Iran Google+ – Telegram
Iran Google+
534 subscribers
1.4K photos
236 videos
29 files
920 links
Download Telegram
شیر ین ‎:

کیف یکی از مدیران پروژه رو از ماشینش زده بودن. کلی مدارک بود و مقداری پول. پولارو بردن ولی مدارکو برگردوندن. صبحونه مهمون کرد همه‌مونو امروز ^_^
دزد عزیز مچکریم ^_^

🎯 @IranGPlus
شـــآه وِزوِزَک ‎:

ولی کیهان کلهر اسمن نوازنده س، عملا کارش آدم کشیه ...

Where are you...

🎯 @IranGPlus
Samane Mkh:

یکی از رموز موفقیت توی روابط انسانی
داشتن اعتماد به نفس لازم و کافیه!
نه اونقدر کم که همراه با خودت طرف مقابل هم نگاه تحقیر آمیز پیدا کنه نسبت بهت،
و نه اونقدر زیاد که غرور کاذب و آزار دهنده ت تو ذوق بزنه!
و دست یافتن به این مهم، کار هر کسی نیس!! :)

🎯 @IranGPlus
Athe Na:

نشسته بودم کنار دکتر ابوطالبی، بداخلاق ترین و جدی ترین استاد دانشگاه و آخرین جمله های مربوط به طرح اولیه کارم رو چک میکرد. دست چپم هنوز درگیر کرختی بود و لابلای جمله بندی ها، گه گاهی هم از دستم می گفت و با تمام جدی بودنش سعی میکرد چیزی از تجربه های درمانیش بگه تا روحیه ام قوی تر بشه.
آقای نسبتا مسنی در زد و اجازه خواست بعد از تمام شدن کار من، چند دقیقه ایی با دکتر حرف بزنه. دکتر به شوخی گفت این خانم و من حالا حالا ها با هم کار داریم شما بیا و بگو حرفاتو. آقا عذرخواهی کرد و روبروی ما نشست. از جنگ گفت. از سالهایی که به خاطرش کنار خانواده اش نبود. از زخمی شدنش. از نابینایی چشم چپش. از جمجه. از سالهای بستری شدنش و اینکه باز هم کنار بچه ها نبوده. از غم ِ بچه ها میگفت که همیشه نگرانش بودن. از گوشه کنایه های اطرافیان که مدام همه چیز رو به سهمیه ی جانبازی ربط می دن. دکتر به صندلی تکیه داده بود و با جدیت ِ مثال زدنیش، به حرفهای آقا گوش میداد. آقا رو به من کرد و باز عذرخواهی کرد از اینکه وسط کار ما سر رسیده و دوباره ادامه داد... از تنهایی خانمش گفت زمان بزرگ کردن بچه ها. از عود کردن بیماری خودش گفت. از نا امیدی دکترها. از وضعیت بد روحیه ی دخترش که دو ترم مشروط شده و این ترم از دانشجوهای دکتر برای درس سیستم های توزیع شده است. دکتر روی صندلی جابجا شد خواست چیزی بگه که مرد اجازه ی صحبت بهش نداد و گفت نیومدم ازت بخوام حتی نیم نمره به دختر من ارفاق کنی. اومدم بگم هر آن ممکنه وسط ترم من از پیش بچه ها و خانمم برم، تو مردونگی کن بعدش به دخترم سر کلاس محبت کن. این چند ماه توی کلاست براش پدر باش. من هیچوقت پدر خوبی برای بچه هام نبودم، یا مریض بودم یا جنگ بودم. الان راه افتادم از همه خواهش میکنم بعد رفتن من مواظب بچه هام باشن. شما هم بهم قول بده سر کلاس هواشو داری، همینجور که با این خانم اینقدر مهربانانه نشستی و کار میکنی، به دختر منم محبت کن. به اینجای حرفش که رسید من دیگه نمیتونستم گریه نکنم. دکتر با خنده گفت آقا شما اینایی که به ما گفتی رو به دخترت بگی که تکلیف روحیه ی بچه ساخته است. این خانم یکی از خوش خنده ترین دانشجوهای ماست، ببین اشکشو در آوردی. اینجوری نگو برادر من... من وسط گریه و دست درد نمیدونستم چجوری باید بهش حالی کنم بابا ها نباید مریض بشن. نمیدونستم چجوری باید بهشون حالی کنم باباها حق ندارن بچه هاشونو تنها بزارن. 

🎯 @IranGPlus
moham nt:

یه هارد اکسترنال ضد ضربه خریدم برای اینکه ببینم واقعا ضد ضربه‌س یا نه دیروز بهش گفتم: ببین تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه، ما بدرد هم نمیخوریم بهتره از هم جدا شیم.
از صُب تا الان هر چی وصلش می‌کنم به پورت یو‌اس‌بی جواب نمیده ، فک کنم خیلی بهش ضربه وارد شده باشه.

🎯 @IranGPlus
مریم افروزی ‎:

من‌ بال‌هایم را در هشت سالگی گم کرده‌ام. اما پرواز توی تن من مانده. با این حال نه پرنده‌ام نه رونده.

🎯 @IranGPlus
Mah Yooo:

حس خوب

🎯 @IranGPlus
یک حقیقت تلخ:

توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست

توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است.

#وبلاگ: گیس طلا
🎯 @IranGPlus
#گودر
kayvan hossein:

_ الان به سیگارم نگاه کردم دیدم نصفش مونده،چن ساله من اینجام؟چند ساله من اینجام...!
+آره منم دیروز قرصامو نمی خوردم،می گفتم من یه مرد سالم و نیرومندم،واسه چی باید قرص بخورم؟دکتر خانوم گفت نه بخور خوب میشه.

من و سامان با سه نفر دیگه تو یه اتاق خوابگاه میخوابیم.دیوارای آسایشگاه خیلی بلندن،ما اینجا سیگار نداریم،یعنی سهمیه ای داریم.اینجا آسایشگاه روانیه،میگن ما دیوونه ایم اما اگه قرصامونو بخوریم خوب میشه.
سامان صداش خیلی خوبه،مادرزادی،تو بگو اگه یه ثانیه استاد دیده باشه،همچی صدای صاف با تحریرای قشنگ سنتی. عاشق اصفهانه،مگه بعضی صبا که خیلی سردماغه و ماهور میخونه و بعضی غروبا که از جور و جفای دکتر خانوم دشتی،هیچی جز اصفهان نمیخونه،سامان همش داره میخونه،اصن حرف نمیزنه هیچ وقت،فقط میخونه.زیر لبی یا به صدای بلند،اول صب،ظهر،عصر،دم غروبی که خورشید مث پوست نارنج تلخ میشه،شب که باد میاد،نصف شب که بوم میخونه،یکم مونده به طلوع آفتاب...تا حالا خیلی به تخت بستنش و تو دهنش پارچه کردن که نتونه بخونه،اما دست بر نداشته.من سامانو خیلی دوست دارم،رفیقمه.با من مهربونه.سامان میگه مادرش همینجا تو آسایشگاه بدنیاش آورده.
من و سامان جفتمون عاشق دکترخانومیم.دکتر خانوم خیلی خوشگله،سی سالشه،موهاش فرفری و بلند و طلایی.چشاشم رنگ آسمون.با ما مهربونه،اما از وقتی فهمیده ما عاشقشیم زیاد طرفمون نمیاد.
ما هر روز از صب تا غروب تو محوطه می پلکیم،محوطه نه کوچیکه نه بزرگ،سرسبزه،پراز کاجای قدبلند سرافراز همیشه سبز بی بار و بر.کاج نه که هم که بی بار باشه وا؟ولی خب مثل گردوی گوشه ی حیاط کسی سنگش نمیزنه ازش بالا نمیکشه با چوب به برگ و شاخش نمی کوبه.بلند و بی تفاوت تابستونا از بالا با غصه نیگات میکنه زمستونا میخنده واسه کلاغا سر تکون میده.محوطه کاج داره و دیوار و پنجره و پیچک و پرچین.ما محوطه رو دوست داریم توش میشه قدم زد چایی خورد سیگار کشید شطرنج بازی کرد فکر کرد به خانومای آسایشگا نیگا نیگا کرد عاشق شد لال شد غصه خورد زور و توانو جمع کرد با زانوی ترسون و لرزون جلو رفت ایستاد سر بلند کرد سینه سپر کرد گفت خانوم شما چقد زیبایین ما از شما خوشمون میاد میاین با هم سیگار بکشیم چایی بخوریم قدم بزنیم؟
تو محوطه میشه خون هجوم بیاره تو صورتت و گوشات و مغزت وسط سرمای لوطی کش بخار از گوشات بلند شه وقتی صدای خنده های خانومای آسایشگاه گیج و گولت کرده،میشه پلک بزنی بلکه تاری چشات برطرف شه دو قطره اشک بیریزی بتونی تلوتلو بخوری شلنگ انداز پشتتو کنی با نهایت سرعت برگردی پیش بچه ها که نیمیشون میخندن بهت و نیمیشون اخم کردن،سامانم که نگاش غصه دار شد...سامان میگه اشک واسه چشم خیلی خوبه،آدم نگاش نافذ میشه اونور چیزمیزا رو میبینه.همه ی عشق و دوست داشتنا،تو محوطه چایی خوردنا سیگار کشیدنا،همه زنای تو زندگیت با اون دو قطره اشک از وجودت می زنه بیرون خالی و سبک میشی،دوباره میتونی عاشق شی،چایی سیگار دوباره بهت میچسبه.ما خیلی اشکو دوست داریم اما خیلی وقته که دیگه اشکمون نمیاد.
خانومای آسایشگاه تو محوطه خیلی تخس و بی معرفت میشن،مخصوصا وقتی که دسته جمعی باشن،تنها که باشن خودشون سیگارتو آتیش میزنن یا اگرم بخوان دست رد بزنن سینت یه طوری حالیت میکنن که غصه دار باقی بمونی.غصه خیلی چیز خوبیه،با ما مهربونه،ما غصه رو خیلی دوست داریم،شادی و وصال و خوشبختی مال کله پوکای بیرونه.

هفته ی پیش بردنمون گردش بیرون آسایشگاه.با مینی بوس احمدآقا.احمدآقا سیبیلوا با عینک ته استکانی،ر به ر هم سیگار آتیش میکنه.احمدآقا با ما مهربونه.یه چرخ تو خیابونا زدیم بعد رفتیم پارک ساندویچ خوردیم و برگشتیم.
آسایشگاه یه کارگر داره اسمش نجیبه.خیلی پسر خوبیه.آجرا رو رو هم چیده گوشه آسایشگاه یه سوراخ درست کرده شبا توش میخوابه.از اول صب تا عصر ملات درست میکنه و رج به رج دیوار میکشه.قراره یه دفتر جدید واسه مدیریت درست کنه وسط محوطه.عصر که میشه میره دم سوراخش زیر سایه میشینه.یه ماهیتابه ورداشته روش حلبی کشیده یه چوب صاف شبیه دست بیلو وصل کرده بهش یه نخ کشیده روش از یه سر پیچ کرده به چوب،پاینشم گره زده به پایین ماهیتابه.با سامان میریم پیشش.سامان میخونه و اون جواب آواز میده.سامان میگه تو آسایشگاه به دنیا اومده.من یادم نیس کجا به دنیا اومدم یا قبل اینکه بیام اینجا چی کاره بودم.ساز نجیبو گرفتم دیدم بلدم بزنم.یعنی جای پرده ها رو میدونستم.
نور از پشت پلکام می رفت تو کله ام.چشامو وا کردم و مالیدمشون.اومدم دماغمو بخارونم دیدم دستام چه زمخت و پینه بسته شدن؟
دیدم صبه، تو این اتاقه تنهام.تو اتاق یه تخت هست،یه آینه و یه میز که لب پنجره اس.رو میز پر کاغذه،همش به دست خط خودم.رفتم لب پنجره دیدم یه محوطه ای هست سرسبز، خالی و خلوت، پره درخت کاج،درختا برا کلاغا سر تکون میدن.از تو کله ام صدای آواز میاد بیرون،اصفهان.رفتم جلو آینه دیدم من سامانم منتها سیبیل دار

من با عینک ته استکانی چشامم رنگ آسمونه موهام فرفری و بلند و طلایی.
🎯 @IranGPlus
شادیـ ـست ‎:

ما را شکار کرد و بی‌افکند و، برنداشت.
وات د فاک!

🎯 @IranGPlus
سادق صاده ی ثابق ( simple former Sadegh ‏) ‎:

رنجوری را گفتند دلت چه خواهد؟
گفت آنکه دلم چیزی نخواهد...
حالا خداییش این شعر رو باید یه اسم سعدی چاپ کنن یا اون رنجور بیچاره؟؟؟ خب این چه وضعیه، شیخ اجل کپی میکنی حداقل درست منبع بده...

🎯 @IranGPlus
ملا نصرالدین ‎:

ولله اگه گوشت عامل چاقی و سبزیجات عامل لاغری بود ، هیکل یوزپلنگ و گاو این شکلی نبود

🎯 @IranGPlus
سادق صاده ی ثابق:

فریال میگه هروقت که حسین میخوند موهای تنم سیخ میشدن. خب چرا با احساسات چند میلیون ایرانی بازی میکنی؟؟؟ چرا گند میزنی به تمام خیالات و تصویرسازیای مردم؟؟؟ اصلا تن تو چرا باید مو داشته باشه آخه :(
#manotostage 

🎯 @IranGPlus
یک جا از کتابِ تهوع ِ سارتر می‌گوید ساعتِ سهِ بعد از ظهر برای هر کاری که آدم می‌خواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر.
به نظرم بیست و نه سالگی هم همین طور است.

#وبلاگ: همزاد
🎯 @IranGPlus
#گودر
Mohammad Doroudgari:

دوستان عزیز توجه داشته باشید، وقتی دراز کشیده‌اید، مبادرت به نوشیدن چای نکنید. بعضا دیده شده چای به جای مری در یقه جاری شده است و تا خیلی جاهای دیگر هم سرایت کرده است.

#کمپین_نه_به_چای_نوشیدن_به_صورت_درازکش

🎯 @IranGPlus
She Naseh:

در اهمیت این ماده‌ی موثره در زندگی ما همین بس که هر کسی که چیزی نشده با افسوس می‌گوید هیچ پخی هم نشدیم و یا برای کم اهمیت نشان دادن دیگران می‌گوییم حالا عن خاصی هم نیست...ها خودشو اینقدر می‌گیره
ظاهرا برای گرفتن خود هم باید اول از مرحله‌ی عنیّت گذشت

🎯 @IranGPlus
Samane Mkh:

انسان فقط در قبالِ گفته هایش مسئول نیست
بلکه در قبالِ ناگفته هایش هم مسئول است!

- عزیز نسین

پ.ن. تو سکوت میکنی و من هبوط...

🎯 @IranGPlus
میلاد یوسفی ‌‎:

زندگی همیشه صحنه تغییرات پی در پی است.
گاهی این تغییرات دلچسبند و گاهی غیردلچسب
همانقدر شادی در دلچسب ها طبیعی است که ناراحتی در غیر دلچسب ها
اما همانقدر که از خود بی خود شدن در دلچسب ها خارج از قاعده و عرف است عنان از دست دادن در غیردلچسب ها هم همین است.
هنر مواجهه با تغییر، چیزی است که اگر بلد باشی در هر شرایطی زندگی بر مدار تو خواهد بود و اگر نابلد باشی همواره تو بر مدار ناراحتی خواهی بود.
🎯 @IranGPlus
آنارشیست محدب ‎:

وقتی کسی بهت میگه که تمام آرزوم اینه که هیچ حسرتی نداشته باشی ، اگه شهامت به خرج بدی و بگی که تنها حسرت زندگیم داشتن خودت ه ، سالها بعد که اتفاقی یاداشتی ازش رو لای کتابت میبینی حسرت نمی خوری که چرا نگفتی داشتنت حسرت تمام زندگیم ه

🎯 @IranGPlus