Forwarded from The land.
برگ پاییزی
زیر درخت سرو شهرِ سردی که مجبور اش کرده بود شال و کلاه کند با بخت ای سیاه و آسمانی سپید نشسته بود.
در شهر غریبی قدم میگذاشت و با هر گام، مرگ برگی رقم میخورد که پشت سرش به خاک میافتند. برگ های زردی که حالا خشک شدهاند، درست مثل خاطراتی از گذشته که حالا او با چشمانی هرچند روشن، اما لب هایی ساکت پشت سر گذاشته بود. سکوت مقدمه تمام گفته ها است. او هم ناگفته ها در سر سرخش برای گفتن داشت. قصهای از وقتی که ریشه های رنجور سرسبزیاش زمان های دوری در خاک جوانی خشکیده بودند.
جسمی رو به مرگ داشت و با این حال، روح گرسنهاش میل ای به غذا نداشت، کلمه میخورد. جمله به جمله حروف رو می بلعید تا شاید صدایی در سرش نماند و برای یک لحظه که شده، سکوتی که به جهان هدیه میدهد را خودش تجربه کند.
زیر سایه درختی نشست که مهمان گرمای وجود و آواز جوجهای بالای شاخه ها بشود و لمس انگشتانش رخت زرد عزا از تن درخت ریختند، جوجه هم افتاد و با قطره اشکی که برای یک مرگ بود، شاخه ها جشنی به پا کردند برای تولد جوانه ای تازه که از نو شروع کرد. آخرین تکه که او را به دنیای انسانی متصل کرده بود، نان اش را به جوجه کلاغی داد که از سختی روزگار به پایین لانه سقوط کرده بود.
چشمانش را بست، حالا امن بود. در خاطرهای دور، آنقدر دور که مطمئن نیست واقعی باشد. این بار کودکی شاد با دهانی پر حرف زیر همان درخت نشسته بود. چیز زیادی از آن دنیای گذشته باقی نمانده بود، فقط آسمان آبی، گرمای مادرانه نور خورشید، احساس زندگی در لمس چمن و صدای بچه هایی که در همان زمان های دورِ سرسبزی هم بازیاش بودند.
Forwarded from ᅟᅟᅟᅟ ⸸ (c1 zibai)
من درحال wonder کردن که چرا دوستام بهم پیام نمیدن درحالی که ۹۰٪شون رو کنسل کردم
👍3🍌1
ᅟᅟᅟᅟ ⸸ (c1 zibai)
من درحال wonder کردن که چرا دوستام بهم پیام نمیدن درحالی که ۹۰٪شون رو کنسل کردم
ببخشید من یه نیم ساعتی هست دارم میخونمش نفهمیدم منظور از کنسل کردن چیه
𑜏⍺ꪀ𝗂ᥒ𝗀 𝗀𝗂𝖻𝖻ᦅ𝗎᥉ ☾︎ •°.
که نگو
خبری از زنای غر غرو نیست ارامش دارم
Forwarded from ⎯𝖿𝗅𖹭𝗋𝖾݇𝖺𝗅𝖾 ֹ