Forwarded from خونه شماره ۸ (Samyar)
ولی در نهایت، آدمیزاد مجبوره که دووم بیاره، مجبوره که خودشو جمعوجور کنه، مجبوره که زنده بمونه، مجبوره که خودشو به زندگی گره بزنه، چون زندگی ادامه داره.
👎1
All I could feel was pain, hate, and misery, or at least I thought I did, until I heard the people I love laugh.
That sound brought the light back to my heart. I really hope I get to hear you laugh again...
That sound brought the light back to my heart. I really hope I get to hear you laugh again...
میخواستم دوست خوبی باشم و شکست خوردم
میخواستم همدرد و همدل باشم، ولی عمیقا حسی نداشتم
میخواستم کمک کنم ولی کاری از دستم برنمیومد
میخواستم به همه چی برسم ولی فقط یه نفر بودم
میخواستم دوباره نزدیک شم ولی دور شدم
میخواستم تلاش کنم ولی خسته بودم
میخواستم بیشتر باشم ولی نبودم
میخواستم همدرد و همدل باشم، ولی عمیقا حسی نداشتم
میخواستم کمک کنم ولی کاری از دستم برنمیومد
میخواستم به همه چی برسم ولی فقط یه نفر بودم
میخواستم دوباره نزدیک شم ولی دور شدم
میخواستم تلاش کنم ولی خسته بودم
میخواستم بیشتر باشم ولی نبودم
👎3👍1😭1
They don’t see how heavy it is to be someone’s reason
when you’re still searching for your own.
when you’re still searching for your own.
Forwarded from قشاع. (Diaco)
اینکه تو مرا رنجاندی یک مسئله بود، اینکه من بخاطر تو چقدر خودم را رنجاندم یک مسئلهی دیگر.