Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کدخداء تۅ 𓇢𓆸
نگفتمت ڪـہ منم بحر و تۅ یکي ماهے؟
مرو به خشك ڪـہ دریآے باصفات منم
نگفتمت ڪـہ چۅ مرغاٰن به سوے داٰم مرۅ؟
بیا ڪـہ قدرتِ پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت ڪـہ تۅ را ره زنند و سرْد کنند؟
ڪـہ آتش و تپِش و گرمے هواٰت منم
نگفتمت ڪـہ صفّتهاٰي زشت در تۅ نهند؟
ڪـہ گم کني ك سرچشمـہ صفات منم
نگفتمت ڪـہ مگۅ کارِ بنده از چـہجهت؟
نظاٰم گیرد خلاٰق بےجهات منم
اگر چراٰغِ دلے دان ڪـہ راه خانـ ه ڪجاٰست
وگر خداصفتے دان ڪـہ کدخدات منم
࣪ مـولاٰنا ִ
کدخداء تۅ 𓇢𓆸
نگفتمت ڪـہ منم بحر و تۅ یکي ماهے؟
مرو به خشك ڪـہ دریآے باصفات منم
نگفتمت ڪـہ چۅ مرغاٰن به سوے داٰم مرۅ؟
بیا ڪـہ قدرتِ پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت ڪـہ تۅ را ره زنند و سرْد کنند؟
ڪـہ آتش و تپِش و گرمے هواٰت منم
نگفتمت ڪـہ صفّتهاٰي زشت در تۅ نهند؟
ڪـہ گم کني ك سرچشمـہ صفات منم
نگفتمت ڪـہ مگۅ کارِ بنده از چـہجهت؟
نظاٰم گیرد خلاٰق بےجهات منم
اگر چراٰغِ دلے دان ڪـہ راه خانـ ه ڪجاٰست
وگر خداصفتے دان ڪـہ کدخدات منم
࣪ مـولاٰنا ִ
1 79
ׁ چـ𓋜ִمنزاٰرِ آبـے اَطـ ـلس 𝂊 ♱𝆬
الههء افسونگر
︐ دلتنگے را ضمیمهء چشمانِ بیقرارم میکنم تا سحرگاه هنگامي که بیدار میشوند نخست به چهرهء عطرآگینِ مملو از درخششت بنگرند و لبهایم برای بوسیدنِ پلكهای سنگینت بیتابے کنند. من بیماري تهي از احساسات بودم گویی به ماتے مرداب ك از ازل سرنوشتش مخدوش و تنها مریدان زندگیاش رنج و غم بودند، برای هزار و یك شب در آشیانهی تاریك و سرد خودم را محبوس نگه داشتم تا شاید زمانِ موعود فرا رسد و زین بساط فارغ شوم اما هرگز تصورش را نمیکردم که یك روزنه از پرتوء نورِ تو چنین گرمایی به من ببخشد که بخواهم تمام شبانهروز را به بالینت سجده کنم. یگانه الههء من، افسونِ طلسمِ محبت بهشتي تو شدم همانند اقیانوسے که از عشق لبریز میشود اما سیراب نه و چه بسا که میدانم آیندگان دربارهی من چه خواهند گفت:﹙مردي ك زیبایے را پرستید و روحش را به او فروخت.﹚
࣪ آنـائیلهـ ـیفدهفـوریه
دوهـ ـزاروبیسـتوچهار ࣪
الههء افسونگر
︐ دلتنگے را ضمیمهء چشمانِ بیقرارم میکنم تا سحرگاه هنگامي که بیدار میشوند نخست به چهرهء عطرآگینِ مملو از درخششت بنگرند و لبهایم برای بوسیدنِ پلكهای سنگینت بیتابے کنند. من بیماري تهي از احساسات بودم گویی به ماتے مرداب ك از ازل سرنوشتش مخدوش و تنها مریدان زندگیاش رنج و غم بودند، برای هزار و یك شب در آشیانهی تاریك و سرد خودم را محبوس نگه داشتم تا شاید زمانِ موعود فرا رسد و زین بساط فارغ شوم اما هرگز تصورش را نمیکردم که یك روزنه از پرتوء نورِ تو چنین گرمایی به من ببخشد که بخواهم تمام شبانهروز را به بالینت سجده کنم. یگانه الههء من، افسونِ طلسمِ محبت بهشتي تو شدم همانند اقیانوسے که از عشق لبریز میشود اما سیراب نه و چه بسا که میدانم آیندگان دربارهی من چه خواهند گفت:﹙مردي ك زیبایے را پرستید و روحش را به او فروخت.﹚
࣪ آنـائیلهـ ـیفدهفـوریه
دوهـ ـزاروبیسـتوچهار ࣪
1 106