نه تنها باید پروژم رو تا آخر هفته تموم کنم ، بلکه باید شروعش هم بکنم.
#وبلاگ: همین جوری
🎯 @IranGPlus
#گودر
#وبلاگ: همین جوری
🎯 @IranGPlus
#گودر
#ترفندهای_تلگرام:
با گرفتن همزمان Shift و Insert میتوانید روی هر چیزی که روی کلیپبورد ذخیره است، کپشن بنویسید و ارسال کنید.
🎯 @IranGPlus
با گرفتن همزمان Shift و Insert میتوانید روی هر چیزی که روی کلیپبورد ذخیره است، کپشن بنویسید و ارسال کنید.
🎯 @IranGPlus
تانزا نیا :
من با مهمترین آدم زندگیم از طریق پلاس آشنا شدم و چندتا دوست خیلی خوبم اینجا پیدا کردم. یه شبکه اجتماعی دیگه چقدر قراره واسه یکی خوب باشه مگه آخه؟
goo.gl/3F6rjV
🎯 @IranGPlus
من با مهمترین آدم زندگیم از طریق پلاس آشنا شدم و چندتا دوست خیلی خوبم اینجا پیدا کردم. یه شبکه اجتماعی دیگه چقدر قراره واسه یکی خوب باشه مگه آخه؟
goo.gl/3F6rjV
🎯 @IranGPlus
با تشکر از شکیبایی شما، روند انتشار مطالب در چنل، تا چند روز دیگر به روال پیشین خود بازخواهدگشت! با این تفاوت که لینک به مطالب داده نخواهد شد. به دو دلیل: طبق بررسیهای خودم و آمار Goo.gl تقریبا هیچکس از لینکهای پای مطالب استفاده نمیکند. و زمان زیادی هم صرف کپی کردن لینک از منبع و کوتاهکردن و پیست کردن میشود!
تبصره: چنانچه پست خاصی نیاز به مراجعه به لینک داده باشد، حتما لینک درج خواهد شد.
تبصره: چنانچه پست خاصی نیاز به مراجعه به لینک داده باشد، حتما لینک درج خواهد شد.
ممکنه اون بهت بگه: "بذار به درد خودم بمیرم"
اما تو نذار بمیره
شعور داشته باش
#وبلاگ: مرا فرانسوی ببوس
🎯 @IranGPlus
#گودر
اما تو نذار بمیره
شعور داشته باش
#وبلاگ: مرا فرانسوی ببوس
🎯 @IranGPlus
#گودر
علی کرمی:
پشت پنجرهی خانهتان
عجیبترین جملهی دنیا را شنیدم
«دافولینا! یک استکان چای به بابا میدهی؟»
دافولینا
کدام یک از خدایان یونان باستان
پدر توست؟!
پدر تو بودن اینقدر محال به نظر میرسد!
🎯 @IranGPlus
پشت پنجرهی خانهتان
عجیبترین جملهی دنیا را شنیدم
«دافولینا! یک استکان چای به بابا میدهی؟»
دافولینا
کدام یک از خدایان یونان باستان
پدر توست؟!
پدر تو بودن اینقدر محال به نظر میرسد!
🎯 @IranGPlus
نوشتههای روی یخچال
قهر بسه، وقتی اومدم خونه بغلم کن… لطفن.
#وبلاگ: مینی مالیده
🎯 @IranGPlus
#گودر #نوت_رو_یخچال
قهر بسه، وقتی اومدم خونه بغلم کن… لطفن.
#وبلاگ: مینی مالیده
🎯 @IranGPlus
#گودر #نوت_رو_یخچال
توی کتاب آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی یه تابلویی هست به اسم «پایان تمام محدودیت ها» که من هیچ جا جز تو اون کتاب ندیدمش. داشتم فک می کردم چه تابلوی فلسفی و سنگینیه این تابلو.
#وبلاگ: خشت ِ آخر
🎯 @IranGPlus
#گودر
#وبلاگ: خشت ِ آخر
🎯 @IranGPlus
#گودر
moham nt:
ولی شُکرِ خدا این طرحهای نامحدود ایرانسل رو ورداشتن ، منُ همکلاسیِ دوران راهنماییام انقدی که اون بخاطر این طرح نامحدوش بهم زنگ زد کمکم داشتیم به هم وابسته میشدیم.
🎯 @IranGPlus
ولی شُکرِ خدا این طرحهای نامحدود ایرانسل رو ورداشتن ، منُ همکلاسیِ دوران راهنماییام انقدی که اون بخاطر این طرح نامحدوش بهم زنگ زد کمکم داشتیم به هم وابسته میشدیم.
🎯 @IranGPlus
zeno:
دوستان انقلابی، ضد انقلاب، موافقان و مخالفان برجام، اصولگرا، اصلاح طلب، حزب اللهی، اپوزسیون برانداز، اپوزسیون غیربرانداز، فتنه گران، اهل بصیرت، طرفداران روحانی، طرفداران جلیلی، طرفداران موسوی، خاتمی، کروبی، ولایتی و مهندس غرضی.
اگر به ترشیجات و عرقیجات علاقمندید (که طبعا باید باشید، مگر اینکه مزدور اسرائیل باشید که ما نداریم اینجا اصلا خدا رو شکر) میتوانید گوشه ی چشمی به محصولات غذایی شهابی داشته باشید. هم کیفیتش تضمین شده است، هم از کسب و کار یک فعال سندیکایی که از کار سابقش بیکار شده حمایت میکنید. همچنین در این فاصله شاید اختلافات را کنار گذاشتید و اصلا با هم دوست شدید.
آدرس: خیابان وصال، نرسیده به انقلاب، کوچه نایبی، پلاک 23، ایوان خانه ماهان از 12 تا 14 اسفند و از ساعت 10 صبح تا 8 شب
برای خرید های بعد از روز جمعه و همچنین کسب اطلاعات بیشتر، لطفا به کانال تلگرام رضا شهابی در لینک زیر مراجعه فرمائید:
https://telegram.me/shahabirobab
جهت استحضار، اقلام سفارش داده شده، توسط پیک موتوری یا خود رضا شهابی در محل تحویل خریداران داده خواهد شد
https://www.facebook.com/nasser.a/media_set?set=a.10153709972251130.1073741873.669771129&type=3&pnref=story
دوستان انقلابی، ضد انقلاب، موافقان و مخالفان برجام، اصولگرا، اصلاح طلب، حزب اللهی، اپوزسیون برانداز، اپوزسیون غیربرانداز، فتنه گران، اهل بصیرت، طرفداران روحانی، طرفداران جلیلی، طرفداران موسوی، خاتمی، کروبی، ولایتی و مهندس غرضی.
اگر به ترشیجات و عرقیجات علاقمندید (که طبعا باید باشید، مگر اینکه مزدور اسرائیل باشید که ما نداریم اینجا اصلا خدا رو شکر) میتوانید گوشه ی چشمی به محصولات غذایی شهابی داشته باشید. هم کیفیتش تضمین شده است، هم از کسب و کار یک فعال سندیکایی که از کار سابقش بیکار شده حمایت میکنید. همچنین در این فاصله شاید اختلافات را کنار گذاشتید و اصلا با هم دوست شدید.
آدرس: خیابان وصال، نرسیده به انقلاب، کوچه نایبی، پلاک 23، ایوان خانه ماهان از 12 تا 14 اسفند و از ساعت 10 صبح تا 8 شب
برای خرید های بعد از روز جمعه و همچنین کسب اطلاعات بیشتر، لطفا به کانال تلگرام رضا شهابی در لینک زیر مراجعه فرمائید:
https://telegram.me/shahabirobab
جهت استحضار، اقلام سفارش داده شده، توسط پیک موتوری یا خود رضا شهابی در محل تحویل خریداران داده خواهد شد
https://www.facebook.com/nasser.a/media_set?set=a.10153709972251130.1073741873.669771129&type=3&pnref=story
Telegram
محصولات غذایی خانگی شهابی
ارگانیک ترین محصولات باکیفیت ترین تجربه
برای اطلاع از لیست قیمت و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام ارسال کنید @mahsoolateshahabi2
09101788914_09194802315
برای اطلاع از لیست قیمت و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام ارسال کنید @mahsoolateshahabi2
09101788914_09194802315
Elham ology:
ولی خب زن بیچارشم وقتی کارش داره باید به هفت تا جا زنگ بزنه بگه غلامعلی اونجاست؟
🎯 @IranGPlus
ولی خب زن بیچارشم وقتی کارش داره باید به هفت تا جا زنگ بزنه بگه غلامعلی اونجاست؟
🎯 @IranGPlus
A. Rezaian:
+ "تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون" ؟
- نه چطور؟
+ هیچی دیگه گفتم اگه نمیری من کلید نبرم!
- نه هستم.
+ خب پس خداحافظ!
🎯 @IranGPlus
+ "تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون" ؟
- نه چطور؟
+ هیچی دیگه گفتم اگه نمیری من کلید نبرم!
- نه هستم.
+ خب پس خداحافظ!
🎯 @IranGPlus
#وبلاگ: KHERS
کشف جدیدی کردم. اینکه بیحوصلهام. توی همه چی. مثلاً ماشینم. تا وقتی خوبه منم خوبم. میگم بابا مردم دیوونهن، واسه چی برم یه ماشین فلان میلیونی بخرم وقتی همین قارقارک داره کارم رو راه میندازه. اما وقتی خراب میشه موضعم عوض میشه. حوصله ندارم درستش کنم. ۱۴ سال از عمرش میگذره. خب خرجهای خاص خودش رو داره. یه سری قطعات که اسمشون رو هم بلد نیستم خراب میشن و باید تعویض بشن. تازه اگه اسمشون رو هم بلد باشم کارکردشون رو نمیدونم. مثلاً کاسه نمد.
چند وقت پیش کاسه نمد ماشینم رو عوض کردم. چرا؟ چون روغنریزی داشت. گند زده بود کف پارکینگ. یه چند روزی شمال بودم. وقتی برگشتم دیدم پشت در آپارتمانمون یه نامه چسبوندن. یه کپی هم ازش توی برد ساختمون گذاشته بودن.«محترماً» ازم خواسته بودن زیر ماشینم رو «مستور» کنم. بعد یادآوری کردن که پارسال ۲۰ میلیون تومن صرف موزاییکای کف حیاط شده و حالا ماشین من داره گند میزنه به همهش. زیر نامه دو تا اسم بود. یکی آقای مظلومی و یکی هم با عنوان کلی «نماینده ساختمان». این مظلومی همونیه که به دخترش گفتم فرهنگ آپارتماننشینی ندارین. قضیه مال چند ماه پیشه. جلوی ماشین من پارک کرده بود. جایی که اصلاً جای پارک نیست. نمیتونستم در بیام. مجبور شدم زنگ کل ساختمون رو بزنم تا ببینم ماشین کیه. بعد از ۱۰ دقیقه اومد پایین. داشت با موبایل صحبت میکرد و آدامس میجوید. همونطور پای موبایل یه ادایی در آورد که فکر کنم معنیش میشد ببخشید. تلفنش که تموم شد گفتم دفعه دیگه چهار چرختون رو سوراخ میکنم. با همون لحن خنک همیشگیم، همونی که انگار رفتم دکهی سر کوچه میگم آقا یه بسته آدامس اوربیت نعنایی. دختره باورش نمیشد. نمیدونم چرا تا این رو گفتم جلوی مانتوش رو بست. بعد هم گفتم رعایت جای پارک دیگه حداقلهای فرهنگ آپارتماننشینیه.
فرداش باباش رو توی حیاط دیدم. همین مظلومی. گفت آقا حق با شماست ولی شما خیلی تند و تیز حرف زدید. از این پیرمرد کوچولوها بود. صداش میلرزید. هم میخواست انتقام دخترش رو بگیره و هم دلیل قابل عرضی نداشت. برای همین زده بود توی وادی شما جوونا خیلی آتیشی هستین و یه کم ملایمت کنین و از این حرفها. بهش گفتم چشم پدر جان، ولی ماشینتون را جای من نذارین. بعد از اون با مظلومی دوست شده بودیم. یا لااقل من فکر میکردم دوست شدیم. تا این سری سر روغنریزی زخمش رو زده بود. متوجه شدم کل این چند ماه جای زخم «فرهنگ آپارتماننشینی» رو با خودش حمل میکرده. من هم یه نامه نوشتم، حمله، این روش منه، با این اوباش نمیشه نرم بود. نوشتم به چه حقی پشت در آپارتمانم نامه چسبوندین؟ نامه رو تا میکردین میذاشتین لای در. نوشتم شما نامه رو برای من ننوشتین، برای همه نوشتین، با انگشت دارین آدم بده رو نشون همه میدین. نوشتم روشتون من رو یاد تبلیغات رنگ و وارنگ پیتزا و چلوکباب و تخلیه چاه میاندازه. اونا میچسبونن پشت در. جوابیهم رو گذاشتم توی برد ساختمون. بعد از اون مظلومی باهام قهر کرد. بهتر. یه سلام علیک بیمعنی کمتر.
بیراهه رفتم. موضوعم تعمیر ماشین بود. سر همون روغنریزی مجبور شدم کاسه نمد ماشینم رو عوض کنم. سه بار رفتم مکانیکی. کلی خرجش کردم آخرش هم درست نشد. شاید ماشینه به زبان خودش داره میگه بابا من رو ولم کن، بذار آروم تموم شم.ماشینم از من بدش میاد. منم از ماشینم بدم میاد. یعنی بدم نمیاد، حوصلهش رو ندارم. زیرش مقوا گذاشتم. به قول اون حمالها «مستور» کردم. اما سخته همیشه جوری پارک کنم که روغنا روی مقوا بریزن. باز هم هر از گاهی روغنی میریزه روی موزاییکای ۲۰ میلیونی. توی این سرما باید با کهنه و بنزین برم پاکش کنم.
دوست دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم این آهنپارهی قراضه نباشه و جاش یه بیامو سری ۳ باشه. رنگش هم مهم نیست، اما ترجیحاً نقرآبی. از همینا که جوونا دارن باهاش میرن اندرزگو دور دور. میرن آبمیوه میخورن. بستنی میخورن. میرن جگرکی شبزدگان. ماشیناشون رو کجکی پارک میکنن تا تعداد بیشتری جا بشن. منم از همون ماشینا میخوام. اما پولش رو ندارم. قسمت من همین ماتیز بوده. با این رنگ کثافتش. اناری. اناری متالیک. مگه من زنم سوار ماتیز اناری بشم؟ آخه چرا ماشین من اینه؟ تعمیر هم که نمیشه. هر بار میبرمش پیش ممد خوشحال میشه. توی دلش میگه آخجون باز این گاگوله با ماشین قراضهش اومد الآن الکی اسم یه قطعه یدکی رو میپرونم که باید عوض بشه و ۲۰۰ تومن ازش تیغ میزنم. مطمئنم کل دخل و خرج اون مغازهی کثافتش رو از قِبل من در میآرن. خودش و اون دو تا نوچهی چرکش خون من رو میمکن و زندگی میکنن. هر چی در میآرم رو دودستی تقدیم ممد میکنم. کار هم کم شده. دیگه کسی به فکر مهندسی لوله نیست. بازار نفت و گاز راکده. همه به فکر انتخابات آمریکان. همون یه کم مهندسی لوله که میکنم رو باید پولاش رو ببرم بدم ممد.
کشف جدیدی کردم. اینکه بیحوصلهام. توی همه چی. مثلاً ماشینم. تا وقتی خوبه منم خوبم. میگم بابا مردم دیوونهن، واسه چی برم یه ماشین فلان میلیونی بخرم وقتی همین قارقارک داره کارم رو راه میندازه. اما وقتی خراب میشه موضعم عوض میشه. حوصله ندارم درستش کنم. ۱۴ سال از عمرش میگذره. خب خرجهای خاص خودش رو داره. یه سری قطعات که اسمشون رو هم بلد نیستم خراب میشن و باید تعویض بشن. تازه اگه اسمشون رو هم بلد باشم کارکردشون رو نمیدونم. مثلاً کاسه نمد.
چند وقت پیش کاسه نمد ماشینم رو عوض کردم. چرا؟ چون روغنریزی داشت. گند زده بود کف پارکینگ. یه چند روزی شمال بودم. وقتی برگشتم دیدم پشت در آپارتمانمون یه نامه چسبوندن. یه کپی هم ازش توی برد ساختمون گذاشته بودن.«محترماً» ازم خواسته بودن زیر ماشینم رو «مستور» کنم. بعد یادآوری کردن که پارسال ۲۰ میلیون تومن صرف موزاییکای کف حیاط شده و حالا ماشین من داره گند میزنه به همهش. زیر نامه دو تا اسم بود. یکی آقای مظلومی و یکی هم با عنوان کلی «نماینده ساختمان». این مظلومی همونیه که به دخترش گفتم فرهنگ آپارتماننشینی ندارین. قضیه مال چند ماه پیشه. جلوی ماشین من پارک کرده بود. جایی که اصلاً جای پارک نیست. نمیتونستم در بیام. مجبور شدم زنگ کل ساختمون رو بزنم تا ببینم ماشین کیه. بعد از ۱۰ دقیقه اومد پایین. داشت با موبایل صحبت میکرد و آدامس میجوید. همونطور پای موبایل یه ادایی در آورد که فکر کنم معنیش میشد ببخشید. تلفنش که تموم شد گفتم دفعه دیگه چهار چرختون رو سوراخ میکنم. با همون لحن خنک همیشگیم، همونی که انگار رفتم دکهی سر کوچه میگم آقا یه بسته آدامس اوربیت نعنایی. دختره باورش نمیشد. نمیدونم چرا تا این رو گفتم جلوی مانتوش رو بست. بعد هم گفتم رعایت جای پارک دیگه حداقلهای فرهنگ آپارتماننشینیه.
فرداش باباش رو توی حیاط دیدم. همین مظلومی. گفت آقا حق با شماست ولی شما خیلی تند و تیز حرف زدید. از این پیرمرد کوچولوها بود. صداش میلرزید. هم میخواست انتقام دخترش رو بگیره و هم دلیل قابل عرضی نداشت. برای همین زده بود توی وادی شما جوونا خیلی آتیشی هستین و یه کم ملایمت کنین و از این حرفها. بهش گفتم چشم پدر جان، ولی ماشینتون را جای من نذارین. بعد از اون با مظلومی دوست شده بودیم. یا لااقل من فکر میکردم دوست شدیم. تا این سری سر روغنریزی زخمش رو زده بود. متوجه شدم کل این چند ماه جای زخم «فرهنگ آپارتماننشینی» رو با خودش حمل میکرده. من هم یه نامه نوشتم، حمله، این روش منه، با این اوباش نمیشه نرم بود. نوشتم به چه حقی پشت در آپارتمانم نامه چسبوندین؟ نامه رو تا میکردین میذاشتین لای در. نوشتم شما نامه رو برای من ننوشتین، برای همه نوشتین، با انگشت دارین آدم بده رو نشون همه میدین. نوشتم روشتون من رو یاد تبلیغات رنگ و وارنگ پیتزا و چلوکباب و تخلیه چاه میاندازه. اونا میچسبونن پشت در. جوابیهم رو گذاشتم توی برد ساختمون. بعد از اون مظلومی باهام قهر کرد. بهتر. یه سلام علیک بیمعنی کمتر.
بیراهه رفتم. موضوعم تعمیر ماشین بود. سر همون روغنریزی مجبور شدم کاسه نمد ماشینم رو عوض کنم. سه بار رفتم مکانیکی. کلی خرجش کردم آخرش هم درست نشد. شاید ماشینه به زبان خودش داره میگه بابا من رو ولم کن، بذار آروم تموم شم.ماشینم از من بدش میاد. منم از ماشینم بدم میاد. یعنی بدم نمیاد، حوصلهش رو ندارم. زیرش مقوا گذاشتم. به قول اون حمالها «مستور» کردم. اما سخته همیشه جوری پارک کنم که روغنا روی مقوا بریزن. باز هم هر از گاهی روغنی میریزه روی موزاییکای ۲۰ میلیونی. توی این سرما باید با کهنه و بنزین برم پاکش کنم.
دوست دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم این آهنپارهی قراضه نباشه و جاش یه بیامو سری ۳ باشه. رنگش هم مهم نیست، اما ترجیحاً نقرآبی. از همینا که جوونا دارن باهاش میرن اندرزگو دور دور. میرن آبمیوه میخورن. بستنی میخورن. میرن جگرکی شبزدگان. ماشیناشون رو کجکی پارک میکنن تا تعداد بیشتری جا بشن. منم از همون ماشینا میخوام. اما پولش رو ندارم. قسمت من همین ماتیز بوده. با این رنگ کثافتش. اناری. اناری متالیک. مگه من زنم سوار ماتیز اناری بشم؟ آخه چرا ماشین من اینه؟ تعمیر هم که نمیشه. هر بار میبرمش پیش ممد خوشحال میشه. توی دلش میگه آخجون باز این گاگوله با ماشین قراضهش اومد الآن الکی اسم یه قطعه یدکی رو میپرونم که باید عوض بشه و ۲۰۰ تومن ازش تیغ میزنم. مطمئنم کل دخل و خرج اون مغازهی کثافتش رو از قِبل من در میآرن. خودش و اون دو تا نوچهی چرکش خون من رو میمکن و زندگی میکنن. هر چی در میآرم رو دودستی تقدیم ممد میکنم. کار هم کم شده. دیگه کسی به فکر مهندسی لوله نیست. بازار نفت و گاز راکده. همه به فکر انتخابات آمریکان. همون یه کم مهندسی لوله که میکنم رو باید پولاش رو ببرم بدم ممد.