کردم و آن را ترجمه‌ای رسا و استوار و دقیق یافتم ، چنان که می‌توان بی‌نیاز به ویرایش آن را به چاپ سپرد.
بایسته است از دیگر تالیف ارزشمند و در خور تحسین و تقدیر مرحوم تهامی نام ببرم: " فرهنگ اَعلام تاریخ اسلام " در دو مجلد (به قطع رحلی، در ۲۱۶۶ صفحه، چاپ شرکت سهامی انتشار ) که اهل علم را در بسیاری موارد از مراجعه به اعلام زرکلی، ریحانه الادب، لغت نامه و دیگر مراجع مشابه بی‌نیاز می‌کند."
@HistoryandMemory
نامه کناره‌گیری استاد عالم‌زاده از سرپرستی گروه تاریخ دانشگاه الزهرا

#هادی‌عالم‌زاده
#تاریخ‌رشته‌تاریخ
#دانشگاه‌الزهرا

@HistoryandMemory
«معتصم بفرمود تا جرّاحان را بياوردند و دستها و پايهاى بابک[خرمدین] ببريدند و شكمش بشكافتند و گلوش ببريدند. و تنش بر سامره به دار كردند و سرش به همه پادشاهيهاى عراق بگردانيدند. و آنگاه به خراسان فرستاد سوى عبد الله بن طاهر تا گرد همه شهرهاى خراسان بگردانيد».

¤ تاریخنامه طبری (تاریخ بلعمی)، ۴/ ۱۲۷۵.
@HistoryandMemory
درون هر یک از ما ساختاری خودویرانگرانه مدام در کار است که به پاس این تباهی لذتی عمیق ببخشدمان.

¤ غزاله علیزاده - از یادداشت‌ها
۱۷ اردیبهشت ۱۳۵۲.

@HistoryandMemory
«انقلاب فرهنگی آغاز و دانشگاهها بسته شد. این کار از دیدگاههای گوناگون می‌تواند ارزیابی شود که اکنون جای بحث پیرامون تک تک آنها نیست. ولی به همین اندازه بسنده می‌کنیم که در روند انقلاب فرهنگی کارهای تندروانه کم به چشم نمی‌خورد. چهره‌های برجسته‌ای از میان اعضای هیات علمی دانشگاهها از کار برکنار و مورد بی‌حرمتی واقع شدند. این تندرویها تا جایی بود که رفته رفته دستگاههای دست‌اندرکار، خود به شکستن برخی از تصمیم‌گیریهای تندروانه دست زدند و آن شیوه برخورد را متوقف ساختند.
این تندرویها دامن یکی از دوستان و همکاران دانشگاهی امید را نیز گرفت و او را از ادامه تدریس در دانشگاه بازداشت. روشن است که این کار، سخت به زیان خود دانشگاه بود، زیرا در پهنه عمل، دانشگاه و دانشجویان را از داشتن یک استاد کارآزموده و سودمند بی‌بهره ساخت. نیز آشکار است که برکناری وی از عضویت هیات علمی دانشگاه، نامبرده را در تنگناهای مالی و گرفتاریهای زاییده آن گذارد. ولی همین کار، بی آن که دست طراحی دوراندیش از آغاز در کار دیده شود، به گونه‌ای چشمگیر با سود فراوانی در زمینه فرهنگ ایرانی-اسلامی و پژوهشهای تاریخی همراه بود. وی به جای رفتن به کلاس، در خانه نشست و به ترجمه کتابها و متون مهم تاریخ اسلام به زبان فارسی دست زد و از این رهگذر دهها جلد کتاب به معرض استفاده دلبستگان فارسی زبان فرهنگ اسلامی قرار داد.
انقلاب فرهنگی هر چه بود، برای شخص امید سودمند افتاد. نخست آن که از محیط دانشگاه و بی‌حرمتیها و تهدیدها و نگرانیهای زائیده آن در امان شد. دوم آن که فرصتی بسنده به دست آورد که به کار پژوهش در خانه و کتابخانه‌ها بپردازد».

¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت... نقشی از نیم‌قرن تکاپو، ۵۱۱-۵۱۲.

* گویا آن استاد رانده شده از دانشگاه استاد "محمود مهدوی دامغانی" است!
@HistoryandMemory
👍2
«رفته رفته امید [عبدالهادی] دریافت که محيط گروه مطالعات خاورمیانه دانشگاه بزرگ شمال کالیفرنیا [برکلی] یکی از مسمومترین محیطهای آکادمیک جهان است. نخست آن که یهودیان، بویژه صهیونیستها، دست بالا را داشتند. نفوذ و قدرت آنها تا جایی بود که عربان غیر صهیونیست را در عمل تابع خود ساخته بودند. دوم آن که آن استاد اسلام‌شناس - ایران‌شناس [حامد الگار] به عنوان دشمن صهیونیسم شناخته شده بود. چون امید به یاری وی بدانجا راه یافته بود، راه او را با آن استاد، یکی قلمداد می‌کردند و بنابراین از روز نخست عملاً هیچ کس با امید دست دوستی نفشرد. روشن است که امید از عنوان «مخالفت با صهیونیسم» برای خود بدش نمی‌آمد و هرگز مایل نبود دلبسته به صهیونیسم شناخته شود، ولی دوست هم نداشت با استاد اسلام‌شناس- ایران‌شناس یکی و «همراه» پنداشته شود. این استاد باورهایی تندروانه نسبت به بسیاری از مسایل از جمله تشیع داشت. وی سخت بر ضد شیعه می‌اندیشید و در نشستهای ایرانیان به سود ابوبکر و دیگر چهره‌های مانند او سخن می‌گفت. از ایرانیان از جمله دکتر علی شریعتی انتقاد می‌کرد که نام عمر و ابوبکر را با احترامی بسنده یاد نمی‌کنند.
او ضمناً اعتقاد به کشتارهای گروهی برای مبارزه با کفر داشت. او کسی بود که ۱۳ سال پیش از نخستین دیدار امید از او، در انگلستان به مذهب حنفی در آمده بود. بنابراین، امید میل نداشت با این جنبه‌های آن استاد یکی و همراه شود. وی اصلاً انگلیسی بود. با این همه، او نزدیکترین دوست امید در دانشکده بود و بسیاری از ویژگیهای اخلاقی نامبرده برای امید خوشایند بود».

¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت...نقشی از نیم‌قرن تکاپو، ۴۶۹.

* چند سال پیش خبر آمد که حامد الگار به تشیع گرویده‌ است! نک.
http://al-mostabserin.com/persian/1020

@HistoryandMemory