یهکاری با خودم کردم که وقت فکر کردن به هیچی رو ندارم. حس میکنم خنثیام.
این بهدرک گفتنی که از مهران مدیری یاد گرفتم یهجور آرامشی بهم میده که اصلا نگو و نپرس.
نشد؟ بهدرک! تمام.
نشد؟ بهدرک! تمام.
دارم به قسمت آخر واکینگ دد نزدیک میشم. دلم نمیاد ببینم تموم شه وای نه.
بعضی وقتا تمام توانمو میزارم، دیر میخوابم زود بیدار میشم. فکر میکنم تلاش میکنم اما آخرش بهجای آرامش یه حس سنگین همراهمه شبیه نارضایتی. حسی که آروم در گوشم میگه کافی نیستی.
Forwarded from بیگانه
داشتن آدمهایی که بتونی قشنگیای زندگیت رو براشون تعریف کنی و اونها هم برات لبخند بزنن و ذوق کنن، نعمته. نعمت.
این حرفا و تعارفای الکی رو دوست ندارم. من وقتی کسی حرفی رو از ته دلش بهم میزنه خوشحالترم. حالا چه خوب باشه چه نه.
Forwarded from ufo
مثلا همین خود من. دقیقا دارم یه کی فکرشو میکرد رو زندگی میکنم. خوب یا بد نهها. صرفا کی فکرشو میکرد.
هیچی نمیتونست یکم حالمو خوب کنه ولی تهران اومدن کاری کرد که اوضاع دیگه اونقدرام بد نباشه.
به خودم میگم فردا اگه اونی که میخوام نشه چی؟ ممکنه ناراحت بشم یا برام مهم نباشه؟ دوراهی عجیبیه.