یه کلیسای مه گرفته که حتی بارون هم گاهی برای گذاشتن قدمهاش روی سنگ فرشهای ترک خورده و بوتههای گِل آلودِ حیاطش احتیاط میکنه.
هیچکس نمیدونه از کجا شروع کرده. چه زمانی بوده و چرا اصلا به این نقطه رسیده. هیچ راه فراری وجود نداره. یکسری بیچهره و بینام و نشون که داستانهایی رو میگن. نمیدونی واقعیته یا فقط برای جلب کردن توجهت چندتا کلمه کنار هم چیدن. خیلی معمولین. تو گوش بده. چی میشنوی؟
راستی...صورتت کجاست؟ چرا لبات تکون نمیخورن؟
بهم بگو ببینم...تو منو میشناسی؟
دریافت شده در 12/31 - 12:31
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❏ شام سال نو
عطر غذاهای تازه پخت شده همراه عطر شرابهایی که حتی سن و سالشان در خاطر خواهران ارشد نبوده، در فضای گرم و جان گرفته کلیسا میپیچید و همچون سحری دل انگیز باعث مدهوشی حاضران میشد. در میان خندهها و زمزمهها؛ نگاههای آرام و شیفته کسی چیزی را به تاراج نمیبرد و دلی فریاد نمیکشید و خنجری تمنای بوسه نمیکرد و دلتنگی هیچ بدن و قلبی را در زیر پاهایش نمیفشرد. گویی معجزه سال نو حتی مه بیرون از کلیسا را رقیقتر کرده و تگرگهای تند پا را به رقص روی سقف قوس گرفته کلیسا دعوت میکرد و گاه ساز باران همراهیش میکرد. شیرینیهای تازه، سوپ، بریان های متفاوت و نانهایی که گفته بودند از روستای پایین تپه آمدهاند؛ میز چوبی و مستحکم وسط کلیسا را پر کرده بودند. جامهایی به رنگهای متفاوت که ابداً این تنوع تضادی با هماهنگی و یکدستی صورتها نداشت و فضا را بهم نمیزد، بلکه به چشم نوازی و آراستگی میز شام اضافه میکرد. گیاهانی که مخصوص کلیسا بودند در قالبهایی کوچک بصورت پراکنده در کنج هایی از میز جای گرفته بودند و سرخوشی خاصی را در پیرامون این خستگان رانده و مانده سَر میدادند. کسی اعتراضی به عطرهای مختلف نمیکرد. به گونهای در یکدیگر تنیده بودند که گویی ابدیت تعلقی به نام آنها امضا کرده بود. همان زمان. همان مکان. همان روان. گفت و گوهای خاصی در جریان نبود. همان همیشگیها. از کتابخانه و گمشدن گلها و گاهی تسبیح و کتابها و گاهی هم به کم آمدن جوهرهای نیمه شبی. اعتراضی به چیزی نبود. تنها شرح واقعه. تنها لبخند. تنها لذت. صندلیهایی خالی دور میز بودند اما کسی نمیپرسید چرا، گویی پرسشها نیز در میان تمام آن عطرها خودشان را گم کرده بودند. هرکدام از مهرهها همچون تکهای از پازل گمشده در جایگاه خود نشسته بودند. گاهی شیرینی به دهان میبردند و گاه از گسی شراب لبی ور میچیدند. کسی فریاد نمیکشید یا سکوت نمیکرد. حنجرهها شکسته بودند و صدایی از پنجرهیِ هر نگاه و روح به روی میز جاری میشد. نیمکتها را رو به دیوار چیده بودند، گویی آنها محروم از آن ضیافت باید چشمان خود را همچون نامحرمان رازهای مگو درویش میکردند و گوشهایشان را میبُریدند تا مبادا هوس سرک کشی به جانشان بیوفتد. پنجرهها دیگر بهم نمیکوبیدند و برای دقایقی گویی همه چیز ایستاد…به جز کامهای شیرین و قندهای لبخند و آرامش نگاه. سال داشت تازه میشد. کسی حواسش به تولد شخص بیاهمیتِ دیگر نبود و تنهای چیزی که برایشان مهم میتوانست باشد رنگ و نوای تازهیِ ردیف مههای آن کلیسای دور افتاده، نیمکت های رنگ شده، شیشههای تعویض شده پنجرهها که کسی هنگام تعمیراتشان نبوده و سقفی که به نرمی طرح دیگری از آسمانی دور دست را به خود میگرفت.
و به ناگاه کسی قدمی فرای در چوبی کلیسا گذاشت. سر ها چرخیدند و قدم ها آرام بر روی کفپوش تازه موزاییک شده سرسرا، کشیده میشدند. آرام، متین، باوقار همچون مادری که به جمع فرزندانش بازگشته. کسی این غریبه سیاهپوش و لبخندِ نرمِ چشمانش که روبنده نپوشانده بود را نمیشناخت اما قلبشان از شوقی نمکی و کوتاه به لرزه درآمد. دستان کشیده و سردش گوشهای از ردای مشکی و طلاییش را جمع کردند و به نرمی نسیمی در جایگاه خودش نشست. تیله چشمانش دریچه هر روح را میکاوید و هر لبی به شوق پویش او به لبخندی خجل باز میشد. جام طلایی رنگش را برداشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. نسیمی بر روحهای خسته دست نوازش کشید و مستی شراب در جان تک به تکشان خانه کرد.
- سروده از یاد رفته سال نو -
عطر غذاهای تازه پخت شده همراه عطر شرابهایی که حتی سن و سالشان در خاطر خواهران ارشد نبوده، در فضای گرم و جان گرفته کلیسا میپیچید و همچون سحری دل انگیز باعث مدهوشی حاضران میشد. در میان خندهها و زمزمهها؛ نگاههای آرام و شیفته کسی چیزی را به تاراج نمیبرد و دلی فریاد نمیکشید و خنجری تمنای بوسه نمیکرد و دلتنگی هیچ بدن و قلبی را در زیر پاهایش نمیفشرد. گویی معجزه سال نو حتی مه بیرون از کلیسا را رقیقتر کرده و تگرگهای تند پا را به رقص روی سقف قوس گرفته کلیسا دعوت میکرد و گاه ساز باران همراهیش میکرد. شیرینیهای تازه، سوپ، بریان های متفاوت و نانهایی که گفته بودند از روستای پایین تپه آمدهاند؛ میز چوبی و مستحکم وسط کلیسا را پر کرده بودند. جامهایی به رنگهای متفاوت که ابداً این تنوع تضادی با هماهنگی و یکدستی صورتها نداشت و فضا را بهم نمیزد، بلکه به چشم نوازی و آراستگی میز شام اضافه میکرد. گیاهانی که مخصوص کلیسا بودند در قالبهایی کوچک بصورت پراکنده در کنج هایی از میز جای گرفته بودند و سرخوشی خاصی را در پیرامون این خستگان رانده و مانده سَر میدادند. کسی اعتراضی به عطرهای مختلف نمیکرد. به گونهای در یکدیگر تنیده بودند که گویی ابدیت تعلقی به نام آنها امضا کرده بود. همان زمان. همان مکان. همان روان. گفت و گوهای خاصی در جریان نبود. همان همیشگیها. از کتابخانه و گمشدن گلها و گاهی تسبیح و کتابها و گاهی هم به کم آمدن جوهرهای نیمه شبی. اعتراضی به چیزی نبود. تنها شرح واقعه. تنها لبخند. تنها لذت. صندلیهایی خالی دور میز بودند اما کسی نمیپرسید چرا، گویی پرسشها نیز در میان تمام آن عطرها خودشان را گم کرده بودند. هرکدام از مهرهها همچون تکهای از پازل گمشده در جایگاه خود نشسته بودند. گاهی شیرینی به دهان میبردند و گاه از گسی شراب لبی ور میچیدند. کسی فریاد نمیکشید یا سکوت نمیکرد. حنجرهها شکسته بودند و صدایی از پنجرهیِ هر نگاه و روح به روی میز جاری میشد. نیمکتها را رو به دیوار چیده بودند، گویی آنها محروم از آن ضیافت باید چشمان خود را همچون نامحرمان رازهای مگو درویش میکردند و گوشهایشان را میبُریدند تا مبادا هوس سرک کشی به جانشان بیوفتد. پنجرهها دیگر بهم نمیکوبیدند و برای دقایقی گویی همه چیز ایستاد…به جز کامهای شیرین و قندهای لبخند و آرامش نگاه. سال داشت تازه میشد. کسی حواسش به تولد شخص بیاهمیتِ دیگر نبود و تنهای چیزی که برایشان مهم میتوانست باشد رنگ و نوای تازهیِ ردیف مههای آن کلیسای دور افتاده، نیمکت های رنگ شده، شیشههای تعویض شده پنجرهها که کسی هنگام تعمیراتشان نبوده و سقفی که به نرمی طرح دیگری از آسمانی دور دست را به خود میگرفت.
و به ناگاه کسی قدمی فرای در چوبی کلیسا گذاشت. سر ها چرخیدند و قدم ها آرام بر روی کفپوش تازه موزاییک شده سرسرا، کشیده میشدند. آرام، متین، باوقار همچون مادری که به جمع فرزندانش بازگشته. کسی این غریبه سیاهپوش و لبخندِ نرمِ چشمانش که روبنده نپوشانده بود را نمیشناخت اما قلبشان از شوقی نمکی و کوتاه به لرزه درآمد. دستان کشیده و سردش گوشهای از ردای مشکی و طلاییش را جمع کردند و به نرمی نسیمی در جایگاه خودش نشست. تیله چشمانش دریچه هر روح را میکاوید و هر لبی به شوق پویش او به لبخندی خجل باز میشد. جام طلایی رنگش را برداشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. نسیمی بر روحهای خسته دست نوازش کشید و مستی شراب در جان تک به تکشان خانه کرد.
- سروده از یاد رفته سال نو -
شرایط خوب نیست.
نه دلت میخواد چیزی بگی و بنویسی و نه میتونی ساکت بمونی در برابر اتفاقاتی که میوفته. تهش تو میشی و یه کوه نگرانی و غم و غم و غم ....
نه دلت میخواد چیزی بگی و بنویسی و نه میتونی ساکت بمونی در برابر اتفاقاتی که میوفته. تهش تو میشی و یه کوه نگرانی و غم و غم و غم ....
Forwarded from ㅤㅤ sılver boy 🕊 (𝚨ყsu)
این پیام رو فور کنید
ببینم در حال حاضر کدوم اونرا هستن که اینجارو چک میکنن .
ببینم در حال حاضر کدوم اونرا هستن که اینجارو چک میکنن .
پاکسازی نیست
