بنیانگذاری #مرکز_ملی_داده پیشنیاز سیاستگذاری توسعه محور در ایران است؛ مرکزی جامع که دسترسی آزاد پژوهشگران به دادهها را هموار ساخته و در عوض دیکته اراده سیاستمداران، دیدگاه متخصصین را بر صدر نشانَد. با چنین مرکزیست که توسعه به مثابه صرفا پروژه به فرایندی فراگیر تبدیل خواهد شد.
https://x.com/arashreisi/status/1859558084017885226?t=QTA9wdU64F60cEDWGqVJTQ&s=19
@Iran_simorgh
https://x.com/arashreisi/status/1859558084017885226?t=QTA9wdU64F60cEDWGqVJTQ&s=19
@Iran_simorgh
X (formerly Twitter)
Arash Reisinezhad آرش رئیسینژاد (@arashreisi) on X
بنیانگذاری #مرکز_ملی_داده پیشنیاز سیاستگذاری توسعه محور در ایران است؛ مرکزی جامع که دسترسی آزاد پژوهشگران به دادهها را هموار ساخته و در عوض دیکته اراده سیاستمداران، دیدگاه متخصصین را بر صدر نشانَد. با چنین مرکزیست که توسعه به مثابه صرفا پروژه به فرایندی…
👍13
سیمرغ
Video
در کرانه شمالی خلیجفارس٬ در میانه راه بندر بوشهر و بندر عباس٬ در کنار بندر طاهری کنونی٬ بندری کهنسال با تاریخی دیرین در میان کوه و دریا جای گرفته; بندری که زمانی بزرگترین و پررونقترین بندر ایران ساسانی و اسلامی بود: بندر سیراف.
سیراف را اردشیر بابکان٬ بنیان گذار ایران ساسانی٬ در ۲۳۰ میلادی ساخت. اردشیر که پیش از شهریاری بر ایران٬ فرمانروای گور (اردشیر خوره یا فیروزآباد کنونی) و سپس پارس بود٬ از اهمیت کنترل بازرگانی دریایی آگاه بود و از این رو٬ به ساخت بنادری چند در کرانه خلیجفارس٬ از جمله سیراف٬ بخت اردشیر (بوشهر) و رام اردشیر (ریشهر) روی آورد. استراتژیستی خردمند که ۱۸۰۰ سال پیش بدرستی ایران را کشوری بحری-بری میدانست!
بندر سیراف نقطه تلاقی «راه ابریشم دریایی» و «جاده ابریشم زمینی» بود و مرکز بازرگانی دریایی خاورمیانه گشت. راه ابریشم دریایی از چین و سیام و سیلان و هند به عدن و زنگبار و جزایر قمر و سرزمین سفاله و بـغاز مـاداگاسکار میرفت و «راه ادویه» نیز میخواندنش. سیراف اما واسطه اصلی در این شریان بازرگانی بود و کالاهای تجملی٬ همچو عود، عنبر، جواهر٬ مروارید کافور، سنگهای گرانبها، خیزران، عاج، آبنوس و چوب صندل، عطر، دارو و ادویه در آنجا بارگیری میشد.
جای شگفتی نبود که مورخین و جغرافیدانانِ بنام روزگار به رونق این بندر اشارتی داشتند. نویسنده ناشناس کتاب حدود العالم (شاید ابویوسف پیشاوری یا اشعیا بن فریغون) میگوید که «سیراف شهری بزرگ و گرم است و هوایی درست دارد و جای بازرگانی است و بارگاه پارس است.» اصطخری در کتاب المسالک و الممالک نیز مینویسد «در پارس فرضه بزرگ آن است شهری بزرگ از اعیان پارس و در آنجا کشت و کشاورزی نباشد.» ابن حوقل نیز در صوره الازض اشاره میکند: «از بزرگترین شهرهای اردشیر خوره٬ سیراف است که شهر پرجمعیتی است و مردم آن پولهای گزاف در ساختن بناها صرف میکنند.»
از سیراف بود که سندباد بحری٬ قهرمان ایرانی داستانهای هزارافسان یا هزار و یک شب٬ به دریا رهسپار میشد. از همین بندر تاریخی بود که سیلمان تاجر برخاست و تا هند و چین سفر دریایی کرد و سفرهای پرماجرای خود را در کتاب اخبار الصین و الهند به نگارش درآورد.
نام سیراف که سیراب، شیلاب، شیلا و٬ در برخی نوشتهها٬ صیراف نیز خوانده میشد برگرفته از نام اردشیر است و آب. با این حال، یاقوت حموی در معجم البلدان سیراف را جایی دانسته که کیکاووس کیانی٬ شهریار اسطورهای ایرانی٬ از آسمان بر زمین سقوط کرده بود. کیکاووس فریب دیو خشم٬ ائشمه٬ خورد و از غرور برآمده از بواسطه فرمانروایی بر هفت کشور٬ سودای چیرگی بر آسمان نمود. پس تخت خود را بر پای چهار عقاب بست و پرواز کرد تا به مرز نور و تاریکی پیش رفت. در آسمانها اما فرّه ایزدی از سیمایش پر کشید و از آسمان بر زمین٬ جایی در سیراف٬ میان خشکی و دریا٬ سقوط کرد. کاووسِ بیهوش چون چشم باز کرد٬ از مردمان آن دیار شیر و آب طلب کرد و بدین ترتیب٬ این شهر را سیراف نامیدند.
آب اشامیدنی اما به دشواری فراهم میشد و کشاورزی جایی نداشت. اردشیر بابکان اما بفراست دریافته بود که بندر بینالمللی نیازمند سامانه آبرسانی است و از این رو٬ دستور به حفر ۱۰۰ حلقه چاه با عمق ۱۳۰ متر داده بود.
با این حال٬ سیراف مردمی توانگر و ثروتمند داشت به گونهای که برخی از بازرگانانش سرمایهای ۶۰ میلیون درهمی داشتند.
کاخهایی رفیع بر فراز بلندیهای مشرف به دریا از سنگ و چوب ساج آفریقایی با گچ بریها و اتاقهای آذین شده به آثار هنری هزینههای گزاف برمیافراشتند.
همین ثروت برآمده از تجارت آزاد بود که بستری برای قوام رواداری و آزادمنشی دینی را فراهم ساخت. مردمانی نزدیک به ۳۰۰ هزار نفر از مذاهب گوناگون٬ از مسلمان و ارمنی و آشوری تا زرتشتی و مانوی و بودایی و یهودی٬ با تباری گوناگون٬ از ایرانی و عرب و هندی تا رومی و چینی و یونانی در این بندر جهانی می زیستند و در گورستانی باستانی در دل صخره بدون جدایی و مرزکشی بخاک سپرده میشدند; گورستانی که نشان از رواداری و آزاداندیشی مردمان این بندر تاریخی ایران زمین داشت.
سیراف را اردشیر بابکان٬ بنیان گذار ایران ساسانی٬ در ۲۳۰ میلادی ساخت. اردشیر که پیش از شهریاری بر ایران٬ فرمانروای گور (اردشیر خوره یا فیروزآباد کنونی) و سپس پارس بود٬ از اهمیت کنترل بازرگانی دریایی آگاه بود و از این رو٬ به ساخت بنادری چند در کرانه خلیجفارس٬ از جمله سیراف٬ بخت اردشیر (بوشهر) و رام اردشیر (ریشهر) روی آورد. استراتژیستی خردمند که ۱۸۰۰ سال پیش بدرستی ایران را کشوری بحری-بری میدانست!
بندر سیراف نقطه تلاقی «راه ابریشم دریایی» و «جاده ابریشم زمینی» بود و مرکز بازرگانی دریایی خاورمیانه گشت. راه ابریشم دریایی از چین و سیام و سیلان و هند به عدن و زنگبار و جزایر قمر و سرزمین سفاله و بـغاز مـاداگاسکار میرفت و «راه ادویه» نیز میخواندنش. سیراف اما واسطه اصلی در این شریان بازرگانی بود و کالاهای تجملی٬ همچو عود، عنبر، جواهر٬ مروارید کافور، سنگهای گرانبها، خیزران، عاج، آبنوس و چوب صندل، عطر، دارو و ادویه در آنجا بارگیری میشد.
جای شگفتی نبود که مورخین و جغرافیدانانِ بنام روزگار به رونق این بندر اشارتی داشتند. نویسنده ناشناس کتاب حدود العالم (شاید ابویوسف پیشاوری یا اشعیا بن فریغون) میگوید که «سیراف شهری بزرگ و گرم است و هوایی درست دارد و جای بازرگانی است و بارگاه پارس است.» اصطخری در کتاب المسالک و الممالک نیز مینویسد «در پارس فرضه بزرگ آن است شهری بزرگ از اعیان پارس و در آنجا کشت و کشاورزی نباشد.» ابن حوقل نیز در صوره الازض اشاره میکند: «از بزرگترین شهرهای اردشیر خوره٬ سیراف است که شهر پرجمعیتی است و مردم آن پولهای گزاف در ساختن بناها صرف میکنند.»
از سیراف بود که سندباد بحری٬ قهرمان ایرانی داستانهای هزارافسان یا هزار و یک شب٬ به دریا رهسپار میشد. از همین بندر تاریخی بود که سیلمان تاجر برخاست و تا هند و چین سفر دریایی کرد و سفرهای پرماجرای خود را در کتاب اخبار الصین و الهند به نگارش درآورد.
نام سیراف که سیراب، شیلاب، شیلا و٬ در برخی نوشتهها٬ صیراف نیز خوانده میشد برگرفته از نام اردشیر است و آب. با این حال، یاقوت حموی در معجم البلدان سیراف را جایی دانسته که کیکاووس کیانی٬ شهریار اسطورهای ایرانی٬ از آسمان بر زمین سقوط کرده بود. کیکاووس فریب دیو خشم٬ ائشمه٬ خورد و از غرور برآمده از بواسطه فرمانروایی بر هفت کشور٬ سودای چیرگی بر آسمان نمود. پس تخت خود را بر پای چهار عقاب بست و پرواز کرد تا به مرز نور و تاریکی پیش رفت. در آسمانها اما فرّه ایزدی از سیمایش پر کشید و از آسمان بر زمین٬ جایی در سیراف٬ میان خشکی و دریا٬ سقوط کرد. کاووسِ بیهوش چون چشم باز کرد٬ از مردمان آن دیار شیر و آب طلب کرد و بدین ترتیب٬ این شهر را سیراف نامیدند.
آب اشامیدنی اما به دشواری فراهم میشد و کشاورزی جایی نداشت. اردشیر بابکان اما بفراست دریافته بود که بندر بینالمللی نیازمند سامانه آبرسانی است و از این رو٬ دستور به حفر ۱۰۰ حلقه چاه با عمق ۱۳۰ متر داده بود.
با این حال٬ سیراف مردمی توانگر و ثروتمند داشت به گونهای که برخی از بازرگانانش سرمایهای ۶۰ میلیون درهمی داشتند.
کاخهایی رفیع بر فراز بلندیهای مشرف به دریا از سنگ و چوب ساج آفریقایی با گچ بریها و اتاقهای آذین شده به آثار هنری هزینههای گزاف برمیافراشتند.
همین ثروت برآمده از تجارت آزاد بود که بستری برای قوام رواداری و آزادمنشی دینی را فراهم ساخت. مردمانی نزدیک به ۳۰۰ هزار نفر از مذاهب گوناگون٬ از مسلمان و ارمنی و آشوری تا زرتشتی و مانوی و بودایی و یهودی٬ با تباری گوناگون٬ از ایرانی و عرب و هندی تا رومی و چینی و یونانی در این بندر جهانی می زیستند و در گورستانی باستانی در دل صخره بدون جدایی و مرزکشی بخاک سپرده میشدند; گورستانی که نشان از رواداری و آزاداندیشی مردمان این بندر تاریخی ایران زمین داشت.
👍37❤5
سیمرغ
Video
آفتاب رونق سیراف اما سرانجام بسر آمد. زمینلرزهای بزرگ برای هفت روز در ۹۷۷ میلادی بخشی بزرگ از این بندر را نابود کرد و سیراف٬ «پمپئی» ایران گشت. از این روزگار به بعد بود جایگاه و اهمیت و آبادیش نصیب جزیره کیش شد. کیش تا ایلغار مغول روابط گستردهای با چین و هند و آفریقا داشت تا روزگار هرمز آغاز به درخشیدن کرد. وزان پس٬ بندر گمبرون (بندر عباس) و سپس بندر بوشهر تا دوران معاصر بدرخشیدند تا آنکه سکه ابادان و خرمشهر رونق گرفت. پس از جنگ بندرعباس دگربار یکهتازی کرده است و امروزه نیز از چابهار سخن میگویند.
سیراف اما شاهد همه این فرازونشیبهای برادران جوانتر خود بوده و با چروکی بر چهره و لبخندی بر لب٬ گذر ایام را با تماشای اندک جهازهای ازکارافتادهِ اندک ساکنانش به دریا به نظاره نشسته!
@Iran_simorgh
👍36❤10🙏1
دوپارگی درون آمریکا و فقدان اجماع داخلی دگربار پررنگ شده؛ امری که در گفتگوی #فوکویاما با فارنافرز نمایان شد. آنجا که به صراحت میگوید: «تنها چیزی که معیار واقعی افول آمریکا محسوب میشود، شکاف و دوقطبی شدن داخلی ماست، چرا که مهم نیست اقتصاد یا ارتش شما چقدر قدرتمند باشد!»
https://x.com/arashreisi/status/1860609176994509114?t=kqW73CN63pVmWOZcGr3W8w&s=19
@Iran_simorgh
https://x.com/arashreisi/status/1860609176994509114?t=kqW73CN63pVmWOZcGr3W8w&s=19
@Iran_simorgh
👍19👎6
سیمرغ
Photo
هند برگرفته از واژه سانسکریت سیندو است که به رودخانه سند در شمال غرب شبه قاره هند دارد; نامی که در پارسی باستان به هند دگرگون گشت. نخستین بار در زمان داریوش بزرگ نام هند به عنوان یک شهرب (ساتراپ در یونانی) و بخشی از ایران هخامنشی برده شد. تسخیر سرزمینهای شمال غربی شبه قاره هند بدست ایرانیان نخست در ۵۳۵ پ.م. به دست کوروش بزرگ انجام شد و تصرف مناطق غربی سند به ایران رخ داد. سپس داریوش بزرگ در ۵۱۸ پ.م. تا رود جهلم در پنجاب انجام داد و شهربی به نام هندوش ایجاد کرد. این نخستین بار بود که بخشی از این شبه قاره به نام هند نامگذاری شد.
هندوستان نیز واژهایست فارسی و اشاره به سرزمین هندوان دارد؛ واژهای که نشان از دیرینگی نفوذ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی دارد. زبانهای سانسکریت هندی و پارسی باستان هم ریشه و متعلق به زبانهای هندواروپایی بودند. با این حال٬ زبان فارسی دری بگونهای سامانمند با حملات پی در پی سلطان محمود غزنوی (۹۹۸-۱۰۳۰ م) به هند وارد شد، در دوره سلاطین غوری، دهلی، بهمنی و دکن پیش رفت، در دوره مغولان کبیر به اوج رسید. شاعران فارسی زبانی همچو امیر خسرو دهلوی٬ فیضی دکنی٬ ملک تاجالدین دهلوی٬ منیر لاهوری٬ عمید لویکی٬ جویای کشمیری٬ بیدل دهلوی٬ و اقبال لاهوری سرودههای زیبایی به فارسی داشتند. فارسی برای به هزار سال زبان علمی، ادبی و رسمی هندوستان شد تا ۱۸۳۲ که انگلیسی با اجبار جایگزین فارسی گشت و مهر پایانی بر هزارسال چیرگی فارسی زد.
هندیان اما سرزمین خود را بهارات و دقیقتر بهارات گنراجیه مینامند. بهارات برگرفته از واژه سانسکریت بهاراتا به معنای نگهداری یا ارزشمند شدن است و به سرزمینی در بالای آب و در پایین کوههای برفی اشاره دارد. بهارات پیشتر نام بخش شمال هندوستان و ناحیهٔ رود گنگ بود، اما امروزه برای کل هند استفاده میگردد. در قانون اساسی این کشور در کنار نام هند، از بهارات یاد شده است.
مهابهاراتا نیز در كنار رامایانا یکی از دو حماسه مهم هند به زبان سانسکریت است که به سرزمین بهارات، مردم آن و ارزشهایشان دارما، کارما و موکشا اشاره دارد. مهاباراتا مجموعهای از افسانههای تاریخی هند است که سرایندهٔ آن ویاس حکیم بوده و به گونهای شاهنامهٔ هندیان است. برخی از مورخین موضوعِ این سرودهها را الهامگرفته از نبرد میانِ آریاییان و دراویدیان در هزاره دوم پ.م. میدانند. مهاباراتا بدستور اکبر شاه گورکانی با نام رزم نامه به فارسی ترجمه شد.
پینوشت:
نگاره دوم و سوم: شهربهای ایران هخامنشی
نگاره چهارم از هدایای هندوان به دربار ایران در کاخ آپادانا، پارسه: ادویه، زر، قاطر و تبر جنگی
@Iran_Simorgh
هندوستان نیز واژهایست فارسی و اشاره به سرزمین هندوان دارد؛ واژهای که نشان از دیرینگی نفوذ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی دارد. زبانهای سانسکریت هندی و پارسی باستان هم ریشه و متعلق به زبانهای هندواروپایی بودند. با این حال٬ زبان فارسی دری بگونهای سامانمند با حملات پی در پی سلطان محمود غزنوی (۹۹۸-۱۰۳۰ م) به هند وارد شد، در دوره سلاطین غوری، دهلی، بهمنی و دکن پیش رفت، در دوره مغولان کبیر به اوج رسید. شاعران فارسی زبانی همچو امیر خسرو دهلوی٬ فیضی دکنی٬ ملک تاجالدین دهلوی٬ منیر لاهوری٬ عمید لویکی٬ جویای کشمیری٬ بیدل دهلوی٬ و اقبال لاهوری سرودههای زیبایی به فارسی داشتند. فارسی برای به هزار سال زبان علمی، ادبی و رسمی هندوستان شد تا ۱۸۳۲ که انگلیسی با اجبار جایگزین فارسی گشت و مهر پایانی بر هزارسال چیرگی فارسی زد.
هندیان اما سرزمین خود را بهارات و دقیقتر بهارات گنراجیه مینامند. بهارات برگرفته از واژه سانسکریت بهاراتا به معنای نگهداری یا ارزشمند شدن است و به سرزمینی در بالای آب و در پایین کوههای برفی اشاره دارد. بهارات پیشتر نام بخش شمال هندوستان و ناحیهٔ رود گنگ بود، اما امروزه برای کل هند استفاده میگردد. در قانون اساسی این کشور در کنار نام هند، از بهارات یاد شده است.
مهابهاراتا نیز در كنار رامایانا یکی از دو حماسه مهم هند به زبان سانسکریت است که به سرزمین بهارات، مردم آن و ارزشهایشان دارما، کارما و موکشا اشاره دارد. مهاباراتا مجموعهای از افسانههای تاریخی هند است که سرایندهٔ آن ویاس حکیم بوده و به گونهای شاهنامهٔ هندیان است. برخی از مورخین موضوعِ این سرودهها را الهامگرفته از نبرد میانِ آریاییان و دراویدیان در هزاره دوم پ.م. میدانند. مهاباراتا بدستور اکبر شاه گورکانی با نام رزم نامه به فارسی ترجمه شد.
پینوشت:
نگاره دوم و سوم: شهربهای ایران هخامنشی
نگاره چهارم از هدایای هندوان به دربار ایران در کاخ آپادانا، پارسه: ادویه، زر، قاطر و تبر جنگی
@Iran_Simorgh
👍33🔥4👎1
سیمرغ
Photo
شادروان استاد دکتر محمد علی فروغی
ایران را چرا باید دوست داشت؟
«این ایام بسیاری از اصول و نوامیس که در نظر مردم همواره مسلم و مقدس بود از مسلمیت و قدس افتاده است یا لااقل مثل سابق محل اتفاق نیست، برای بعضی در آن باب تردید و تشکیک حاصل شده و جماعتی مخالف و منکر آن گردیدهاند.
از جملۀ آن اصول حب وطن و علاقۀ ملیت است که منکر آن شده و درصددند به احساسات بینالملل تبدیل نمایند.
در نظر من علاقۀ ملیت با احساسات بینالمللی و وطنپرستی و با حب نوع بشر منافات ندارد و به آسانی جمع میشود.
اگر مهر من نسبت به وطن تنها از آن سبب باشد که خود از آن مرز و بوم هستم و بخواهم این عنوان را وسیلۀ مغایرت خویش و بیگانه قرار داده و از اختلاف و نفاق بین مردم برای خود استفاده کنم این وطنپرستی نیست، خودپرستی است، و مانند تعصب دینی آن جماعت از ارباب ادیان که اختلاف دین و مذهب و نفاق بین مردم را وسیلۀ منافع و اعتبارات شخصی و فرقهای قرار میدادند مذموم است، و باید مردود باشد.
ولیکن یک وطنپرستی بیغرضانه هم هست که هر فردی چون پروردۀ آب و خاکی است بواسطۀ نعمتها و تمتعاتی که از وطن و ابنای وطن دریافت کرده نسبت به آنها در خود حقشناسی احساس میکند، چنان که فرزند نسبت به پدر و مادر مهر میورزد. این حب وطن مستحسن است بلکه هر فردی به آن مکلف میباشد الا اینکه میتوان متذکر شد که این وطنپرستی با حب کلیۀ نوع بشر منافات ندارد، و انسان همچنان که در درجۀ اول رهین منت پدر و مادر و در درجۀ دوم مدیون ابناء وطن است، در درجۀ سوم ذمهاش مشغول کلیۀ نوع بشر میباشد، و همه را باید دوست بدارد، و خیر و سعادت همه را باید بخواهد که خیر و سعادت خود او و قوم او هم در آن است، به عبارت آخری این قسم وطنپرستی جزء تعاون و همبستگی کل نوع بشر است.
از این گذشته یک منشاء و مأخذ دیگر نیز برای وطنپرستی هست که در نظر من از منشاء سابقالذکر هم محکمتر و معقولتر میباشد، و آن وطنپرستی کسی است که وطن و ابناء وطن خود را لایق مهر و قابل محبت میداند، از جهت قدر و منزلتی که در واقع دارند، مانند دوستی کسی نسبت به شخص دیگر نه از جهت خویش و قرابت، یا مهربانی و ملاطفتی که بین آنها بوده، بلکه به سبب منزلتی که بواسطۀ قدر و قیمت واقعی در نظر یکدیگر حاصل نمودهاند.
به عقیدۀ من بویژه این نوع محبت است که بقول معروف بنای آن خالی از خلل است. امروز دانشمندان و صاحبنظران دنیا متفقاند بر این که کلیۀ موجودات و نوع بشر در طریق ترقی قدم میزنند، و متوجه کمال و طالب وصول به آن میباشند، و اگر یک وظیفۀ معنوی برای مردم فرداً یا جمعاً قائل باشیم چنان که نمیتوانیم قائل نباشیم آن وظیفه این است که در وصول نوع بشر به مدارج عالیۀ کمال شرکت و مدد نمایند.
هر قوم و جماعتی مانند هر فردی که این وظیفه را ادا کند عزیز و قابل احترام و محبت است، و هر چه بهتر و بیشتر از عهدۀ آن برآید گرامیتر است، و علاقه بوجود و بقای او بیشتر باشد داشت. و هر چه یک قوم در ادای این وظیفه کوتاهی کند البته عزتش کمتر، و علاقه به وجود و بقای او ضعیفتر خواهد بود، مگر این که این کوتاهی تقصیر او نبوده و عوائق و موانع او را از کار باز داشته باشد، و در آن صورت وظیفۀ هر کس است که آن عوائق را حتی الامکان مرتفع سازد و عنصر بی ثمر را در مجمع انسانیت مثمر نماید.
غرض این که هر کس عضو هیئت و جماعتی باشد که وظیفۀ انسانیت خود را چنان که بیان کردم ادا نموده است حق دارد هیئت و جماعت خود را دوست بدارد، و در عین این که البته نباید منکر وجود سایر اقوام و ملل باشد علاقۀ او نسبت به قوم و ملت خویش علاقۀ معقول و مستحسن است.
حال تصور میکنم هر کس به احوال ایرانیان درست معرفت یابد تصدیق خواهد کرد که این قوم در وظیفۀ خود در عالم انسانیت کوتاهی نکرده بلکه نسبت به بسیاری از اقوام دیگر در راه وظیفهشناسی پیشقدم است و مداومتش در این راه نیز از اکثر ملل بیشتر بوده است.
هر چند برای ملت ایرانی به اقتضای طبیعت روزگار متأسفانه دورههای تنزل و انحطاط نیز پیش آمده که در آن دورهها از ابراز استعداد و مایۀ خداداد ممنوع و محروم گردیده است، و لیکن ظلمت آن ایام همه وقت عارضی و قهری و موقتی بوده و با این همه هیچگاه تندباد حوادث که بر ایران و مردم آن هجوم آورده چراغ معرفت را در آن مملکت و آتش ذوق و شور را در دل ایرانیان به کلی خاموش ننموده و به قول خواجه حافظ شیرازی:
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند/ که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
ایران را چرا باید دوست داشت؟
«این ایام بسیاری از اصول و نوامیس که در نظر مردم همواره مسلم و مقدس بود از مسلمیت و قدس افتاده است یا لااقل مثل سابق محل اتفاق نیست، برای بعضی در آن باب تردید و تشکیک حاصل شده و جماعتی مخالف و منکر آن گردیدهاند.
از جملۀ آن اصول حب وطن و علاقۀ ملیت است که منکر آن شده و درصددند به احساسات بینالملل تبدیل نمایند.
در نظر من علاقۀ ملیت با احساسات بینالمللی و وطنپرستی و با حب نوع بشر منافات ندارد و به آسانی جمع میشود.
اگر مهر من نسبت به وطن تنها از آن سبب باشد که خود از آن مرز و بوم هستم و بخواهم این عنوان را وسیلۀ مغایرت خویش و بیگانه قرار داده و از اختلاف و نفاق بین مردم برای خود استفاده کنم این وطنپرستی نیست، خودپرستی است، و مانند تعصب دینی آن جماعت از ارباب ادیان که اختلاف دین و مذهب و نفاق بین مردم را وسیلۀ منافع و اعتبارات شخصی و فرقهای قرار میدادند مذموم است، و باید مردود باشد.
ولیکن یک وطنپرستی بیغرضانه هم هست که هر فردی چون پروردۀ آب و خاکی است بواسطۀ نعمتها و تمتعاتی که از وطن و ابنای وطن دریافت کرده نسبت به آنها در خود حقشناسی احساس میکند، چنان که فرزند نسبت به پدر و مادر مهر میورزد. این حب وطن مستحسن است بلکه هر فردی به آن مکلف میباشد الا اینکه میتوان متذکر شد که این وطنپرستی با حب کلیۀ نوع بشر منافات ندارد، و انسان همچنان که در درجۀ اول رهین منت پدر و مادر و در درجۀ دوم مدیون ابناء وطن است، در درجۀ سوم ذمهاش مشغول کلیۀ نوع بشر میباشد، و همه را باید دوست بدارد، و خیر و سعادت همه را باید بخواهد که خیر و سعادت خود او و قوم او هم در آن است، به عبارت آخری این قسم وطنپرستی جزء تعاون و همبستگی کل نوع بشر است.
از این گذشته یک منشاء و مأخذ دیگر نیز برای وطنپرستی هست که در نظر من از منشاء سابقالذکر هم محکمتر و معقولتر میباشد، و آن وطنپرستی کسی است که وطن و ابناء وطن خود را لایق مهر و قابل محبت میداند، از جهت قدر و منزلتی که در واقع دارند، مانند دوستی کسی نسبت به شخص دیگر نه از جهت خویش و قرابت، یا مهربانی و ملاطفتی که بین آنها بوده، بلکه به سبب منزلتی که بواسطۀ قدر و قیمت واقعی در نظر یکدیگر حاصل نمودهاند.
به عقیدۀ من بویژه این نوع محبت است که بقول معروف بنای آن خالی از خلل است. امروز دانشمندان و صاحبنظران دنیا متفقاند بر این که کلیۀ موجودات و نوع بشر در طریق ترقی قدم میزنند، و متوجه کمال و طالب وصول به آن میباشند، و اگر یک وظیفۀ معنوی برای مردم فرداً یا جمعاً قائل باشیم چنان که نمیتوانیم قائل نباشیم آن وظیفه این است که در وصول نوع بشر به مدارج عالیۀ کمال شرکت و مدد نمایند.
هر قوم و جماعتی مانند هر فردی که این وظیفه را ادا کند عزیز و قابل احترام و محبت است، و هر چه بهتر و بیشتر از عهدۀ آن برآید گرامیتر است، و علاقه بوجود و بقای او بیشتر باشد داشت. و هر چه یک قوم در ادای این وظیفه کوتاهی کند البته عزتش کمتر، و علاقه به وجود و بقای او ضعیفتر خواهد بود، مگر این که این کوتاهی تقصیر او نبوده و عوائق و موانع او را از کار باز داشته باشد، و در آن صورت وظیفۀ هر کس است که آن عوائق را حتی الامکان مرتفع سازد و عنصر بی ثمر را در مجمع انسانیت مثمر نماید.
غرض این که هر کس عضو هیئت و جماعتی باشد که وظیفۀ انسانیت خود را چنان که بیان کردم ادا نموده است حق دارد هیئت و جماعت خود را دوست بدارد، و در عین این که البته نباید منکر وجود سایر اقوام و ملل باشد علاقۀ او نسبت به قوم و ملت خویش علاقۀ معقول و مستحسن است.
حال تصور میکنم هر کس به احوال ایرانیان درست معرفت یابد تصدیق خواهد کرد که این قوم در وظیفۀ خود در عالم انسانیت کوتاهی نکرده بلکه نسبت به بسیاری از اقوام دیگر در راه وظیفهشناسی پیشقدم است و مداومتش در این راه نیز از اکثر ملل بیشتر بوده است.
هر چند برای ملت ایرانی به اقتضای طبیعت روزگار متأسفانه دورههای تنزل و انحطاط نیز پیش آمده که در آن دورهها از ابراز استعداد و مایۀ خداداد ممنوع و محروم گردیده است، و لیکن ظلمت آن ایام همه وقت عارضی و قهری و موقتی بوده و با این همه هیچگاه تندباد حوادث که بر ایران و مردم آن هجوم آورده چراغ معرفت را در آن مملکت و آتش ذوق و شور را در دل ایرانیان به کلی خاموش ننموده و به قول خواجه حافظ شیرازی:
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند/ که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
❤34👎3🔥3👍1
قوم ایرانی هر وقت شوکت و سیادت داشته، قدرت خود را برای استقرار امنیت و آسایش و رفاه مردم به کار برده، اقوام زیردست خویش را به ملاطفت و رأفت اداره کرده، مزاحم آداب و رسوم و زبان و خصوصیات قومیت آنها نشده، هرگز به هدم و تخریب آبادیها و قتل عام نفوس نپرداخته، و با آن که از طرف دشمنان مکرر به بلیات نهب و حرق و قتل و چپاول گرفتار گردیده هنگام قدرت درصدد تلافی بر نیامده است.
کیش باستانی ما ویرانی و درندگی را مانند بیماری و تاریکی از آثار شیطان و اهریمن خوانده و ایجاد وسایل آبادی و روشنایی و تندرستی را مایۀ تقرب یزدان دانسته است.
در تمام دورۀ سه هزار سالۀ تاریخ ما از صاحبان شوکت آن ها که ایرانی حقیقی بودهاند نام خود را به عملیاتی مانند فجایع آشوریان و بابلیان و چنگیزیان و تیموریان و امثال آن ها ننگین و ملوث ننمودهاند. آزار و اذیت و قتل و غارت و ویرانی و تعصب جاهلانه در مملکت ایران کمتر وقتی از خود ایرانیان ناشی شده و غالباً عمل خارجیان یا از تاثیر نفوذ ایشان بوده است.
ایرانی ها مثل یونانیان و رومیان زیردستان خود را بنده و عبید نساخته و زحمات زندگانی خویش را به دوش آنها بار نکرده، و بزرگان و سلاطین ایرانی هیچ وقت مانند رومیان برای تفنن و تفرج خاطر، اسرا را با یکدیگر یا با شیر و ببر و پلنگ به جنگ نینداختهاند. دولتهای ایرانی هرگز مانند اسپانیولیها طرد و تبعید چند صد هزار نفر مردم بیآزار را به جرم اختلاف دین و مذهب روا نداشته بلکه خارجیان را به مملکت خود دعوت نمودهاند. رفتار سلاطین صفویه با ارامنه نمونهای از این شیوه و طریقه است و دست یافتن کوروش شاهنشاه ایران بر بابل بشارت آزادی قوم یهود از اسارت هفتاد ساله بوده است. هر یک از ادوار شوکت و سلطنت ایرانی را که بنگریم میبینیم در آن دوره آثار و خصایص انسانیت از علم و حکمت و شعر و ادب و زراعت و تجارت و صناعت و کلیۀ لوازم مدنیت رونق و رواج داشته است، ایرانی ها خود رأساً به آن امور اشتغال میورزیدند، و بیگانگان را هم در این راه تشویق و ترغیب و تقویت و حمایت مینمودند. داراها و اردشیرهای ما، دانشمندان و حکمای یونان و غیره را به دربار خود دعوت میکردند و فلاسفه و علمائی که از وطن خود طرد و تبعید میگردیدند در نزد اکاسره به مهربانی پذیرفته شده و در دارالعلمهای ما به مطالعات و عملیات علمی اشتغال میورزیدند.
متأسفانه دست جفاکاران آثار و نتایج زحمات اجداد ما را محو و خراب نموده و چون میخواهیم پی به چگونگی آنها ببریم به وسایل غیرمستقیم باید متوسل شویم. اما آیا کلمات حکیمانهای که از بزرگان و پادشاهان ما منقول است دلیل بر بزرگواری و بلند نظری آنان نیست؟ آیا اهتمامی که برای دست یافتن بر خزائن حکمت و معرفت مانند کتاب کلیله و دمنه و امثال آن داشتند علامت دانشپروری ایشان نتواند بود؟ آیا آثار صنعتی که در خرابههای قصور آنها دیده میشود دلالت تامه بر هنرپروری و ذوق فطری ایشان ندارد؟
بزرگمنشی و استعداد و دانشمندی ایرانیان چنان بوده که همۀ اقوام و مللی که با آنها سر و کار داشتهاند حتی دشمنان ایشان از آنها به خوبی یاد میکردهاند، و همه وقت نام ایرانی در اذهان و خواطر مردم شهامت و ملاطفت و ذوق و شور و ظرافت و حکمت و عرفان به یاد میآورده است. هر گاه به گفتههای بزرگان دنیا از هر قوم و مملکت و هر دوره و زمان رجوع شود و از دوست و دشمن، از یونانی و رومی و عرب و یهود و هنود گرفته تا اقوام عدیدۀ اروپایی و از هردوت و گزنوفون و افلاطون تا ولتر و منتسکیو و ارنست رنان و مستشرقین گذشته و معاصر اگر در کلماتشان تتبع به عمل آید دفاتر چند میتوان ترتیب داد از آنچه در حق ایرانیان گفته و بصراحت یا کنایه و عامداً یا من غیر قصد، مستقیم یا غیرمستقیم آنان را ستایش نمودهاند.
از طرف دیگر هر وقت سیادت از ایرانی سلب شده و غلبۀ اقوام خارجی ذوق سلیم و طبع رقیق ایرانی را محجوب کرده، عالم انسانیت در این قسمت دنیا که ما هستیم تنزل و انحطاط یافته است، ولیکن در آن مواقع نیز مایه و استعداد ایرانی تأثیر خود را بخشیده و اقوام وحشی و بیتربیت را که به زور کثرت جمعیت و یا بر حسب پیشآمدهای خاص بر مملکت ایران چیره شدهاند در اندک زمانی بر حسب استعداد آنان بیش یا کم داخل در عالم تمدن و تربیت کرده است.
رونق کلیۀ لوازم تمدن و تربیت در زمان خلفای عباسی که یکی از دورههای درخشان تاریخ عالم انسانیت بشمار میرود بهترین شاهد این مدعاست. چه همه کس تصدیق دارد که جلوۀ خوشی که مسلمین در آن دوره در علم و حکمت و سیاست و صنعت و غیرهها کردهاند جزو اعظم آن به همت ایرانیان و از اثر وجود ایشان بوده است. قریحه و استعداد ایرانیان در ابراز افکار عالی و بدیع و ایجاد آثار صنعتی ظریف و لطیف چنان سرشار و زاینده بوده که انسداد مجاری عادی از آن جلوگیری ننموده و خود مجاری برای ظهور و بروز احداث کرده است.
کیش باستانی ما ویرانی و درندگی را مانند بیماری و تاریکی از آثار شیطان و اهریمن خوانده و ایجاد وسایل آبادی و روشنایی و تندرستی را مایۀ تقرب یزدان دانسته است.
در تمام دورۀ سه هزار سالۀ تاریخ ما از صاحبان شوکت آن ها که ایرانی حقیقی بودهاند نام خود را به عملیاتی مانند فجایع آشوریان و بابلیان و چنگیزیان و تیموریان و امثال آن ها ننگین و ملوث ننمودهاند. آزار و اذیت و قتل و غارت و ویرانی و تعصب جاهلانه در مملکت ایران کمتر وقتی از خود ایرانیان ناشی شده و غالباً عمل خارجیان یا از تاثیر نفوذ ایشان بوده است.
ایرانی ها مثل یونانیان و رومیان زیردستان خود را بنده و عبید نساخته و زحمات زندگانی خویش را به دوش آنها بار نکرده، و بزرگان و سلاطین ایرانی هیچ وقت مانند رومیان برای تفنن و تفرج خاطر، اسرا را با یکدیگر یا با شیر و ببر و پلنگ به جنگ نینداختهاند. دولتهای ایرانی هرگز مانند اسپانیولیها طرد و تبعید چند صد هزار نفر مردم بیآزار را به جرم اختلاف دین و مذهب روا نداشته بلکه خارجیان را به مملکت خود دعوت نمودهاند. رفتار سلاطین صفویه با ارامنه نمونهای از این شیوه و طریقه است و دست یافتن کوروش شاهنشاه ایران بر بابل بشارت آزادی قوم یهود از اسارت هفتاد ساله بوده است. هر یک از ادوار شوکت و سلطنت ایرانی را که بنگریم میبینیم در آن دوره آثار و خصایص انسانیت از علم و حکمت و شعر و ادب و زراعت و تجارت و صناعت و کلیۀ لوازم مدنیت رونق و رواج داشته است، ایرانی ها خود رأساً به آن امور اشتغال میورزیدند، و بیگانگان را هم در این راه تشویق و ترغیب و تقویت و حمایت مینمودند. داراها و اردشیرهای ما، دانشمندان و حکمای یونان و غیره را به دربار خود دعوت میکردند و فلاسفه و علمائی که از وطن خود طرد و تبعید میگردیدند در نزد اکاسره به مهربانی پذیرفته شده و در دارالعلمهای ما به مطالعات و عملیات علمی اشتغال میورزیدند.
متأسفانه دست جفاکاران آثار و نتایج زحمات اجداد ما را محو و خراب نموده و چون میخواهیم پی به چگونگی آنها ببریم به وسایل غیرمستقیم باید متوسل شویم. اما آیا کلمات حکیمانهای که از بزرگان و پادشاهان ما منقول است دلیل بر بزرگواری و بلند نظری آنان نیست؟ آیا اهتمامی که برای دست یافتن بر خزائن حکمت و معرفت مانند کتاب کلیله و دمنه و امثال آن داشتند علامت دانشپروری ایشان نتواند بود؟ آیا آثار صنعتی که در خرابههای قصور آنها دیده میشود دلالت تامه بر هنرپروری و ذوق فطری ایشان ندارد؟
بزرگمنشی و استعداد و دانشمندی ایرانیان چنان بوده که همۀ اقوام و مللی که با آنها سر و کار داشتهاند حتی دشمنان ایشان از آنها به خوبی یاد میکردهاند، و همه وقت نام ایرانی در اذهان و خواطر مردم شهامت و ملاطفت و ذوق و شور و ظرافت و حکمت و عرفان به یاد میآورده است. هر گاه به گفتههای بزرگان دنیا از هر قوم و مملکت و هر دوره و زمان رجوع شود و از دوست و دشمن، از یونانی و رومی و عرب و یهود و هنود گرفته تا اقوام عدیدۀ اروپایی و از هردوت و گزنوفون و افلاطون تا ولتر و منتسکیو و ارنست رنان و مستشرقین گذشته و معاصر اگر در کلماتشان تتبع به عمل آید دفاتر چند میتوان ترتیب داد از آنچه در حق ایرانیان گفته و بصراحت یا کنایه و عامداً یا من غیر قصد، مستقیم یا غیرمستقیم آنان را ستایش نمودهاند.
از طرف دیگر هر وقت سیادت از ایرانی سلب شده و غلبۀ اقوام خارجی ذوق سلیم و طبع رقیق ایرانی را محجوب کرده، عالم انسانیت در این قسمت دنیا که ما هستیم تنزل و انحطاط یافته است، ولیکن در آن مواقع نیز مایه و استعداد ایرانی تأثیر خود را بخشیده و اقوام وحشی و بیتربیت را که به زور کثرت جمعیت و یا بر حسب پیشآمدهای خاص بر مملکت ایران چیره شدهاند در اندک زمانی بر حسب استعداد آنان بیش یا کم داخل در عالم تمدن و تربیت کرده است.
رونق کلیۀ لوازم تمدن و تربیت در زمان خلفای عباسی که یکی از دورههای درخشان تاریخ عالم انسانیت بشمار میرود بهترین شاهد این مدعاست. چه همه کس تصدیق دارد که جلوۀ خوشی که مسلمین در آن دوره در علم و حکمت و سیاست و صنعت و غیرهها کردهاند جزو اعظم آن به همت ایرانیان و از اثر وجود ایشان بوده است. قریحه و استعداد ایرانیان در ابراز افکار عالی و بدیع و ایجاد آثار صنعتی ظریف و لطیف چنان سرشار و زاینده بوده که انسداد مجاری عادی از آن جلوگیری ننموده و خود مجاری برای ظهور و بروز احداث کرده است.
❤24👎3🔥1
اگر مایۀ طبیعی فکر خود را به صورت حکمت و فلسفه نمیتوانسته است جلوه دهد، به عنوان دین و مذهب درآورد، و اگر ممنوع بوده است که ذوق صنعتی خود را به نقاشی و مجسمهسازی ظاهر کند به خوشنویسی و تذهیب و منبتکاری و سایر تزئینات و تنزهات جلوه داده است.
نفوذ علمی و ادبی و صنعتی ایران در ممالک مجاوره از آفتاب روشنتر و با اینکه در این صد سال اخیر در برانداختن آن اهتمام به عمل آوردهاند هنوز آثارش پدیدار است، چنانکه میتوان گفت از دیرزمان در آسیای غربی و مرکزی، ایرانی یگانه عامل تربیت و تمدن و ایران مرکز و کانون تابش انوار معرفت بوده است.
از این گذشته از ایرانیان هر وقت فردی یا جماعتی اوضاع وطن را مساعد احوال خود ندیده و جبراً یا اختیاراً به ممالک دیگر مهاجرت کردهاند همواره نام ایرانی را به آبرومندی حفظ نموده، حامل علم و صنعت و عامل آبادی و ثروت بودهاند. چنانکه میتوان گفت در همۀ ممالک مجاور ایران آثار تمدن و آبادی کلا یا بعضاً از نتایج وجود ایرانیان است. مردم ممالک وسیعۀ هندوستان اگر انصاف دهند میتوانند بهترین شاهد این مدعا باشند که تأثیرات ایرانیان اسلامی در آن مملکت آشکار است و قابل انکار نیست، مقام ایرانیهای باستانی نیز در هندوستان حاجت به شرح و بیان ندارد که جماعت پارسیان که بازماندگان آن قوم شریفاند امروز در آن سرزمین چه مقام ارجمند در همۀ رشتههای خصایص انسانیت دارند، و چگونه نام ایرانی را در میان اقوام و فرق بیشمار آن دیار محترم نگاه داشته و مایۀ سرافرازی ما میباشند.
از ذکر این جملات مقصود در رجزخوانی نیست، بلکه غرض این است که به عقیدۀ من ایرانی از آن اقوام است که استعداد ادای وظایف انسانیت را دارد. چنانکه امروز هم با آن که تازه از یکی از دورههای تاریکی تاریخ ایران بیرون آمدهایم معهذا آثار استعداد ایرانی ظاهر است و میتوان امیدوار بود که باز با کاروان ترقی نوع بشر همقدم شود و در این موقع که به نظر میرسد که تمدنهای مختلف شرق و غرب به یکدیگر بر خورده، و با هم اختلاط و امتزاج یافته، و یک یا چند تمدن تازه باید ایجاد گردد، ذوق و هوش و فکر ایرانی هم مثل ایام گذشته یک عنصر مفید با قیمت واقع شود.
پس ما ایرانیها حق داریم که وطنپرست و ملت دوست باشیم، چنان که از خارجیان نیز هر کس درست به احوال این قوم بر خورده تصدیق کرده است که وجودش در عالم انسانیت مفید بوده و هست و نسبت به ملت و مملکت ما اظهار مهر و ملاطفت نموده و ما قدر آن مهربانیها را میشناسیم و منظور میداریم.
آخرین عقیدهای که میخواهم اظهار کنم این است که چون وطنپرستی و ملتدوستی البته لوازمی دارد که هر کس باید به قدر قوه به آن قیام نماید در نظر من نخستین لوازم آن این است که شخص در ادای آن وظایف انسانیت که موجب عزت و حرمت ملتش میشود کوتاهی ننماید، و اگر استعدادش در انجام این وظیفه سرشار نباشد لااقل در تجلیل و تکریم کسانی که استعداد را داشته و به کار انداختهاند بکوشد.
@Iran_simorgh
نفوذ علمی و ادبی و صنعتی ایران در ممالک مجاوره از آفتاب روشنتر و با اینکه در این صد سال اخیر در برانداختن آن اهتمام به عمل آوردهاند هنوز آثارش پدیدار است، چنانکه میتوان گفت از دیرزمان در آسیای غربی و مرکزی، ایرانی یگانه عامل تربیت و تمدن و ایران مرکز و کانون تابش انوار معرفت بوده است.
از این گذشته از ایرانیان هر وقت فردی یا جماعتی اوضاع وطن را مساعد احوال خود ندیده و جبراً یا اختیاراً به ممالک دیگر مهاجرت کردهاند همواره نام ایرانی را به آبرومندی حفظ نموده، حامل علم و صنعت و عامل آبادی و ثروت بودهاند. چنانکه میتوان گفت در همۀ ممالک مجاور ایران آثار تمدن و آبادی کلا یا بعضاً از نتایج وجود ایرانیان است. مردم ممالک وسیعۀ هندوستان اگر انصاف دهند میتوانند بهترین شاهد این مدعا باشند که تأثیرات ایرانیان اسلامی در آن مملکت آشکار است و قابل انکار نیست، مقام ایرانیهای باستانی نیز در هندوستان حاجت به شرح و بیان ندارد که جماعت پارسیان که بازماندگان آن قوم شریفاند امروز در آن سرزمین چه مقام ارجمند در همۀ رشتههای خصایص انسانیت دارند، و چگونه نام ایرانی را در میان اقوام و فرق بیشمار آن دیار محترم نگاه داشته و مایۀ سرافرازی ما میباشند.
از ذکر این جملات مقصود در رجزخوانی نیست، بلکه غرض این است که به عقیدۀ من ایرانی از آن اقوام است که استعداد ادای وظایف انسانیت را دارد. چنانکه امروز هم با آن که تازه از یکی از دورههای تاریکی تاریخ ایران بیرون آمدهایم معهذا آثار استعداد ایرانی ظاهر است و میتوان امیدوار بود که باز با کاروان ترقی نوع بشر همقدم شود و در این موقع که به نظر میرسد که تمدنهای مختلف شرق و غرب به یکدیگر بر خورده، و با هم اختلاط و امتزاج یافته، و یک یا چند تمدن تازه باید ایجاد گردد، ذوق و هوش و فکر ایرانی هم مثل ایام گذشته یک عنصر مفید با قیمت واقع شود.
پس ما ایرانیها حق داریم که وطنپرست و ملت دوست باشیم، چنان که از خارجیان نیز هر کس درست به احوال این قوم بر خورده تصدیق کرده است که وجودش در عالم انسانیت مفید بوده و هست و نسبت به ملت و مملکت ما اظهار مهر و ملاطفت نموده و ما قدر آن مهربانیها را میشناسیم و منظور میداریم.
آخرین عقیدهای که میخواهم اظهار کنم این است که چون وطنپرستی و ملتدوستی البته لوازمی دارد که هر کس باید به قدر قوه به آن قیام نماید در نظر من نخستین لوازم آن این است که شخص در ادای آن وظایف انسانیت که موجب عزت و حرمت ملتش میشود کوتاهی ننماید، و اگر استعدادش در انجام این وظیفه سرشار نباشد لااقل در تجلیل و تکریم کسانی که استعداد را داشته و به کار انداختهاند بکوشد.
@Iran_simorgh
❤27👎5🔥1
سیمرغ
اگر مایۀ طبیعی فکر خود را به صورت حکمت و فلسفه نمیتوانسته است جلوه دهد، به عنوان دین و مذهب درآورد، و اگر ممنوع بوده است که ذوق صنعتی خود را به نقاشی و مجسمهسازی ظاهر کند به خوشنویسی و تذهیب و منبتکاری و سایر تزئینات و تنزهات جلوه داده است. نفوذ علمی و…
سه خطابه برجسته از این سیاستمدار و اندیشمند ایران دوست:
۱. در ستایش افکار عمومی:
«ملّت ایران باید صدا داشته باشد، افکار داشته باشد، ایران باید ملت داشته باشد… ایران ملت ندارد. افکار عامه ندارد. اگر افکار عامه داشت به این روز نمیافتاد و همه مقاصد حاصل میشد. اصلاح حال ایران و وجود ایران متعلق به افکار عامه است و اگر بگویید تعلیق بر محال میکنی عرض میکنم خیلی متاسفم اما در حقیقت نمیتوانم صرف نظر کنم»
۲. در ستایش توانایی داخلی:
«تمام بهانه فرنگیها در دست درازی به ممالک ما این است که شما از عهده بهکاربردن نعمتهای طبیعی برنمیآیید و آن را حرام میکنید. پس ما باید این کار را صحیح بکنیم. پس اگر خود مشرق زمینیها این کار را بکنند، فرنگیها چه حق فضولی دارند.»
۳. در ستایش آثار ملی و لزوم حفظ و نگهداری آن:
[...] اگر ما دعوی سربلندی داریم به لوازم آن عمل کنیم و یکی از لوازم آن احترام آثار گذشتگان است. حفظ این آثار تنها محض تفنّن و تفرّح نیست، [بلکه] اسباب آبروی ماست. معرّف عظمت و لیاقت ملّت است. بعلاوه میتواند برای ما مایۀ انتفاع مادی شود. امروز که بحمدالله در مملکت امنیت برقرار و راهها هم ساخته شده، مسافرت در مملکت ما سهل میشود، و هر سال چندین هزار نفر از خارجیان به ایران بگردش خواهند آمد و به سیاحت این ابنیه و آثار خواهند رفت و هر گاه آنها را درست نگاه بداریم در نزد ملل دنیا اسباب سر فرازی ما خواهد بود. ملت و مملکت ما در انظار آنها قدر و منزلت خواهد داشت. وجود این آثار سیاحان و اهل تفنّن و تفرّج را به ایران جلب خواهد نمود؛ میآیند و پولها خرج میکنند و اگر ما بدانیم چه بکنیم انواع و اقسام فواید مادی و معنوی میتوانیم ازین راه ببریم چنانکه سایر ملل از آثار قدیمۀ خود میبرند. از این گذشته این ابنیه و نقوش و تزیینات آنها برای اهل ذوق و صنعت همواره باید سرمشق و مصدر باشد. ایرانیها باید صنایع قدیمۀ خود را احیا کنند، و حفظ نمایند، و دوباره مثل پدران خود هنرمند شوند.»
@Iran_simorgh
۱. در ستایش افکار عمومی:
«ملّت ایران باید صدا داشته باشد، افکار داشته باشد، ایران باید ملت داشته باشد… ایران ملت ندارد. افکار عامه ندارد. اگر افکار عامه داشت به این روز نمیافتاد و همه مقاصد حاصل میشد. اصلاح حال ایران و وجود ایران متعلق به افکار عامه است و اگر بگویید تعلیق بر محال میکنی عرض میکنم خیلی متاسفم اما در حقیقت نمیتوانم صرف نظر کنم»
۲. در ستایش توانایی داخلی:
«تمام بهانه فرنگیها در دست درازی به ممالک ما این است که شما از عهده بهکاربردن نعمتهای طبیعی برنمیآیید و آن را حرام میکنید. پس ما باید این کار را صحیح بکنیم. پس اگر خود مشرق زمینیها این کار را بکنند، فرنگیها چه حق فضولی دارند.»
۳. در ستایش آثار ملی و لزوم حفظ و نگهداری آن:
[...] اگر ما دعوی سربلندی داریم به لوازم آن عمل کنیم و یکی از لوازم آن احترام آثار گذشتگان است. حفظ این آثار تنها محض تفنّن و تفرّح نیست، [بلکه] اسباب آبروی ماست. معرّف عظمت و لیاقت ملّت است. بعلاوه میتواند برای ما مایۀ انتفاع مادی شود. امروز که بحمدالله در مملکت امنیت برقرار و راهها هم ساخته شده، مسافرت در مملکت ما سهل میشود، و هر سال چندین هزار نفر از خارجیان به ایران بگردش خواهند آمد و به سیاحت این ابنیه و آثار خواهند رفت و هر گاه آنها را درست نگاه بداریم در نزد ملل دنیا اسباب سر فرازی ما خواهد بود. ملت و مملکت ما در انظار آنها قدر و منزلت خواهد داشت. وجود این آثار سیاحان و اهل تفنّن و تفرّج را به ایران جلب خواهد نمود؛ میآیند و پولها خرج میکنند و اگر ما بدانیم چه بکنیم انواع و اقسام فواید مادی و معنوی میتوانیم ازین راه ببریم چنانکه سایر ملل از آثار قدیمۀ خود میبرند. از این گذشته این ابنیه و نقوش و تزیینات آنها برای اهل ذوق و صنعت همواره باید سرمشق و مصدر باشد. ایرانیها باید صنایع قدیمۀ خود را احیا کنند، و حفظ نمایند، و دوباره مثل پدران خود هنرمند شوند.»
@Iran_simorgh
❤37👎4👍3🔥2🙏1
سیمرغ
Photo
شبهنظامیان هیئت تحریر الشام به فرماندهی ابومحمد جولانی در عملیات «بازدارندگی تجاوز» به غرب حلب پیش رفته و شهر عنجاره را تسخیر و بسوی اروم کبری پیشروی کردند.
آتش بس در جنوب لبنان برابر است با آتش افروزی در شمال سوریه. عرض شده بود!
آیا تکانه برآمده از ۲۷ سپتامبر توقف پذیر است؟
@Iran_simorgh
آتش بس در جنوب لبنان برابر است با آتش افروزی در شمال سوریه. عرض شده بود!
آیا تکانه برآمده از ۲۷ سپتامبر توقف پذیر است؟
@Iran_simorgh
👍28👎6
۵۳ سال پیش در چنین روزی، ۹ آذر ۱۳۵۰، جزایر سه گانه خلیج فارس به خاک میهنمان ایران بازگشت.
یاد قهرمانان و شهدای ایران زمین در تنب بزرگ را پاس بداریم:
ناو سروان رضا سوزنچی کاشانی
مهناوی یکم مخابرات حبیب سولکی کهریزی
ناوی آیتالله خانی
#بوموسی
#ابوموسی
#تنب_بزرگ
#تنب_کوچک
@Iran_simorgh
یاد قهرمانان و شهدای ایران زمین در تنب بزرگ را پاس بداریم:
ناو سروان رضا سوزنچی کاشانی
مهناوی یکم مخابرات حبیب سولکی کهریزی
ناوی آیتالله خانی
#بوموسی
#ابوموسی
#تنب_بزرگ
#تنب_کوچک
@Iran_simorgh
❤61🔥4👍2👎2