کاش فردا روز خوبی باشه، واقعا اینهمه خستگی رو نمیتونم تحمل کنم. سنگینه.
من انقدر غرق کار و دغدغهها میشم که یادم میره قراره زندگی کنم، نه فقط تحمل.
اما تصمیم گرفتم آرومتر باشم و کمتر به خودم سخت بگیرم.
بعضی وقتا فقط نفس بکشم برای دلم زندگی کنم نه فقط برای لیست کارام.
چون منم مهمم. نه فقط کارام.
اما تصمیم گرفتم آرومتر باشم و کمتر به خودم سخت بگیرم.
بعضی وقتا فقط نفس بکشم برای دلم زندگی کنم نه فقط برای لیست کارام.
چون منم مهمم. نه فقط کارام.
Forwarded from «سهشنبهها با دایانودو🦕.» (﮼دایان؛)
آدم گاهی دلش میخواد تافتهی
جدا بافتهی کسی باشه.
جدا بافتهی کسی باشه.
با این ذهنیت به خودتون نگاه کنید.
با بدنتون راحت باشین و درنهایت خودتونو دوست داشته باشین.✨
با بدنتون راحت باشین و درنهایت خودتونو دوست داشته باشین.✨
گاهی وقتا فرار از واقعیت لازم میشه. برای من اون فرار توی دنیای آخرالزمانی واکینگ دد اتفاق میوفته. شاید عجیب به نظر برسه اما دیدن آدمایی که توی بدترین شرایط هنوز برای زنده موندن و دوستی و امید میجنگن بهم یادآوری میکنه که منم میتونم از پس روزای سخت بربیام.
اونجا کسی ادای قوی بودن رو درنمیاره. قوی بودنو زندگی کرده.
و همین باعث میشه منم دلم بخواد قوی باشم اما اینبار، توی دنیای خودم.
اونجا کسی ادای قوی بودن رو درنمیاره. قوی بودنو زندگی کرده.
و همین باعث میشه منم دلم بخواد قوی باشم اما اینبار، توی دنیای خودم.
درسته خیلی وقته دوره ولی میدونه این موزیک حالمو خوب میکنه.
واقعا سراسر حس خوب.
واقعا سراسر حس خوب.
یه لحظههایی هست تو زندگی که انگار از بیرون خودتو میبینی. نه اینکه یه کار مهمی کرده باشی یا اتفاق بزرگی افتاده باشه. فقط یه لحظهس. یه مکث.
مثلا وسط یه واکنش احساسی، یه ناراحتی، یه دلخوری یا حتی یه غر زدن ساده، یهو یه چیزی تو دلت میگه: "چی کار میکنی؟ چرا اینجوریای؟"
بعد همونقدر سریع که اومده، میره.
تو هم شونه بالا میندازی برمیگردی سر زندگیت، انگار نه انگار.
اسم این لحظهها رو نمیدونم چی بذارم.
شاید بگم بیداری کوتاه.
یه لحظهی عجیب که انگار خودت رو از دور میبینی، قضاوت میکنی، اما همزمان قدرت تغییر نمیکنی.
فقط یه لحظه میفهمی و بعد فراموش میکنی.
مثلا وسط یه واکنش احساسی، یه ناراحتی، یه دلخوری یا حتی یه غر زدن ساده، یهو یه چیزی تو دلت میگه: "چی کار میکنی؟ چرا اینجوریای؟"
بعد همونقدر سریع که اومده، میره.
تو هم شونه بالا میندازی برمیگردی سر زندگیت، انگار نه انگار.
اسم این لحظهها رو نمیدونم چی بذارم.
شاید بگم بیداری کوتاه.
یه لحظهی عجیب که انگار خودت رو از دور میبینی، قضاوت میکنی، اما همزمان قدرت تغییر نمیکنی.
فقط یه لحظه میفهمی و بعد فراموش میکنی.
دلم یکیو میخواد دلش نیاد اذیتم کنه، بذارتم یه گوشه فقط نگام کنه. حالا هر از گاهیام ناز و بوس.