منجنیق – Telegram
منجنیق
4.86K subscribers
1.04K photos
107 videos
348 files
173 links
Download Telegram
«گوزن»های عاشق ۸ تیر
کاری از رفیق منوچهر
می‌گویند چهار ساعت درگیری بود، رگبار مسلسل و صدای گلوله از مهرآباد جنوبی برمی‌خاست و به تمام شهر می‌رسید. حلقه‌ی محاصره سه بار دور تا دور خانه بسته شده بود تا «فرمانده» این بار نگریزد. نه تنها لباس‌شخصی‌های ساواک و ماموران شهربانی خانه را به گلوله بسته بودند، بلکه هلی‌کوپترها هم در صحنه‌ی درگیری حضور داشتند. مهرآباد جنوبی قیامت بود آن روز. تمام دستگاه عریض و طویل کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری پنج سال تمام تلاش کرده بود تا به همین لحظه برسد. «گوزن‌ها»ی عاشقِ ۸ تیر تا واپسین گلوله‌ها جنگیدند و آنگاه بر خاک افتادند. بوی خون تازه پیچیده بود توی مشام مهرآباد جنوبی. می‌گویند دوران قهرمان‌ها سپری شده است. حمید اشرف اما قهرمان بود. نه قهرمانی که با اراده‌ی سازمان چریک‌های فدایی خلق قهرمان شود یا به پشتوانه‌ی امکانات حکومتی و رسانه‌های رسمی از او «قهرمان» بسازند. حمید اشرف را مردم قهرمان کرده بودند. همان‌ها که بعد از سرنگونی «پدر تاجدار» دسته دسته به مهرآباد جنوبی می‌رفتند تا قتل‌گاه او را ببینند، همان‌ها که در مورد او افسانه‌ها ساختند، همان مردمی که آرزوهایشان را در سیمای نجیب حمید اشرف دیده بودند؛ پابرهنه‌ها، تحقیرشده‌گان، سرکوب‌شده‌گان، «شکسته‌گان سال‌های سیاه»، «تشنه‌گان آزادی». حمید اشرف، قهرمان آنها بود و درست به همین دلیل است که حالا همه، از روشنفکران سرخورده‌ی پشیمان تا رسانه‌های طاق و جفت «فرهنگی‌کاران امنیتی»، از کارشناسان تاریخ‌نویسِ مستخدم در وزارت اطلاعات تا جلادان بازنشسته‌ی ساواک، همه و همه هنوز از او کینه دارند. آنها او را نبخشیده‌اند چون می‌دانند هنوز با همان پیشانی شکسته در مهرآباد جنوبی دراز کشیده است، مثل همان روز صبح، مثل هر روز صبح.

مهدی سامع می‌نویسد: «سرعت ماشین به تدریج کم می‌شد تا این‌که ماشین متوقف شد. تیراندازی حالت تک‌تیر پیدا کرد. فاصله‌ی تک‌تیرها به تدریج بیشتر و بیشتر می‌شد تا این‌که دیگر صدای تیری به گوش نرسید. ماشین اندکی حرکت کرد و وقتی توقف کرد در عقب ماشین را باز کردند و هر کدام از ما را با یک نگهبان به بیرون ماشین هدایت کردند... فقط پاهای پوتین‌پوشیده‌ی افراد را می‌دیدم. از کنار یک زمین بدون ساختمان رد شدیم و داخل یک خانه‌ی چندطبقه شدیم. در پاگرد ورود به پله‌ها جسد یک گروهبان یا استوار افتاده بود. ما را از پله‌ها بالا بردند. دو یا سه طبقه پله‌ها را بالا رفتیم که به روی پشت‌بام رسیدیم. تعداد زیادی افسر و بازجو آنجا بودند. یک نفر روپوشی را که روی سرم بود کمی بالا زد... من و آن رفیق دیگر را بالای سر یک جسد بردند. همان لحظه‌ی اول شناختم. پیکر فرمانده، در حالی که روی پیشانی‌اش یک حفره ایجاد شده بود، با چشمان باز به آسمان نگاه می‌کرد. او حمید اشرف بود که با این نگاه مرگ را حتی در بی‌جانی به سخره گرفته بود. بازجو از من و رفیق دیگر پرسید: "خودِشه؟" و ما هر دو گفتیم بله. نه بازجو نیاز به آوردن اسم داشت و نه ما قدرت درنگ در پاسخ.»*

اصغر جیلو در متنی با عنوان «رمزگشایی از رویداد ۸ تیر» نوشته است: «بعد از انقلاب، وقتی ستاد سازمان در خیابان میکده‌ی تهران دایر می‌شود، شخصی که مشخصات ظاهری یک فرد کاملن عادی و زحمتکش جنوب‌شهری را به لحاظ پوشش و گویش و نوع رفتار داشته، به ستاد مراجعه و سراغ کسی را که "رییس" آنجاست می‌گیرد، تا این‌که هادی [احمد غلامیان لنگرودی] می‌آید و طرف صحبت با او می‌شود. این شخص خبر می‌دهد که "رییس چریک‌ها" برای مدتی مستاجر او بوده، که بعد از چاپ عکسش در روزنامه‌ها در تیرماه سال ۱۳۵۵، می‌فهمد که او همان حمید اشرف بوده است. او گفته که من در اطاق را باز نکردم و منتظر فرصتی بودم که حالا این فرصت دست داد. هادی به اتفاق چند نفر به همراه این مرد به خانه او رفته و از اتاقی که حمید اشرف برای مدتی در آنجا زندگی می‌کرده، بازدید می‌کنند، و بعضی وسایل از جمله یک کاپیشن آمریکایی سبزرنگ را که متعلق به حمید بوده با خود می‌آورند. صاحب‌خانه می‌گوید که در تمام این مدت اتاق را دربسته نگهداشته بود.»**
عباس بختیاری در کتاب «سیانور» می‌نویسد: «آن روزها سازمان و به ویژه بخش ما وضعیت مالی مناسبی نداشت. من هم اصلن امکان مالی نداشتم... رفاقت و نزدیکی من و حمید آزادی باعث شد تا او را از ماجرای ازدواج با خبر کنم. حمید خیلی خوشحال شد. او که رابطه‌ی نزدیکی با احمد غلامیان لنگرودی (هادی) داشت، ماجرا و سوابق من را برایش می‌گوید. از جمله به این مورد هم اشاره کرده بود که من به خاطر مشکلاتِ مالیِ یک هوادار فراری از تبریز که پلیس شهربانی بود... ساعت مچی و اورکت‌ام را در میدان گمرکِ تهران فروخته‌ام تا بخشی از هزینه‌های روزانه‌ی او را تامین کنم. چند روز بعد حمید و من همدیگر را در نزدیکی میدان محسنی ملاقات کردیم. حمید گفت باید برویم سرِ قرار یکی از رفقای سازمان. رفتیم به یک بستنی‌فروشی و چند دقیقه بعد هادی، با ساک مشکی‌ای که دستش بود به جمع ما پیوست... بعد از مدتی کیف مشکی را روی میز گذاشت و بازش کرد. اورکت دستِ دوم سبزِ کم‌رنگی را از ساک بیرون آورد و گفت: "بیا رفیق! این هم هدیه‌ی سازمان به شما برای پیوندتان. امیدوارم زندگی مشترک خوبی داشته باشید. ازش خوب مراقبت کن... این اورکتِ حمید اشرف است." هیجان‌زده و پاره‌ی آتش شده بودم. بغض و خوشحالی هر دو در جانم زبانه می‌کشید. نمی‌خواستم و نمی‌توانستم نگاهم را از کاپشن بردارم... تحمل نکردم. کتم را درآوردم و اورکت را پوشیدم و هادی و حمید را بوسیدم.»***

تصویر اول که در زیر می‌بینید عکسی از همین اورکت سبز است. تصویر دوم نقاشی‌ای از علیرضا اسپهبد است برای طرح جلد کتاب «ای سرزمین من»، اولین جلد از مجموعه‌اشعار خسرو گلسرخی که به کوشش کاوه گوهرین منتشر شد. در ۸ تیر ۱۳۵۵، نیروهای ساواک و شهربانی به یک خانه‌ی تیمیِ چریک‌های فدایی خلق در مهرآباد جنوبی هجوم بردند. بعد از چهار ساعت درگیری تمامی ۱۱ نفری که در این خانه بودند، کشته شدند: حمید اشرف، محمدرضا یثربی، محمدحسین حق‌نواز، طاهره خرم، فاطمه حسینی، یوسف قانع خشک‌بیجاری، غلامرضا لایق مهربانی، عسگر حسینی ابرده، علی‌اکبر وزیری، محمدمهدی فوقانی و غلامعلی خراط‌پور.

*سه رویداد: تختی، حمید اشرف و سالگرد سیاهکل. مهدی سامع. بی‌بی‌سی فارسی
**بازخوانی جنبش فداییان خلق؛ چالشی در نوزایی چپ ایران
***سیانور. عباس بختیاری. چاپ اول. پاریس. ۲۰۱۴. ناشر: نویسنده

http://manjanigh.com/?p=1476
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«گوزن»های عاشق ۸ تیر
کاری از رفیق منوچهر
بهاران برگ‌هاست. شعر و صدای احسان حقیقی‌نژاد

شعر «بهاران برگ‌هاست» شعری است از احسان حقیقی‌نژاد، شعر مردمان حاشیه، مردمان حذف‌شده، آنها که در خیزش دی‌ماه و قیام آبان به میدان آمدند و راه آینده را روشن کردند. این شعر هم‌چنین شعر نبرد است، شعر مبارزه، شعر امید به آینده، به بهارانِ خجسته‌ی در راه. احسان حقیقی‌نژاد در این شعر به کردی و فارسی شعر می‌خواند و ندا می‌دهد که «مەردمەگه وهار هات».


بهاران برگ‌هاست
زلال آبشار
آرزوی ناتمام کودکان کار
خون تو
هیاهوی کوچه
کودکان پشت بساط آلوچه
بر شعله‌ی زخم تو نشسته‌ام اینجا
بر چهارراه دود و گلوله و دیو و زره‌پوش
و آب می‌شود
آب می‌شود صخره‌ی یخین هراسم
این اشک نیست که فرو می‌چکد از چشمم
بر گُرگُر شکفته‌ی زخمت

بر گُرگُر زخم شکفته‌ات
دست و دلمان گرم می‌شود
از نیزارهای سوخته‌ی معشور
تا جنگل‌های به غارت‌رفته‌ی گیلان
تا مردمانی که درو می‌شوند
هر روز، هر کجا در رویای نان
از کوره‌پزخانه‌ها
از زورآبادها
از زخم‌ها و پینه‌ها
از لای دندان چرخدنده‌ها
از پشت دار قالی
از فراز دار
هااااای بگذار بنویسم، بگذار
با نی استخوان کتف شکسته‌ی خواهرت بنویسم
با ساق خونین برادرت بنویسم
مویه‌های مادران داغدار
مادران سیاه‌پوش
مادران روسری‌سپید
مادرحمید، فرزاد، پویا
مادر فاطمه، سحر، ثریا:
گلم پرپر شد از باد خزانی
شکسته ساقه‌اش در نوجوانی
بیا ای سوخته‌جان تا دم بگیریم
سرود مادران خاورانی

شەهیدم، نەوجوانم، ماڵ و مینم
وە داخد پا نیەکیشم تا بمینم
هزاران جار ئەگەر بمرم هەڵسم
هەتا ئەو رووژه ک حقد بسێنم

هزاران سهره پر خونین ببینی
لباس مادران مشکین ببینی
هزازان تلخ‌تر از این ببینی
که سفره‌ی ظالمی رنگین ببینی

رووڵەم کوشتی سزانن جەرگ و گیانم
کوتان بەیداخ خەم وە نیشتمانم
سەنگەر چووڵه و نیەکەم رووڵەی شەهیدم
هەتا رووژێ نەمینێدن سقانم

گلوله بر دل یارم نشسته
میان کوچه‌ها خون لخته بسته
نگه کن کام ظالم تا برآید
جنازه می‌برند دسته به دسته

زمسانەو زەلانه و خەم له پەی خەم
تەپ و تووزه و شەواره و سەردەوا و تەم
کەسێ پا نیەڵگرێ پەی داد ئایەم
نه گوودەرزێ نه زووراوێ نه رووسەم

جنازه می‌برند از کوی و برزن
جوان و نوجوان، از مرد و از زن
تن آبانمان در خون کشیدی
بمان چشم‌انتظار ماه بهمن

بنویسم
و با کلمات جاری شوم
بر کرانه‌ی کارون و زنده‌رود
بر دهان کف‌آلود سیمره، ارس
و تن ماهیان سیاه کوچک را
از گوشه گوشه‌ی این خاکستر سرد جمع کنم
همه را بریزم در کوله‌پشتی حافظه‌ام
و ببرم تا زمین‌های بایرمان
تا نامشان را یکایک، دانه دانه
بکاریم
تا شکوفه...
تا گل...
تا گندم...
تا گِردِ گُرگُر شکفته‌ی زخمت
تا گِردِ گُرگُر زخم شکفته‌ات
گروه گروه، دسته دسته
با خط و خاک‌خوردگی‌مان
آستین‌های چرک و کفش‌های پاره‌مان
نان بپزیم، ناااان
تا بوی آن
بوی بد دهان این نرکددخدای را از خانه‌هامان بزداید
پای بکوبیم و بخوانیم:

دنیای نک و نوار هات
رەنجێ کیشایم وە بار هات
وادەی سەیران یار هات
مەردمەگه وهار هات

قڵای زووردار وێران بی
سفرەی هەژار پڕ له نان بی
وه سەر چێ جزر زمسان بی
مەردمەگه وهار هات

پەروانەی خاڵ وه خاڵ هات
زەلان چێ و شەماڵ هات
دار بێ‌نز وەحاڵ هات
مەردمەگه وهار هات

دەنگ تەمۊره و شمشال
وێنەی کەپوو سوک باڵ
پەڕ کیشێدن ماڵەوماڵ
مەردمەگه وهار هات

سییه درارن له وەر
ساز و دێوڵ کەین خەوەر
دەورەی زاڵم چێ وه سەر
مەردمەگه وهار هات

چیمەن گوڵ خەی وه داوان
هەم جار چۊ جارجاران
غەریبەیل تیەن وە باوان
مەردمەگه وهار هات
#منجنیق #شعر
Audio
@ManjanighCollective
بهاران برگ‌هاست. شعر و صدای احسان حقیقی‌نژاد
فلاخن شماره‌ی صد و شصت و چهارم. از همواروتیسم‌های تبعیدی تا هموپولیتیک‌های دیاسپورا
در صد و شصت و چهارمین فلاخن سومین و آخرین متنِ ترجمه‌شده از سیما شاخساری در مورد کوییر ایرانی را خواهید خواند. ترجمه و انتشار این سه متن برای این صورت گرفت که نگاه‌های نادیده‌گرفته‌شده و بیرون از جریان اصلی در مورد کوییر ایرانی دیده شود و احیانن سرآغاز گفت‌وگویی انتقادی باشد. در فلاخن صد و شصت و چهارم سیما شاخساری از این می‌نویسد که چگونه بعد از یازده سپتامبر و در فضای «جنگ علیه تروریسم» همجنس‌گرایان ایرانی از موضعی فرودست به موضوعی نمایشی در حوزه‌های سیاسی فراملی تبدیل شدند، تغییر و تبدیلی که شامل گروه‌های اپوزیسیون ایرانی، رسانه‌های فراملی و سازمان‌های منتسب به «گی اینترنشنال» می‌شود. شاخساری در صد و شصت و چهارمین فلاخن با مروری بر واکنش‌ها و بازنمودهای کوییر ایرانی در رسانه‌های جریان اصلی، فضای مجازی و در میان نهادها و بنیادهای دارای بودجه و تریبون و تغییر و تحولاتی که در این فضا در دوران «جنگ علیه تروریسم» اتفاق افتاده، در ادامه‌ی مطالب قبلی خود نگاهی انتقادی دارد به تصویری که از کوییر ایرانی در عرصه‌ی عمومی بازنمایی می‌شود، تصویری که به اعتقاد شاخساری برخلاف ظاهر آراینده‌ی آن نه علیه ستمی که متوجه کوییر ایرانی بوده، بلکه در تداوم منطقی آن قرار دارد و البته پیشنهادهایی برای گذار از این وضعیت نیز دارد.
فلاخن صد و شصت و چهارم را بخوانید:
#منجنیق #فلاخن
falakhan164.pdf
633.7 KB
@ManjanighCollective
از همواروتیسم‌های تبعیدی تا هموپولیتیک‌های دیاسپورا
کارخانه‌ی هیچ
محصول: ۲۰۱۷. پرتغال
فیلمی از تیاگو حسپنیا، لوئیسا لومم، لئونور نویوو، پدرو پینو و ژوئه ماتئوس
کارگردان: پدرو پینو
بر اساس طرحی از خورخه سیلوا ملو
ترجمه و زیرنویس: مجد_سول
کیفیت ترجمه: خوب
«کارخانه‌ی هیچ» روایتی است از تقلای طبقه‌ی کارگر در اروپایی که به ادعای فیلم در حال فروپاشی است. اروپایی آسیب‌دیده از بحران‌های پی در پی سرمایه‌داری که حاصل آن تعطیلی مداوم کارخانه‌ها و مراکز صنعتی در کشورهای فقیرتر، اخراج گسترده‌ی کارگران و مهاجرت آزاد سرمایه به کشورهای فقیر جنوب برای استفاده از نیروی کار ارزان بوده است. مالکان یک کارخانه‌ی آسانسورسازی در یکی از شهرهای سابقن صنعتی پرتغال تصمیم دارند کارخانه را تعطیل و کارگران را اخراج کنند و کارگران برای محافظت از شغل خودشان از اعتصاب آغاز می‌کنند اما آرام آرام کارخانه را اشغال و تلاش می‌کنند آن را به شیوه‌ی خودمدیریتی اداره کنند. فیلم تلاش می‌کند تجربه‌ای از کنترل کارگری را در یک کارخانه به تصویر بکشد با تمام نقاط قوت و ضعف آن و در خلال این تصویر پرسش‌های بااهمیتی را مطرح کند. پرسش‌هایی که با هزاران کیلومتر فاصله همین امروز و همین حالا در برابر طبقه‌ی کارگر در ایران هم قرار دارد. از آن جمله این‌که کنترل کارگری و خودمدیریتی کارخانه‌ها، در وضعیتی که هنوز سرمایه‌داری بیرون از دیوارهای کارخانه حاکم است تا چه اندازه می‌تواند چرخه‌ی استثمار و بهره‌کشی را متوقف کند؟ در «کارخانه‌ی هیچ» تصویر دقیقی از طبقه‌ی کارگر را می‌بینیم و از این‌که چگونه کارگرانی بیگانه با ابزار تولید وقتی زمان و مکان را در اختیار می‌گیرند از ابزار تولید برای کارهای دیگری استفاده می‌کنند که پیش از این اجازه‌ی آن را نداشتند، از سردرگمی‌ها و بلاتکلیفی‌ها، امیدها و ناامیدی‌ها، مقاومت‌ها و شکست‌ها و تلاش برای سازماندهی متفاوت کار و زندگی توسط کسانی که زندگی و کار آنها انکار شده، نادیده گرفته شده و از فهرست امور دارای اهمیت حذف شده است. فیلم «کارخانه‌ی هیچ» به یک معنا پایانی ندارد اما نه برای آن‌که فرم هنری فیلم چنین خواسته است بلکه بیشتر به این دلیل که تجربه‌ی خودمدیریتی و کنترل کارگری هنوز تجربه‌ای است که پایانی ندارد و نیز پاسخ قاطعی برای سوالات متعددی که در فیلم مطرح می‌شود، از جمله در نمایی از بحث روشنفکرانی که در جهان واقعی دوستان پدر و مادر پدرو پینو بوده‌اند با همین ایده‌ها و همین تفکرات.
پدرو پینو، کارگردان فیلم عضو کلکتیوی است به نام «زمین‌لرزه» که نام خودش را از فیلم «زمین می‌لرزد» لوچینو ویسکونتی و محتوای آن گرفته است، ماهیگیران فیلم «زمین می‌لرزد» که به شکل جمعی و کلکتیو زندگی و کار می‌کنند، سرمشق گروه فیلمسازی «زمین‌لرزه» هم بوده‌اند. ایده‌هایی که به شکل جمعی در مورد آنها بحث می‌شود، اجزای آن روشن شده و بعد در میان اعضای کلکتیو یکی آن را کارگردانی می‌کند و البته دیگر اعضای گروه مسئولیت‌های مختلفی را در فیلم بر عهده می‌گیرند. چنان‌که در فیلم «کارخانه‌ی هیچ» بخش عمده‌ای از کسانی که در فیلم ایفای نقش کرده‌اند ترکیبی هستند از اعضای جمع «زمین‌لرزه»، برخی مردم محلی و کارگران کارخانه‌ی آسانسورسازی «فاتلوا» که از ۱۹۷۵ تا ۲۰۱۶ به شکل خودمدیریتی اداره می‌شد و کارخانه‌ی در حال تعطیلی آنها اصلی‌ترین فضای ساخته شدن فیلم «کارخانه‌ی هیچ» است، کارخانه‌ای که در زمان تدوین فیلم در نهایت تعطیل شد. در واقع جمع «زمین‌لرزه» ایده‌های خودشان را از جایی ادامه می‌دهند که آن ایده‌ها در واقعیت، در کارخانه‌ی آسانسورسازی فاتلوا متوقف شده است.
می‌توانید برای دریافت فیلم و زیرنویس آن، هم‌چنین نسخه‌ی فیلم با زیرنویس چسبیده به منجنیق ایمیل بزنید:
manjanigh.review@gmail.com
حتمن در سابجکت یا متن ایمیل بنویسید که می‌خواهید کدام فیلم برای شما ارسال شود.
#منجنیق #فیلم
جورچین ششم. تحمیل اراده‌ی شورای کارگران نفت پارس
بعد از وقفه‌یی ناگزیر، انتشار «جورچین» از مجموعه‌ی آرشیوهای قدغن را از نو آغاز می‌کنیم. در «جورچین» چنان‌که پیش از این نوشته‌ییم به دنبال قطعات گم‌شده، انکار شده و نادیده گرفته شده می‌گردیم تا با کنار هم قرار دادن این قطعات تصویر تحریف‌شده‌ی گذشته را از نو به چنگ بیاوریم. در جورچین ششم و با رجوع به گزارش نشریه‌ی کار، ارگان سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران تصویری از کشمکش شورای کارگران نفت پارس با مقامات دولت موقت را خواهیم دید که نه تنها در برابر اشکال نوینی از کنترل کارگری و اداره‌ی شورایی مقاومت می‌کردند بلکه در برابر هرگونه مداخله‌ی طبقه‌ی کارگر در سرنوشت‌شان و برای حفظ نظم سرمایه‌دارانه‌ی امور نهایت تلاش خودشان را به کار می‌بستند. خواست شورای کارگران نفت پارس نیز شگفت‌انگیز است: دولتی شدن و لغو مالکیت خصوصی کارخانه. در شرایطی که کارفرمای بخش خصوصی از عهده‌ی اداره‌ی کارخانه برنمی‌آید، برخی سهامداران گریخته‌اند و دولت نمی‌خواهد تولی کارخانه را بر عهده بگیرد، «شورا»ی کارگری تلاش می‌کند دولت را وادار کند که مسئولیت کارخانه را بپذیرد. با به دست آوردن همین تصویرهای گذشته است که دستور کار آینده از میان دود و مه تحریف‌ها آشکار می‌شود. این‌که اگر نظم سرمایه‌دارانه و مالکیت سرمایه بر ابزار تولید باقی بماند، اگر به جای سرمایه‌دار بخش خصوصی دولت سرمایه‌داری مالکیت را به دست بگیرد در نهایت همان اراده‌ی تحمیل‌شده در روزهای زیبای انقلاب نیز باز خواهد گشت چنان‌که اکنون می‌دانیم در شرکت نفت پارس بازگشته است.
جورچین ششم را بخوانید:
#منجنیق #جورچین #آرشیوهای_قدغن
jurchin6.pdf
1.3 MB
@ManjanighCollective
تحمیل اراده‌ی شورای کارگران نفت پارس
خرداد و تیر ۱۳۵۸
آبانِ خون و خشم
حکم اعدام صادر کرده‌اند تا نسق بکشند. جرم‌ها را مشخص کرده‌اند و در مشخص کردن جرم‌ها سمت‌گیری آشکاری وجود دارد. می‌گویند محکومان به اعدامِ آبان شهرداری را به آتش کشیده‌اند و مهم‌تر از آن موسسه‌های مالی و بانک‌ها را، فیلم اعترافات هم پخش کرده‌اند با عکس‌های نامعلوم. انگار نه انگار که همه می‌دانند «اعتراف» در جمهوری دار یعنی حاصل مشت و لگد و انفرادی، حاصل زخم و شکنجه و تهدید. با دار اما به حمایت سرمایه آمده‌اند، به حمایت موسسه‌های مالی غارتگر. جمهوری‌ای که با مصادره‌ی صدای فرودستان، با ادغام فرودستان در «امت مستضعف»، با سرکوب نیروها و نهادهای انقلابی فرودستان بر تخت نشسته است، بعد از تفسیر رهبر عالیجاه از کلمه‌ی مستضعف، بعد از فقرزدایی از کلمه‌ی مستضعف و جایگزین کردن آن با «ائمه و پیشوایان بالقوه‌ی عالم بشریت» که یعنی خودش، حالا به مستضعف‌کُشی مشغول شده است. «شب‌تاب» با پوسترهایش بر دیوارها و نیمکت‌ها و ویترین‌ها اما از آبان، از خشمِ آبان دفاع می‌کند. شب‌تاب هم خون آبان را به یاد می‌آورد، هم خشم آبان را. چنین آبانی است که ادامه دارد یا باید ادامه داشته باشد.
#منجنیق #شب‌تاب
@ManjanighCollective
مجموعه‌ی کامل عکس‌ها را در لینک زیر ببینید:
http://manjanigh.com/?p=4022
فلاخن شماره‌ی صد و شصت و پنجم. جستجوی جهان دیگر در سنگر و تئاتر
گفت‌وگو با ناصر رحمانی‌نژاد
در فلاخن صد و شصت و پنجم گفت‌وگویی کرده‌ییم با ناصر رحمانی‌نژاد که او را اغلب به عنوان کارگردان و بازیگر تئاتر می‌شناسیم اما در عین‌حال نام او به شکل تفکیک‌ناپذیری به انجمن تئاتر ایران گره خورده است و انجمن تئاتر ایران یادآور سعید سلطان‌پور و محسن یلفانی است. این سه در سال‌های پایانی دهه‌ی چهل تئاتری را احیا کردند که ناصر رحمانی‌نژاد آن را «تئاتر اجتماعی» می‌خواند و البته این احیا بدون تاوان نبود. هر سه نفر به همراه دیگر همراهانشان در انجمن تئاتر ایران و اطراف آن، بارها و سال‌ها زندانی حکومت پهلوی شدند. بنابراین روشن است که وقتی با ناصر رحمانی‌نژاد گفت‌وگو کنی نمی‌توانی تنها به تئاتر بسنده کرده باشی. در این گفت‌وگو با ناصر رحمانی‌نژاد از تئاتر گفتیم، از جنبش مسلحانه، از سال‌های جستجوی راهی برای تغییر، تغییری هم در تئاتر و هم در جامعه و سرانجام از زندان و بند، که تاوان تئاتری بود که امروز می‌توان آن را با دهه‌ها فاصله «تئاتر مسلح» نامید، تئاتری که بازوی جنبش انقلابی مسلحانه بود بر صحنه. در این گفت‌وگو هم‌چنین نگاهی انداختیم به تاریخ اجتماعی تئاتر از دوران شکل‌گیری گروه آناهیتا تا تشکیل انجمن تئاتر ایران و تقابل‌های موجود میان تئاتری که در آن دوران «تئاتر متعهد» نامیده می‌شد و تئاتری که دغدغه‌ی اصلی آن نوآوری‌های فرمی بود، در مورد تئاتر مستقل در مقابل تئاتری که به سازمان‌های دولتی وابسته بود و در مورد جشن هنر شیراز، سانسور در حکومت پهلوی و تئاتر مدرن. در فلاخن صد و شصت و پنجم درباره‌ی شکل دیگری از ابداع کار هنری می‌خوانیم که محور آن جمع بودن است و تاثیرات جنبش مسلحانه بر این ابداعات و ابتکارات، از روزگاری که جستجوی عملی یافتن راه‌هایی برای تغییر هم‌زمان در سالن‌های تمرین تئاتر و پایگاه‌های چریکی در جریان بود و این دو بی‌ارتباط با هم نبودند.
فلاخن صد و شصت و پنجم را بخوانید:
#منجنیق #فلاخن