روزهاي من – Telegram
روزهاي من
7.31K subscribers
14 photos
1 file
422 links
دل نوشته هاي روزهاي غربت
Download Telegram
چند توصیه مهم که ممکن است
هنگام وقوع انفجار هسته‌ای جان شما را نجات دهد

بارش هسته‌ای و پخش تشعشعات در چند ساعت اول پس از انفجار و یا حادثه اتمی از خطرناک‌ترین لحظات است، در ۲۴ الی ۴۸ ساعت پس از وقوع انفجار زمانیست که بالاترین میزان بارش و تابش تشعشعات را از خود ساطع می‌کند. رسیدن بارش به سطح زمین زمان می‌برد، اغلب بیش از ۱۵ دقیقه برای مناطقی که بیش از ۱۰ تا ۳۰ کیلومتر دور تر از محل انفجار هستند، این زمان کافی است تا بتوانید با پیروی از موارد زیر از تابش‌های شدید جلوگیری کنید.

۱- اگر از حمله قریب‌الوقوع مطلع شدید، فورا به نزدیک‌ترین ساختمان بروید، از پنجره‌ها دور شوید. این کار به محافظت از شما در برابر انفجار، حرارت و تابش انفجار کمک می‌کند.

۲- اگر در فضای باز هستید و انفجار رخ داد، از هر چیزی که ممکن است از شما محافظت کند، برای پناه‌گرفتن کمک بگیرید.

۳- به صورت درازکش روی زمین بخوابید تا پوست برهنه خود را از حرارت و آوار پرتابی محافظت کنید.

۴- اگر در یک وسیله نقلیه هستید، به‌طور ایمن توقف کنید و از آن خارج شوید.

۵- پس از عبور موج شوک، به نزدیک‌ترین و بهترین محل پناهگاه برای محافظت از تابش‌های احتمالی بروید.

۶- فراموش نکنید که پس از انفجار شما ۱۰ دقیقه یا بیش‌تر برای پیدا‌کردن یک پناهگاه مناسب وقت خواهید داشت.

۷- قبل از رسیدن تابش و بارش غبار هسته‌ای در داخل ساختمان‌ها باشید. بالاترین سطح تابش در فضای باز بلافاصله پس از رسیدن تابش رخ می‌دهد و سپس با گذشت زمان کاهش می‌یابد.

۸- برای دریافت دستورالعمل‌های به‌روز  از رسانه‌ها، به هر نحوی که ممکن است، گوش‌به زنگ باشید.

۹-  اگر به تخلیه توصیه شدید، به اطلاعات مربوط به مسیرها، پناهگاه‌ها و رویه‌ها گوش کنید. اگر مکان خود را تخلیه کرده‌اید، تا زمانی که از امنیت آن مطمئن نشدید، به آنجا بازنگردید.

منبع:
«کمیسیون بین‌المللی حفاظت رادیو لوژیک (ICRP) یک سازمان مستقل، بین‌المللی و غیر دولتی است که ماموریت دارد از مردم و حیوانات همچنین محیط زیست در برابر پرتو های مضر یونیزه کننده محافظت کند.»

هرچند که دولت آمریکا اعلام کرده با حمله اسرائیل به تاسیسات هسته‌ای مخالف است، ولی هیچ چیزی در درگیری طرفین طی روزها، هفته‌ها و ماه‌های آتی قابل پیش‌بینی نیست.

حوادث هسته‌ای می‌توانند خسارت و تلفات زیادی از انفجار، حرارت و تابش ایجاد کنند، اما شما می‌توانید با دانستن این کارها و آماده‌بودن در صورت وقوع، خود و خانواده‌تان را در امان نگه دارید.

لطفا در نشر این چند توصیه بدون ایجاد وحشت در دیگران کمک کنید.

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍206👎2
👍217
Forwarded from عکس نگار
«رسوایی»

پدیده‌ای رایج در استادیوم‌های ورزشی و کنسرت‌ها وجود دارد به نام «کم‌کیس»؛ لحظه‌ای که دوربین روی یک زوج زوم می‌کند و انتظار می‌رود یکدیگر را ببوسند.
دوستی داشتم که با افتخار عکس کم‌کیس خود و همسرش را در شبکه‌های اجتماعی استوری کرده بود.

اما این روزها کلیپی از «اندی بایرون» و «کریستین کابوت» در حال دستپاچگی زیر نور کم‌کیس در کنسرت، همه‌جا وایرال شده. خواننده با تعجب از آن‌ها پرسید: «خجالتی هستید یا رابطه‌ای پنهانی دارید؟»

در جهانی که خیانت به پدیده‌ای تقریباً معمول بدل شده، این حجم واکنش به یک کلیپ جای تأمل دارد. در این ماجرا پای مدیر یک شرکت بزرگ هم در میان بود، اما تاریخ معاصر نشان داده که حتی رؤسای جمهور ایالات متحده نیز در معرض چنین اتهاماتی بوده‌اند.

سال‌ها پیش «دیوید لیترمن» مجری معروف تلویزیونی در برنامه‌هایش درباره خیانت دیگران جوک میساخت و انها رو مورد تمسخر قرار میداد ، اما مدتی بعد خود او به برقراری روابط نامتعارف با همکارانش و اعطای امتیاز شغلی به برخی از آن‌ها اعتراف کرد.
نمونه‌های تازه‌تر نیز کم نیستند؛ زوج خیانتکار «جف بزوس» و «لورن سانچز» که در اوج جنجال روابط‌شان، عروسی‌ای پر زرق‌وبرق برگزار کردند.


دنیای امروز سرشار از خیانت، فریب و نقش‌آفرینی است.
سیستم‌ها نیز از این واقعیت آگاهند.
تنها انتظار این است که نقش خود را خوب ایفا کنی و رسوا نشوی.
و اگر رسوا شدی، همان سیستم و همان جامعه با فریادهای اخلاقی تو را به شدیدترین شکل ممکن سرزنش و له خواهد کرد.

ژینوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍366👎9
«فاصله»

زن جوان با قدمهایی آرام صندلی چرخدار رو به سمت سالن رادیولوژی هل می‌داد. روی صندلی، زنی سالمند نشسته بود. به نظر می‌رسید مادربزرگش باشه. شاید هم نسبت دیگه‌ای داشتند.

در چند قدمی درِ سالن، زن جوان خم شد، با ظرافتی مادرانه موهای پیرزن را از روی پیشانی کنار زد و مرتب کرد. بعد سرش رو نزدیک گوشش برد، چیزی آرام و کوتاه گفت؛ کلماتی که نمی‌شنیدم اما لبخند کمرنگی روی لب‌های پیرزن آورد. بعد از کیفش دو تا عروسک کوچیک بیرون کشید: یکی خرس پارچه‌ای قهوه‌ای‌رنگ با چشم‌های براق دکمه‌ای، و اون یکی دخترکی با گیس‌های بافته و پیرهن قرمز خالدار که انگار از قصه‌های قدیمی بیرون اومده بود.

پیرزن عروسک‌ها رو با هر دو دست محکم بغل گرفت، انگار چیزی عزیز و گمشده رو دوباره پیدا کرده باشه. نگاهش آروم‌تر شد. زن جوان به سمت میز پذیرش رفت، و مادربزرگ – یا هر که بود – همچنان عروسک‌ها رو در آغوش داشت ؛ درست مثل یک دختربچه کوچیک که تازه هدیه‌ محبوبش رو گرفته باشه.

و من، در همون لحظه، به این فکر می‌کردم که زندگی فقط یک فاصله‌ی کوتاهه… فاصله بین اولین باری که عروسکی رو در آغوش می‌گیریم تا آخرین باری که دوباره برای آرامش به همون آغوش پناه می‌بریم.

ژینوس صارمیان

#زندگی #فاصله #سالمند

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍481👎2
Forwarded from عکس نگار
اعتراف (به مناسبت روز پزشک)

چند روزیه که حسابی خسته شدم.
برای امروز که آخرین روز هفته بود با خودم قرار گذاشته بودم که هر طور شده زودتر برم خونه. اگر وقت پیدا میکردم میرفتم استخر، وگرنه سری به جیم میزدم، شاید هم فرصت میشد میرفتم داروهام رو از داروخانه میگرفتم و خدا رو چه دیدی اگر بارون نمیومد از اونور ماشین رو هم میبردم کارواش، …. و بقول امروزی‌ها برای خودم کمی «می تایم» پیدا میکردم.
ولی در اوج خستگی دقیقا وقتی یکساعت هم اضافه‌تر مونده بودم تا در مورد تغییر پلن درمانی دختر جوان مبتلا به لوپوس با پزشک معالج صحبت کنم و شال و کلاه کردم که کم‌کم برم خونه، یک تماس از «زهرا» رزیدنت کشیک گرفتم. زهرا در باره یک «مورد خاص» صحبت میکرد، بعد از دیدن بیمار و صحبت با پزشک متخصص قلب به این نتیجه رسیدیم که هر دو در این باره سرچ کنیم و ببینیم تجربیات بقیه در این مورد چیه… خلاصه بعد از کلی تفحص در اینترنت و تماس و صحبت با همکاران در سایر مراکز تصمیم گرفتیم تعویض خون رو انجام بدیم.
وقتی کارمون تموم شد، خسته و کوفته رفتم بطرف اشپزخونه کوچیک‌ بخش‌مون تا کمی آب بخورم. زهرا هم اونجا بود. گفت که قرار بوده امشب با همسرش شام برن بیرون، که دیگه نمیتونن. بهش گفتم: الان با این حد خستگی بیشتر از هر چیزی دلم شیرینی میخواد. یهو زهرا گفت: راستی فلانی امروز برام یک دونات آورد که من تقریبا بلعیدمش و گفت یک بسته دونات تو یخچاله. الان که دیگه همه رفتن خونه، لابد میشه بخوریمش. در یخچال رو باز کردم و بسته دونات رو دیدم که هنوز چندتایی دونات توش مونده بود. به زهرا گفتم این دونات‌ها رو باید با «هات چاکلیت» (شکلات داغ مایع) خورد و رفتم از دستگاه «استارباکس» اتاق پزشکان یک لیوان پر اوردم. اعتراف میکنم با اینکه میدونستم این غلط‌ترین کار ممکنه ولی با چنان ولع و لذتی دوناتها و شکلات‌ رو خوردم که تقریبا تمام خستگی از تنم در رفت…. همون لحظه با خودم فکر کردم که با تمام احترامی که برای لایف استایل سالم قائلم، در اون لحظه هیچ پره کاهو، خیار و یا کلم بروکلی و اسفناجی نمیتونست، بهم چنین آرامشی بده…

(البته شما این بدآموزی‌ها رو از سمت یک پزشک خسته جدی نگیرید و همچنان به ورزش، سالم‌خوری، فستینگ و رژیم کتو ادامه بدین.)

روز پزشک بر همه پزشکان عزیز مبارک باد؛
شما که گاه پرانرژی و گاه خسته، زمانی امیدوار و زمانی دلتنگ، روزهایی شاد و روزهایی
غمگینید، اما همواره با عشق و تعهد در مسیر درمان و نجات انسان‌ها گام برمی‌دارید.

ژینوس صارمیان
#پزشک
#روز_پزشک
#روز_پزشک_گرامی_باد

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍667👎3
حراج

باز موقع حراج و این بار به مناسبت «روز یادبود» شد که با دیدن تبلیغاتی که مرتب روی مانیتور کامپیوترم ظاهر میشدند، به این نتیجه رسیدم که نیاز مبرمی به یک کابینت مخصوص ظروف چینی برای گوشه دیوار دارم. قیمت ها مناسب بود و موقع پرداخت، این سوال پرسیده شد که آیا به «پروفشنال اسمبلی» (سوار کردن قطعات) نیاز دارید؟ و من هم که از تعویض یک لامپ عاجزم، بلافاصله اون اپشن رو انتخاب کرده و ۱۵۰ دلار اضافه پرداختم. کارتن بزرگ رو بسختی وارد خونه کردم و منتظر موندم. فردای اون روز زنگ در به صدا در اومد و مردی لاغر اندام و قد بلند وارد خونه شد و خودش رو «میلتون» معرفی کرد. میلتون انبوه موهای بافته‌اش رو زیر یک کلاه دراز که اونهم حدود نیم متر به قدش اضافه میکرد، جا داده بود. با خودم گفتم، الان سه سوته قطعات کابینت رو بهم وصل میکنه، ولی موقع کار به این نتیجه رسیدم که از خود من هم بی‌دست و پا تره. یک قطعه رو هم بهم نشون داد و گفت: ببین این چقدر نازکه و دو دقیقه بعد صدای شکستن قطعه رو شنیدم. پرسیدم: حالا چطور میشه؟ گفت: نگران نباش، زنگ میزنم قطعه رو بفرستند، قطعه شماره پنجه و دیدم داره میره به سمت در. گفتم حالا من با این چوب و شیشه‌ها چکار کنم؟ جواب داد: فردا میفرستن، برمیگردم درستش میکنم. من هم که ناامید و دماغ سوخته شده بودم گفتم: فردا که روز کاریه، میشه بعد از ساعت ۶ بیای؟ گفت: چرا نمیشه؟ حتما.
روز بعد میلتون پیغام داد که دوباره درخواست اسمبلی بکن. در جواب نوشتم: مگه براشون توضیح ندادی چی شده؟ نوشت: بله ولی روند کار اینجوریه.
دو روز گذشت و خبری نشد. اومدم برای میلتون پیام بفرستم و بپرسم که‌ قطعه رو درخواست کرده که جواب اومد: پیام شما قابل ارسال نیست. زنگ زدم و باز جوابی نبود…
به شرکت زنگ زدم و بعد از دو ساعت شنیدن موزیک گوشخراش خانومی با لهجه غلیظ و نامفهوم پشت خط اومد و پرسیدم آیا قطعه ۵ درخواست شده که جوابش منفی بود. ماجرا رو توضیح دادم. گفت: باید با سوپروایزرم مشورت کنم. نیم ساعت دیگه طول کشید.
گفتگوی ما بعد از مرتبط شدن مجدد:
دو تا اپشن داری، یا این کابینت رو پس میفرستی و ما برات یک جدیدش رو میفرستیم و یا اینکه اگر قطعه خاصی رو میخواهی باید یک ماه صبر کنی!!!
= الان نصف این کمد سر هم شده و نصف بقیه‌اش وسط اتاقه. من هم توان جابجا کردنش رو ندارم. چطور خود کابینت رو سه روزه فرستادین، ولی فرستادن قطعه‌اش یک ماه طول میکشه؟
متاسفانه کاری در اینمورد نمیتونم براتون انجام بدم. = حالا تکلیف سرهم کردنش چی میشه؟
فردی که پیش شما اومده، گزارش داده که کار «تکمیل» شده.
= اگر تکمیل شده بود که مرض نداشتم به شما زنگ بزنم ….
و به این ترتیب الان وسط کلی میخ و تیر و تخته و شیشه نشستم و دارم به، میلتون که منو بلاک کرده و هرچی حراج و خرید آنلاینه فحش میدم و بیشتر از همه به خودم میگم زن حسابی نونت نبود، آبت نبود، این فکر کابینت چینی گوشه دیوار دیگه از کدوم جهنمی به ذهنت راه پیدا کرد ؟؟؟

ژینوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍445👎1
و باز هم عشق

آخر وقت کاری میرم دو بیماری رو که قراره فردا تعویض خون بشن ببینم. بیمار اول پسری ۲۴ ساله که بیماری «خود ایمنی» به عصب بیناییش صدمه زده. برادر کوچیک جوون‌ترش کنارش نشسته و با آیپدش سرگرمه. بیمار سوالات جالبی در مورد عوارض احتمالی تعویض خون میپرسه که‌ دلالت بر هوش سرشارش داره. وقتی سوال میپرسه برادرش هم با کنجکاوی به جواب‌ها گوش میده و در آخر هر دو با لبخند تشکر میکنن.
دومی جوانی ۲۳ ساله و رنگین‌پوسته ، مبتلا به فلج مغزی. لاغر، ریزاندام، و ناتوان از صحبت کردن. تنها نگاهش باقی مونده؛ وقتی در مورد روند درمان صحبت میکنم، نگاهی پر از پرسش و کمی ترس، از گوشه چشم به مادر میندازه. انگار میخواد بدونه که میتونه به من اعتماد کنه یا نه. مادر دستش رو در دست میگیره و با مهربونی نوازشش میکنه. او که حدودا ۵۰ ساله است، اندام فربهی داره و خستگی سالها در چهره‌‌اش موج میزنه ولی با وجود این هر بار که به پسر نگاه میکنه لبخند میزنه.

در یک لحظه تصویری از سال‌ها پیش به ذهنم اومد. زنی جوان، باریک‌اندام و زیبا، با چشمانی آبی و موهای بلوند، که روزی آگاهانه تصمیم گرفته بود راه دشواری رو انتخاب کنه —مادری برای کودکی بیمار. کودکی که شاید حتی والدین بیولوژیکی‌اش هم او رو رها کرده بودند.

بعضی آدم‌ها عشق را فقط ابراز نمیکنند، بلکه عشق را زندگی می‌کنند❤️

ژینوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍490
حس خوب
به محض اینکه‌ میزبان در «لوا پارتی» ما رو روی میز مخصوص‌مون نشوند، خانوم و آقای مسنی که روبروی ما نشسته بودند با خوشرویی بهمون لبخند زدند و خودشون رو معرفی کردند. «مایک» وقتی فهمید ما از فلوریدا اومدیم گفت که مهندس بازنشسته است و ۳۸ سال پیش برای نصب و راه اندازی بعضی تاسیسات به «مرکز فضایی کندی» اومده بود. همونموقع به خودم گفتم ادمهای سالخورده امروز ممکنه چه گذشته جالبی داشته باشند. خانومه که اسمش «لورا» بود از ما پرسید که آیا سفرمون مناسبت خاصی داشته و من در جوابش گفتم نه فقط مدتها بود که یک سفر دو نفری با هم نداشتیم. لورا که از مایک سرحال تر بنظر میرسید گفت ولی ما برای «ماه عسل» اومدیم. تازه سه هفته است که ازدواج کردیم. هر دو بنظر میرسید که بالای ۷۵ ساله باشند. سوال کردم چطوری با هم آشنا شدند؟ لورا در جواب گفت: در ماه ژانویه امسال وقتی سگ‌هامون رو برای پیاده روی میبردیم، با هم صحبت کردیم. متوجه شدیم که هر دوی ما همسران‌مون رو چهار سال پیش از دست دادیم. پرسیدم برخورد خانواده‌هاتون با این مساله چطور بود؟ لورا گفت: من دو تا پسر دارم که هر دو پنجاه و خرده‌ای ساله هستند. اونا میگفتند مامان، حالا چرا ازدواج؟؟؟ نمیشه همینجوری دیت کنید؟ ولی میدونی من و مایک هر دو مسیحیان معتقدی هستیم. نمیتونستیم بدون ازدواج با هم زیر یک سقف زندگی کنیم. اونها نگران این بودند که من و مایک از هم شناخت کافی نداشته باشیم. موضوع اینه که همسر اول مایک که «دیستروفی عضلانی» داشته بعد از بیست سال زندگی مشترک میمیره، همسر دومش هم بعد از بیست سال در اثر «الزایمر» فوت میکنه و مایک در تمام این سالها تا آخرین لحظه در کنار همسرانش مونده و ازشون مراقبت کرده. چه اگاهی بیشتر از این برای شناختن یک مرد لازمه؟ وفادار و متعهد. ضمنا علت این تاخیر ۸ ماهه در ازدواج‌مون این بود که باید در کلاسهای آموزشی کلیسا در مورد رابطه بین زوج‌ها شرکت میکردیم و با خنده ادامه داد حتی مجبور شدیم درس بخونیم و امتحان بدیم. وقتی تایید کردند که برای ازدواج مناسبیم دیگه تاخیر نکردیم.
پرسیدم اولین باره که به هاوایی سفر میکنید؟ لورا گفت: نه همسر سابق من افسر نیروی دریایی بود و ما با پسرها ۸ ماه اینجا زندگی کردیم. این سفر برای من بنوعی تجدید خاطرات گذشته بود ولی مایک اولین باره که اومده. گفتم: برنامه‌ای برای سفرهای آتی دارین؟ لورا گفت: مایک اهل حومه لندنه. قصد داریم وقتی هوا مناسب باشه سفری به اونجا داشته باشیم تا من با خانواده مایک آشنا بشم.
در طول برنامه مایک و لورا دست همدیگرو گرفته بودند و همونطور دست در دست رفتند و شام‌شون رو از بوفه آوردند. دست‌های همدیگرو میبوسیدند و از من میخواستند ازشون عکس بگیرم چون دست‌شون میلرزید و سلفی‌ها خوب در نمیومد….
در پایان براشون سال‌های شاد و پر از سفر و خاطره رو در کنار هم آرزو کردم.
احساس میکردم حس خوب بین لورا و مایک به من هم منتقل شده بود و اونشب رو شادتر کرده بود. عشق هرجا که باشه اون محیط رو زیبا میکنه.

ژینوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍587👎1
Forwarded from عکس نگار
این تصویر خانم ماری برانکو، یکی از سه برنده‌ی جایزه نوبل پزشکی ۲۰۲۵ را پس از اعلام نتایج نشان می‌دهد. پژوهش او در زمینه‌ی تحمل ایمنی محیطی است؛ مکانیسمی که به سیستم ایمنی بدن کمک می‌کند میان سلول‌های خودی و سلول‌های مهاجم تمایز قائل شود. این کشف، گامی بزرگ در درک و درمان بیماری‌های خودایمنی و همچنین در علم پیوند اعضا به‌شمار می‌آید.

به خانه‌ی ساده‌ی خانم برانکو نگاه کنید — استیکرهای چسبیده روی کابینت چوبی و صفحه‌ی ترک‌خورده‌ی تلفن همراهش. انسان‌هایی که قادرند زندگی میلیون‌ها نفر را تغییر دهند، معمولاً درگیر ظواهر نیستند؛ آنان معنای واقعی زندگی را در خلوص، کنجکاوی و خدمت به دیگران می‌جویند.

شاید این تصویر، تلنگری باشد برای همه‌ی ما؛ برای کسانی که گاه زیر بار قرض می‌روند تا ظاهر زندگی‌شان تحسین کسانی را جلب کند که نه آن‌ها را می‌شناسند و نه دوستشان دارند.

ژینوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd

#جایزه_نوبل
#جایزه_نوبل_پزشکی
#برندگان_جایزه_نوبل
👍631👎2
Forwarded from عکس نگار
فرمول شادی
در چند روز اخیر برای شرکت در یک کنفرانس سالانه به سفر رفته بودم. معمولا در این قبیل برنامه‌ها یک سخنرانی غیر مرتبط به موضوع کنفرانس و اغلب انگیزشی هم در برنامه گنجانده میشه. سخنران امسال «تیم بونو» پروفسور سایکولوژی دانشگاه واشنگتن و نویسنده کتب پرفروش، نکات جالبی رو مطرح کرد که بسیاری از اونها رو با وجود اینکه قبلا شنیده بودم، یادآوری مجددش برایم خیلی مفید بود.

- «مقایسه» دزد شادی است.

- یاداوری گذشته گاهی میتونه دردناک باشه، ولی میشه از اون فرار کرد و یا ازش درس گرفت.

- یکی از نشانه‌های مهم سلامت روان اینه که بتونی شادی یک نفر رو ببینی و برای اون فرد خوشحال باشی، بدون اینکه حسادت کنی یا غبطه بخوری که چرا خود تو در اون موقعیت نیستی.

- وقتی در انجام کاری شکست میخوری بجای اینکه ‌بگذاری افکار منفی مثل: من در انجام هیچ کاری خوب نیستم، من یک شکست خورده‌ام، …. به مغزت هجوم ببرند، فقط بگو: من امروز غمگینم و در موقعیت قضاوت کردن خودم نیستم. بعبارت دیگه، دروغ‌هایی رو که ذهنت به تو القا میکنه، رو باور نکن.

- فرمول شادی نسبتی‌ست بین آنچه که داری و آنچه که میخواهی داشته باشی. با کوچکتر کردن مخرج این کسر می‌توان به سادگی به شادی دست یافت. راههایی مثل ساده‌زیستی، کم کردن توقعات، پرهیز از رقابت و مقایسه خود با دیگران و شکستن اهداف بزرگ به هدف‌های قابل دسترس کوچکتر راههایی برای دستیابی به شادی بیشتره.
به امید اینکه همه ما با انجام تغییرات مثبت به شادی دست پیدا کنیم.

ژبنوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍440👎2
چرخه باطل رابطه پزشک-بیمار

هنوز داغِ فقدان دردناک دکتر «مسعود داوودی» بر دل‌مان سنگینی می‌کرد که صحنهٔ اعدامِ قاتل و تبدیل او به «قهرمان» بار دیگر نشان داد چرخهٔ باطل نفرت بیمار از پزشک همچنان پابرجاست.

از منظر پزشکی که خارج از کشور فعالیت می‌کند، اشاره به چند نکته می‌تواند در روشن‌تر شدن ابعاد موضوع مؤثر باشد

۱. پزشک تنها بخشِ نظام درمانی نیست.
یک سیستم سلامت کارآمد بدون تجهیزات مناسب، پرستاران آموزش‌دیده، آزمایشگاه قابل اعتماد و داروهای استاندارد امکان‌پذیر نیست. با این حال، در ساختار فعلی سلامت، گروهی با نیت‌مندی یا از سر بی‌مسئولیتی تلاش می‌کنند تمام کاستی‌ها را متوجه پزشک جلوه دهند تا ضعف‌های خود را پنهان کنند.

۲. خطای پزشکی پدیده‌ای اجتناب‌ناپذیر است.
در همهٔ نظام‌های سلامت—حتی پیشرفته‌ترین آنها—خطا بخشی از واقعیتِ کار بالینی است. نرخ خطا در مراکز درمانی پیشرفته تا حدود ۳۰٪ برآورد شده و سالانه بین ۲۵۰ تا ۴۰۰ هزار مرگ در اثر خطاهای پزشکی گزارش می‌شود. بنابراین انتظارِ «خطای صفر» در مناطق محروم با امکانات محدود، انتظاری غیرواقع‌بینانه است.

۳. در سیستم‌های استاندارد، پزشک قربانیِ ساختار معیوب نمی‌شود.
در بسیاری از کشورها، پزشکان تحت پوشش بیمهٔ بیمارستان‌ها هستند و هزینهٔ خطا مستقیماً متوجه فرد پزشک نیست. بیمارستان در مقام کارفرما مسئولیت دارد با سیستم‌های کنترل کیفیت، بر عملکرد پزشکان نظارت کند و در صورت مشاهدهٔ اشکال، همکاری را متوقف سازد.

۴. شفاف‌سازی و بررسی علمی محور رسیدگی به خطا است.
در کشورهای پیشرفته، در مواردِ مشکوک به خطای پزشکی، خودِ بیمارستان—حتی پیش از طرح شکایت—درخواست کالبدشکافی و بررسی علت مرگ را ارائه می‌دهد تا روند مشخص و مستند باشد.

۵. جایگاه گفت‌وگو با بیمار در نظام سلامت ما
باز هم در کشورهای غربی بارها شاهد بوده‌ام که تیم درمان با صبر و حوصله وضعیت بیمار، محدودیت‌ها، و گزینه‌های جایگزین درمانی را توضیح داده‌اند؛ اما در کشور ما چنین گفت‌وگویی ساختارمند و نهادینه نشده است. ارتباط مؤثر و پاسخ‌گویی به سوالات بیماران یکی از مهم‌ترین عوامل کاهش سوءتفاهم و خشونت است.

۶. بدون اصلاحات اساسی، مهاجرت و ناامنی ادامه خواهد داشت.
تا زمانی که نظام سلامت از نظر امنیت شغلی، مالی و جانی ارتقا نیابد، خروج نیروهای متخصص ادامه پیدا می‌کند و برگزاری تشییع جنازه‌های باشکوه برای پزشکان یا اعدام قاتلین در ملأعام نیز مانع تکرار این فجایع نخواهد شد.

ژینوس صارمیان

https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍296👎1
«رایحه»

«دست شما بوی دست همسایه را می‌دهد
بوی دست تمامی مردم شهر
بوی صابون نخل و زیتون، این بوی آشنای دیرپا»

این یکی از تبلیغاتی بود که سالها پیش از تلویزیون پخش میشد و من همیشه با خودم فکر میکردم، «بوی آشنای دیرپا» چه جور بویی باید باشه؟؟؟

چند روزه که انفلوانزای سختی دارم، شاید هم کوید باشه. شب‌ها از شدت سرفه خوابم نمیبره و روزها سردرد و آبریزش هم بهش اضافه میشه. امروز در حالیکه با ماسک یک گوشه آزمایشگاه نشسته بودم و سعی داشتم کسی رو آلوده نکنم، یکی از تکنسین‌ها اومد و گفت: اینطوری که نمیتونی کار بکنی. امشب کف پاهات «پماد ویکس» بزن و بعدش جوراب بپوش. دلیل علمی‌شو از من نپرس چون نمیدونم ولی خودت میبینی که چطور سرفه‌هات بهتر میشه.
با تعجب پرسیدم «پماد ویکس»؟ مگه اینجا هم پماد ویکس دارند؟ بیشتر از بیست سال بود که این اسم رو نشنیده بودم. تو همین ‌موقع عکسش رو از تو گوشیش سرچ کرد و بهم نشون داد و گفت: تو همه داروخانه‌ها میفروشن. بلافاصله رفتم به داروخانه نزدیک بیمارستان و از یکی از کارکنان پرسیدم پماد ویکس دارین؟ به سمتی اشاره کرد و دیدم از پماد و پچ و قلم بینی و خلاصه هر چی دل‌تون بخواد با مارک ویکس پیدا میشد.
تمام روز رو با این امید سر کردم که زودتر به خونه برسم و پماد ویکس رو امتحان کنم. چون با ذهنیتی که از قبل داشتم میدونستم که نباید پماد رو بخاطر بوی تندش در حضور دیگران باز کنم.
امشب بالاخره در پماد رو باز و «بوی آشنای دیر‌پا» رو با تمام وجود حس کردم. بوی تن مادربزرگ‌ها، بوی سرماخوردگی‌های دوران کودکی، بوی پخته شدن شلغم روی بخاری علاء‌الدین گوشه اتاق، بوی اسپندی که برای ضد‌عفونی هوا توی اتش انداخته میشد، بوی آب پرتقال تازه و سوپ جوجه، بوی مراقبت مادر، بوی دوست داشته شدن، ….

ژینوس صارمیان

#سرما_خوردگی
#انفلوانزا
#کوید
https://news.1rj.ru/str/Jsaremianmd
👍739