وُوک، از چپ تا راست
✍️ جیمز لینزی
1. ووک یک جهانبینی است
2. آگاهی راستین و کاذب
3. ووک بهمثابه آگاهی انتقادی
4. برخورد با مخالفت به سبک ووک
5. قدرت در جای حقیقت
6. ووک و «روشهای دیگر دانستن»
7. ووک بهمثابه یک اجماع نامشروع
8. ووک بهمثابه نخبگان بیرون از ساختار رسمی
9. نخبهگرایی چپ در راست
10.نظریه نخبگانی ووک
11. استبداد ووک با توجیه «خیر عمومی»
12. ووک و حالت «شبه ووک»
13. ساختار فرقههای ووک
14. شبهووکها
15. ووکها
16. ووک و کلاهبرداران
17. حلقه درونی و رهبری فرقه
18. مکانیسم «شمول و تعلق»
19. فرایند تسلط نخبهگرایانه ووک
20. ووک چپ و ووک راست
21. ووک چپ چیست؟
22. ووک چپ؛ نخبگان نخبهستیز
23. ووک چپ و مسئله برونافتادگان
24. ووک راست چیست؟
25. راستگرایی بهمثابه سلسله مراتب تحمیلی
26. دولتگرایی و ووک راست
27. ووک راست بهمثابه واکنش
28. راست در واکنش به چپ
29. فاشیسم به عنوان واکنشی به کمونیسم
30. ووک و غایتمندی تاریخ
31. نخبهگرایی راست و تعریف امر «درست»
32. سلسله مراتب طبیعی در مقابل مصنوعی
33. چه چیزی «راست ووک» را ووک میکند؟
34. خلاصهای از ووک راست
@Mehrannotes
✍️ جیمز لینزی
1. ووک یک جهانبینی است
2. آگاهی راستین و کاذب
3. ووک بهمثابه آگاهی انتقادی
4. برخورد با مخالفت به سبک ووک
5. قدرت در جای حقیقت
6. ووک و «روشهای دیگر دانستن»
7. ووک بهمثابه یک اجماع نامشروع
8. ووک بهمثابه نخبگان بیرون از ساختار رسمی
9. نخبهگرایی چپ در راست
10.نظریه نخبگانی ووک
11. استبداد ووک با توجیه «خیر عمومی»
12. ووک و حالت «شبه ووک»
13. ساختار فرقههای ووک
14. شبهووکها
15. ووکها
16. ووک و کلاهبرداران
17. حلقه درونی و رهبری فرقه
18. مکانیسم «شمول و تعلق»
19. فرایند تسلط نخبهگرایانه ووک
20. ووک چپ و ووک راست
21. ووک چپ چیست؟
22. ووک چپ؛ نخبگان نخبهستیز
23. ووک چپ و مسئله برونافتادگان
24. ووک راست چیست؟
25. راستگرایی بهمثابه سلسله مراتب تحمیلی
26. دولتگرایی و ووک راست
27. ووک راست بهمثابه واکنش
28. راست در واکنش به چپ
29. فاشیسم به عنوان واکنشی به کمونیسم
30. ووک و غایتمندی تاریخ
31. نخبهگرایی راست و تعریف امر «درست»
32. سلسله مراتب طبیعی در مقابل مصنوعی
33. چه چیزی «راست ووک» را ووک میکند؟
34. خلاصهای از ووک راست
@Mehrannotes
Telegram
A New Liberty
وُوک، از چپ تا راست(1)
✍️ جیمز لینزی
بار دیگر باید توضیح دهیم که «ووک» Woke معنای بسیار مشخصی دارد. نام دقیقتر آن «آگاهی انتقادی» است. این عبارت، نه بیشتر و نه کمتر از همین معنا را میرساند. نکته بحثبرانگیزی که من مطرح کردهام این است که آگاهی انتقادی…
✍️ جیمز لینزی
بار دیگر باید توضیح دهیم که «ووک» Woke معنای بسیار مشخصی دارد. نام دقیقتر آن «آگاهی انتقادی» است. این عبارت، نه بیشتر و نه کمتر از همین معنا را میرساند. نکته بحثبرانگیزی که من مطرح کردهام این است که آگاهی انتقادی…
❤8
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (1)
در تاریخ، چهرههای بسیاری وجود داشتهاند که جریانهای فکری مختلف کوشیدهاند آنها را به اردوگاه سیاسی خود منتسب کنند؛ از آدام اسمیت و توماس آکویناس گرفته تا عیسی مسیح.
از زمان انتشار آثار ادبی ماندگار جی. آر. آر. تالکین در میانه قرن بیستم، او نیز به چنین چهرهای بدل شده است. هیپیها، محافظهکاران، برابریطلبان و لیبرتارینها، هر یک خالق «شایر» را از آنِ خود دانستهاند.
پراکندگی و اختلاف در پژوهشهای مربوط به تالکین نشان میدهد که شخصیت واقعی او بهسادگی در قالب یک دستهبندی سیاسی مشخص نمیگنجد. با این حال، دیدگاههای سیاسی تالکین، بهطرزی شگفتآور، با برخی مؤلفههای فلسفه لیبرتارین سازگاری دارد.
تنها «ایسمی» که میتوان با اطمینان تالکین را ذیل آن قرار داد، کاتولیسیسم است؛ چراکه او بیتردید یک کاتولیک مؤمن و پایبند به کلیسای رم بود. خود او نیز تصریح میکند:
هدف این نوشتار آن نیست که تالکین را لیبرتارین یا لیبرال کلاسیک بنامد، بلکه تلاش دارد برخی درونمایهها را برجسته کند که میتواند برای لیبرتارینها با جهان تالکین همنوا و قابل فهم باشد.
یکی از نامههای تالکین به پسرش کریستوفر همواره در بحث از دیدگاههای سیاسی او مورد استناد قرار میگیرد. او مینویسد:
دوگانگی رمانتیک میان آنارشی فلسفی و پادشاهی را میتوان در سرزمین میانه مشاهده کرد. شایر، سرزمین آرام و سرسبزی که هابیتهای کوچک و پشمالو در آن زندگی میکنند، فاقد حاکمان سختگیر است.
در مجموعه آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک، دو اصل اساسی مطرح شده که میتواند به درک منش سیاسی تالکین کمک کند. نخست، اصل «تبعیتپذیری» یا «واگذاری به سطوح پایینتر» است. هر ساختار اجتماعی از واحدهای کوچکتری تشکیل شده است: افراد، خانوادهها، جوامع محلی و در نهایت جامعه بزرگتر.
اگر حق هر فرد بهدرستی رعایت نشود، مفاصل جامعه از هم خواهد گسست. به بیان ساده، تصمیمها باید تا حد امکان در نزدیکترین سطح به محل اثرگذاریشان گرفته شوند؛ که در بسیاری موارد به معنای واگذاری انتخاب به خود افراد است. این همان «حذف کنترل» است که تالکین به آن اشاره میکند.
اصل دوم، «همبستگی» است. ما ناگزیر در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و به هم وابستهایم. اگر انتخاب فردی بدون هیچ حد و مرزی رها شود، نتیجه میتواند غارت و تجاوز به حقوق دیگران باشد. وحدت تحت نوعی قانون مشترک، افراد جامعه را به سوی خیر عمومی سوق میدهد؛ خیری که در سایه آن همگان میتوانند شکوفا شوند. این همان «سلطنت مطلقه» تالکین است.
@Mehrannotes
در تاریخ، چهرههای بسیاری وجود داشتهاند که جریانهای فکری مختلف کوشیدهاند آنها را به اردوگاه سیاسی خود منتسب کنند؛ از آدام اسمیت و توماس آکویناس گرفته تا عیسی مسیح.
از زمان انتشار آثار ادبی ماندگار جی. آر. آر. تالکین در میانه قرن بیستم، او نیز به چنین چهرهای بدل شده است. هیپیها، محافظهکاران، برابریطلبان و لیبرتارینها، هر یک خالق «شایر» را از آنِ خود دانستهاند.
پراکندگی و اختلاف در پژوهشهای مربوط به تالکین نشان میدهد که شخصیت واقعی او بهسادگی در قالب یک دستهبندی سیاسی مشخص نمیگنجد. با این حال، دیدگاههای سیاسی تالکین، بهطرزی شگفتآور، با برخی مؤلفههای فلسفه لیبرتارین سازگاری دارد.
تنها «ایسمی» که میتوان با اطمینان تالکین را ذیل آن قرار داد، کاتولیسیسم است؛ چراکه او بیتردید یک کاتولیک مؤمن و پایبند به کلیسای رم بود. خود او نیز تصریح میکند:
«ارباب حلقهها اثری اساسا دینی و کاتولیکی است؛ در آغاز بهطور ناخودآگاه، اما در بازنویسیها آگاهانه به این شکل درآمد.» (نامه ۱۴۲)
هدف این نوشتار آن نیست که تالکین را لیبرتارین یا لیبرال کلاسیک بنامد، بلکه تلاش دارد برخی درونمایهها را برجسته کند که میتواند برای لیبرتارینها با جهان تالکین همنوا و قابل فهم باشد.
یکی از نامههای تالکین به پسرش کریستوفر همواره در بحث از دیدگاههای سیاسی او مورد استناد قرار میگیرد. او مینویسد:
«گرایشهای سیاسی من بیش از پیش به سوی آنارشی (به معنای فلسفی آن، یعنی حذف کنترل، نه مردان بمببهدست) یا به سوی سلطنت متمایل میشود. هر کسی را که واژه «دولت» را به کار ببرد (جز در معنای سرزمینی بیجان مانند انگلستان و ساکنانش که نه قدرت دارد، نه حق و نه ذهن) بازداشت خواهم کرد و اگر بر نظر خود پافشاری کند، اعدامش میکنم!» (نامه ۵۲)
دوگانگی رمانتیک میان آنارشی فلسفی و پادشاهی را میتوان در سرزمین میانه مشاهده کرد. شایر، سرزمین آرام و سرسبزی که هابیتهای کوچک و پشمالو در آن زندگی میکنند، فاقد حاکمان سختگیر است.
«در آن زمان، شایر عملا دولت چندانی نداشت. خانوادهها، عمدتا، خود امورشان را سامان میدادند. کاشتن غذا و خوردن آن، بیشترین وقتشان را میگرفت.»تالکین هنگام بررسی یکی از نسخههای پیشنهادی فیلم «ارباب حلقهها» از تصویرپردازی شایر و بری خشمگین میشود و مینویسد:
«صاحب مهمانخانه از فرودو نمیخواهد ثبتنام کند! چرا باید چنین کند؟ پلیسی وجود ندارد و دولتی هم در کار نیست.» (نامه ۲۱۰)اگر شایر بیانگر گرایشهای آنارشیستی تالکین باشد، پادشاهیهای بزرگ غرب، یعنی گاندور، روهان و آرنور، بازتاب نگاه سلطنتگرایانه او هستند. بزرگترین قهرمانان ارباب حلقهها سرانجام به پادشاهان و ملکههایی پیروز در میدان نبرد بدل میشوند، نه کشاورزان و بازرگانان فروتن. این همنشینی فلسفی در نگاه نخست چندان بدیهی نیست.
در مجموعه آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک، دو اصل اساسی مطرح شده که میتواند به درک منش سیاسی تالکین کمک کند. نخست، اصل «تبعیتپذیری» یا «واگذاری به سطوح پایینتر» است. هر ساختار اجتماعی از واحدهای کوچکتری تشکیل شده است: افراد، خانوادهها، جوامع محلی و در نهایت جامعه بزرگتر.
اگر حق هر فرد بهدرستی رعایت نشود، مفاصل جامعه از هم خواهد گسست. به بیان ساده، تصمیمها باید تا حد امکان در نزدیکترین سطح به محل اثرگذاریشان گرفته شوند؛ که در بسیاری موارد به معنای واگذاری انتخاب به خود افراد است. این همان «حذف کنترل» است که تالکین به آن اشاره میکند.
اصل دوم، «همبستگی» است. ما ناگزیر در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و به هم وابستهایم. اگر انتخاب فردی بدون هیچ حد و مرزی رها شود، نتیجه میتواند غارت و تجاوز به حقوق دیگران باشد. وحدت تحت نوعی قانون مشترک، افراد جامعه را به سوی خیر عمومی سوق میدهد؛ خیری که در سایه آن همگان میتوانند شکوفا شوند. این همان «سلطنت مطلقه» تالکین است.
@Mehrannotes
👏10❤5👍1
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (2)
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«اگر میتوانستیم به نامهای شخصی بازگردیم، بسیار مفید بود. حکومت یک اسم انتزاعی است و نباید آن را با حرف بزرگ نوشت یا بهگونهای به کار برد که به اشخاص اشاره کند. اگر مردم عادت میکردند بهجای «دولت»، از «شورای پادشاه جورج، وینستون و دارودستهاش» سخن بگویند، این کار به شفاف شدن اندیشهها و جلوگیری از سقوط هولناک به سوی «آنانسالاری» کمک میکرد.» (نامه ۵۲)
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
این «دولت» نیست که مالیات شما را افزایش میدهد، بلکه «آدمهای مستقر در پایتخت» چنین میکنند.
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
«با من از «مالیات بر درآمد» سخن نگویید وگرنه از کوره در میروم. آنها تا زمان بازنشستگی، تمام درآمدهای ادبی مرا گرفتند.» (نامه ۲۵۰)
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
«در شایر قانون و حکومت وجود دارد، اما حکومتی بسیار محدود که از خودحکمرانی آغاز میشود و به همانجا ختم میگردد.»
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
«از آنجا که بیشتر قوانین، که مبتنی بر عقل سلیم و سنتهای کهن بود، رعایت میشد، وظیفه شیریفها ساده بود و بیشتر به مسائل مربوط به مالکیت و تجاوز به املاک میپرداخت تا جرم واقعی، که در شایر تقریبا ناشناخته بود.»
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
«اجبار را نمیتوان بهکلی حذف کرد، زیرا تنها راه جلوگیری از آن، تهدید به اجبار است.»
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
❤13👍1👏1
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (3)
دفاع از سراسر بریتانیا بیتردید یکی از اولویتهای اصلی در طول جنگ دوم جهانی بود، اما «سارومانها»ی حاضر در ساختار قدرت از موقعیت خود برای برداشتن سهمی، کم یا زیاد، به نفع خویش استفاده میکردند.
سوسیالیسمِ سارومان نوعی «خیر عمومیِ مصنوعی» میآفریند که بهجای آنکه به هابیتها اجازه دهد خودشان بر امور خویش حکومت کنند، بر آنان سلطه مییابد و آنها را کنترل میکند؛ آن هم به نام خدمتی که مدعی ارائه آن است. تالکین مینویسد:
هابیتهای «توکلند»، «باکلند» و «هابیتون» همگی به ندای بازپسگیری حق خودفرمانی پاسخ میدهند. آنان با شجاعتی تازهیافته، قیامی موفق علیه سارومان را رهبری میکنند و آزادی را به شایر بازمیگردانند. هنگامی که مردم زیر سلطه نظامی استبدادی قرار میگیرند، به وظیفه خود در دفاع از حقوق خویش و حقوق همسایگانشان بازمیگردند.
اندکی پس از آزادی شایر، شاه تازهتاجگرفته، «اِلِسار»، فرمان میدهد که شایر از دخالت در امور مردمان دیگر مصون بماند. او همچنین استقلال قبایل «دروئدان» را که در جنگ با سائورون یاریاش کرده بودند به رسمیت میشناسد و پادشاهی «روهان» را نیز، که نقشی مشابه ایفا کرده بود، تایید میکند. «روهیریم» پیمان خود را برای حمایت از «گاندور» در زمانهای سخت تجدید میکنند.
شاه با مردمان شرق و جنوب صلح میکند و سرزمینهای پیشین را بازپس میگیرد. پس از سه هزار سال، پادشاه جدید دو پادشاهی «آرنور» و «گاندور» را دوباره متحد میسازد و عصری از صلح را آغاز میکند. این پادشاهی نوین، درجه بالایی از همبستگی و امنیت فراهم میآورد، اما نه به بهای آزادی. تالکین مینویسد:
اگر بخواهید، میتوانید تالکین را شیفته تصویری رمانتیک از سلطنت خیرخواهانه بدانید؛ اما هنگامی که او از «سلطنت مطلقه» سخن میگوید، هرگز مرادش الهی بودن اراده پادشاه نیست. برای مثال، در سرزمین میانه، بسیاری از پادشاهان در دام وسوسهها میافتند: «تئودنِ روهان» به دست «گریمای مار زبان» فاسد میشود و «تورین سپرِ بلوطی» به واسطه طمع نابینا میگردد. اِلِسار استثناست؛ زیرا قدرت خود را نه برای سلطه، بلکه برای پاسداری از مردمانی به کار میگیرد که از پیش آزاد بودهاند.
آنچه در اندیشه تالکین جوهری لیبرتارین دارد، این درک است که انسانها بهترین حاکمان خویشاند و در اغلب موارد باید به حال خود رها شوند. با این همه، زندگی انسانی بدون دیگران پیش نمیرود. ما به مجموعهای ساده از «قواعد» نیاز داریم تا بیاموزیم چگونه به یکدیگر احترام بگذاریم، و به همبستگیای که ما را در برابر تهدیدهای بیرونی گرد هم آورد. فراتر از این بنیان مشترک که یک موجودیت سیاسی فراهم میکند، بهترین حکومت، کمدخالتترین حکومت است. خود تالکین مینویسد:
خالق سرزمین میانه تصویری از زندگی آرام و ساده شایر به ما نشان میدهد؛ اما آرامش نسبی هابیتها به این معنا نیست که در صورت لزوم از دفاع دست بکشند. عشق تالکین به آزادی بیش از هر جا در این نکته آشکار میشود که بهترین پادشاه، در بیشتر اوقات، مردمان خود را در صلح و آزادی وا میگذارد.
منبع
ترجمه
@Mehrannotes
دفاع از سراسر بریتانیا بیتردید یکی از اولویتهای اصلی در طول جنگ دوم جهانی بود، اما «سارومانها»ی حاضر در ساختار قدرت از موقعیت خود برای برداشتن سهمی، کم یا زیاد، به نفع خویش استفاده میکردند.
سوسیالیسمِ سارومان نوعی «خیر عمومیِ مصنوعی» میآفریند که بهجای آنکه به هابیتها اجازه دهد خودشان بر امور خویش حکومت کنند، بر آنان سلطه مییابد و آنها را کنترل میکند؛ آن هم به نام خدمتی که مدعی ارائه آن است. تالکین مینویسد:
«به شرق و غرب و شمال و جنوب مینگرم و سائورون را نمیبینم؛ اما میبینم که سارومان فرزندان بسیاری دارد. ما هابیتها در برابر آنان سلاح جادویی نداریم. با این حال،ای هابیتهای نجیب، این جام را به شما تقدیم میکنم: به سلامتی هابیتها؛ باشد که از سارومانها درازعمرتر باشند و بار دیگر بهار را در درختان ببینند.»هدف سائورون چیزی جز سلطه عریان نبود. اما سارومان میپنداشت که کار درستی انجام میدهد و گمان میکرد هدفهایش، ابزارهایش را توجیه میکند. هنگامی که هابیتهای ماجراجو از سرزمینهای دور بازمیگردند، خشم طبیعی و فروخوردهای را که در دوران حاکمیت سارومان در شایر انباشته شده بود، شعلهور میسازند.
هابیتهای «توکلند»، «باکلند» و «هابیتون» همگی به ندای بازپسگیری حق خودفرمانی پاسخ میدهند. آنان با شجاعتی تازهیافته، قیامی موفق علیه سارومان را رهبری میکنند و آزادی را به شایر بازمیگردانند. هنگامی که مردم زیر سلطه نظامی استبدادی قرار میگیرند، به وظیفه خود در دفاع از حقوق خویش و حقوق همسایگانشان بازمیگردند.
اندکی پس از آزادی شایر، شاه تازهتاجگرفته، «اِلِسار»، فرمان میدهد که شایر از دخالت در امور مردمان دیگر مصون بماند. او همچنین استقلال قبایل «دروئدان» را که در جنگ با سائورون یاریاش کرده بودند به رسمیت میشناسد و پادشاهی «روهان» را نیز، که نقشی مشابه ایفا کرده بود، تایید میکند. «روهیریم» پیمان خود را برای حمایت از «گاندور» در زمانهای سخت تجدید میکنند.
شاه با مردمان شرق و جنوب صلح میکند و سرزمینهای پیشین را بازپس میگیرد. پس از سه هزار سال، پادشاه جدید دو پادشاهی «آرنور» و «گاندور» را دوباره متحد میسازد و عصری از صلح را آغاز میکند. این پادشاهی نوین، درجه بالایی از همبستگی و امنیت فراهم میآورد، اما نه به بهای آزادی. تالکین مینویسد:
«پادشاه نومهنوری، فرمانروایی بود با اختیار تصمیمگیری نهایی در مباحث؛ اما قلمرو را در چارچوب قوانین کهن اداره میکرد؛ قوانینی که او مجری و مفسر آنها بود، نه واضعشان.»پادشاه در این نظام، قوه مجریه و قضائیه را دربرمیگرفت، اما قوه مقننه در اختیار او نبود. همان «قواعدی» که هابیتها در اختلافات خود به آن استناد میکنند، همان قوانین و رسوم دیرینی است که پادشاه نیز تابع آنهاست. نقش شاه صرفا اجرای این قواعد است.
اگر بخواهید، میتوانید تالکین را شیفته تصویری رمانتیک از سلطنت خیرخواهانه بدانید؛ اما هنگامی که او از «سلطنت مطلقه» سخن میگوید، هرگز مرادش الهی بودن اراده پادشاه نیست. برای مثال، در سرزمین میانه، بسیاری از پادشاهان در دام وسوسهها میافتند: «تئودنِ روهان» به دست «گریمای مار زبان» فاسد میشود و «تورین سپرِ بلوطی» به واسطه طمع نابینا میگردد. اِلِسار استثناست؛ زیرا قدرت خود را نه برای سلطه، بلکه برای پاسداری از مردمانی به کار میگیرد که از پیش آزاد بودهاند.
آنچه در اندیشه تالکین جوهری لیبرتارین دارد، این درک است که انسانها بهترین حاکمان خویشاند و در اغلب موارد باید به حال خود رها شوند. با این همه، زندگی انسانی بدون دیگران پیش نمیرود. ما به مجموعهای ساده از «قواعد» نیاز داریم تا بیاموزیم چگونه به یکدیگر احترام بگذاریم، و به همبستگیای که ما را در برابر تهدیدهای بیرونی گرد هم آورد. فراتر از این بنیان مشترک که یک موجودیت سیاسی فراهم میکند، بهترین حکومت، کمدخالتترین حکومت است. خود تالکین مینویسد:
«با توجه به آنچه انسان هست، این وضعیت کاملا اجتنابناپذیر است و تنها درمان آن، مگر آنکه همه دچار دگرگونی معنوی شوند، این است که نه جنگی در کار باشد، نه برنامهریزی، نه سازماندهی و نه ارتشسازی.»
خالق سرزمین میانه تصویری از زندگی آرام و ساده شایر به ما نشان میدهد؛ اما آرامش نسبی هابیتها به این معنا نیست که در صورت لزوم از دفاع دست بکشند. عشق تالکین به آزادی بیش از هر جا در این نکته آشکار میشود که بهترین پادشاه، در بیشتر اوقات، مردمان خود را در صلح و آزادی وا میگذارد.
منبع
ترجمه
@Mehrannotes
❤9👍3😍3
🎯به زودی منتشر می شود:
📚تئوری بانکداری آزاد؛
عرضۀ پول با استفاده از رقابت در انتشار ارز
🖊از جورج سلجین
🖊ترجمه محمد جوادی و محمد سرافراز
@austro_libertarian
📚تئوری بانکداری آزاد؛
عرضۀ پول با استفاده از رقابت در انتشار ارز
🖊از جورج سلجین
🖊ترجمه محمد جوادی و محمد سرافراز
@austro_libertarian
❤17
جنگاوران
ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، فرمانی را امضا کرد که هدف سربازگیری اجباری برای سال ۲۰۲۶ را ۲۶۱۰۰۰ نفر تعیین میکند.
سنگبنای حکومت اشرار، باورهایی است که به پشتگرمی رخوتآوریِ عادت، بدیهی و ازلی شمرده میشوند؛ باورهایی که فرار از هزینه اجتماعی زیرسوال بردنشان، آنها را از تیغ نقد و انکار آدمیان در امان نگاه میدارد و ممارست فکری لازم برای خلق و پرداخت جایگزینهای پسندیدهتر و انسانیتر را در دم خفه میکند.
گویی کل اعتبار و حیات این باورها به این نکته برمیگردد که مخالفانشان «سکوت» را به تکرار و پافشاری بر موضع خود و به جانخریدن انگ دیوانگی و طرد و تقبیح، ترجیح میدهند. اما وقتی سکوت برای مدت طولانی ادامه مییابد و به انفعال فکری تبدیل میشود، همان کورسوی پرسشگری و موشکافی در دلها به آرامی میمیرد. گویی جدی جدی باورمان میشود که لابد حکمتی پشت آن باور بوده که فراتر از ظاهر عریان آن است. گویی همانطور که وعده دادهاند، در نبودش سنگ روی سنگ بند نمیشود و طغیان علیه آن، وضعیت امروز را به حسرت فردا بدل خواهد کرد.
این باورهای «رخوتزی» میتواند از مجموعهای از خاستگاهها برآمده باشد که لزوما با هم قرابتی ندارند؛ میتوانند از سنت و دیرینگی بیایند، ریشه در دین و مذهب داشته باشند یا حاصل پریشانگوییهای ظلمتپرستانه روشنفکران و متخصصانی محسوب شوند که نه سنتیاند و نه مذهبی. اما این باورها، از هر سنخی که باشند، پایداریشان را مدیون به چالش کشیده نشدنشان و انفعال منتقدان هستند.
این مقدمه را گفتم تا نتایج فاجعهبار و حیّ و حاضر چندی از این مقدسات سکولار دوران مدرن را مرور کنم. خرافاتی که پس از دیدن خساراتشان به آنها شک نمیکنیم، بلکه از در توجیه آنها وارد میشویم؛ گویی مسئله ذینفع باور است، نه خود باور.
مثلا اینکه پوتین بتواند با داغ و درفش انسانها را به بردگی بگیرد و راهی مسلخ بلندپروازیهایش در اوکراین کند، بدون مقبولیت عمومی «سربازی اجباری» در سطح جهان امکانپذیر نبوده و نیست. اصولا کمتر کسی با اصل سربازگیری مخالفت دارد؛ آن را به چشم یک سیاست مینگرند که به اقتضای زمان میتواند استفاده شود.
گویی آنها که به سربازی گرفته میشوند، نه انسانهایی صاحب حق، بلکه گلهای از موجودات فاقد حقوقاند که میتوان بسته به تشخیص دیگران، آنها را مجبور کرد برخلاف میل و اراده خود عمل کنند.
ماجرا همینجا تمام نمیشود. در غیاب مشروعیتبخشی به مالکیت دولتی منابع، اصولا نفت و گازی برای کرملین وجود نداشت که بخواهد هزینه ماجراجوییهایش کند. البته کرملین تنها نیست؛ کاخ سفید چند ماه قبل 10 درصد از سهام غولهای فناوری را از آن خود کرد تا نشان دهد مالکیت دولتی «به ذات خود ندارد عیبی» و میتوان آن را به مثابه یک ابزار سیاستی بهکار برد.
کارنامه امسال کاخ سفید پربارتر است؛ با جنگ تعرفهای علیه تجارت آغاز شد و در هفتههای اخیر به هدف قراردادن قایق های غیرنظامی مظنون به حمل موادمخدر با تجهیزات جنگی رسید. اشتباه برداشت نشود، مجرم بودن سرنشین قایق قابلبررسی است، اما بکارگیری مرگبار تجهیزات نظامی علیه یک غیرنظامی، آن هم بدون طیشدن پروسه قانونی، و انتشار افتخارآمیز آن از سوی یک سیاستمدار جهان اولی، تنها در رمانهای دیستوپیایی قابل تصور است.
روشن است که مقصودم از این مثالها، یکسان انگاری وضعیت این دو کشور نبود. اما از روسها و یانکیها که بگذریم، شاید بزرگترین قربانی این دست باورهای خام و خوشخیالانه خود ما هستیم. انحصارگر «جعل پول» و «حرف زور» که بر دریایی از نفت و گاز نشسته است، ملغمهای از ناترازیها را بهبار آورده، تجارت را محدود کرده، تولید را بر باد داده و افقهای تیره و تاری را برجای گذاشته. سیاهی کارنامه آن در سیاست داخلی، نگاه به خارج و وضعیت اجتماعی نیز چنان است که شاید برای توصیف آن، زبان فارسی به ابداع واژگان جدید احتیاج پیدا کند.
این روزها صدای اعتراض به این سیاهی از هر زمانی بلندتر است؛ افرادی درمیان ما وجود دارند که علیرغم آگاهی از سرنوشت احتمالی، پی آزار و جراحت و حتی مرگ را به تن خود مالیدهاند تا بلکه صبح روشنی حاصل شود.
نمیدانم با این صبح چقدر فاصله داریم، اما مثالهای بالا، که مشت نمونه خروار است، به ما یادآوری میکند که اولویت اول این سرزمین در فردای خود، باید نقد و بررسی جدی و بیرحمانه باورهایی باشد که دیروز ما را رقم زدند؛ تا مجال تکرار گذشته را نیابند. نمونههای خارجی نشان میدهد که در این مسیر نمیتوان ارجاع به دیگران را استدلال نهایی دانست.
بنابر منطق و تجربه، سازوکارهای ضدآزادی، ضد مالکیت و ناقض حقوق فردی میتوانند هر روشنایی را، هرچهقدر پیشرفته، به تاریکی بدل کند؛ شاید عبور از تاریکی دشوار باشد، اما کار دشوارتر پس از عبور از آن، آغاز میشود.
@Mehrannotes
گویی کل اعتبار و حیات این باورها به این نکته برمیگردد که مخالفانشان «سکوت» را به تکرار و پافشاری بر موضع خود و به جانخریدن انگ دیوانگی و طرد و تقبیح، ترجیح میدهند. اما وقتی سکوت برای مدت طولانی ادامه مییابد و به انفعال فکری تبدیل میشود، همان کورسوی پرسشگری و موشکافی در دلها به آرامی میمیرد. گویی جدی جدی باورمان میشود که لابد حکمتی پشت آن باور بوده که فراتر از ظاهر عریان آن است. گویی همانطور که وعده دادهاند، در نبودش سنگ روی سنگ بند نمیشود و طغیان علیه آن، وضعیت امروز را به حسرت فردا بدل خواهد کرد.
این باورهای «رخوتزی» میتواند از مجموعهای از خاستگاهها برآمده باشد که لزوما با هم قرابتی ندارند؛ میتوانند از سنت و دیرینگی بیایند، ریشه در دین و مذهب داشته باشند یا حاصل پریشانگوییهای ظلمتپرستانه روشنفکران و متخصصانی محسوب شوند که نه سنتیاند و نه مذهبی. اما این باورها، از هر سنخی که باشند، پایداریشان را مدیون به چالش کشیده نشدنشان و انفعال منتقدان هستند.
این مقدمه را گفتم تا نتایج فاجعهبار و حیّ و حاضر چندی از این مقدسات سکولار دوران مدرن را مرور کنم. خرافاتی که پس از دیدن خساراتشان به آنها شک نمیکنیم، بلکه از در توجیه آنها وارد میشویم؛ گویی مسئله ذینفع باور است، نه خود باور.
مثلا اینکه پوتین بتواند با داغ و درفش انسانها را به بردگی بگیرد و راهی مسلخ بلندپروازیهایش در اوکراین کند، بدون مقبولیت عمومی «سربازی اجباری» در سطح جهان امکانپذیر نبوده و نیست. اصولا کمتر کسی با اصل سربازگیری مخالفت دارد؛ آن را به چشم یک سیاست مینگرند که به اقتضای زمان میتواند استفاده شود.
گویی آنها که به سربازی گرفته میشوند، نه انسانهایی صاحب حق، بلکه گلهای از موجودات فاقد حقوقاند که میتوان بسته به تشخیص دیگران، آنها را مجبور کرد برخلاف میل و اراده خود عمل کنند.
ماجرا همینجا تمام نمیشود. در غیاب مشروعیتبخشی به مالکیت دولتی منابع، اصولا نفت و گازی برای کرملین وجود نداشت که بخواهد هزینه ماجراجوییهایش کند. البته کرملین تنها نیست؛ کاخ سفید چند ماه قبل 10 درصد از سهام غولهای فناوری را از آن خود کرد تا نشان دهد مالکیت دولتی «به ذات خود ندارد عیبی» و میتوان آن را به مثابه یک ابزار سیاستی بهکار برد.
کارنامه امسال کاخ سفید پربارتر است؛ با جنگ تعرفهای علیه تجارت آغاز شد و در هفتههای اخیر به هدف قراردادن قایق های غیرنظامی مظنون به حمل موادمخدر با تجهیزات جنگی رسید. اشتباه برداشت نشود، مجرم بودن سرنشین قایق قابلبررسی است، اما بکارگیری مرگبار تجهیزات نظامی علیه یک غیرنظامی، آن هم بدون طیشدن پروسه قانونی، و انتشار افتخارآمیز آن از سوی یک سیاستمدار جهان اولی، تنها در رمانهای دیستوپیایی قابل تصور است.
روشن است که مقصودم از این مثالها، یکسان انگاری وضعیت این دو کشور نبود. اما از روسها و یانکیها که بگذریم، شاید بزرگترین قربانی این دست باورهای خام و خوشخیالانه خود ما هستیم. انحصارگر «جعل پول» و «حرف زور» که بر دریایی از نفت و گاز نشسته است، ملغمهای از ناترازیها را بهبار آورده، تجارت را محدود کرده، تولید را بر باد داده و افقهای تیره و تاری را برجای گذاشته. سیاهی کارنامه آن در سیاست داخلی، نگاه به خارج و وضعیت اجتماعی نیز چنان است که شاید برای توصیف آن، زبان فارسی به ابداع واژگان جدید احتیاج پیدا کند.
این روزها صدای اعتراض به این سیاهی از هر زمانی بلندتر است؛ افرادی درمیان ما وجود دارند که علیرغم آگاهی از سرنوشت احتمالی، پی آزار و جراحت و حتی مرگ را به تن خود مالیدهاند تا بلکه صبح روشنی حاصل شود.
نمیدانم با این صبح چقدر فاصله داریم، اما مثالهای بالا، که مشت نمونه خروار است، به ما یادآوری میکند که اولویت اول این سرزمین در فردای خود، باید نقد و بررسی جدی و بیرحمانه باورهایی باشد که دیروز ما را رقم زدند؛ تا مجال تکرار گذشته را نیابند. نمونههای خارجی نشان میدهد که در این مسیر نمیتوان ارجاع به دیگران را استدلال نهایی دانست.
بنابر منطق و تجربه، سازوکارهای ضدآزادی، ضد مالکیت و ناقض حقوق فردی میتوانند هر روشنایی را، هرچهقدر پیشرفته، به تاریکی بدل کند؛ شاید عبور از تاریکی دشوار باشد، اما کار دشوارتر پس از عبور از آن، آغاز میشود.
@Mehrannotes
❤12👍6
بربریت چیست؟ (1)
آنچه تمدن را متمایز میکند، اخلاق است نه فناوری
✍برایان کاپلان
خط تمایز واقعی میان تمدن و بربریت نه فنی است و نه فناورانه، بلکه اخلاقی است. دو جامعه را تصور کنید: جامعه نخست، از رباتیک پیشرفته، سفرهای فضایی تجاریِ عادی و نانورباتهایی برخوردار است که میتوانند انسان را هزاران سال زنده نگه دارند.
اما اعضای این جامعه از این فناوریها همانگونه استفاده میکنند که چنگیزخان از قدرت خود بهره میبرد: سفر به سرزمینهای دور برای به بردگی گرفتن گروههای ضعیفتر، و کشتن دردناک کسانی که مقاومت میکنند. جامعه دوم، هنوز در مرحله شکارچی–گردآورنده باقی مانده است؛ نه برقی دارد، نه آبیاریای و نه حیوانی را اهلی کرده است. اما وقتی با غریبهای روبهرو میشود، با مهربانی و مهماننوازی از او استقبال میکند. آتش و غذایش را با او تقسیم میکند و درباره امکان تجارت یا ازدواج میان قبیلهای گفتوگو میکند. حتی اگر آن غریبه ناسپاس یا بیادب باشد، زندگی و داراییاش را محترم میشمارد.
اگر فقط بر پیشرفت فناوری تمرکز کنیم، جامعه نخست بدون شک از جامعه دوم «متمدنتر» به نظر میرسد؛ شاید حتی جامعه دوم را «وحشی» بنامیم. اما هنگامی که بدانیم هر یک از این دو جامعه با موجودات هوشمند دیگر چگونه رفتار میکنند، قضاوتمان تغییر میکند. با وجود فناوری شگفتانگیز، اعضای جامعه نخست، در حقیقت، بربرانی واقعیاند که در خون قربانیان خود غرق شدهاند. در مقابل، با وجود عقبماندگیشان، اعضای جامعه دوم بهراستی «متمدن»اند. شما میتوانید با ارابهای پر از کالا وارد روستای آنها شوید و مطمئن باشید که اگر از شرایطشان خوشتان نیامد، میتوانید با تمام داراییتان از آنجا بیرون بروید.
مرز میان تمدن و بربریت
حال پرسش بزرگتر این است: تمایز میان «تمدن» و «بربریت» دقیقا درباره چیست؟پاسخ من این است: این تمایز، در بنیاد خود، به یک پرسش اخلاقی بازمیگردد؛ اینکه تا چه اندازه با دیگران، نه فقط با اعضای جامعه خود، رفتار انسانی دارید؟ جوامع واقعا متمدن، نه تنها با دقت تمام حقوق اعضای خود بر زندگی و داراییشان را محترم میشمارند، بلکه همین حقوق را برای همه موجودات هوشمند قائلاند. در مقابل، جوامع بهراستی بربر، هیچ ایرادی در کشتن یا غارت بیگانگان نمیبینند، حتی اگر با اعضای خود به نیکی رفتار کنند.
چرا تمدن با فناوری اشتباه گرفته میشود؟
اگر این برداشت درست باشد، چرا بسیاری از مردم «درجه تمدن» را با «سطح پیشرفت فناوری» یکی میدانند؟ پاسخ ساده است: چون این دو معمولا با هم همبستهاند. جوامعی که حقوق اعضا و بیگانگان را یکسان محترم میشمارند، زمینه را برای کار، سرمایهگذاری و تجارت فراهم میکنند و این امور به پیشرفت فناوری میانجامد. در مقابل، جوامعی که حقوق افراد را نادیده میگیرند، همین عوامل را از میان میبرند و در نتیجه، دچار رکود فناورانه میشوند.
این ارتباط میان اخلاق و فناوری در دوران پس از استعمار بهویژه آشکار است. در طول جنگهای جهانی، تقریبا تمام کشورهای پیشرفته، در هر دو سوی نبرد، رفتاری بربرانه از خود نشان دادند. در دوران استعمارزدایی نیز این وضعیت تا حد زیادی ادامه یافت. کشورهای اروپایی، وقتی میان شکست و کشتار جمعی باید یکی را برمیگزیدند، بارها گزینه دوم را انتخاب کردند.
از دهه ۱۹۶۰ میلادی، پس از فروپاشی امپراتوریهای استعماری، بیشتر خشونتهای گسترده در قالب جنگهای داخلی در کشورهای جهان سوم رخ داده است. کشورهای پیشرفته تقریبا هرگز با یکدیگر نمیجنگند. و هرگاه کشورهای جهان اول با جهان سوم وارد جنگ شوند، هرچند گاهی تلفات زیادی به بار میآورند، اما این قابلیت را داشتند که بهمراتب ویرانگرتر عمل کنند. محدودیتهای اخلاقی، هرچند گاه متناقض و ناکامل، مانع از کشتار بیرویه بیگناهان میشود. در جهان سوم، شدت خشونت را فناوری محدود میکند؛ در جهان اول، اخلاق. اخلاقی ضعیف و گاه ریاکارانه، اما در هر حال، اخلاق.
@Mehrannotes
آنچه تمدن را متمایز میکند، اخلاق است نه فناوری
✍برایان کاپلان
خط تمایز واقعی میان تمدن و بربریت نه فنی است و نه فناورانه، بلکه اخلاقی است. دو جامعه را تصور کنید: جامعه نخست، از رباتیک پیشرفته، سفرهای فضایی تجاریِ عادی و نانورباتهایی برخوردار است که میتوانند انسان را هزاران سال زنده نگه دارند.
اما اعضای این جامعه از این فناوریها همانگونه استفاده میکنند که چنگیزخان از قدرت خود بهره میبرد: سفر به سرزمینهای دور برای به بردگی گرفتن گروههای ضعیفتر، و کشتن دردناک کسانی که مقاومت میکنند. جامعه دوم، هنوز در مرحله شکارچی–گردآورنده باقی مانده است؛ نه برقی دارد، نه آبیاریای و نه حیوانی را اهلی کرده است. اما وقتی با غریبهای روبهرو میشود، با مهربانی و مهماننوازی از او استقبال میکند. آتش و غذایش را با او تقسیم میکند و درباره امکان تجارت یا ازدواج میان قبیلهای گفتوگو میکند. حتی اگر آن غریبه ناسپاس یا بیادب باشد، زندگی و داراییاش را محترم میشمارد.
اگر فقط بر پیشرفت فناوری تمرکز کنیم، جامعه نخست بدون شک از جامعه دوم «متمدنتر» به نظر میرسد؛ شاید حتی جامعه دوم را «وحشی» بنامیم. اما هنگامی که بدانیم هر یک از این دو جامعه با موجودات هوشمند دیگر چگونه رفتار میکنند، قضاوتمان تغییر میکند. با وجود فناوری شگفتانگیز، اعضای جامعه نخست، در حقیقت، بربرانی واقعیاند که در خون قربانیان خود غرق شدهاند. در مقابل، با وجود عقبماندگیشان، اعضای جامعه دوم بهراستی «متمدن»اند. شما میتوانید با ارابهای پر از کالا وارد روستای آنها شوید و مطمئن باشید که اگر از شرایطشان خوشتان نیامد، میتوانید با تمام داراییتان از آنجا بیرون بروید.
مرز میان تمدن و بربریت
حال پرسش بزرگتر این است: تمایز میان «تمدن» و «بربریت» دقیقا درباره چیست؟پاسخ من این است: این تمایز، در بنیاد خود، به یک پرسش اخلاقی بازمیگردد؛ اینکه تا چه اندازه با دیگران، نه فقط با اعضای جامعه خود، رفتار انسانی دارید؟ جوامع واقعا متمدن، نه تنها با دقت تمام حقوق اعضای خود بر زندگی و داراییشان را محترم میشمارند، بلکه همین حقوق را برای همه موجودات هوشمند قائلاند. در مقابل، جوامع بهراستی بربر، هیچ ایرادی در کشتن یا غارت بیگانگان نمیبینند، حتی اگر با اعضای خود به نیکی رفتار کنند.
چرا تمدن با فناوری اشتباه گرفته میشود؟
اگر این برداشت درست باشد، چرا بسیاری از مردم «درجه تمدن» را با «سطح پیشرفت فناوری» یکی میدانند؟ پاسخ ساده است: چون این دو معمولا با هم همبستهاند. جوامعی که حقوق اعضا و بیگانگان را یکسان محترم میشمارند، زمینه را برای کار، سرمایهگذاری و تجارت فراهم میکنند و این امور به پیشرفت فناوری میانجامد. در مقابل، جوامعی که حقوق افراد را نادیده میگیرند، همین عوامل را از میان میبرند و در نتیجه، دچار رکود فناورانه میشوند.
این ارتباط میان اخلاق و فناوری در دوران پس از استعمار بهویژه آشکار است. در طول جنگهای جهانی، تقریبا تمام کشورهای پیشرفته، در هر دو سوی نبرد، رفتاری بربرانه از خود نشان دادند. در دوران استعمارزدایی نیز این وضعیت تا حد زیادی ادامه یافت. کشورهای اروپایی، وقتی میان شکست و کشتار جمعی باید یکی را برمیگزیدند، بارها گزینه دوم را انتخاب کردند.
از دهه ۱۹۶۰ میلادی، پس از فروپاشی امپراتوریهای استعماری، بیشتر خشونتهای گسترده در قالب جنگهای داخلی در کشورهای جهان سوم رخ داده است. کشورهای پیشرفته تقریبا هرگز با یکدیگر نمیجنگند. و هرگاه کشورهای جهان اول با جهان سوم وارد جنگ شوند، هرچند گاهی تلفات زیادی به بار میآورند، اما این قابلیت را داشتند که بهمراتب ویرانگرتر عمل کنند. محدودیتهای اخلاقی، هرچند گاه متناقض و ناکامل، مانع از کشتار بیرویه بیگناهان میشود. در جهان سوم، شدت خشونت را فناوری محدود میکند؛ در جهان اول، اخلاق. اخلاقی ضعیف و گاه ریاکارانه، اما در هر حال، اخلاق.
@Mehrannotes
❤3👍3
بربریت چیست؟ (2)
چرا توسل به دوگانه «تمدن-بربریت» در مخالفت با مهاجرت کار نمیکند؟
✍برایان کاپلان
منتقدان مهاجرت، فهرستی بلند از دلایل برای مخالفت دارند؛ اما مهمترین استدلالشان بر دوگانه «تمدن» و «بربریت» تکیه دارد.
از این دیدگاه، جهان از جوامع متمدن و جوامع بربر تشکیل شده است و پذیرش مهاجران از جوامع بربر توسط کشورهای متمدن، نوعی «نوعدوستی خودویرانگر» تلقی میشود. اما اگر بپذیریم که تفاوت میان تمدن و بربریت اساسا اخلاقی است، آنگاه تضادی آشکار پدیدار میشود؛ جامعهای واقعا متمدن، حتی به بربرترین جوامع هم چنین میاندیشد: «اکثر مردم آن کشورها بیگناهاند؛ آنها قربانی اقلیتهای شرور کشور خود هستند. اگر این بیگناهان را بپذیریم، بیشترشان برای کار و زندگی صلحآمیز خواهند آمد. پس چگونه میتوانیم درِ کشورمان را به رویشان ببندیم؟»
بربرها به چنین پرسشی میخندند، اما یک جامعه متمدن آن را جدی میگیرد. البته، پاسخهای رایجی به این طرز فکر وجود دارد، اما بیشترشان خود نشانه بربریتاند.
گناه جمعی رفتاری غیرمتمدنانه است: اگر نرخ بالای جرم در میان گروهی از سیاهپوستان بومی نمیتواند مجازات کل آنان را توجیه کند، پس نرخ بالای جرم در میان مهاجران سوری نیز نمیتواند محروم کردن همه آنان از حق کار را توجیه کند.
مالکیت جمعی نیز بربرانه است: اگر دولت آمریکا حق ندارد به بهانه «این کشور مال ماست» آزادی مخالفان یا ادیان نامتعارف را سلب کند، به همان قیاس، نمیتواند ورود مهاجرانی را که باورها یا دینشان به مذاق برخی خوش نمیآید، ممنوع کند.
اعتراض متمدنانه چه شکلی دارد؟
اعتراضهای واقعا متمدنانه به مهاجرت، میتوانند مبتنی بر ملاحظات سود و زیان باشند. مثلا گفته شود: «آثار بلندمدت پذیرش مهاجران از جوامع بربرانه آنقدر فاجعهبار است که منافع کوتاهمدت آن را خنثی میکند.» یا با مثالی فرضی از «اهدای اجباری عضو» استدلال شود که زیانهای بلندمدت بیش از پنجبرابر منافع کوتاهمدت است.
در مجموع، چنین استدلالهایی درست در نقطه مقابل ناسیونالیسم کور قرار میگیرند؛ ناسیونالیسمی که میگوید تنها اعضای قبیله ما از نظر اخلاقی اهمیت دارند.
متمدن کیست؟
جالب آنکه بسیاری از کسانی که در دفاع از تمدن، با مهاجرت مخالفت میکنند، در حقیقت خود بربرند. آنها نه تنها درک درستی از استحکام و جذابیت تمدن غرب ندارند، بلکه نمیفهمند که آنچه یک جامعه را واقعا متمدن میسازد، رفتار انسانی با همه انسانهاست، نه فقط با هموطنان. من واقعا میخواهم این افراد را متقاعد کنم؛ میدانم که با برچسبزدن نمیتوان کسی را تغییر داد. اما حقیقت تلخ این است که بخش بزرگی از مدافعان پرصدا و پرادعای «تمدن»، خود در زمره بربرها هستند. اگر راهی برای کمک به «متمدن» ساختن آنان میشناسید، مشتاق شنیدنش هستم.
منبع
@Mehrannotes
چرا توسل به دوگانه «تمدن-بربریت» در مخالفت با مهاجرت کار نمیکند؟
✍برایان کاپلان
منتقدان مهاجرت، فهرستی بلند از دلایل برای مخالفت دارند؛ اما مهمترین استدلالشان بر دوگانه «تمدن» و «بربریت» تکیه دارد.
از این دیدگاه، جهان از جوامع متمدن و جوامع بربر تشکیل شده است و پذیرش مهاجران از جوامع بربر توسط کشورهای متمدن، نوعی «نوعدوستی خودویرانگر» تلقی میشود. اما اگر بپذیریم که تفاوت میان تمدن و بربریت اساسا اخلاقی است، آنگاه تضادی آشکار پدیدار میشود؛ جامعهای واقعا متمدن، حتی به بربرترین جوامع هم چنین میاندیشد: «اکثر مردم آن کشورها بیگناهاند؛ آنها قربانی اقلیتهای شرور کشور خود هستند. اگر این بیگناهان را بپذیریم، بیشترشان برای کار و زندگی صلحآمیز خواهند آمد. پس چگونه میتوانیم درِ کشورمان را به رویشان ببندیم؟»
بربرها به چنین پرسشی میخندند، اما یک جامعه متمدن آن را جدی میگیرد. البته، پاسخهای رایجی به این طرز فکر وجود دارد، اما بیشترشان خود نشانه بربریتاند.
گناه جمعی رفتاری غیرمتمدنانه است: اگر نرخ بالای جرم در میان گروهی از سیاهپوستان بومی نمیتواند مجازات کل آنان را توجیه کند، پس نرخ بالای جرم در میان مهاجران سوری نیز نمیتواند محروم کردن همه آنان از حق کار را توجیه کند.
مالکیت جمعی نیز بربرانه است: اگر دولت آمریکا حق ندارد به بهانه «این کشور مال ماست» آزادی مخالفان یا ادیان نامتعارف را سلب کند، به همان قیاس، نمیتواند ورود مهاجرانی را که باورها یا دینشان به مذاق برخی خوش نمیآید، ممنوع کند.
اعتراض متمدنانه چه شکلی دارد؟
اعتراضهای واقعا متمدنانه به مهاجرت، میتوانند مبتنی بر ملاحظات سود و زیان باشند. مثلا گفته شود: «آثار بلندمدت پذیرش مهاجران از جوامع بربرانه آنقدر فاجعهبار است که منافع کوتاهمدت آن را خنثی میکند.» یا با مثالی فرضی از «اهدای اجباری عضو» استدلال شود که زیانهای بلندمدت بیش از پنجبرابر منافع کوتاهمدت است.
در مجموع، چنین استدلالهایی درست در نقطه مقابل ناسیونالیسم کور قرار میگیرند؛ ناسیونالیسمی که میگوید تنها اعضای قبیله ما از نظر اخلاقی اهمیت دارند.
متمدن کیست؟
جالب آنکه بسیاری از کسانی که در دفاع از تمدن، با مهاجرت مخالفت میکنند، در حقیقت خود بربرند. آنها نه تنها درک درستی از استحکام و جذابیت تمدن غرب ندارند، بلکه نمیفهمند که آنچه یک جامعه را واقعا متمدن میسازد، رفتار انسانی با همه انسانهاست، نه فقط با هموطنان. من واقعا میخواهم این افراد را متقاعد کنم؛ میدانم که با برچسبزدن نمیتوان کسی را تغییر داد. اما حقیقت تلخ این است که بخش بزرگی از مدافعان پرصدا و پرادعای «تمدن»، خود در زمره بربرها هستند. اگر راهی برای کمک به «متمدن» ساختن آنان میشناسید، مشتاق شنیدنش هستم.
منبع
@Mehrannotes
👍7❤5
ارسال این مطلب را چند روز قبل تنظیم کرده بودم.
قصد نداشتم در این شرایط منتشر شود.
به هر حال منتشر شد.
#موقت
قصد نداشتم در این شرایط منتشر شود.
به هر حال منتشر شد.
#موقت
❤11👍3😁2
بین نوشتن و ننوشتم دودل بودم. هرچه باشد، باورکردن اتفاقات اخیر سخت است. ثانیا، به حوصله و البته دسترسی خواننده به اینترنت نیز مطمئن نیستم.
اگر بنویسم که سطح کشتار فراتر از انتظارم بود، خودسانسوری کردهام. شاید دنبال کردن اخبار جنگ و تواترِ رصدِ توانایی آدمیزاد در سبعیتورزی و ددمنشی، پوستم را کلفت کرده و مشاهده سرنوشت آن اقدامات ددمنشانه، به همان اندازه ناامیدم ساخته.
ناامیدم، چرا که حکومتها را حجم قربانیان، کثرت ستمدیدگان و حتی وحدت معترضان سرنگون نمیکند. تمام این موارد دمدستیترین و اولین شروط لازم برای وقوع این مهم است و به چیزی بیش از اینها نیاز است.
ناامیدی من هم مسئله تازهای نیست. در خلال اعتراضات 401 و در فضای پرشور و ملتهب دانشگاه، در جمعی که نحوه مشارکت در اعتراضات را بررسی میکرد، آن را بیسرانجام دانستم. در پاسخ، یکی از دوستان مرا به بدبینی مفرط متهم کرد؛ اتهام به زیاده سیاهدیدن وضعیت.
گذر زمان میتواند واقعبینی یا سیاهبینی من را قضاوت کند، من هم میتوانم اشتباه کنم. اما اگر گزینه حمله همهجانبه خارجی را، مشابه آنچه در عراق 2003 اتفاق افتاد، کنار بگذاریم، بخواهید یا نخواهید، اگر آن مقدمات دیگر فراهم نشود، هر اعتراض آتی نیز کمابیش به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد؛ با قربانیان بیشتر و بُهتهای بزرگتر.
@Mehrannotes
اگر بنویسم که سطح کشتار فراتر از انتظارم بود، خودسانسوری کردهام. شاید دنبال کردن اخبار جنگ و تواترِ رصدِ توانایی آدمیزاد در سبعیتورزی و ددمنشی، پوستم را کلفت کرده و مشاهده سرنوشت آن اقدامات ددمنشانه، به همان اندازه ناامیدم ساخته.
ناامیدم، چرا که حکومتها را حجم قربانیان، کثرت ستمدیدگان و حتی وحدت معترضان سرنگون نمیکند. تمام این موارد دمدستیترین و اولین شروط لازم برای وقوع این مهم است و به چیزی بیش از اینها نیاز است.
ناامیدی من هم مسئله تازهای نیست. در خلال اعتراضات 401 و در فضای پرشور و ملتهب دانشگاه، در جمعی که نحوه مشارکت در اعتراضات را بررسی میکرد، آن را بیسرانجام دانستم. در پاسخ، یکی از دوستان مرا به بدبینی مفرط متهم کرد؛ اتهام به زیاده سیاهدیدن وضعیت.
گذر زمان میتواند واقعبینی یا سیاهبینی من را قضاوت کند، من هم میتوانم اشتباه کنم. اما اگر گزینه حمله همهجانبه خارجی را، مشابه آنچه در عراق 2003 اتفاق افتاد، کنار بگذاریم، بخواهید یا نخواهید، اگر آن مقدمات دیگر فراهم نشود، هر اعتراض آتی نیز کمابیش به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد؛ با قربانیان بیشتر و بُهتهای بزرگتر.
@Mehrannotes
❤28👍8😢4👎1💔1🫡1
Forwarded from MetalheadZ
Artist : #VALOR
Song : #Anthropology
Genre : #Blackened_Death_Metal
By #VALOR97
January bleeds
Streets carved by verdicts
Breath taxed
Lives rationed
دی خونین
خیابانها حک شده با حکم و فتوا
نَفَس، مشمول زورِ حکومت
زندگی، جیرهبندیشده
No mercy, No God!
Proclaim the lie
Innocence erased
Children silenced
نه رحمتی، نه خدایی!
دروغ را جار بزنید
بیگناهی با حکم شرعی پاک شد
کودکان خاموش شدند
Names vanish mid-breath
Concrete drinks the fallen
Eyes punished for seeing truth
Bodies archived as warning
نامها وسط دم کشیدن حذف میشوند
بتن، افتادگان را مینوشد
چشمها به جرم دیدن حقیقت مجازات میشوند
جسدها برای عبرت بایگانی میشوند
Pulpits armed
Heaven borrowed
Altars built on bones
Infants erased
Obedience sold as salvation
منبرها مسلحاند
بهشت قرضی
محرابها بر استخوان بنا شدهاند
نوزادان پاک میشوند
اطاعت، به نام رستگاری فروخته میشود
No mercy, No God!
Proclaim the lie
Innocence erased
Children silenced
نه رحمتی، نه خدایی!
دروغ را جار بزنید
بیگناهی با حکم شرعی پاک شد
کودکان خاموش شدند
Not faith
Not chaos
Only calculation
Only subtraction
Only tyranny
نه ایمان
نه آشوب
فقط محاسبهی سرد
فقط حذف سیستماتیک
فقط استبداد
I stand blasphemy incarnate
Against pulpit, gun, throne
No noscripture survives exposure
No God defends the guilty
من ایستادهام، کفرِ مجسم
در برابر منبر، تفنگ، و سریر
هیچ متن مقدسی از افشا جان سالم بهدر نمیبرد
هیچ خدایی از گناهکاران دفاع نمیکند
Crush the Leviathan
Burn the throne
Let streets remember
Let January testify
لویاتان را درهم بکوب
تخت را بسوزان
بگذار خیابانها به یاد بسپارند
بگذار دی شهادت دهد
🤘🏻Enjoy And Stay With @MetalheadZ
Song : #Anthropology
Genre : #Blackened_Death_Metal
By #VALOR97
January bleeds
Streets carved by verdicts
Breath taxed
Lives rationed
دی خونین
خیابانها حک شده با حکم و فتوا
نَفَس، مشمول زورِ حکومت
زندگی، جیرهبندیشده
No mercy, No God!
Proclaim the lie
Innocence erased
Children silenced
نه رحمتی، نه خدایی!
دروغ را جار بزنید
بیگناهی با حکم شرعی پاک شد
کودکان خاموش شدند
Names vanish mid-breath
Concrete drinks the fallen
Eyes punished for seeing truth
Bodies archived as warning
نامها وسط دم کشیدن حذف میشوند
بتن، افتادگان را مینوشد
چشمها به جرم دیدن حقیقت مجازات میشوند
جسدها برای عبرت بایگانی میشوند
Pulpits armed
Heaven borrowed
Altars built on bones
Infants erased
Obedience sold as salvation
منبرها مسلحاند
بهشت قرضی
محرابها بر استخوان بنا شدهاند
نوزادان پاک میشوند
اطاعت، به نام رستگاری فروخته میشود
No mercy, No God!
Proclaim the lie
Innocence erased
Children silenced
نه رحمتی، نه خدایی!
دروغ را جار بزنید
بیگناهی با حکم شرعی پاک شد
کودکان خاموش شدند
Not faith
Not chaos
Only calculation
Only subtraction
Only tyranny
نه ایمان
نه آشوب
فقط محاسبهی سرد
فقط حذف سیستماتیک
فقط استبداد
I stand blasphemy incarnate
Against pulpit, gun, throne
No noscripture survives exposure
No God defends the guilty
من ایستادهام، کفرِ مجسم
در برابر منبر، تفنگ، و سریر
هیچ متن مقدسی از افشا جان سالم بهدر نمیبرد
هیچ خدایی از گناهکاران دفاع نمیکند
Crush the Leviathan
Burn the throne
Let streets remember
Let January testify
لویاتان را درهم بکوب
تخت را بسوزان
بگذار خیابانها به یاد بسپارند
بگذار دی شهادت دهد
🤘🏻Enjoy And Stay With @MetalheadZ
👏6❤2
بهلول
جملههایی که با اسم جمعهایی مثل ما، جامعه، مردم، ملّت، ایرانیجماعت و... شروع میشوند اغلب اوقات پرت و پلاهایی هستند که چارهای از گفتنشان نداریم، چون ساکت ماندن معمولاً کار سختی است. و از آن سختتر این است که باور کنیم هیچ معنای قابل دفاعی از «ما» وجود ندارد.
سال قبل که مجال برای دغدغههای لوکستر وجود داشت، این متن از ریچمن را درباره مغالطه «ما» منتشر کردیم.
امسال به شکل دردناکی، پیام آن متن به تجربه زیسته ما تبدیل شد. آنقدر دردناک که همچنان گروهی اصرار دارند نیروهای سرکوب اصلا ایرانی نبودهاند.
به دست آوردن درک درستتر از پیرامونمان و کنار گذاشتن باورها و ایدههای نادقیق، راههای سخت و آسان زیادی دارد؛ ای کاش آن راه، راهِ دشوار و پرهزینه تجربه مستقیم نباشد.
https://donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-4098782
@Mehrannotes
امسال به شکل دردناکی، پیام آن متن به تجربه زیسته ما تبدیل شد. آنقدر دردناک که همچنان گروهی اصرار دارند نیروهای سرکوب اصلا ایرانی نبودهاند.
به دست آوردن درک درستتر از پیرامونمان و کنار گذاشتن باورها و ایدههای نادقیق، راههای سخت و آسان زیادی دارد؛ ای کاش آن راه، راهِ دشوار و پرهزینه تجربه مستقیم نباشد.
https://donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-4098782
@Mehrannotes
روزنامه دنیای اقتصاد
کاهش «رفاه» با مغلطه «ما»
درحالیکه بسیاری از شاخصهای اقتصادی کلان با ضمیر «ما» تفسیر میشود، استفاده غیرانتقادی از این واژه میتواند نوع نگاه ما به موضوعات سیاسی را دچار آشفتگی کند. باید توجه داشت که یک ملت از یک مجموعه واحد از منافع تشکیل نشده است.
❤16👍2
یک بازنویسی از این پست:
میتوان این فرضیه را که دولت(state)، بیشتر از آنکه به دنبال محافظت از اتباعش باشد به دنبال محافظت از خود است، با این پرسش آزمود:
دولت در پیگرد و مجازات کدام دسته از جرائم کوشاتر است؟ جرائمی که علیه شهروندان عادی رخ میدهد، یا آنهایی که علیه خودش انجام میشود؟
سنگینترین جرائم در پیشگاه دولت، تقریبا هیچگاه تجاوز به [جان و] دارایی خصوصی افراد نیست، بلکه آن دسته اقداماتی است که خودش را تهدید میکند؛ اقداماتی از قبیل خیانت به کشور، فرار از مقابل دشمن، غیبت از خدمت سربازی، براندازی، ترور مقامات، جعل پول دولتی، فرار از مالیات بر درآمد و...
نکته شگفتانگیز و قابلتوجه این است که اولویت آشکار دولت، جهت دفاع از خود در برابر اعتراضات عمومی یا براندازی، عمیقا با علت مورد ادعا برای وجود آن در تعارض است.
«مورای روتبارد»
@Mehrannotes
میتوان این فرضیه را که دولت(state)، بیشتر از آنکه به دنبال محافظت از اتباعش باشد به دنبال محافظت از خود است، با این پرسش آزمود:
دولت در پیگرد و مجازات کدام دسته از جرائم کوشاتر است؟ جرائمی که علیه شهروندان عادی رخ میدهد، یا آنهایی که علیه خودش انجام میشود؟
سنگینترین جرائم در پیشگاه دولت، تقریبا هیچگاه تجاوز به [جان و] دارایی خصوصی افراد نیست، بلکه آن دسته اقداماتی است که خودش را تهدید میکند؛ اقداماتی از قبیل خیانت به کشور، فرار از مقابل دشمن، غیبت از خدمت سربازی، براندازی، ترور مقامات، جعل پول دولتی، فرار از مالیات بر درآمد و...
نکته شگفتانگیز و قابلتوجه این است که اولویت آشکار دولت، جهت دفاع از خود در برابر اعتراضات عمومی یا براندازی، عمیقا با علت مورد ادعا برای وجود آن در تعارض است.
«مورای روتبارد»
@Mehrannotes
Telegram
🗽Liberty Moral
میتوانیم این فرضیه را که دولت، بیشتر به دنبال محافظت از خود است تا شهروندان خود، با این پرسش بیازماییم: دولت کدام دسته از جرایم را بیشتر تعقیب و مجازات می کند؟ جرایمی که علیه شهروندان عادی صورت می گیرد یا آن هایی که علیه خودش انجام می گیرند؟
سنگین ترین جرایم…
سنگین ترین جرایم…
👌16👍7❤4
این تیکه از این پست جالب:
شما جایی هستید که کل زندگیتون یک اسکناس که وسطش چهره بنجامین فرانکلین قرار داره میارزه. و هزاران فرد و نهاد آمادهاند اون اسکناس رو بگیرند و شما رو دفن کنند. شما جایی هستید که هیچ حق و حقوقی ندارید، هیچ شأنی ندارید، و هیچ پشتیبانی ندارید. شغلتون پانتومیم فعالیته، غذایی که روزانه میخورید کمتر از جیره زندانیان آمریکاست، و اصلیترین تفریحتون راه رفتنه. در جهنم فقط میشه تسلیم نشد، نمیشه خوب زندگی کرد. و تسلیم نشدن یعنی به شکل جهنم درنیامدن. معمولا جهنم توسط کسانی پر شده که خودشون هم جهنم هستند. تسلیم نشدن یعنی به اون شکل درنیامدن. برای به اون شکل درنیامدن هم فقط یک راه وجود داره، و اون نادیده گرفتن خودتونه. نادیده گرفتن آرزوهاتون، و رویاهاتون، و نیازهاتون؛ تا بعدش بتونید به بقیه خیر برسونید.
@Mehrannotes
شما جایی هستید که کل زندگیتون یک اسکناس که وسطش چهره بنجامین فرانکلین قرار داره میارزه. و هزاران فرد و نهاد آمادهاند اون اسکناس رو بگیرند و شما رو دفن کنند. شما جایی هستید که هیچ حق و حقوقی ندارید، هیچ شأنی ندارید، و هیچ پشتیبانی ندارید. شغلتون پانتومیم فعالیته، غذایی که روزانه میخورید کمتر از جیره زندانیان آمریکاست، و اصلیترین تفریحتون راه رفتنه. در جهنم فقط میشه تسلیم نشد، نمیشه خوب زندگی کرد. و تسلیم نشدن یعنی به شکل جهنم درنیامدن. معمولا جهنم توسط کسانی پر شده که خودشون هم جهنم هستند. تسلیم نشدن یعنی به اون شکل درنیامدن. برای به اون شکل درنیامدن هم فقط یک راه وجود داره، و اون نادیده گرفتن خودتونه. نادیده گرفتن آرزوهاتون، و رویاهاتون، و نیازهاتون؛ تا بعدش بتونید به بقیه خیر برسونید.
@Mehrannotes
Telegram
Anarchonomy
زمانی که من درباره این مینوشتم که چطور باید در جهنم زندگی کرد (و مهمترینش این بود که باید حداقل یک نفر رو داشت که محبت خرجش کرد)، سوال مردم درباره زندگی بلژیکی در ایران بود (که بریم شریف یا تهران؟ طوری که انگار بین کمبریج و آکسفورد گیر کرده بودند). و حالا…
❤14👍4💔4👎2😇1
حقیقتی ساده یا دکترین شیطان؟
درباب یک کجفهمی
✍️مهران خسروزاده
«دنیای سیاست پدر و مادر ندارد و در آن، هدف وسیله را توجیه میکند». بیشتر ما این جمله آشنا را دستکم یکبار شنیدهایم. در بحثهای سیاسی روزمره، معمولا زمانی از این عبارت استفاده میشود که یکی از طرفین، عطای بحث و اقناع طرف مقابل را به لقایش بخشیده، قصد دارد آبرومندانه کنار بکشد و خود را از مهلکه بحث فرسایشی نجات دهد.
اگر از این کاربرد روزمره و دمدستی فاکتور بگیریم، اصولا جمله «هدف وسیله را توجیه میکند»، در معنای ارزشبار و منفی آن، زمانی از گنجهها بیرون میآید که گروهی از صاحبنظران، متفکران یا اصحاب رسانه، قصد داشته باشند حامیان تغییرات بنیادین و رادیکال اجتماعی را تخطئه کنند. گویی معنای این جمله همارز عبور از اخلاق است و میتواند به سان چوبجادویی برای بیآبروسازی طرف مقابل و پردهبرداری از طینت پلید او بهکار گرفته شود.
به سبب پژواک مستقیم و غیرمستقیم عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» در آراء نیکولو ماکیاولی، بسیاری آن را به قصد ناسزاانگاری، «ماکیاولیستی» مینامند و مجوز صریح عبور انسان از اخلاق جلوه میدهند.
البته برخلاف بسیاری از باورهای رایج، آدمیزاد مجهز به «اراده آزاد» - فارغ از بحثِ سطح آزادی آن- همواره در حال اخلاقی عمل کردن است، حتی زمانی که خط قرمزهای اخلاقیات متداول را زیر پا میگذارد.
به بیان دیگر، زمانی که فرد، تحت تاثیر مراتب ارزشی خود و براساس دستگاه هزینه و فایدهاش(که میتواند مادی، معنوی یا ایدئولوژیک باشد) از میان گزینه الف، ب، ج و... دست به انتخاب میزند، با ارجح دانستن یک گزینه به سایر گزینهها، در حال گامبرداشتن در جهان اخلاق است و با آشکار کردن رجحانهایش، اخلاقی عمل میکند.
بنابراین، انسان را از اخلاق، ترازوی خوب و بد، یا همان سنجه نهایی انتخاب، گریزی نیست؛ آنچه واقعا محل بحث است، میزان تطبیق یا همخوانی یک کنش با یک دستگاه اخلاقی است؛ خواه آن دستگاه اخلاقی ریشه در خِرَد داشته باشد، از آداب و رسوم کهن بیاید یا از یک دین یا ایدئولوژی خاص نشأت بگیرد.
اگر به این نکته توجه کنیم، خواهیم دید که برخلاف تصور رایج و فارغ از جزئیات، آراء ماکیاولی اخلاق را از سیاست جدا نکرد، بلکه صرفا مرجعیت دستگاه اخلاقی پیشین را متزلزل ساخت. البته در اینجا قصد پرداختن به این موضوع و نحوه تعیین و انتخاب دستگاه اخلاقی برتر را ندارم.
با این مقدمه، اکنون به موضوع اصلی خود بازگردیم و کار خود را با این سوال کلیدی آغاز کنیم که مقصود از عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» چیست؟
انسانی را تصور کنید که از یک جنگل دورافتاده سر درآورده است و جز تجهیزات اندکش چیزی در اختیار ندارد. در فوریترین حالت، او برای زنده ماندن به آتش احتیاج دارد تا از سرما و درندگان در امان باشد. او برای دستیابی به هدفش، باید نیروی کار خود را با تجیهزات و منابع جنگل بکار بگیرد و چوب جمع کند؛ او باید خود را به زحمت بیاندازد تا آتشی تدارک ببیند. او تمام این دشواریها را به جان میخرد تا به هدف «بقا» دست یابد.
معدنداری را تصور کنید که میخواهد به معدن خود جاده بکشد. او با هزینه هنگفت، تجهیزات فراهم میکند تا راه ساخته شود. او گ این هزینهها را برای دستیابی به «سود عملیاتی بیشتر» متحمل میشود.
یا فردی گرسنه را در نظر بگیرید؛ اگر او غذایی تهیه کند و بخورد، خوردن غذا وسیلهای برای رسیدن به هدف «رفع گرسنگی» است.
به طور کلی، واژه «وسیله» به این نکته دلالت دارد که اقدام صورت گرفته و منابع بکار رفته، صرفا ابزاری برای رسیدن به یک هدف است. اصولا هر کنش معطوف به یک هدف انجام میشود و آن هدف است که کنش مذکور را توجیه میکند.
در مثالهایمان، تنها توجیه ممکن برای تهیه چوب و آتش، تدارک ماشینآلات و یا تهیه غذا، تحقق اهداف فرد کنشگر است؛ در غیر این صورت، چرا باید انرژی، پول و زمان، صرف برافروختن آتش، کشیدن جاده یا تهیه غذا شود؟ چرا نباید این منابع محدود به مصارف دیگری اختصاص یابد، یا در انتظار موقعیتی بهتر ذخیره شود؟
با اندکی تامل میتوان دریافت که عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» بیش از آن که یک دکترین شیطانی باشد، یک حقیقت ساده فلسفی است که در دل رابطه میان وسایل و اهداف مستتر شده است. اصولا هر یک از کنشهای ما نمایش بالفعل توجیه وسایل به واسطه اهدافی است که معطوف به آنها بکار گرفته شدهاند.
خوب یا بد، مجاز یا غیرمجاز و یا مشروع یا نامشروع بودن یک هدف، یا ابزارهای دسترسی به آن، مسئلهای مربوط با اخلاق (Ethics) یا فلسفه سیاسی است و به صدق عملی و منطقی عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» ارتباط ندارد. فردی که برای رسیدن به اهداف خود، مرتکب قتل میشود نیز در حال مهر تایید زدن بر این قاعده است، هر چند که از ابزار نامشروع و مجرمانهای برای رسیدن به هدف خود استفاده میکند.
@Mehrannotes
درباب یک کجفهمی
✍️مهران خسروزاده
«دنیای سیاست پدر و مادر ندارد و در آن، هدف وسیله را توجیه میکند». بیشتر ما این جمله آشنا را دستکم یکبار شنیدهایم. در بحثهای سیاسی روزمره، معمولا زمانی از این عبارت استفاده میشود که یکی از طرفین، عطای بحث و اقناع طرف مقابل را به لقایش بخشیده، قصد دارد آبرومندانه کنار بکشد و خود را از مهلکه بحث فرسایشی نجات دهد.
اگر از این کاربرد روزمره و دمدستی فاکتور بگیریم، اصولا جمله «هدف وسیله را توجیه میکند»، در معنای ارزشبار و منفی آن، زمانی از گنجهها بیرون میآید که گروهی از صاحبنظران، متفکران یا اصحاب رسانه، قصد داشته باشند حامیان تغییرات بنیادین و رادیکال اجتماعی را تخطئه کنند. گویی معنای این جمله همارز عبور از اخلاق است و میتواند به سان چوبجادویی برای بیآبروسازی طرف مقابل و پردهبرداری از طینت پلید او بهکار گرفته شود.
به سبب پژواک مستقیم و غیرمستقیم عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» در آراء نیکولو ماکیاولی، بسیاری آن را به قصد ناسزاانگاری، «ماکیاولیستی» مینامند و مجوز صریح عبور انسان از اخلاق جلوه میدهند.
البته برخلاف بسیاری از باورهای رایج، آدمیزاد مجهز به «اراده آزاد» - فارغ از بحثِ سطح آزادی آن- همواره در حال اخلاقی عمل کردن است، حتی زمانی که خط قرمزهای اخلاقیات متداول را زیر پا میگذارد.
به بیان دیگر، زمانی که فرد، تحت تاثیر مراتب ارزشی خود و براساس دستگاه هزینه و فایدهاش(که میتواند مادی، معنوی یا ایدئولوژیک باشد) از میان گزینه الف، ب، ج و... دست به انتخاب میزند، با ارجح دانستن یک گزینه به سایر گزینهها، در حال گامبرداشتن در جهان اخلاق است و با آشکار کردن رجحانهایش، اخلاقی عمل میکند.
بنابراین، انسان را از اخلاق، ترازوی خوب و بد، یا همان سنجه نهایی انتخاب، گریزی نیست؛ آنچه واقعا محل بحث است، میزان تطبیق یا همخوانی یک کنش با یک دستگاه اخلاقی است؛ خواه آن دستگاه اخلاقی ریشه در خِرَد داشته باشد، از آداب و رسوم کهن بیاید یا از یک دین یا ایدئولوژی خاص نشأت بگیرد.
اگر به این نکته توجه کنیم، خواهیم دید که برخلاف تصور رایج و فارغ از جزئیات، آراء ماکیاولی اخلاق را از سیاست جدا نکرد، بلکه صرفا مرجعیت دستگاه اخلاقی پیشین را متزلزل ساخت. البته در اینجا قصد پرداختن به این موضوع و نحوه تعیین و انتخاب دستگاه اخلاقی برتر را ندارم.
با این مقدمه، اکنون به موضوع اصلی خود بازگردیم و کار خود را با این سوال کلیدی آغاز کنیم که مقصود از عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» چیست؟
انسانی را تصور کنید که از یک جنگل دورافتاده سر درآورده است و جز تجهیزات اندکش چیزی در اختیار ندارد. در فوریترین حالت، او برای زنده ماندن به آتش احتیاج دارد تا از سرما و درندگان در امان باشد. او برای دستیابی به هدفش، باید نیروی کار خود را با تجیهزات و منابع جنگل بکار بگیرد و چوب جمع کند؛ او باید خود را به زحمت بیاندازد تا آتشی تدارک ببیند. او تمام این دشواریها را به جان میخرد تا به هدف «بقا» دست یابد.
معدنداری را تصور کنید که میخواهد به معدن خود جاده بکشد. او با هزینه هنگفت، تجهیزات فراهم میکند تا راه ساخته شود. او گ این هزینهها را برای دستیابی به «سود عملیاتی بیشتر» متحمل میشود.
یا فردی گرسنه را در نظر بگیرید؛ اگر او غذایی تهیه کند و بخورد، خوردن غذا وسیلهای برای رسیدن به هدف «رفع گرسنگی» است.
به طور کلی، واژه «وسیله» به این نکته دلالت دارد که اقدام صورت گرفته و منابع بکار رفته، صرفا ابزاری برای رسیدن به یک هدف است. اصولا هر کنش معطوف به یک هدف انجام میشود و آن هدف است که کنش مذکور را توجیه میکند.
در مثالهایمان، تنها توجیه ممکن برای تهیه چوب و آتش، تدارک ماشینآلات و یا تهیه غذا، تحقق اهداف فرد کنشگر است؛ در غیر این صورت، چرا باید انرژی، پول و زمان، صرف برافروختن آتش، کشیدن جاده یا تهیه غذا شود؟ چرا نباید این منابع محدود به مصارف دیگری اختصاص یابد، یا در انتظار موقعیتی بهتر ذخیره شود؟
با اندکی تامل میتوان دریافت که عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» بیش از آن که یک دکترین شیطانی باشد، یک حقیقت ساده فلسفی است که در دل رابطه میان وسایل و اهداف مستتر شده است. اصولا هر یک از کنشهای ما نمایش بالفعل توجیه وسایل به واسطه اهدافی است که معطوف به آنها بکار گرفته شدهاند.
خوب یا بد، مجاز یا غیرمجاز و یا مشروع یا نامشروع بودن یک هدف، یا ابزارهای دسترسی به آن، مسئلهای مربوط با اخلاق (Ethics) یا فلسفه سیاسی است و به صدق عملی و منطقی عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند» ارتباط ندارد. فردی که برای رسیدن به اهداف خود، مرتکب قتل میشود نیز در حال مهر تایید زدن بر این قاعده است، هر چند که از ابزار نامشروع و مجرمانهای برای رسیدن به هدف خود استفاده میکند.
@Mehrannotes
👍8❤4🤔1🥱1
پس تفاوت ما با آنها چیست؟
یک پاسخ لیبرتارین
✍️ مهران خسروزاده
پیشتر توضیح دادیم که نگاه منفی به عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند»، سوءتفاهمی است که در کوران تبلیغات اخلاقی بیربط، لایه لایه در اذهان ما رسوب کرده. بنابراین آنچه واقعا میتواند محل اختلاف باشد، نه عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند»، بلکه مسئله اخلاقی «مشروعیت» است.
بر این اساس، اگر یک قدم فراتر برویم، با این پرسش مواجه میشویم که تحقق کدام اهداف و از طریق کدام وسایل «مشروع» است؟
واقعیت این است که اگر بخواهیم فارغ از محتوای احکام، یک دستگاه اخلاقی همهشمول بسازیم که فراتر از کیستی افراد صدق کند و از دوگانه «ما-غیرما»، این یگانه یادگار راستین بربریت در دوران مدرن، فراتر برود، منطقا ناچاریم که در بکارگیری قواعد این دستگاه اخلاقی در جهان واقعی، دخالتدادن صلاحدید و مصلحت را کنار بگذاریم.
نتیجه منطقی کنارگذاشتن مصلحت، خودی و غیرخودی و حاکم کردن قواعد کلی این است که اخلاقا نمیتوان با نقض این احکام اخلاقی، آنها را مستقر ساخت.
بر این اساس فرض کنید اعضای یک گروه لنینیست معتقدند که اگر یک جنایت به دیکتاتوری حزب پرولتاریا منتهی شود، اقدامی موجه است.
منتقدان چنین قتلی واقعا ادعا ندارند که هدف وسیله را توجیه نمیکند، بلکه مدعیاند که قتل دستکم یک هدف ارزشمندتر، یعنی هدف اخلاقی «عدم ارتکاب قتل» را نقض میکند.
این روزها بحث کمابیش مشابهی در ایران در جریان است. در حالی که گروهی در فضای مجازی، رویکردها خاصی (که بعضا شامل خشونت است) را علیه مسببان وضع موجود تشویق و تبلیغ میکنند، گروهی به مذمت آنها برمیخیزند و در پاسخ میگویند: «در این صورت، فرق ما با آنها چیست؟»
در مواجهه با این مسئله، لیبرتارینها موضعی قابل بررسی دارند.
در گام نخست، درحالی که لیبرتارینها باور دارند که برای تحقق بالاترین هدف سیاسی باید سریعترین راهها را پیگیری کرد، اما معتقدند که باید قواعد اخلاقی (ethics) را قاطعانه و بدون هیچ استثنایی بکار برد.
روتبارد(1982) مینویسد:
روتبارد(1982) درباره این نکته کلیدی مینویسد:
@Mehrannotes
یک پاسخ لیبرتارین
✍️ مهران خسروزاده
پیشتر توضیح دادیم که نگاه منفی به عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند»، سوءتفاهمی است که در کوران تبلیغات اخلاقی بیربط، لایه لایه در اذهان ما رسوب کرده. بنابراین آنچه واقعا میتواند محل اختلاف باشد، نه عبارت «هدف وسیله را توجیه میکند»، بلکه مسئله اخلاقی «مشروعیت» است.
بر این اساس، اگر یک قدم فراتر برویم، با این پرسش مواجه میشویم که تحقق کدام اهداف و از طریق کدام وسایل «مشروع» است؟
واقعیت این است که اگر بخواهیم فارغ از محتوای احکام، یک دستگاه اخلاقی همهشمول بسازیم که فراتر از کیستی افراد صدق کند و از دوگانه «ما-غیرما»، این یگانه یادگار راستین بربریت در دوران مدرن، فراتر برود، منطقا ناچاریم که در بکارگیری قواعد این دستگاه اخلاقی در جهان واقعی، دخالتدادن صلاحدید و مصلحت را کنار بگذاریم.
نتیجه منطقی کنارگذاشتن مصلحت، خودی و غیرخودی و حاکم کردن قواعد کلی این است که اخلاقا نمیتوان با نقض این احکام اخلاقی، آنها را مستقر ساخت.
بر این اساس فرض کنید اعضای یک گروه لنینیست معتقدند که اگر یک جنایت به دیکتاتوری حزب پرولتاریا منتهی شود، اقدامی موجه است.
منتقدان چنین قتلی واقعا ادعا ندارند که هدف وسیله را توجیه نمیکند، بلکه مدعیاند که قتل دستکم یک هدف ارزشمندتر، یعنی هدف اخلاقی «عدم ارتکاب قتل» را نقض میکند.
این روزها بحث کمابیش مشابهی در ایران در جریان است. در حالی که گروهی در فضای مجازی، رویکردها خاصی (که بعضا شامل خشونت است) را علیه مسببان وضع موجود تشویق و تبلیغ میکنند، گروهی به مذمت آنها برمیخیزند و در پاسخ میگویند: «در این صورت، فرق ما با آنها چیست؟»
در مواجهه با این مسئله، لیبرتارینها موضعی قابل بررسی دارند.
در گام نخست، درحالی که لیبرتارینها باور دارند که برای تحقق بالاترین هدف سیاسی باید سریعترین راهها را پیگیری کرد، اما معتقدند که باید قواعد اخلاقی (ethics) را قاطعانه و بدون هیچ استثنایی بکار برد.
روتبارد(1982) مینویسد:
هدف لیبرتارینی «پیروزی آزادی»، سریعترین راههای ممکن برای دستیابی به آن را توجیه میکند، اما این راهها نمیتوانند در تضاد با این هدف باشند و در نتیجه آن را تضعیف کنند. پیش از این نیز دیدیم که تدریجیگرایی در تئوری شیوه بسیار متناقضی است. ابزار متناقض دیگر، ارتکاب تجاوز (مثل قتل یا سرقت) علیه افراد یا داراییهای مشروعشان برای دستیابی به هدف لیبرتارینی «عدم تجاوز» است. اما این شیوه متناقض است و دنبال کردن آن مجاز نیست؛ چرا که اقدام به چنین تجاوزی به طور مستقیم هدف عدم تجاوز را نقض میکند.اما باید توجه داشت که این قواعد اخلاقی درباره دفاع از اموال مشروع و افرادی صادق است که خود پیشدستانه، حقوق مالکیت و اصل عدم تجاوز را نقض نمیکنند و متناسب با آن، مستحق مجازات و اعمال خشونت نیستند. بنابراین نمیتوان وضعیت یک فرد یا سازمان عادی را مشابه یک مجرم یا یک سازمان تبهکار دانست.
روتبارد(1982) درباره این نکته کلیدی مینویسد:
اگر براساس آن چه بیان شد دولت عامل بزرگ جرم و خشونت نهادینهشده باشد و سازمان کسب ثروت از طریق ابزارهای سیاسی به شمار رود، این بدان معناست که دولت یک نهاد تبهکار است و در نتیجه، وضعیت اخلاقی آن با تمام مالکان بیطرف و منصفی که در این کتاب درباره آنها صحبت کردیم تفاوت اساسی دارد. از این رو وضعیت اخلاقی قراردادها با دولت نیز به طور اساسی متفاوت است. برای مثال، این بدان معناست که هیچکس از نظر اخلاقی ملزم به اطاعت از دولت نیست (مگر تا جایی که که دولت واقعا حق مالکیت خصوصیِ مشروع را تایید کند و درمقابل تعرض به دفاع از آن بپردازد). چرا که دولت، به عنوان سازمانی تبهکار که تمام درآمدها و داراییهایش از اقدام مجرمانه مالیاتگیری به دست آمده است، نمیتواند صاحب هیچ دارایی مشروعی باشد. این بدان معناست که نپرداختن مالیات به دولت، تملک اموال دولت (که در اختیار متجاوزان دولتی است)، نافرمانی از اجرای دستورات دولت یا زیرپا گذاشتن قراردادهایی که با دولت بسته شده است نمیتواند ناعادلانه یا غیراخلاقی باشد. (چرا که نقض قراردادهایی که با تبهکاران بسته شده است نمیتواند ناعادلانه باشد). از نظر اخلاقی و از منظر فلسفه سیاسی مناسب، دزدی از دولت درآوردن اموال از چنگ مجرمان است، که به یک معنا به تملک دارایی براساس اصل تقدم بی شباهت نیست؛ با این تفاوت که فرد به جای تملک زمینهای بلااستفاده، اموال مثمر را از چنگ بخش تبهکار جامعه درمیآورد.به عبارت دیگر، تفاوت ما با آنها، در «مشروعیت» داشتههایمان است؛ ما، جان و اموالمان، و آنها، چاه نفت، سلاح، کلید قطع اینترنت، قوه تقنین و دستگاه قضا. تنها استثنا، جرائم آنهاست که به درستی سزاوار کیفرشان هستند.
@Mehrannotes
❤12🔥1🤔1
نفی دولت، حمایت از وضع موجود است؟
✍️ مهران خسروزاده
این روزها که جز نظاره کاری از ما برنمیآید، نوشتن درباره برخی موضوعاتی که به آینده موکول کرده بودم را آغاز کردهام.
در این وانفسا قصد دارم به یکی دیگر از اتهاماتی بپردازم که هر از چندگاهی از سوی راستها مدعی لیبرالیسم در سراسر جهان، از جمله ایران ، علیه تعمیمهای منطقی اصول لیبرال مطرح میشود.
یکی از این استدلالهای رایج بیان میکند که تعمیم منطقی اصول بنیادین لیبرالیسم/لیبرتارینیسم تا سر حد نهایی آن، یعنی نفی دولت و ورود به آنارشیسم مالکیت خصوصی، با عدم تمایز میان یک دولت «بد» و یک دولت «خوب»، در نهایت به بیعملی و حفظ وضع موجود رای میدهد.
در نگاه اول، این استدلال منطقی و درست به نظر میرسد. اگر هدف بیدولتی است، پس اساسا چرا باید برای جایگزینی دولت حاضر با دولتی دیگر تلاش کرد؟
کلید فهم این مغالطه در اشتباه گرفتن هدف سیاسی و استراتژی دستیابی به آن است. لیبرالیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی رادیکال پا به عرصه وجود گذاشت. لیبرالها علیرغم باور فروتنانه به این موضوع که «ما همه چیز را نمیدانیم»، در تلاش برای غایت سیاسی خود، یعنی آزادی، سازشناپذیر ظاهر میشوند. لرد آکتون در این باره میگوید که «لیبرالیسم بی توجه به آنچه که هست صرفا آنچه که باید را آرزو می کند.»
علت این سازشناپذیری در پیگیری غایت سیاسی، لجاجت، خیرهسری یا آرزوهای خام نیست. لیبرالها معتقدند که وضع ناعادلانه موجود به این خاطر پابرجاست که منافع گروههای ذینفوذ فعلی را به انحای مختلف تامین میکند. بنابراین راهحلهای سازشکارانه و تدریجی، در نهايت به بازتولید ساختارهایی منجر خواهد شد که منافع این گروههای قدرت را بازتولید میکند.
به بیان صریحتر، تدریجیگرایی در تئوری، دستورالعمل تداوم وضع فعلی در عمل است. لیبرالیسم در این معنا رادیکال است؛ یعنی به آن ریشههای نهایی وضع موجود حمله میبرد که ویژگیهای نامطلوب آن را حاصل کردهاند.
بنابراین، آزادی ستاره قطبی یک لیبرال است که در طوفانهای سردرگمکننده روزگار، راه را به باورمندان این ایدئولوژی سیاسی نشان میدهد. با این حال، اصرار بر این یگانه هدف سیاسی، به معنای کنار گذاشتن شم عملگرایانه و نادیده گرفتن فرصتهای موجود جهت یک گام نزدیک شدن به غایت سیاسی نیست.
به عبارت ديگر، اگر یک نحله سیاسی بیدولتی را مصداق تحقق آزادی میداند و کمتر از آن رضایت نمیدهد، به معنای این نیست یک وضعیت مطلوبتر را به خاطر عدم تطبیق با این غایتنهایی، به وضع موجود ترجیح نخواهند داد.
موری روتبارد، به عنوان نظریهپرداز این ایده، در این باره مینویسد:
@Mehrannotes
✍️ مهران خسروزاده
این روزها که جز نظاره کاری از ما برنمیآید، نوشتن درباره برخی موضوعاتی که به آینده موکول کرده بودم را آغاز کردهام.
در این وانفسا قصد دارم به یکی دیگر از اتهاماتی بپردازم که هر از چندگاهی از سوی راستها مدعی لیبرالیسم در سراسر جهان، از جمله ایران ، علیه تعمیمهای منطقی اصول لیبرال مطرح میشود.
یکی از این استدلالهای رایج بیان میکند که تعمیم منطقی اصول بنیادین لیبرالیسم/لیبرتارینیسم تا سر حد نهایی آن، یعنی نفی دولت و ورود به آنارشیسم مالکیت خصوصی، با عدم تمایز میان یک دولت «بد» و یک دولت «خوب»، در نهایت به بیعملی و حفظ وضع موجود رای میدهد.
در نگاه اول، این استدلال منطقی و درست به نظر میرسد. اگر هدف بیدولتی است، پس اساسا چرا باید برای جایگزینی دولت حاضر با دولتی دیگر تلاش کرد؟
کلید فهم این مغالطه در اشتباه گرفتن هدف سیاسی و استراتژی دستیابی به آن است. لیبرالیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی رادیکال پا به عرصه وجود گذاشت. لیبرالها علیرغم باور فروتنانه به این موضوع که «ما همه چیز را نمیدانیم»، در تلاش برای غایت سیاسی خود، یعنی آزادی، سازشناپذیر ظاهر میشوند. لرد آکتون در این باره میگوید که «لیبرالیسم بی توجه به آنچه که هست صرفا آنچه که باید را آرزو می کند.»
علت این سازشناپذیری در پیگیری غایت سیاسی، لجاجت، خیرهسری یا آرزوهای خام نیست. لیبرالها معتقدند که وضع ناعادلانه موجود به این خاطر پابرجاست که منافع گروههای ذینفوذ فعلی را به انحای مختلف تامین میکند. بنابراین راهحلهای سازشکارانه و تدریجی، در نهايت به بازتولید ساختارهایی منجر خواهد شد که منافع این گروههای قدرت را بازتولید میکند.
به بیان صریحتر، تدریجیگرایی در تئوری، دستورالعمل تداوم وضع فعلی در عمل است. لیبرالیسم در این معنا رادیکال است؛ یعنی به آن ریشههای نهایی وضع موجود حمله میبرد که ویژگیهای نامطلوب آن را حاصل کردهاند.
بنابراین، آزادی ستاره قطبی یک لیبرال است که در طوفانهای سردرگمکننده روزگار، راه را به باورمندان این ایدئولوژی سیاسی نشان میدهد. با این حال، اصرار بر این یگانه هدف سیاسی، به معنای کنار گذاشتن شم عملگرایانه و نادیده گرفتن فرصتهای موجود جهت یک گام نزدیک شدن به غایت سیاسی نیست.
به عبارت ديگر، اگر یک نحله سیاسی بیدولتی را مصداق تحقق آزادی میداند و کمتر از آن رضایت نمیدهد، به معنای این نیست یک وضعیت مطلوبتر را به خاطر عدم تطبیق با این غایتنهایی، به وضع موجود ترجیح نخواهند داد.
موری روتبارد، به عنوان نظریهپرداز این ایده، در این باره مینویسد:
بنابراین اگر لیبرتارین باید خواستار الغای فوری دولت به عنوان منبع سازمانیافته تجاوز باشد و اگر تدریجیگرایی در نظریه با هدف اصلی در تناقض است و در نتیجه مجاز نیست، یک لیبرتارین در جهانی که در آن دولتها همگی همچنان با قدرت وجود دارند باید چه موضع استراتژیک دیگری اتخاذ کند؟ آیا او الزاما باید خودش را به حمایت از الغای فوری دولت محدود کند؟ آیا خواستههای مطرح شده در دوران گذار، که در عمل گامهایی به سوی آزادی هستند، نامشروعاند؟ بدون شک پاسخ منفی است، زیرا در این صورت، به طور واقع بینانه، هیچ امیدی برای دستیابی به هدف نهایی وجود نخواهد داست. بنابراین لیبرتارینی که مشتاق است در سریعترین زمان ممکن به هدف خود برسد وظیفه دارد تا هر چه بیشتر شیوه اداره جامعه را به سمت آن هدف سوق دهد.با این توضیحات، باید روشن شده باشد که بیعملی ناشی از باور به عدم مشروعیت دولت، بیش از آن که یک انتقاد واقعی به لیبرالیسم/لیبرتارینیسم باشد، یک مصادره به مطلوب ناشیانه جهت تخطئه ایدههایی است که باب میل ما نیست، اما به دلایلی واضح، مدعی برند آن هستیم.
@Mehrannotes
👍13❤6👎1🤔1
Forwarded from فلسفه
امر کلی را باید در دولت یافت. دولت مثال الهی است آنطور که روی زمین وجود دارد، بنابراین دولت را باید به عنوان تجلی امر الهی در زمین بپرستیم و متوجه باشیم که اگر دریافتن طبیعت دشوار است، شناخت ماهیت دولت بینهایت دشوارتر است، دولت مشی خدا در سراسر جهان است دولت را باید به عنوان موجودی انداموار دریافت، آگاهی و اندیشه ذاتا متعلق به دولت کامل است. دولت می داند که چه اراده می کند امری واقعی و متحقق است و امر متحقق هم دارای وجوب و منتهی درجه عقلانیت است. دولت همان حیات اخلاقیست که بالفعل موجود است.
«گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، از مجموعه عناصر فلسفه حق»
#طنز_شبانه
https://news.1rj.ru/str/sdewyuipyfdhjk
«گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، از مجموعه عناصر فلسفه حق»
#طنز_شبانه
https://news.1rj.ru/str/sdewyuipyfdhjk
Telegram
فلسفه
آزاد اندیشی، فلسفه ورزی و فرد گرایی
🤣6👎1
بگذارید بلند بلند فکر کنم و پیشبینیام را بگویم.
اسرائیل بضاعت کمّی سرکوب تمام توان موشکی و پدافندی ایران را ندارد، اما آمریکا دارد. با این حال، شدت جنگ در مراکز جمعیتی، دستکم در اولین روز، کمتر از جنگ 12 روزه به نظر میرسد.
علت این است که احتمالا عنصر غافلگیری و سرعت جز برای حمله دیروز صبح ضرورتی نداشته؛ قرار نیست جمعیت کشور در معرض فشار روانی و التهاب قرار بگیرد و زندگی روزمره مختل شود. جنگ باید به گونهای باشد که مردم وارد شرایط جنگی نشوند، تا بتوانند در ادامه نقش خود را ایفا کنند.
به عبارت دیگر، چرایی این عدم تمایل به اختلال در زندگی روزمره را باید در فردای بلااثر کردن توان آفندی و پدافندی ایران جستجو کرد.
احتمالا پس از تحقق این مهم، عملیات نظامی گسترده متوقف خواهد شد؛ سپس با اعلام فراخوان به حضور مردم در خیابانها، باقیمانده تشکیلات امنیتی و نیروهای سرکوب مجبور میشوند خود را برای مقابله آماده کنند و به تهیه تدارکات آن بپردازند.
هماهنگی و تصمیمگیری، تجهیز و توجیه نیرو، لجستیک و پشتیبانی، ملزومات حضور نیروی سرکوب در خیابانهاست و این مهم جز با تجمیع فرماندهان و نیروها در مکانهایی مشخص و مناسب، امکانپذیر نیست.
در سایه فراغت از توان آفندی، ایجاد یک چتر پهپهادی در شهرهای بزرگ، جهت شناسایی و هدفقراردادن این نیروهای سرکوب و تجهیزاتشان دور از انتظار نخواهد بود.
هر سطحی از اخلال که اجازه ندهد یکی از حلقههای زنجیر سرکوب تشکیل شود، میتواند کل این فرایند را با اخلال مواجه کند و در سایه احتمال مرگ، روحیه و توانایی نیروهای سرکوب را در معرض فرسایش قرار دهد.
تلاشها برای خروج جمعیت از تهران هم در راستای جلوگیری از همین سناریو صورت میگیرد. روشن است که حفظ چنین وضعیتی برای مدت طولانی ممکن نیست و فروپاشی دستگاه سرکوب و آخرین حلقههای امنیتی را به دنبال دارد.
اصراری بر صحت این تحلیل ندارم و زمان صحت و سقمش را نشان میدهد. خواهیم دید چه خواهد شد.
@Mehrannotes
اسرائیل بضاعت کمّی سرکوب تمام توان موشکی و پدافندی ایران را ندارد، اما آمریکا دارد. با این حال، شدت جنگ در مراکز جمعیتی، دستکم در اولین روز، کمتر از جنگ 12 روزه به نظر میرسد.
علت این است که احتمالا عنصر غافلگیری و سرعت جز برای حمله دیروز صبح ضرورتی نداشته؛ قرار نیست جمعیت کشور در معرض فشار روانی و التهاب قرار بگیرد و زندگی روزمره مختل شود. جنگ باید به گونهای باشد که مردم وارد شرایط جنگی نشوند، تا بتوانند در ادامه نقش خود را ایفا کنند.
به عبارت دیگر، چرایی این عدم تمایل به اختلال در زندگی روزمره را باید در فردای بلااثر کردن توان آفندی و پدافندی ایران جستجو کرد.
احتمالا پس از تحقق این مهم، عملیات نظامی گسترده متوقف خواهد شد؛ سپس با اعلام فراخوان به حضور مردم در خیابانها، باقیمانده تشکیلات امنیتی و نیروهای سرکوب مجبور میشوند خود را برای مقابله آماده کنند و به تهیه تدارکات آن بپردازند.
هماهنگی و تصمیمگیری، تجهیز و توجیه نیرو، لجستیک و پشتیبانی، ملزومات حضور نیروی سرکوب در خیابانهاست و این مهم جز با تجمیع فرماندهان و نیروها در مکانهایی مشخص و مناسب، امکانپذیر نیست.
در سایه فراغت از توان آفندی، ایجاد یک چتر پهپهادی در شهرهای بزرگ، جهت شناسایی و هدفقراردادن این نیروهای سرکوب و تجهیزاتشان دور از انتظار نخواهد بود.
هر سطحی از اخلال که اجازه ندهد یکی از حلقههای زنجیر سرکوب تشکیل شود، میتواند کل این فرایند را با اخلال مواجه کند و در سایه احتمال مرگ، روحیه و توانایی نیروهای سرکوب را در معرض فرسایش قرار دهد.
تلاشها برای خروج جمعیت از تهران هم در راستای جلوگیری از همین سناریو صورت میگیرد. روشن است که حفظ چنین وضعیتی برای مدت طولانی ممکن نیست و فروپاشی دستگاه سرکوب و آخرین حلقههای امنیتی را به دنبال دارد.
اصراری بر صحت این تحلیل ندارم و زمان صحت و سقمش را نشان میدهد. خواهیم دید چه خواهد شد.
@Mehrannotes
❤7👍1🔥1