تاکید میکنم هیچوقت ، هیچجا
شخصیت و احترامتون رو به احساس
نفروشین ، آدما بهتون رحم نمیکنن ؛
پشت ِخودتونرو حداقل خالی نکنین ..
شخصیت و احترامتون رو به احساس
نفروشین ، آدما بهتون رحم نمیکنن ؛
پشت ِخودتونرو حداقل خالی نکنین ..
مدعی .
میدونی ؟ همیشه فکر میکردم اگه خوب باشم ، اگه مهربون باش ، اگه دست کمک به سمت هر کسی دراز کنم ، دنیا هم با من مهربونتر میشه . فکر میکردم قلبم که صاف و بیریاست ، سپر بلا میشه در برابر هر نارفیقی ، در برابر هر زخم زبانی . اما اشتباه میکردم چه اشتباه…
اون لحظهای که حس میکنی دیگه چیزی ازت نمونده . انگار تمامِ وجودت ، از موی سرت گرفته تا نوکِ انگشتِ پات ، توی یه دستگاهِ پرسِ غولپیکر گیر افتاده و هی فشار داده میشه . فشاری که نه تنها جسمت رو ، بلکه روحت رو هم خرد میکنه .
از همه ور کش اومدیم ، نه ؟ انگار هر کسی ، هر اتفاقی ، هر درخواستی ، یه ذره از ما رو با خودش برده . یه جایی ، یه احساسِ پوچیِ عمیق شروع میشه . یه خلاء که هی بزرگ و بزرگتر میشه و هر چی بیشتر سعی میکنی پرش کنی، بیشتر فرو میری . حس میکنی از درون داری میپوسی ، اما ظاهرت هنوز سرپاست. این تناقض ، خودش یه دردِ جداگانهست .
وقتی میگم “ نابود ، نابود ، له شدم ” دارم از یه حقیقتی حرف میزنم که مثل یه زخمه ، عمیق و سوزاننده . زخمی که دیگه با چسب زخم خوب نمیشه . انگار تمامِ رنگهای زندگی خاکستری شدن . نه از شادی خبریه ، نه از انگیزهای برایِ ادامه دادن . فقط یه خستگیِ مطلق ، یه درماندگیِ محض .
سخته . گاهی آدم دلش میخواد فریاد بزنه ، اما صدایی از گلوش بیرون نمیاد . دلش میخواد بدوئه ، اما پاهایش سنگینتر از کوه شدن . این همونجاییه که حس میکنی دیگه چیزی برایِ ارائه دادن نداری . انگار تهِ خطی ..
من الان له شدم ((( :
ته خطم . نابودم . تنفر دارم . من الان واقعا ..
از همه ور کش اومدیم ، نه ؟ انگار هر کسی ، هر اتفاقی ، هر درخواستی ، یه ذره از ما رو با خودش برده . یه جایی ، یه احساسِ پوچیِ عمیق شروع میشه . یه خلاء که هی بزرگ و بزرگتر میشه و هر چی بیشتر سعی میکنی پرش کنی، بیشتر فرو میری . حس میکنی از درون داری میپوسی ، اما ظاهرت هنوز سرپاست. این تناقض ، خودش یه دردِ جداگانهست .
وقتی میگم “ نابود ، نابود ، له شدم ” دارم از یه حقیقتی حرف میزنم که مثل یه زخمه ، عمیق و سوزاننده . زخمی که دیگه با چسب زخم خوب نمیشه . انگار تمامِ رنگهای زندگی خاکستری شدن . نه از شادی خبریه ، نه از انگیزهای برایِ ادامه دادن . فقط یه خستگیِ مطلق ، یه درماندگیِ محض .
سخته . گاهی آدم دلش میخواد فریاد بزنه ، اما صدایی از گلوش بیرون نمیاد . دلش میخواد بدوئه ، اما پاهایش سنگینتر از کوه شدن . این همونجاییه که حس میکنی دیگه چیزی برایِ ارائه دادن نداری . انگار تهِ خطی ..
من الان له شدم ((( :
ته خطم . نابودم . تنفر دارم . من الان واقعا ..