mystery of lack – Telegram
سعی کردم قسمت قابل توجهی از نوشته‌های سارینا را بخوانم،
تا حداقل ادای احترامی به او کرده باشم.
می‌دانم هرکسی که احساساتش را می‌نویسد از بیننده توقع دارد که خواننده هم باشد، بند بند تمام آن متن‌ها که با تمام وجود و احساساتش نوشته است را بفهمد و درک کند.
نمی‌خواهم جمله‌ای کلیشه‌ای را بازگو کنم، اما به راحتی از احساسات و عقاید گنجانده شده در نوشته ها رد نشویم،
زیرا تنها نوشته‌ها هستند که از آدمی باقی می‌ماند.
گاهی به این فکر میکنم که آیا بعد از مرگ چیزی از من باقی خواهد ماند؟
امشب پس از مدت زیادی این موقع شب بیرون رفتم.
نیمه‌شب بود، کوچه‌های خلوت به چشمانم مرموز به نظر می‌رسیدند.
باد خنک پاییزی به صورتم خورد.
به تیرهای چراغ برقی که توسط درختان احاطه شده و باعث نمایان شدن سایه زیبایی از برگ‌ها بر کف آسفالت شده‌اند، خیره شدم.
پارک کوچک سر کوچه‌مان در ظلمت فرو رفته بود.
ناخودآگاه با رد شدن احساس ترس کردم.
گربه‌های نارنجی و سیاه رنگ خوابیده روی سنگفرش‌ از من فرار نمی‌کردند، اگر دیروقت نبود کنارشان وقت تلف می‌کردم.
درون پاییز اندوهی پرسه می‌زند، با هر قدم متوجهش می‌شدم.
Forwarded from نامه به میلنا.
کاش می‌توانستم رهایت کنم بروم و حتی پشت سرم را نگاه هم نکنم، دور شوم دور شوم و دور شوم.
خانه جدیدی انتخاب می‌کردم و آن ماتم‌کده‌ی قدیمی و تارعنکبوت زده‌‌ گذشته ام را با همه‌ی آدم‌های عجیب و دوست نداشتنی اش آتش می‌زدم.
هرموقع می‌بینم خاله‌ام کاموایی کنار پایش انداخته و درحال بافتن چیزیست، پوی پاییز به مشامم می‌رسد.
Forwarded from Waltz of colors
نصف و نیمه رها کردن چیز‌ها رو دوست ندارم. اما خیلی وقته که دیگه چیزی کامل تموم نمی‌شه، نه فیلمی، نه کتابی، نه موسیقی‌ای، نه غذایی، نه آدمی. انگار هیچی کامل نیست، حتی خودم. من تمام مدت بین این جاده‌ها نصف و نیمه رها می‌شدم.
اولین بارون پاییزی.
نیمه‌شب در افکار بیمار خود یک میز شام بزرگ با دو صندلی در سر و ته می‌چینم.
می‌گذارم سنگهایشان را باهم وا بچینند؛ گرچه قانع کردن هردو بسی دشوار است.
بعد از گذر هزاران دقیقه بالاخره صدای کشیده شدن پایه های صندلی به زمین بلند شده، طرفی اعلام بیعت می‌کند یا بهتر است بگویم سازگار می‌شود.
اما میهمانی شام ما به یک شب ختم نمی‌شود، برای شما می‌شود؟
از آسمان آتشی می‌بارد، انعکاسش در چشمان خیس کودکی در آغوش مادرش پدیدار می‌شود.
زنی که عمرش به اسارت رفته تنها جگرگوشه خود را با تمام وجودش گرم می‌کند.
آشیانه‌ها فرو می‌ریزند، آبادی‌ها بیابان می‌شوند، مادران بی فرزند می‌شوند و مردمان بی سرپناه.
کودکان نمی‌دانند مرگ چیست، گمان می‌کنند مادر آنهارا ترک کرده.
پیکر مادر بی جان است؛ دستان کوچک کودک دیگر از داغی مادر نمی‌سوزند.
کودک نمی‌داند کمونیسم چیست، راستگرایی، چپگرایی یا هر کوفت سیاسی دیگر به چه گویند.
او در دنیای خود مادر را با بال‌هایی سپید به سوی آسمان روانه می‌کند؛ همراه تکه‌ای از قلب و روحش، همراه تکه‌ای از وجودش، همراه تکه‌ای از گذشته.
او دیگر فراموش نخواهد کرد.
اکنون خشم تمام تن اورا محاصره کرده، او دیگر بی‌گناه نیست، او هم‌ بی‌اختیار پا به چرخه‌ی خون برای خون می‌گذارد.
معصومیت از دست رفته و مشتی گره خورده، خیره به پهپاد های بالای سرش.
«تجلی غم‌های رنگ‌پریده»
زندگی من را همیشه در بر می‌گیرد.
منکر این نمی‌شوم که مردم در زندگی‌شان از غم رنج نمی‌برند، اما اندوه زندگی من همانطور که به رنگ آبی تشبیه شده، گاهی تمام زندگی مرا همچون موج اقیانوسی که ساحل را می‌بلعد، می‌پوشاند.
گاهی هم همان آب شروع به محو شدن می‌کند؛ طوری که انگار من همان فرد افسرده‌ی دارای افکار خودکشی نبوده‌ام!
لُب کلام بگویم که موسیقی بلوز، آبی تیره رنگ و حُزن محو شدنی هستند، اما این مهمانان ناخوانده از تو قول خواهند گرفت که دوباره برمی‌گردند.
گذر روزهای روشن در کالبد سرمایی دلگیر.
اگر کمی شجاع تر بودیم زندگی کردن چقدر برامون آسون تر میشد؟
Forwarded from Waltz of colors
«اما بعضی وقت‌ها هم رسیدن اهمیتی نداره، تو فقط نیاز داری تو جاده باشی.»
من در این زمان کوتاه کاملا به این پی بردم که روان، خودستیز ترین موجودیت هستیه.
هنگامی که باد شکننده‌ی سردی از میان موهای پریشان و لباس گرمم می‌وزد و تنم را یخ میزند، حس زنده بودن می‌کنم.
تنهای تنها درکوچه پس کوچه‌های تاریک پا می‌گذارم.
این تنهایی با بخشی از وجودم گره خورده، دوست ندارم از دستش بدهم.
چرا از زندگی کردن می‌ترسی؟