Learn Cast – Telegram
Learn Cast
2.75K subscribers
127 photos
46 videos
28 files
135 links
سلام!
اینجا لرن کسته، جایی که قصد دارم به مطالبی بپردازم که کمتر کسی راجع بهش صحبت کرده و یا به کل مغفول مونده!

یوتیوب : https://www.youtube.com/@Learncast_fa
کست باکس: https://castbox.fm/vh/6617680
اسپاتیفای: https://open.spotify.com/show/3MExsm6sUwxHhV
Download Telegram
آخه دولت چجوری میخواد زیرساخت درست کنه؟ با کدوم پول؟ با کدوم ثروت؟ مفروضات باطل ذهنتون رو بذارید کنار، کسی هم که نظریات آنارکوکاپیتالیسم رو با آنارکوکمونیسم مقایسه می‌کنه یا قصد و غرضی داره یا چیزی ازش نفهمیده
14
بیانیه رادیکالیسم نسل جوان: از وابستگی سوسیالیستی تا استقلال کاپیتالیستی
​نسل جوان در هر کشور و دوره‌ای، نیروی محرک تحولات رادیکال است. این رادیکالیسم فکری امروز، به طور مشخص در دو مسیر کاملاً متضاد نمود پیدا می‌کند که تعیین‌کننده سرنوشت اقتصادی و روانی فرد و جامعه است: مسیر آزادی فردی در برابر مسیر وابستگی جمعی.
​مسیر اول: اقتصاد اتریشی و آنارکوکاپیتالیسم (مسیر استقلال و رشد)
​این مسیر، راهی را نشان می‌دهد که ستون‌های اصلی آن، اقتصاد باز، مالکیت خصوصی مطلق، و دولت حداقلی/صفر است.
​قبول مسئولیت به صورت «خود به خود»: رادیکالیسم مبتنی بر مکتب اتریشی و آنارکوکاپیتالیسم، اساساً بر کنش هدفمند انسانی (Praxeology) و مالکیت بر محصول کار تأکید دارد. در این سیستم، چون هیچ نهاد مرکزی یا دولت بزرگی برای تضمین شغل، درآمد و رفاه وجود ندارد، فرد چاره‌ای جز پذیرش کامل مسئولیت زندگی خود ندارد. موفقیت و شکست او مستقیم و قاطعانه به ریسک‌پذیری، تلاش و نوآوری او وابسته است.
​تکامل به سمت محافظه‌کاری در آزادی: برای فردی که به دنبال کاهش حضور دولت (یا حذف آن) است، تنها راه حفظ آزادی اقتصادی و دارایی شخصی، رعایت شدید اصل عدم تجاوز (Non-Aggression Principle - NAP) است. این امر او را ناگزیر به محافظه‌کاری اخلاقی و احتیاط در معاملات و تعاملات می‌کند، زیرا باید برای حفظ آزادی و دارایی‌اش، مسئولیت دفاع از آن‌ها را نیز بپذیرد. این مسیر، مسیری است به سوی اقتصاد پویا و ایجاد ثروت.

📉 رادیکالیسم سوسیالیستی: مسیری به سوی وابستگی و رکود فکری
مسیر دوم رادیکالیسم که به سمت ایده‌های سوسیالیستی و کمونیستی گرایش دارد، بر لغو یا محدود کردن شدید مالکیت خصوصی و برنامه‌ریزی متمرکز اقتصادی بنا شده است. این سیستم به جای افزایش استقلال، به‌طور ناخواسته فرد را به سمت وابستگی اقتصادی، افسردگی و در نهایت بی‌نظمی اجتماعی سوق می‌دهد.
۱. تضعیف مسئولیت فردی و ظهور «مفت‌خوری»
در یک سیستم سوسیالیستی که بر برابری نتیجه و توزیع متمرکز تأکید دارد، رابطه مستقیم میان تلاش و پاداش از بین می‌رود. وقتی که ثمره کار و ریسک فرد مستقیماً به او تعلق نگیرد، انگیزه درونی برای سخت‌کوشی، نوآوری و ایجاد ارزش جدید کاهش می‌یابد. فرد به‌جای آنکه برای بهتر کردن زندگی خود تلاش کند، به انتظار برای سهمیه‌ای که دولت مرکزی تعیین می‌کند، می‌نشیند. این وضعیت باعث ظهور پدیده "سوارکار آزاد" (Free Rider) می‌شود، یعنی افرادی که کمترین تلاش را می‌کنند اما از کار سخت دیگران به یک اندازه بهره می‌برند. این نوع رادیکالیسم نهایتاً به فرهنگ "مفت‌خوری" و رکود اقتصادی منجر می‌شود، چرا که هیچ کس انگیزه‌ای برای تولید بیش از حد ضروری ندارد.
۲. سلب اختیار و افسردگی روانی
با تمرکز قدرت اقتصادی در دست دولت، مسئولیت‌های کلیدی زندگی (مانند تأمین شغل، مسکن، و خدمات) از فرد سلب شده و به بوروکراسی مرکزی واگذار می‌شود. وقتی تصمیمات حیاتی و سرنوشت‌ساز زندگی، نه بر اساس انتخاب‌های آزاد فردی، بلکه بر پایه برنامه‌ریزی‌های متمرکز صورت می‌گیرد، فرد حس می‌کند که کنترل کمی بر سرنوشت خود دارد. این فقدان خودمختاری و اختیار عمل، عاملی قدرتمند برای ایجاد "درماندگی آموخته‌شده" و افسردگی روانی است. فرد به جای حل مشکلات خود، به تماشای ناکامی‌های دولت در تأمین نیازها نشسته و امید و هدف‌گذاری شخصی برایش بی‌معنا می‌شود.
۳. بی‌نظمی و آنارشی عملی
نظریه‌پردازان مکتب اتریشی، به‌ویژه لودویگ فون میزس، معتقدند که محاسبه اقتصادی در سوسیالیسم ناممکن است. دلیل آن فقدان مکانیسم قیمت‌های آزاد است که تنها راه انتقال اطلاعات حیاتی درباره کمیابی منابع و ترجیحات مصرف‌کنندگان است. در نتیجه، برنامه‌ریزی مرکزی به ناکامی، فساد گسترده و کمبودهای مزمن منجر می‌شود. وقتی سیستم اقتصادی-اجتماعی قادر به تأمین نیازهای اساسی نیست و آرمان‌های برابری به نابرابری‌های ناشی از فساد و قدرت سیاسی تبدیل می‌شوند، ناامیدی عمومی به سمت آنارشی اجتماعی و بی‌نظمی عملی سوق پیدا می‌کند، چرا که نظام انگیزشی و اخلاقی جامعه از هم پاشیده است.
به طور خلاصه، مسیر رادیکالیسم سوسیالیستی، با وعده برابری و امنیت، عملاً فرد را از مقام فاعل مستقل و مسئول به یک ابژه وابسته و منفعل تبدیل می‌کند که نتیجه آن، توقف توسعه فردی و تولید ثروت اجتماعی است.
و این دقیقا مشکلی‌ست که اروپا و آمریکا و ایران قبل از ۵۷ آن را داشتند، در پست های بعدی به یکی بودن ایران و آزادی می‌پردازیم‌.
10👍2😎2
بدیهیه که یه شبه نمیشه به اهداف رسید، یه شبه به هدف نمیرسیم، اما ستاره قطبیمون رو باید پیدا کنیم و به سمتش حرکت کنیم
👍13😎2
یه سر به کامیونیتی و صفحات مجازی کشورهای "دوست و همسایه" غربی ما بزنید، نسل جوونشون بدجور کمونیست شده، بدجور‌ اینا سوسیالیست شدن!!
اینام اگه براشون کتاب رایگان از روتبارد و پیکاف ترجمه می‌کردن تو یوتیوب نسخه صوتیشو میذاشتن، سرطان بدخیم‌ دولت پرستیشون متاستاز نمیکرد!
20👌3👍2
«مالیات دزدی است، خالص و ساده — هرچند دزدی‌ای است در مقیاسی بزرگ و غول‌آسا که هیچ دزد شناخته‌شده‌ای هرگز نمی‌تواند به پای آن برسد. مالیات، تصرف اجباری داراییِ ساکنان یا تابعان دولت است.»
23👍6👎2
پرچم کصخولا


احتمالا عزیزان ما رو با اینا اشتباه گرفتن، اینا خودشون در دستگاه فکری ما مجرمن
🤣20
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برادران اقتدارگرا: شباهت‌های فلسفی و عملی نازیسم و شورویسم
بخش اول
درک رایج قرن بیستم، طیف سیاسی را خطی می‌بیند که در یک سو کمونیسم (شورویسم) و در سوی دیگر فاشیسم (نازیسم) قرار دارد. این دو به عنوان متضادهای قطبی و دشمنان آشتی‌ناپذیر معرفی شده‌اند. با این حال، بررسی عمیق‌تر ریشه‌های فلسفی و اقدامات عملی هر دو رژیم، این دوگانگی را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که این دو، آنطور که ادعا می‌شود، «متضاد قطبی» نبودند، بلکه آنطور که وینستون چرچیل بیان کرد، «قطبی یکسان» بودند.
نازیسم و شوریسم «نژادهای نزدیکی از گونه‌های اقتدارگرا» بودند. شباهت‌های آن‌ها نه سطحی، بلکه عمیق و بنیادین بود.

@Learn_Cast
👍63
۱. ریشه فلسفی مشترک: اولویت دولت بر فرد
هسته اصلی شباهت نازیسم و شوریسم در فلسفه جمع‌گرایی (Collectivism) اقتدارگرایانه آن‌ها نهفته است. هر دو ایدئولوژی، فرد را به نفع یک موجودیت برتر—چه «دولت»، «حزب»، «خلق» (Volk) یا «پرولتاریا»—قربانی می‌کنند.
* نازیسم: آدولف هیتلر این فلسفه را در شعار «نفع عمومی مقدم بر نفع فردی» (Gemeinutz geht vor Eigennutz) خلاصه کرد. نازی‌ها به دنبال «اجتماعی کردن انسان‌ها» بودند.
* فاشیسم (متحد نازیسم): بنیتو موسولینی به صراحت اعلام کرد: «در برابر فردگرایی، برداشت فاشیستی برای دولت است... همه چیز در دولت، هیچ چیز خارج از دولت، هیچ چیز علیه دولت».
* شورویسم (مارکسیسم): این ایدئولوژی نیز فرد را تابع جمع می‌داند. مارکسیسم معتقد است که افراد «هرگز عاملان آزاد نیستند».
همانطور که نویسنده آین رند (به نقل از ساموئلز) بیان می‌کند، فاشیسم و کمونیسم «دو باند رقیب در حال جنگ بر سر یک سرزمین هستند - هر دو انواعی از دولت‌گرایی (statism) هستند که بر اصل جمع‌گرایانه... استوارند».
۲. ساختار عملی: کنترل توتالیتر
در عمل، هر دو رژیم از ابزارهای یکسانی برای حفظ قدرت استفاده کردند. هسته تاکتیکی آن‌ها یکسان بود: «تسلیم کورکورانه در برابر اقتدار قهری... و تمرکز تک‌حزبی قدرت که مستعد سرکوب آزادی بیان، اندیشه و عمل فردی است».
* دولت تک‌حزبی: هم در آلمان نازی (NSDAP) و هم در اتحاد جماهیر شوروی (CPSU)، حزب بر تمام شئون زندگی تسلط داشت.
* پلیس مخفی و ترور: گشتاپو در آلمان نازی و NKVD (بعدها KGB) در شوروی، ابزارهای اصلی ایجاد وحشت و حذف مخالفان بودند.
* اردوگاه‌های کار اجباری: نازی‌ها Konzessionslager (اردوگاه‌های کار اجباری) و بعدها اردوگاه‌های مرگ داشتند. شوروی سیستم گسترده «گولاگ» را اداره می‌کرد. مارگارت بوبر-نیومن، که زندانی هر دو سیستم بود، استدلال کرد که «بین جنایات هیتلر و استالین... تنها یک تفاوت کمی وجود دارد».
متفکران چپ نیز به این شباهت اذعان داشتند. اتو روله، کمونیست چپ‌گرای آلمانی، نوشت: «فاشیسم صرفاً یک کپی از بلشویسم است... نظم دولتی و حکومت در روسیه از آنچه در ایتالیا و آلمان است قابل تشخیص نیست». لئون تروتسکی، علی‌رغم مخالفتش با استالین، پذیرفت که «استالینیسم و فاشیسم... پدیده‌هایی متقارن هستند... [و] شباهتی مرگبار از خود نشان می‌دهند».
۳. سیاست اقتصادی: سوسیالیسم دولتی و ضدیت با سرمایه‌داری لیبرال
برخلاف این تصور غلط که نازیسم از سرمایه‌داری حمایت می‌کرد، هر دو رژیم عمیقاً با سرمایه‌داری لیبرال (بازار آزاد) مخالف بودند و کنترل شدید دولتی بر اقتصاد را اعمال می‌کردند.
* ضدیت با سرمایه‌داری: هیتلر اعلام کرد: «ما سوسیالیست هستیم، ما دشمنان سیستم اقتصادی سرمایه‌داری امروزی هستیم». موسولینی نیز اقتصاد بازار آزاد را رد کرد.
* مالکیت و کنترل دولتی: در حالی که شوروی مالکیت خصوصی را «رسماً» (de jure) لغو کرد، نازیسم آن را «عملاً» (de facto) از بین برد. در آلمان نازی، دولت تصمیم می‌گرفت «چه چیزی تولید شود، به چه مقدار، با چه روش‌هایی و به چه کسی توزیع شود»؛ مالک کارخانه صرفاً یک «مدیر» برای دولت بود. موسولینی تا سال ۱۹۳۴ «سه چهارم اقتصاد ایتالیا» را ملی کرد و تا سال ۱۹۳۹، ایتالیا پس از شوروی، بالاترین سطح مالکیت دولتی را در جهان داشت.
* اقتصاد دستوری (Dirigisme): هر دو رژیم به شدت بر «کارهای عمومی عظیم» و «هزینه‌های هنگفت دولتی» (اقتصاد کینزی) برای ایجاد اشتغال و نظامی‌گری تکیه داشتند.
۴. ریشه‌های ایدئولوژیک: سوسیالیسم، یهودستیزی و نسل‌کشی
هر دو جنبش از دل سنت‌های سوسیالیستی قرن نوزدهم بیرون آمدند؛ سنت‌هایی که اغلب با یهودستیزی و ناسیونالیسم افراطی آمیخته بودند.
* خاستگاه سوسیالیستی: موسولینی دهه‌ها یک مارکسیست و سوسیالیست انقلابی بود. «فاشیسم به عنوان بازنگری مارکسیسم توسط مارکسیست‌ها آغاز شد». هیتلر نیز فعالیت سیاسی خود را به عنوان یک رهبر منتخب در «جمهوری شورایی کمونیستی باواریا» (Bavarian Soviet Republic) آغاز کرد.
* یهودستیزی: این پدیده صرفاً مختص نازی‌ها نبود. در حالی که یهودستیزی نازی‌ها «بیولوژیکی» بود، یهودستیزی در سنت سوسیالیستی «اقتصادی» بود. کارل مارکس در مقاله خود «درباره مسئله یهود»، یهودیان را با سرمایه‌داری و پول‌پرستی یکی دانست. بسیاری از سوسیالیست‌های اولیه مانند پرودون آشکارا یهودستیز بودند. در اتحاد جماهیر شوروی، استالین دست به پاکسازی‌های ضدیهودی زد و نهاد «یوسکتسیا» (Yevsektsiya) برای از بین بردن فرهنگ سنتی یهود ایجاد شد.
👏92
* نسل‌کشی: «فقط سوسیالیست‌ها در آن عصر از نسل‌کشی حمایت می‌کردند یا آن را انجام می‌دادند». فردریش انگلس، همکار مارکس، خواستار «پاکسازی قومی» و از بین بردن «تفاله نژادی» (Völkerabfall) شده بود. این فلسفه در هولودومور (نسل‌کشی-قحطی) استالین علیه کولاک‌ها و اوکراینی‌ها و هولوکاست هیتلر علیه یهودیان و سایر اقلیت‌ها تحقق یافت.
۵. پاکسازی‌های داخلی و اتحادهای فرصت‌طلبانه
هر دو دیکتاتور، علاوه بر دشمنان خارجی، متحدان داخلی خود را نیز پاکسازی کردند تا قدرت مطلق را تضمین کنند.
* استالین «وحشت بزرگ» (Great Terror) را به راه انداخت و صدها هزار نفر از رفقای قدیمی بلشویک خود را کشت.
* هیتلر «شب دشنه‌های بلند» (Night of the Long Knives) را اجرا کرد و رهبری SA (مانند ارنست روم) را که گرایش‌های سوسیالیستی رادیکال‌تری داشتند، قتل عام کرد.
* آن‌ها همچنین در زمان مقتضی با هم متحد شدند. در «رفراندوم سرخ» (Red Referendum) در سال ۱۹۳۱، نازی‌ها و کمونیست‌ها در پروس علیه سوسیال دموکرات‌ها متحد شدند. مشهورترین اتحاد آن‌ها «پیمان مولوتوف-ریبنتروپ» (Molotov-Ribbentrop Pact) در سال ۱۹۳۹ بود که لهستان را بین آن‌ها تقسیم کرد.
نازیسم و شورویسم، به جای آنکه دو قطب متضاد باشند، دو شاخه از یک تنه مشترک بودند: سوسیالیسم اقتدارگرای جمع‌گرا. هر دو ایدئولوژی، فردگرایی و سرمایه‌داری لیبرال را دشمن اصلی خود می‌دانستند و برای رسیدن به اهداف خود، به کنترل کامل دولتی، خشونت سازمان‌یافته و حذف فیزیکی مخالفان متوسل شدند.
همانطور که جورج اورول اشاره کرد، شکاف واقعی سیاسی «نه بین محافظه‌کاران و انقلابیون، بلکه بین اقتدارگرایان و آزادی‌خواهان است». بر این اساس، نازیسم و شوریسم هر دو قاطعانه در یک جبهه قرار می‌گیرند.

@Learn_Cast
👏102👍1
خلاصه ترین و ساده ترین استدلالی که نشون میده نازیسم آلمان و شورویسم روسیه بیشتر از اینکه باهم تفاوت داشته باشن ، به طرز معناداری به هم شباهت دارن رو براتون تو این متن آوردم، دیگه خوندن و فرستادنش برای بقیه به عهده شما.
16
بیژن عبدالکریمی اگه اکانت فیک داشت
🤣382😁1
از نظر کارشناسان و طنزپردازان، نام «بیفتک‌ها» (beefsteaks) یک اصطلاح تحقیرآمیز بود برای اذعان به این واقعیت که زیر پیراهن قهوه‌ایِ ظاهراً نازی، یک کمونیستِ سرخ‌خون پنهان شده بود.

@Learn_Cast
🤣26👍9😁2
پسرای نوجوون ایرانی اغلب نازی شدن، دخترای نوجوون ایرانی اغلب فمینیست ترقی خواه مارکسیست، همه‌شونم طلبکارن که چرا ایران درست نمیشه، بزرگوار تو خودت از دل کژی و بدی و اقتدارگرایی زاده شدی و داری همون راه رو ادامه میدی، بعد طلبکارم هستی ؟
👍537🕊2💔1
راهی که دارید میرید یا به کمونیسم شوروی ختم میشه یا به نازیسم آلمان، ادامه بدید، فکر نکنید، فقط احساسی حرف بزنید، همه‌مون رو هم با هم به فنا بدید.
👍354
دو تا احمق که افتادن به جون هم، دعوایی که تا ابدالدهر میتونه ادامه پیدا کنه، چون ذاتا دعوا سر چیزیه که قرار نیست مصالحه ای صورت بگیره، دنیا رو براتون جوری چیدن که کلا با هم دست به یقه بشید، کاش یا بفهمید یا اینقدر با هم دست به یقه شید که خسته بشید و خود به خود کم رنگ تر


بارها به خودم گفتم و میگم، این مسیر یه ماراتونه، کسی که بتونه تا آخر ادامه بده برنده‌ست، وسط مسیر قراره همه بزنن همدیگر رو داغون کنن و از مسیر خارج بشن.

خودتونو بکشید کنار و ماراتونتون رو ادامه بدید!
👍325😁2
به نظریه‌پردازان انتقادی نژاد چندان آموزش داده نمی‌شود که «چه» فکر کنند، بلکه [آموزش داده می‌شود] که «چگونه» نظریه انتقادی نژاد را در «تمام» افکار خود محوری سازند.

جیمز لینزی - مارکسیسم نژادی

نظریه انتقادی نژاد یک شیوه کنش‌گرایی انقلابی و در سطح کلان «نئومارکسیستی» است که بر این باور استوار است که اصل اساسی سازمان‌دهنده جامعه «نژادپرستی سیستمی» است؛ [نظریه] ادعا می‌کند که [این سیستم] توسط سفیدپوستان ایجاد شده و حفظ می‌شود تا ساختار اجتماعی‌ای را حفظ کند که انبوهی از مزایای ناعادلانه را نسبت به رنگین‌پوستان، به‌ویژه سیاه‌پوستان، فراهم می‌آورد.


@Learn_Cast
15👍5
من اینجوری به سراغ تک تک تون میام، فقط شاخ و شونه نمیکشم مثل بقیه :)

قبل از اینکه بخواید این سم مهلک رو وارد مملکت کنید پادزهرشو منتشر میکنم
👍24😎5
تفاوت فلسفی میان کانت و گودل

میان فلسفهٔ امانوئل کانت و اندیشهٔ کورت گودل، شکافی ظریف اما بنیادین وجود دارد؛ شکافی که از درون سنت ایده‌آلیسم آلمانی برمی‌خیزد اما به سوی نوعی رئالیسم عقلانی و متافیزیکی پیش می‌رود. هر دو متفکر بر این باورند که ذهن انسان نقشی اساسی در درک جهان دارد، اما در حالی که کانت ذهن را «سازندهٔ پدیدار» می‌داند، گودل آن را «کاشف حقیقتی عقلانی و مستقل» تلقی می‌کند.

از نظر کانت، جهان نه آنگونه که در ذات خود هست، بلکه آن‌گونه که در قالب‌های ذهنی ما ظاهر می‌شود، درک می‌گردد. زمان، مکان و مقولات عقل، ساختارهایی‌اند که ذهن به تجربه تحمیل می‌کند تا بتواند جهان را فهم‌پذیر سازد. بنابراین، شناخت ما همواره محدود به قلمرو «پدیدارها»ست، و «شیء فی‌نفسه» یا واقعیتِ ناب، ورای دسترس عقل بشری قرار دارد. در این دستگاه، عقل انسان توان گذر از مرز تجربه را ندارد و هرگونه کوشش برای شناخت مطلق، در بن‌بست تناقض‌های درونی فرو می‌غلتد.

اما گودل، با تکیه بر دستاوردهای منطق ریاضی، مسیر دیگری را پیش می‌گیرد. او در قضیهٔ ناتمامی خود نشان داد که هیچ نظام منطقیِ سازگاری نمی‌تواند همهٔ حقایق مربوط به خودش را از درون اثبات کند. این نتیجه از یک‌سو محدودیت عقل صوری را نشان می‌دهد، اما از سوی دیگر، به وجود حقیقتی فراتر از هر نظام منطقی اشاره دارد — حقیقتی که ذهن می‌تواند آن را شهود کند، هرچند قابل فرمول‌بندی کامل نیست. گودل بر خلاف کانت، به «شهود عقلانی» باور داشت؛ نوعی بینش مستقیم به ساختارهای متافیزیکی واقعیت که از مرز منطق و تجربه فراتر می‌رود.

در حالی که کانت خدا را تنها «ایده‌ای تنظیمی» در اخلاق می‌دانست، گودل وجود خدا را به‌مثابه واقعیتی منطقی و متافیزیکی در نظر گرفت و حتی کوشید آن را با برهان صوری خود اثبات کند. از دید گودل، نظم ریاضی جهان بازتاب ذهن الهی است و عقل انسان، چون بخشی از آن نظم کلی است، می‌تواند به‌گونه‌ای شهودی به حقیقت متصل شود.

بدین‌سان، اگر کانت نمایندهٔ «ایده‌آلیسم استعلایی» است که جهان را محصول ساخت ذهن می‌داند، گودل را باید احیاگر نوعی «ایده‌آلیسم افلاطونی» دانست که در آن، ایده‌ها و ساختارهای منطقی واقعیتی مستقل از ذهن دارند. گودل از کانت آغاز می‌کند، اما درست در همان نقطه‌ای که کانت محدودیت عقل را اعلام می‌کند، او از امکان گسترش عقل به قلمرو متافیزیک سخن می‌گوید.

در نهایت، می‌توان گفت گودل پلی میان ایده‌آلیسم و رئالیسم می‌سازد: او عقل را محدود می‌بیند، اما حقیقت را نه؛ و بر این باور است که ذهن انسان می‌تواند از راه شهود عقلانی به قلمروی فراتر از تجربه و منطق دست یابد.
👍197🔥1