توی کتاب آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی یه تابلویی هست به اسم «پایان تمام محدودیت ها» که من هیچ جا جز تو اون کتاب ندیدمش. داشتم فک می کردم چه تابلوی فلسفی و سنگینیه این تابلو.
#وبلاگ: خشت ِ آخر
🎯 @IranGPlus
#گودر
#وبلاگ: خشت ِ آخر
🎯 @IranGPlus
#گودر
moham nt:
ولی شُکرِ خدا این طرحهای نامحدود ایرانسل رو ورداشتن ، منُ همکلاسیِ دوران راهنماییام انقدی که اون بخاطر این طرح نامحدوش بهم زنگ زد کمکم داشتیم به هم وابسته میشدیم.
🎯 @IranGPlus
ولی شُکرِ خدا این طرحهای نامحدود ایرانسل رو ورداشتن ، منُ همکلاسیِ دوران راهنماییام انقدی که اون بخاطر این طرح نامحدوش بهم زنگ زد کمکم داشتیم به هم وابسته میشدیم.
🎯 @IranGPlus
zeno:
دوستان انقلابی، ضد انقلاب، موافقان و مخالفان برجام، اصولگرا، اصلاح طلب، حزب اللهی، اپوزسیون برانداز، اپوزسیون غیربرانداز، فتنه گران، اهل بصیرت، طرفداران روحانی، طرفداران جلیلی، طرفداران موسوی، خاتمی، کروبی، ولایتی و مهندس غرضی.
اگر به ترشیجات و عرقیجات علاقمندید (که طبعا باید باشید، مگر اینکه مزدور اسرائیل باشید که ما نداریم اینجا اصلا خدا رو شکر) میتوانید گوشه ی چشمی به محصولات غذایی شهابی داشته باشید. هم کیفیتش تضمین شده است، هم از کسب و کار یک فعال سندیکایی که از کار سابقش بیکار شده حمایت میکنید. همچنین در این فاصله شاید اختلافات را کنار گذاشتید و اصلا با هم دوست شدید.
آدرس: خیابان وصال، نرسیده به انقلاب، کوچه نایبی، پلاک 23، ایوان خانه ماهان از 12 تا 14 اسفند و از ساعت 10 صبح تا 8 شب
برای خرید های بعد از روز جمعه و همچنین کسب اطلاعات بیشتر، لطفا به کانال تلگرام رضا شهابی در لینک زیر مراجعه فرمائید:
https://telegram.me/shahabirobab
جهت استحضار، اقلام سفارش داده شده، توسط پیک موتوری یا خود رضا شهابی در محل تحویل خریداران داده خواهد شد
https://www.facebook.com/nasser.a/media_set?set=a.10153709972251130.1073741873.669771129&type=3&pnref=story
دوستان انقلابی، ضد انقلاب، موافقان و مخالفان برجام، اصولگرا، اصلاح طلب، حزب اللهی، اپوزسیون برانداز، اپوزسیون غیربرانداز، فتنه گران، اهل بصیرت، طرفداران روحانی، طرفداران جلیلی، طرفداران موسوی، خاتمی، کروبی، ولایتی و مهندس غرضی.
اگر به ترشیجات و عرقیجات علاقمندید (که طبعا باید باشید، مگر اینکه مزدور اسرائیل باشید که ما نداریم اینجا اصلا خدا رو شکر) میتوانید گوشه ی چشمی به محصولات غذایی شهابی داشته باشید. هم کیفیتش تضمین شده است، هم از کسب و کار یک فعال سندیکایی که از کار سابقش بیکار شده حمایت میکنید. همچنین در این فاصله شاید اختلافات را کنار گذاشتید و اصلا با هم دوست شدید.
آدرس: خیابان وصال، نرسیده به انقلاب، کوچه نایبی، پلاک 23، ایوان خانه ماهان از 12 تا 14 اسفند و از ساعت 10 صبح تا 8 شب
برای خرید های بعد از روز جمعه و همچنین کسب اطلاعات بیشتر، لطفا به کانال تلگرام رضا شهابی در لینک زیر مراجعه فرمائید:
https://telegram.me/shahabirobab
جهت استحضار، اقلام سفارش داده شده، توسط پیک موتوری یا خود رضا شهابی در محل تحویل خریداران داده خواهد شد
https://www.facebook.com/nasser.a/media_set?set=a.10153709972251130.1073741873.669771129&type=3&pnref=story
Telegram
محصولات غذایی خانگی شهابی
ارگانیک ترین محصولات باکیفیت ترین تجربه
برای اطلاع از لیست قیمت و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام ارسال کنید @mahsoolateshahabi2
09101788914_09194802315
برای اطلاع از لیست قیمت و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام ارسال کنید @mahsoolateshahabi2
09101788914_09194802315
Elham ology:
ولی خب زن بیچارشم وقتی کارش داره باید به هفت تا جا زنگ بزنه بگه غلامعلی اونجاست؟
🎯 @IranGPlus
ولی خب زن بیچارشم وقتی کارش داره باید به هفت تا جا زنگ بزنه بگه غلامعلی اونجاست؟
🎯 @IranGPlus
A. Rezaian:
+ "تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون" ؟
- نه چطور؟
+ هیچی دیگه گفتم اگه نمیری من کلید نبرم!
- نه هستم.
+ خب پس خداحافظ!
🎯 @IranGPlus
+ "تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون" ؟
- نه چطور؟
+ هیچی دیگه گفتم اگه نمیری من کلید نبرم!
- نه هستم.
+ خب پس خداحافظ!
🎯 @IranGPlus
#وبلاگ: KHERS
کشف جدیدی کردم. اینکه بیحوصلهام. توی همه چی. مثلاً ماشینم. تا وقتی خوبه منم خوبم. میگم بابا مردم دیوونهن، واسه چی برم یه ماشین فلان میلیونی بخرم وقتی همین قارقارک داره کارم رو راه میندازه. اما وقتی خراب میشه موضعم عوض میشه. حوصله ندارم درستش کنم. ۱۴ سال از عمرش میگذره. خب خرجهای خاص خودش رو داره. یه سری قطعات که اسمشون رو هم بلد نیستم خراب میشن و باید تعویض بشن. تازه اگه اسمشون رو هم بلد باشم کارکردشون رو نمیدونم. مثلاً کاسه نمد.
چند وقت پیش کاسه نمد ماشینم رو عوض کردم. چرا؟ چون روغنریزی داشت. گند زده بود کف پارکینگ. یه چند روزی شمال بودم. وقتی برگشتم دیدم پشت در آپارتمانمون یه نامه چسبوندن. یه کپی هم ازش توی برد ساختمون گذاشته بودن.«محترماً» ازم خواسته بودن زیر ماشینم رو «مستور» کنم. بعد یادآوری کردن که پارسال ۲۰ میلیون تومن صرف موزاییکای کف حیاط شده و حالا ماشین من داره گند میزنه به همهش. زیر نامه دو تا اسم بود. یکی آقای مظلومی و یکی هم با عنوان کلی «نماینده ساختمان». این مظلومی همونیه که به دخترش گفتم فرهنگ آپارتماننشینی ندارین. قضیه مال چند ماه پیشه. جلوی ماشین من پارک کرده بود. جایی که اصلاً جای پارک نیست. نمیتونستم در بیام. مجبور شدم زنگ کل ساختمون رو بزنم تا ببینم ماشین کیه. بعد از ۱۰ دقیقه اومد پایین. داشت با موبایل صحبت میکرد و آدامس میجوید. همونطور پای موبایل یه ادایی در آورد که فکر کنم معنیش میشد ببخشید. تلفنش که تموم شد گفتم دفعه دیگه چهار چرختون رو سوراخ میکنم. با همون لحن خنک همیشگیم، همونی که انگار رفتم دکهی سر کوچه میگم آقا یه بسته آدامس اوربیت نعنایی. دختره باورش نمیشد. نمیدونم چرا تا این رو گفتم جلوی مانتوش رو بست. بعد هم گفتم رعایت جای پارک دیگه حداقلهای فرهنگ آپارتماننشینیه.
فرداش باباش رو توی حیاط دیدم. همین مظلومی. گفت آقا حق با شماست ولی شما خیلی تند و تیز حرف زدید. از این پیرمرد کوچولوها بود. صداش میلرزید. هم میخواست انتقام دخترش رو بگیره و هم دلیل قابل عرضی نداشت. برای همین زده بود توی وادی شما جوونا خیلی آتیشی هستین و یه کم ملایمت کنین و از این حرفها. بهش گفتم چشم پدر جان، ولی ماشینتون را جای من نذارین. بعد از اون با مظلومی دوست شده بودیم. یا لااقل من فکر میکردم دوست شدیم. تا این سری سر روغنریزی زخمش رو زده بود. متوجه شدم کل این چند ماه جای زخم «فرهنگ آپارتماننشینی» رو با خودش حمل میکرده. من هم یه نامه نوشتم، حمله، این روش منه، با این اوباش نمیشه نرم بود. نوشتم به چه حقی پشت در آپارتمانم نامه چسبوندین؟ نامه رو تا میکردین میذاشتین لای در. نوشتم شما نامه رو برای من ننوشتین، برای همه نوشتین، با انگشت دارین آدم بده رو نشون همه میدین. نوشتم روشتون من رو یاد تبلیغات رنگ و وارنگ پیتزا و چلوکباب و تخلیه چاه میاندازه. اونا میچسبونن پشت در. جوابیهم رو گذاشتم توی برد ساختمون. بعد از اون مظلومی باهام قهر کرد. بهتر. یه سلام علیک بیمعنی کمتر.
بیراهه رفتم. موضوعم تعمیر ماشین بود. سر همون روغنریزی مجبور شدم کاسه نمد ماشینم رو عوض کنم. سه بار رفتم مکانیکی. کلی خرجش کردم آخرش هم درست نشد. شاید ماشینه به زبان خودش داره میگه بابا من رو ولم کن، بذار آروم تموم شم.ماشینم از من بدش میاد. منم از ماشینم بدم میاد. یعنی بدم نمیاد، حوصلهش رو ندارم. زیرش مقوا گذاشتم. به قول اون حمالها «مستور» کردم. اما سخته همیشه جوری پارک کنم که روغنا روی مقوا بریزن. باز هم هر از گاهی روغنی میریزه روی موزاییکای ۲۰ میلیونی. توی این سرما باید با کهنه و بنزین برم پاکش کنم.
دوست دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم این آهنپارهی قراضه نباشه و جاش یه بیامو سری ۳ باشه. رنگش هم مهم نیست، اما ترجیحاً نقرآبی. از همینا که جوونا دارن باهاش میرن اندرزگو دور دور. میرن آبمیوه میخورن. بستنی میخورن. میرن جگرکی شبزدگان. ماشیناشون رو کجکی پارک میکنن تا تعداد بیشتری جا بشن. منم از همون ماشینا میخوام. اما پولش رو ندارم. قسمت من همین ماتیز بوده. با این رنگ کثافتش. اناری. اناری متالیک. مگه من زنم سوار ماتیز اناری بشم؟ آخه چرا ماشین من اینه؟ تعمیر هم که نمیشه. هر بار میبرمش پیش ممد خوشحال میشه. توی دلش میگه آخجون باز این گاگوله با ماشین قراضهش اومد الآن الکی اسم یه قطعه یدکی رو میپرونم که باید عوض بشه و ۲۰۰ تومن ازش تیغ میزنم. مطمئنم کل دخل و خرج اون مغازهی کثافتش رو از قِبل من در میآرن. خودش و اون دو تا نوچهی چرکش خون من رو میمکن و زندگی میکنن. هر چی در میآرم رو دودستی تقدیم ممد میکنم. کار هم کم شده. دیگه کسی به فکر مهندسی لوله نیست. بازار نفت و گاز راکده. همه به فکر انتخابات آمریکان. همون یه کم مهندسی لوله که میکنم رو باید پولاش رو ببرم بدم ممد.
کشف جدیدی کردم. اینکه بیحوصلهام. توی همه چی. مثلاً ماشینم. تا وقتی خوبه منم خوبم. میگم بابا مردم دیوونهن، واسه چی برم یه ماشین فلان میلیونی بخرم وقتی همین قارقارک داره کارم رو راه میندازه. اما وقتی خراب میشه موضعم عوض میشه. حوصله ندارم درستش کنم. ۱۴ سال از عمرش میگذره. خب خرجهای خاص خودش رو داره. یه سری قطعات که اسمشون رو هم بلد نیستم خراب میشن و باید تعویض بشن. تازه اگه اسمشون رو هم بلد باشم کارکردشون رو نمیدونم. مثلاً کاسه نمد.
چند وقت پیش کاسه نمد ماشینم رو عوض کردم. چرا؟ چون روغنریزی داشت. گند زده بود کف پارکینگ. یه چند روزی شمال بودم. وقتی برگشتم دیدم پشت در آپارتمانمون یه نامه چسبوندن. یه کپی هم ازش توی برد ساختمون گذاشته بودن.«محترماً» ازم خواسته بودن زیر ماشینم رو «مستور» کنم. بعد یادآوری کردن که پارسال ۲۰ میلیون تومن صرف موزاییکای کف حیاط شده و حالا ماشین من داره گند میزنه به همهش. زیر نامه دو تا اسم بود. یکی آقای مظلومی و یکی هم با عنوان کلی «نماینده ساختمان». این مظلومی همونیه که به دخترش گفتم فرهنگ آپارتماننشینی ندارین. قضیه مال چند ماه پیشه. جلوی ماشین من پارک کرده بود. جایی که اصلاً جای پارک نیست. نمیتونستم در بیام. مجبور شدم زنگ کل ساختمون رو بزنم تا ببینم ماشین کیه. بعد از ۱۰ دقیقه اومد پایین. داشت با موبایل صحبت میکرد و آدامس میجوید. همونطور پای موبایل یه ادایی در آورد که فکر کنم معنیش میشد ببخشید. تلفنش که تموم شد گفتم دفعه دیگه چهار چرختون رو سوراخ میکنم. با همون لحن خنک همیشگیم، همونی که انگار رفتم دکهی سر کوچه میگم آقا یه بسته آدامس اوربیت نعنایی. دختره باورش نمیشد. نمیدونم چرا تا این رو گفتم جلوی مانتوش رو بست. بعد هم گفتم رعایت جای پارک دیگه حداقلهای فرهنگ آپارتماننشینیه.
فرداش باباش رو توی حیاط دیدم. همین مظلومی. گفت آقا حق با شماست ولی شما خیلی تند و تیز حرف زدید. از این پیرمرد کوچولوها بود. صداش میلرزید. هم میخواست انتقام دخترش رو بگیره و هم دلیل قابل عرضی نداشت. برای همین زده بود توی وادی شما جوونا خیلی آتیشی هستین و یه کم ملایمت کنین و از این حرفها. بهش گفتم چشم پدر جان، ولی ماشینتون را جای من نذارین. بعد از اون با مظلومی دوست شده بودیم. یا لااقل من فکر میکردم دوست شدیم. تا این سری سر روغنریزی زخمش رو زده بود. متوجه شدم کل این چند ماه جای زخم «فرهنگ آپارتماننشینی» رو با خودش حمل میکرده. من هم یه نامه نوشتم، حمله، این روش منه، با این اوباش نمیشه نرم بود. نوشتم به چه حقی پشت در آپارتمانم نامه چسبوندین؟ نامه رو تا میکردین میذاشتین لای در. نوشتم شما نامه رو برای من ننوشتین، برای همه نوشتین، با انگشت دارین آدم بده رو نشون همه میدین. نوشتم روشتون من رو یاد تبلیغات رنگ و وارنگ پیتزا و چلوکباب و تخلیه چاه میاندازه. اونا میچسبونن پشت در. جوابیهم رو گذاشتم توی برد ساختمون. بعد از اون مظلومی باهام قهر کرد. بهتر. یه سلام علیک بیمعنی کمتر.
بیراهه رفتم. موضوعم تعمیر ماشین بود. سر همون روغنریزی مجبور شدم کاسه نمد ماشینم رو عوض کنم. سه بار رفتم مکانیکی. کلی خرجش کردم آخرش هم درست نشد. شاید ماشینه به زبان خودش داره میگه بابا من رو ولم کن، بذار آروم تموم شم.ماشینم از من بدش میاد. منم از ماشینم بدم میاد. یعنی بدم نمیاد، حوصلهش رو ندارم. زیرش مقوا گذاشتم. به قول اون حمالها «مستور» کردم. اما سخته همیشه جوری پارک کنم که روغنا روی مقوا بریزن. باز هم هر از گاهی روغنی میریزه روی موزاییکای ۲۰ میلیونی. توی این سرما باید با کهنه و بنزین برم پاکش کنم.
دوست دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم این آهنپارهی قراضه نباشه و جاش یه بیامو سری ۳ باشه. رنگش هم مهم نیست، اما ترجیحاً نقرآبی. از همینا که جوونا دارن باهاش میرن اندرزگو دور دور. میرن آبمیوه میخورن. بستنی میخورن. میرن جگرکی شبزدگان. ماشیناشون رو کجکی پارک میکنن تا تعداد بیشتری جا بشن. منم از همون ماشینا میخوام. اما پولش رو ندارم. قسمت من همین ماتیز بوده. با این رنگ کثافتش. اناری. اناری متالیک. مگه من زنم سوار ماتیز اناری بشم؟ آخه چرا ماشین من اینه؟ تعمیر هم که نمیشه. هر بار میبرمش پیش ممد خوشحال میشه. توی دلش میگه آخجون باز این گاگوله با ماشین قراضهش اومد الآن الکی اسم یه قطعه یدکی رو میپرونم که باید عوض بشه و ۲۰۰ تومن ازش تیغ میزنم. مطمئنم کل دخل و خرج اون مغازهی کثافتش رو از قِبل من در میآرن. خودش و اون دو تا نوچهی چرکش خون من رو میمکن و زندگی میکنن. هر چی در میآرم رو دودستی تقدیم ممد میکنم. کار هم کم شده. دیگه کسی به فکر مهندسی لوله نیست. بازار نفت و گاز راکده. همه به فکر انتخابات آمریکان. همون یه کم مهندسی لوله که میکنم رو باید پولاش رو ببرم بدم ممد.
مگه یه روغنریزی چیه که بعد از سه بار تعمیر نتونسته درستش کنن؟ دفعه اول گفت کارتل باید دوباره آببندی بشه. بهم گفت برو چسب آببندی بخر. موقع تعمیر بالا سرش وایساده بودم. به خیال خودم اینکه ببینه «من هستم» حواسش رو جمع میکنه. دیدم اون چسبی که خریدم رو استفاده نمیکنه. از یه چسب دیگه که کهنه بود استفاده کرد. فکر میکنن آدم کوره. من کور نیستم اما نمیدونم چی بگم. بگم بیشرف دیدم چسب من رو قایم کردی؟ نمیگم. به جاش هی از ممد تشکر میکنم. میگم ممد جون مطمئنه؟ برم؟ اینقدر خرم که فکر میکنم بگم «ممد جون» اون فکر میکنه منم از این باحالام، از اینا که زود با همه رفیق میشن و همه جا آشنا دارن. از اینا که سرشون کلاه نمیره. اما من، ماها، ماها علامت مشخصه داریم. کلهمون یه شکلیه که اینا تا ما رو میبینن میفهمن. میگن این کلهش خوشفرمه، میشه سرش کلاه گذاشت. بعدم میذارن. نرم و راحت. همونطور که میگه آره عمو برو خیالت راحت دیگه یه قطره هم روغن نمیاد، خودش میدونه که من دوباره بر میگردم. با گردن کج، با دمب لای پا برمیگردم پیشش. چون جایی رو ندارم برم. کجا رو دارم برم غیر از ممد؟ مغازهش توی شیخ بهاییه. اولین بار که پیداش کردم پرسیدم کار ماتیز میکنین؟ گفت آره، معلومه که میکنیم. جوری آرهش رو کشید که معلوم بود دروغ میگه. از همون اولش همه چی معلوم بود اما چارهی دیگهای نداشتم.
فکر کردن به این چیزا من رو به هم میریزه. برای همینه هی گریز میزنم. موضوع ماشین نکبتیم نبود. اون که موضوع همیشگیه، اون ۱۴ ساله که مشکل منه و ۱۴ سال دیگه هم خواهد بود، تا وقتی جفتمون با هم سقوط کنیم ته یه دره. فقط اینجوری مشکل حل میشه. با نابودی. مثل بقیه مشکلات؛ نابودی درمان قطعی تمامی مشکلاته. میخواستم از ماشین شروع کنم بگم بیحوصلهم. حوصله تعمیر ندارم. نه حوصله تعمیر ماشینم رو دارم و نه روابطم رو. تا وقتی خوبه و کار میکنن که خب عالیه. منم خوشحالم. اما وقتی یه چیزی معیوب میشه، به هر دلیل، یه رفتاری مطابق میلم نیست، اصلاً و ابداً حوصله بحث سازنده و حک و اصلاح ندارم. حوصلهی تعمیر ندارم. دوست دارم یه جایی باشه، قبرستون، بشه رفت چیزهای اسقاطی رو گذاشت توش و برگشت. بعد هم که بر میگردی همون دم درش یه دونه نو و سالمش رو بهت بدن، بدون هزینه اضافه. اما نميشه. یعنی میشه، اتفاقاً یه قبرستونی هست که میشه رفت اسقاطیها رو توش گذاشت منتها دم اون قبرستون یه نگهبان گنده وایساده که خودت رو هم نگه میداره. نمیشه در رفت. نمیشه دو تایی برین توش و تکی برگردین. خودت هم میمونی چون خودت هم اسقاط شدی. منظورم اینه که من خودم رو نمیبینم. ماتیز من رو میبینه. اونم از دست من ذله شده. اونم دوست نداره من با این لنگای پرانتزیام بشینم پشتش. صندلیش گود شده. گودی کون من. حالش از من و از کون من به هم می خوره. از اینکه صندلیش به شکل کون من در اومده حالش بد میشه. اون هم آرزوش اینه یه روز دیگه من نباشم. یکی دیگه باشه. یکی که پاهاش پانتزی نیست، موهاش فر نیست، چشم راستش افتادگی نداره. یه صاحاب دیگه که بهش میرسه و دست اوباشی مثل ممد نمیسپاردش. یکی که ماشین میفهمه. یکی که «دکترای مهندسی»اش فقط یه اسم نیست، به چیزای کاربردی روزمره هم تبدیل میشه. البته حق داره. خودم هم از این موضوع راضی نیستم. اون یکی همسایه، مظلومی نه، یکی دیگه، همین که بیسواده و «کار آزاد» میکنه، شاسیبلند داره، الآن همین این بیشتر از من از مکانیک ماشین سر در میآره. خب این غلطه. بابا من خیلی ریاضی و فیزیک و مکانیک خوندم. استاتیک. دینامیک. باسوادم. اما کاپوت رو که میزنم بالا هیچی، مطلقاً هیچی نمیفهمم. گاهی میزنم بالا، با یه کهنه خاکای روی موتور رو میگیرم. بعد فکر میکنم اگه یه برس دستهدار یا یه مسواک گنده داشتم میشد خاکای اون نقاط دور از دسترس رو هم بگیرم. ذهنیتم مال یه دکترمهندس نیست، مال غبارروبهای حرم امام رضاست. بعد که یه کم گردگیری میکنم در کاپوت رو میبندم. همین. اما اون همسایهمون، همون که بیسواده، اون بلده، ماشین رو میفهمه. اون بار ماشینم روشن نمیشد و اومد، نمیدونم چیکار کرد، دو دقیقه هم نشد، یه دست زد، بعد ماشینه زرت روشن شد. استارت خورد، خیلی هم سرحال. انگار فقط میخواست من رو خیط کنه. میخواست بگه اون مدرکت به هیچ دردی نمیخوره. از همسایه خیلی تشکر کردم. گفت خواهش میکنم داداش. همون پالتو سورمهایم رو پوشیده بودم. همونی که فکر میکنم باهاش خوشتیپ میشم. یقههام رو هم داه بودم بالا. تا دم گوشام. دوست داشتم بالاتر هم بکشم. هم سرد بود و هم دوست داشتم همسایه کلهام رو نبینه. منظورم اینه که چشم تو چشم نشیم. همسایه که رفت یه لگد زدم به ماتیز. خودش فهمید چرا. بعد هم نشستم توی همون گودی صندلی و زدم بیرون.
🎯 @IranGPlus
فکر کردن به این چیزا من رو به هم میریزه. برای همینه هی گریز میزنم. موضوع ماشین نکبتیم نبود. اون که موضوع همیشگیه، اون ۱۴ ساله که مشکل منه و ۱۴ سال دیگه هم خواهد بود، تا وقتی جفتمون با هم سقوط کنیم ته یه دره. فقط اینجوری مشکل حل میشه. با نابودی. مثل بقیه مشکلات؛ نابودی درمان قطعی تمامی مشکلاته. میخواستم از ماشین شروع کنم بگم بیحوصلهم. حوصله تعمیر ندارم. نه حوصله تعمیر ماشینم رو دارم و نه روابطم رو. تا وقتی خوبه و کار میکنن که خب عالیه. منم خوشحالم. اما وقتی یه چیزی معیوب میشه، به هر دلیل، یه رفتاری مطابق میلم نیست، اصلاً و ابداً حوصله بحث سازنده و حک و اصلاح ندارم. حوصلهی تعمیر ندارم. دوست دارم یه جایی باشه، قبرستون، بشه رفت چیزهای اسقاطی رو گذاشت توش و برگشت. بعد هم که بر میگردی همون دم درش یه دونه نو و سالمش رو بهت بدن، بدون هزینه اضافه. اما نميشه. یعنی میشه، اتفاقاً یه قبرستونی هست که میشه رفت اسقاطیها رو توش گذاشت منتها دم اون قبرستون یه نگهبان گنده وایساده که خودت رو هم نگه میداره. نمیشه در رفت. نمیشه دو تایی برین توش و تکی برگردین. خودت هم میمونی چون خودت هم اسقاط شدی. منظورم اینه که من خودم رو نمیبینم. ماتیز من رو میبینه. اونم از دست من ذله شده. اونم دوست نداره من با این لنگای پرانتزیام بشینم پشتش. صندلیش گود شده. گودی کون من. حالش از من و از کون من به هم می خوره. از اینکه صندلیش به شکل کون من در اومده حالش بد میشه. اون هم آرزوش اینه یه روز دیگه من نباشم. یکی دیگه باشه. یکی که پاهاش پانتزی نیست، موهاش فر نیست، چشم راستش افتادگی نداره. یه صاحاب دیگه که بهش میرسه و دست اوباشی مثل ممد نمیسپاردش. یکی که ماشین میفهمه. یکی که «دکترای مهندسی»اش فقط یه اسم نیست، به چیزای کاربردی روزمره هم تبدیل میشه. البته حق داره. خودم هم از این موضوع راضی نیستم. اون یکی همسایه، مظلومی نه، یکی دیگه، همین که بیسواده و «کار آزاد» میکنه، شاسیبلند داره، الآن همین این بیشتر از من از مکانیک ماشین سر در میآره. خب این غلطه. بابا من خیلی ریاضی و فیزیک و مکانیک خوندم. استاتیک. دینامیک. باسوادم. اما کاپوت رو که میزنم بالا هیچی، مطلقاً هیچی نمیفهمم. گاهی میزنم بالا، با یه کهنه خاکای روی موتور رو میگیرم. بعد فکر میکنم اگه یه برس دستهدار یا یه مسواک گنده داشتم میشد خاکای اون نقاط دور از دسترس رو هم بگیرم. ذهنیتم مال یه دکترمهندس نیست، مال غبارروبهای حرم امام رضاست. بعد که یه کم گردگیری میکنم در کاپوت رو میبندم. همین. اما اون همسایهمون، همون که بیسواده، اون بلده، ماشین رو میفهمه. اون بار ماشینم روشن نمیشد و اومد، نمیدونم چیکار کرد، دو دقیقه هم نشد، یه دست زد، بعد ماشینه زرت روشن شد. استارت خورد، خیلی هم سرحال. انگار فقط میخواست من رو خیط کنه. میخواست بگه اون مدرکت به هیچ دردی نمیخوره. از همسایه خیلی تشکر کردم. گفت خواهش میکنم داداش. همون پالتو سورمهایم رو پوشیده بودم. همونی که فکر میکنم باهاش خوشتیپ میشم. یقههام رو هم داه بودم بالا. تا دم گوشام. دوست داشتم بالاتر هم بکشم. هم سرد بود و هم دوست داشتم همسایه کلهام رو نبینه. منظورم اینه که چشم تو چشم نشیم. همسایه که رفت یه لگد زدم به ماتیز. خودش فهمید چرا. بعد هم نشستم توی همون گودی صندلی و زدم بیرون.
🎯 @IranGPlus
میتی خان :
ماست ترش خوردم، یاد مادربزرگم افتادم.
اسمش گوهرتاج بود اما همه «بیبی جان» صداش میکردیم. دختر، پسر، نوه، نتیجه، نبیره. همسایه، آشنا، همه.
صد سال شاید زنده بود. تا آخرین روز عمرش راه رفت، همیشه مرتب بود. چارقد سفید سر میکرد، موهاش همیشه مشکی و فرق از وسط باز میکرد. هر ماه مراسم داشت.
حمام مخصوص، مو رنگ کردن و دیدن ماه توی آیینه به روی زن عموی زیبارویم که جوانمرگ شد. بعد از او شگون دیدن ماه به روی او هم تمام شد و وقتی به خانه ما آمد که با هم زندگی کنیم ماه را به روی کسی ندید.
غذای همیشگی ش نان و ماست بود. یا ترید شیر. سالی چند بار شاید غذای پختنی میخورد.
اما همیشه برای ما شیرینی و آجیل و نخودچی کشمش داشت، صدا میکرد، از زیر مخده کلید بُقیه را میداد، میگفت «ننه برا خودت بردار. آقا میتی گلّه دار! کت و شلوار دکمه دار!»
همیشه فرق سر و پیشانیام را ماچ میکرد. ما هم موظف بودیم دو زانو جلوش بنشینیم و دستش را ببوسیم.
گوشش سنگین بود. تابستان روی تشک و مخده. کنار پنجره قدی که یک ردیف گلدان گل قاشقی، حسن یوسف، شمعدانی و گل یخ روی تاقچه ش بود مینشست. روزی دو بار باید حصیر پنجره را بالا پایین میکردیم. طوری که یاکریم که روی حصیر لانه داشت نپرد، لبه فرش اتاقش را هم بر میگرداندیم تا آفتاب سفیدش نکند. غذای یا کریم هم باید میدادیم. نان.
زمستان کرسی میگذاشت. همان جای همیشگی مینشست.
قاب عکس بالای سرش عکس رفسنجانی، زیرش عکس ثریا بود. او را سیّاس و زبل میدانست و «ارسنجانی» صداش میکرد.
ماست و شیر بخصوص میخورد. بقول خودش "علیحدّه" باید توی کاسه چینی میریختیم. به ماست شهری لب نمیزد، مادرم شیر گوسفند با ماست ترش براش مایه میکرد و سطل ماستش همیشه پر از حباب بود.
ماست امروز بوی ترشی ماست بیبی جان داشت. دلم لک زد براش.
🎯 @IranGPlus
ماست ترش خوردم، یاد مادربزرگم افتادم.
اسمش گوهرتاج بود اما همه «بیبی جان» صداش میکردیم. دختر، پسر، نوه، نتیجه، نبیره. همسایه، آشنا، همه.
صد سال شاید زنده بود. تا آخرین روز عمرش راه رفت، همیشه مرتب بود. چارقد سفید سر میکرد، موهاش همیشه مشکی و فرق از وسط باز میکرد. هر ماه مراسم داشت.
حمام مخصوص، مو رنگ کردن و دیدن ماه توی آیینه به روی زن عموی زیبارویم که جوانمرگ شد. بعد از او شگون دیدن ماه به روی او هم تمام شد و وقتی به خانه ما آمد که با هم زندگی کنیم ماه را به روی کسی ندید.
غذای همیشگی ش نان و ماست بود. یا ترید شیر. سالی چند بار شاید غذای پختنی میخورد.
اما همیشه برای ما شیرینی و آجیل و نخودچی کشمش داشت، صدا میکرد، از زیر مخده کلید بُقیه را میداد، میگفت «ننه برا خودت بردار. آقا میتی گلّه دار! کت و شلوار دکمه دار!»
همیشه فرق سر و پیشانیام را ماچ میکرد. ما هم موظف بودیم دو زانو جلوش بنشینیم و دستش را ببوسیم.
گوشش سنگین بود. تابستان روی تشک و مخده. کنار پنجره قدی که یک ردیف گلدان گل قاشقی، حسن یوسف، شمعدانی و گل یخ روی تاقچه ش بود مینشست. روزی دو بار باید حصیر پنجره را بالا پایین میکردیم. طوری که یاکریم که روی حصیر لانه داشت نپرد، لبه فرش اتاقش را هم بر میگرداندیم تا آفتاب سفیدش نکند. غذای یا کریم هم باید میدادیم. نان.
زمستان کرسی میگذاشت. همان جای همیشگی مینشست.
قاب عکس بالای سرش عکس رفسنجانی، زیرش عکس ثریا بود. او را سیّاس و زبل میدانست و «ارسنجانی» صداش میکرد.
ماست و شیر بخصوص میخورد. بقول خودش "علیحدّه" باید توی کاسه چینی میریختیم. به ماست شهری لب نمیزد، مادرم شیر گوسفند با ماست ترش براش مایه میکرد و سطل ماستش همیشه پر از حباب بود.
ماست امروز بوی ترشی ماست بیبی جان داشت. دلم لک زد براش.
🎯 @IranGPlus
شیر ین :
کیف یکی از مدیران پروژه رو از ماشینش زده بودن. کلی مدارک بود و مقداری پول. پولارو بردن ولی مدارکو برگردوندن. صبحونه مهمون کرد همهمونو امروز ^_^
دزد عزیز مچکریم ^_^
🎯 @IranGPlus
کیف یکی از مدیران پروژه رو از ماشینش زده بودن. کلی مدارک بود و مقداری پول. پولارو بردن ولی مدارکو برگردوندن. صبحونه مهمون کرد همهمونو امروز ^_^
دزد عزیز مچکریم ^_^
🎯 @IranGPlus
شـــآه وِزوِزَک :
ولی کیهان کلهر اسمن نوازنده س، عملا کارش آدم کشیه ...
Where are you...
🎯 @IranGPlus
ولی کیهان کلهر اسمن نوازنده س، عملا کارش آدم کشیه ...
Where are you...
🎯 @IranGPlus
Samane Mkh:
یکی از رموز موفقیت توی روابط انسانی
داشتن اعتماد به نفس لازم و کافیه!
نه اونقدر کم که همراه با خودت طرف مقابل هم نگاه تحقیر آمیز پیدا کنه نسبت بهت،
و نه اونقدر زیاد که غرور کاذب و آزار دهنده ت تو ذوق بزنه!
و دست یافتن به این مهم، کار هر کسی نیس!! :)
🎯 @IranGPlus
یکی از رموز موفقیت توی روابط انسانی
داشتن اعتماد به نفس لازم و کافیه!
نه اونقدر کم که همراه با خودت طرف مقابل هم نگاه تحقیر آمیز پیدا کنه نسبت بهت،
و نه اونقدر زیاد که غرور کاذب و آزار دهنده ت تو ذوق بزنه!
و دست یافتن به این مهم، کار هر کسی نیس!! :)
🎯 @IranGPlus
Athe Na:
نشسته بودم کنار دکتر ابوطالبی، بداخلاق ترین و جدی ترین استاد دانشگاه و آخرین جمله های مربوط به طرح اولیه کارم رو چک میکرد. دست چپم هنوز درگیر کرختی بود و لابلای جمله بندی ها، گه گاهی هم از دستم می گفت و با تمام جدی بودنش سعی میکرد چیزی از تجربه های درمانیش بگه تا روحیه ام قوی تر بشه.
آقای نسبتا مسنی در زد و اجازه خواست بعد از تمام شدن کار من، چند دقیقه ایی با دکتر حرف بزنه. دکتر به شوخی گفت این خانم و من حالا حالا ها با هم کار داریم شما بیا و بگو حرفاتو. آقا عذرخواهی کرد و روبروی ما نشست. از جنگ گفت. از سالهایی که به خاطرش کنار خانواده اش نبود. از زخمی شدنش. از نابینایی چشم چپش. از جمجه. از سالهای بستری شدنش و اینکه باز هم کنار بچه ها نبوده. از غم ِ بچه ها میگفت که همیشه نگرانش بودن. از گوشه کنایه های اطرافیان که مدام همه چیز رو به سهمیه ی جانبازی ربط می دن. دکتر به صندلی تکیه داده بود و با جدیت ِ مثال زدنیش، به حرفهای آقا گوش میداد. آقا رو به من کرد و باز عذرخواهی کرد از اینکه وسط کار ما سر رسیده و دوباره ادامه داد... از تنهایی خانمش گفت زمان بزرگ کردن بچه ها. از عود کردن بیماری خودش گفت. از نا امیدی دکترها. از وضعیت بد روحیه ی دخترش که دو ترم مشروط شده و این ترم از دانشجوهای دکتر برای درس سیستم های توزیع شده است. دکتر روی صندلی جابجا شد خواست چیزی بگه که مرد اجازه ی صحبت بهش نداد و گفت نیومدم ازت بخوام حتی نیم نمره به دختر من ارفاق کنی. اومدم بگم هر آن ممکنه وسط ترم من از پیش بچه ها و خانمم برم، تو مردونگی کن بعدش به دخترم سر کلاس محبت کن. این چند ماه توی کلاست براش پدر باش. من هیچوقت پدر خوبی برای بچه هام نبودم، یا مریض بودم یا جنگ بودم. الان راه افتادم از همه خواهش میکنم بعد رفتن من مواظب بچه هام باشن. شما هم بهم قول بده سر کلاس هواشو داری، همینجور که با این خانم اینقدر مهربانانه نشستی و کار میکنی، به دختر منم محبت کن. به اینجای حرفش که رسید من دیگه نمیتونستم گریه نکنم. دکتر با خنده گفت آقا شما اینایی که به ما گفتی رو به دخترت بگی که تکلیف روحیه ی بچه ساخته است. این خانم یکی از خوش خنده ترین دانشجوهای ماست، ببین اشکشو در آوردی. اینجوری نگو برادر من... من وسط گریه و دست درد نمیدونستم چجوری باید بهش حالی کنم بابا ها نباید مریض بشن. نمیدونستم چجوری باید بهشون حالی کنم باباها حق ندارن بچه هاشونو تنها بزارن.
🎯 @IranGPlus
نشسته بودم کنار دکتر ابوطالبی، بداخلاق ترین و جدی ترین استاد دانشگاه و آخرین جمله های مربوط به طرح اولیه کارم رو چک میکرد. دست چپم هنوز درگیر کرختی بود و لابلای جمله بندی ها، گه گاهی هم از دستم می گفت و با تمام جدی بودنش سعی میکرد چیزی از تجربه های درمانیش بگه تا روحیه ام قوی تر بشه.
آقای نسبتا مسنی در زد و اجازه خواست بعد از تمام شدن کار من، چند دقیقه ایی با دکتر حرف بزنه. دکتر به شوخی گفت این خانم و من حالا حالا ها با هم کار داریم شما بیا و بگو حرفاتو. آقا عذرخواهی کرد و روبروی ما نشست. از جنگ گفت. از سالهایی که به خاطرش کنار خانواده اش نبود. از زخمی شدنش. از نابینایی چشم چپش. از جمجه. از سالهای بستری شدنش و اینکه باز هم کنار بچه ها نبوده. از غم ِ بچه ها میگفت که همیشه نگرانش بودن. از گوشه کنایه های اطرافیان که مدام همه چیز رو به سهمیه ی جانبازی ربط می دن. دکتر به صندلی تکیه داده بود و با جدیت ِ مثال زدنیش، به حرفهای آقا گوش میداد. آقا رو به من کرد و باز عذرخواهی کرد از اینکه وسط کار ما سر رسیده و دوباره ادامه داد... از تنهایی خانمش گفت زمان بزرگ کردن بچه ها. از عود کردن بیماری خودش گفت. از نا امیدی دکترها. از وضعیت بد روحیه ی دخترش که دو ترم مشروط شده و این ترم از دانشجوهای دکتر برای درس سیستم های توزیع شده است. دکتر روی صندلی جابجا شد خواست چیزی بگه که مرد اجازه ی صحبت بهش نداد و گفت نیومدم ازت بخوام حتی نیم نمره به دختر من ارفاق کنی. اومدم بگم هر آن ممکنه وسط ترم من از پیش بچه ها و خانمم برم، تو مردونگی کن بعدش به دخترم سر کلاس محبت کن. این چند ماه توی کلاست براش پدر باش. من هیچوقت پدر خوبی برای بچه هام نبودم، یا مریض بودم یا جنگ بودم. الان راه افتادم از همه خواهش میکنم بعد رفتن من مواظب بچه هام باشن. شما هم بهم قول بده سر کلاس هواشو داری، همینجور که با این خانم اینقدر مهربانانه نشستی و کار میکنی، به دختر منم محبت کن. به اینجای حرفش که رسید من دیگه نمیتونستم گریه نکنم. دکتر با خنده گفت آقا شما اینایی که به ما گفتی رو به دخترت بگی که تکلیف روحیه ی بچه ساخته است. این خانم یکی از خوش خنده ترین دانشجوهای ماست، ببین اشکشو در آوردی. اینجوری نگو برادر من... من وسط گریه و دست درد نمیدونستم چجوری باید بهش حالی کنم بابا ها نباید مریض بشن. نمیدونستم چجوری باید بهشون حالی کنم باباها حق ندارن بچه هاشونو تنها بزارن.
🎯 @IranGPlus
moham nt:
یه هارد اکسترنال ضد ضربه خریدم برای اینکه ببینم واقعا ضد ضربهس یا نه دیروز بهش گفتم: ببین تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه، ما بدرد هم نمیخوریم بهتره از هم جدا شیم.
از صُب تا الان هر چی وصلش میکنم به پورت یواسبی جواب نمیده ، فک کنم خیلی بهش ضربه وارد شده باشه.
🎯 @IranGPlus
یه هارد اکسترنال ضد ضربه خریدم برای اینکه ببینم واقعا ضد ضربهس یا نه دیروز بهش گفتم: ببین تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه، ما بدرد هم نمیخوریم بهتره از هم جدا شیم.
از صُب تا الان هر چی وصلش میکنم به پورت یواسبی جواب نمیده ، فک کنم خیلی بهش ضربه وارد شده باشه.
🎯 @IranGPlus
مریم افروزی :
من بالهایم را در هشت سالگی گم کردهام. اما پرواز توی تن من مانده. با این حال نه پرندهام نه رونده.
🎯 @IranGPlus
من بالهایم را در هشت سالگی گم کردهام. اما پرواز توی تن من مانده. با این حال نه پرندهام نه رونده.
🎯 @IranGPlus
یک حقیقت تلخ:
توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست
توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است.
#وبلاگ: گیس طلا
🎯 @IranGPlus
#گودر
توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست
توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است.
#وبلاگ: گیس طلا
🎯 @IranGPlus
#گودر