- خداوندا! سه گناه مرا ببخش: به سوی تو آمدم و فراموش کردم که تو همهجا هستی؛ به تو فکر کردم و فراموش کردم که تو از افکار، عمیق تری؛ برایت نماز خواندم و فراموش کردم که تو از نمازها والاتری.
- گاه ناچیزی مرگ، محمدحسن علوان.
- گاه ناچیزی مرگ، محمدحسن علوان.
❤2
- نفس حقیقی خود را بشناس تا خود را ببینی ایستاده خارج از زمان که نه گذشتهای دارد، نه حالی و نه آیندهای. آنگاه بر روح تو سلام باد!
- گاه ناچیزی مرگ، محمدحسن علوان.
- گاه ناچیزی مرگ، محمدحسن علوان.
❤2
«سایه»
چند روزی است که آینهی اتاق را بیرون بردهام. حس و حال غریبی است. تازه فهمیدهام که چقدر از وقتم را روبهروی آن آینه میگذراندم. هنوز هم وقتی یک بار دور اتاق میچرخم انتظار دیدن خودم را در آینه دارم. عادت نکردهام به نبودنش.
من وقتی هوا تاریک هم میشود، چراغ اتاق را روشن نمیکنم. در را نیمهباز میگذارم تا نور پذیرایی اتاقم را کمی روشن کند. در تاریکی وقتی خود را در آینه میدیدم، زیباتر به چشم میآمدم. آن گندمی و سرخ و سیاهی که روز در آینه میدیدم، شب در تاریکی، به خاکستری و سیاه بدل میشد. یکنواخت و بینقص، بدون آن رنگهای زنده و انسانی.
حالا اما، شب که میشود، به سایهام روی دیوار نگاه میکنم. سایهام را از بازتابم در آینه بیشتر دوست دارم. چرا که آن نگاه غمگین را در او نمیبینم و ناتوانی و سستی انسانیاش به صورتم سیلی نمیزند. تکرنگ، یکپارچه و مرموز است. چیزی که همهی زندگیام، آرزوی بودنش را داشتهام. میتوانم جای چشمهایی که نیست، چشمانی شوخ و نافذ را ببینم. جای آن اخم روی لبهایی که نیست، ریشخندی پیروزمندانه ببینم. سایهام، بوم سفیدیست که میتوانم خودم را هرجور که دوست دارم، رویش نقاشی کنم، نه یک نقاشی از پیش کشیده شده به دست نقاشی که نمیشناسمش. آری، سایهام را بیشتر از خودم دوست دارم.
- خودنوشت بیست و ششم، ایده گرفته شده از کتاب ژان کریستوف.
چند روزی است که آینهی اتاق را بیرون بردهام. حس و حال غریبی است. تازه فهمیدهام که چقدر از وقتم را روبهروی آن آینه میگذراندم. هنوز هم وقتی یک بار دور اتاق میچرخم انتظار دیدن خودم را در آینه دارم. عادت نکردهام به نبودنش.
من وقتی هوا تاریک هم میشود، چراغ اتاق را روشن نمیکنم. در را نیمهباز میگذارم تا نور پذیرایی اتاقم را کمی روشن کند. در تاریکی وقتی خود را در آینه میدیدم، زیباتر به چشم میآمدم. آن گندمی و سرخ و سیاهی که روز در آینه میدیدم، شب در تاریکی، به خاکستری و سیاه بدل میشد. یکنواخت و بینقص، بدون آن رنگهای زنده و انسانی.
حالا اما، شب که میشود، به سایهام روی دیوار نگاه میکنم. سایهام را از بازتابم در آینه بیشتر دوست دارم. چرا که آن نگاه غمگین را در او نمیبینم و ناتوانی و سستی انسانیاش به صورتم سیلی نمیزند. تکرنگ، یکپارچه و مرموز است. چیزی که همهی زندگیام، آرزوی بودنش را داشتهام. میتوانم جای چشمهایی که نیست، چشمانی شوخ و نافذ را ببینم. جای آن اخم روی لبهایی که نیست، ریشخندی پیروزمندانه ببینم. سایهام، بوم سفیدیست که میتوانم خودم را هرجور که دوست دارم، رویش نقاشی کنم، نه یک نقاشی از پیش کشیده شده به دست نقاشی که نمیشناسمش. آری، سایهام را بیشتر از خودم دوست دارم.
- خودنوشت بیست و ششم، ایده گرفته شده از کتاب ژان کریستوف.
❤2👏1
هیچی مثل لحظات پایانی یک شاهکار، احساس تازگی و سرزندگی به آدم نمیده.
❤4
What unites people? Armies? Gold? Flags? Stories. There's nothing more powerful than a good story.
Show: game of thrones
Cinema.
Show: game of thrones
Cinema.
❤1
+ دندون عقلم داره در میاد درد داره.
- مال من اصلا در نیومده هنوز.
+ چون عقل نداری.
- بهتر از درد داشتنه.
پن: گفتگوی امروز من و دوستم تو کلاس.
- مال من اصلا در نیومده هنوز.
+ چون عقل نداری.
- بهتر از درد داشتنه.
پن: گفتگوی امروز من و دوستم تو کلاس.
🤣7👍1
برای من خیلی خیلی کم پیش اومده که به طور خاص چیزی رو از خدا بخوام و همون رو بهم بده جوری که با دیدن داشتنش، قند توی دلم آب شه.
گاهی میون صدای بلند خندهها و حرفهای دوستام توی کلاس، یهو همه چیز برام صحنه آهسته میشه و یادم میفته که من در این لحظه در پایه دوازدهم، دقیقا با همون کسایی که وقتی دهم بودم آرزوم بود دوست بشم، دوست هستم. دوست صمیمی. ممکنه بعضی روزا با همهشون اندازهی هم حرف نزنم، اما اون چیزی که اثر خودش رو روی قلب و روحم میزاره، اون حضوره. اینکه چند صندلی اونور تر، هستن. این شیرین ترین حسه که ته کلاس کنار بهترین دوستایی که دوست داشتی داشته باشی، بشینی. سر امتحان، موقع تدریس، موقع دعوا، وقتی دبیر یه درس نمیاد و دور هم جمع میشیم، زنگ تفریحها که بالای سر هم میریم... آره به گمونم این بهترین حس دنیاست.
گاهی میون صدای بلند خندهها و حرفهای دوستام توی کلاس، یهو همه چیز برام صحنه آهسته میشه و یادم میفته که من در این لحظه در پایه دوازدهم، دقیقا با همون کسایی که وقتی دهم بودم آرزوم بود دوست بشم، دوست هستم. دوست صمیمی. ممکنه بعضی روزا با همهشون اندازهی هم حرف نزنم، اما اون چیزی که اثر خودش رو روی قلب و روحم میزاره، اون حضوره. اینکه چند صندلی اونور تر، هستن. این شیرین ترین حسه که ته کلاس کنار بهترین دوستایی که دوست داشتی داشته باشی، بشینی. سر امتحان، موقع تدریس، موقع دعوا، وقتی دبیر یه درس نمیاد و دور هم جمع میشیم، زنگ تفریحها که بالای سر هم میریم... آره به گمونم این بهترین حس دنیاست.
😭7❤4
+ این چوبهی دار برای کیست؟
- خانم، ببخشید نمیدانم، این درختان میرویند، ولی معلوم نیست چرا و برای چه کسی!
- سه یار دبستانی، هالدین ماگفال.
- خانم، ببخشید نمیدانم، این درختان میرویند، ولی معلوم نیست چرا و برای چه کسی!
- سه یار دبستانی، هالدین ماگفال.
❤3
شب. خونه ساکت. چراغا خاموش. همه خواب. فردا تعطیل، و صدای بارون. ناگهان همه چیز به نظر درست شدنی میاد.
😍4🕊3🎃1
بچه که بودم وقتی عبارت «از ما بهترون» رو میشنیدم همیشه یه چیز ماورا طبیعی به ذهنم میومد. موجوداتی که از ما برترن. هروقت هم کسی به کار میبردش صداش رو پایین میآورد و خیلی با احتیاط ازش حرف میزد. البته شاید هم نه خیلی با احتیاط... برای یه بچه به نظر خیلی محتاط میومدن.
حالا فکر میکنم کاش واقعا منظور از ما بهترون، این بود!
حالا فکر میکنم کاش واقعا منظور از ما بهترون، این بود!
💔3
- گر خاک پارس شد همه دریا عجب مدار
زین آبهای شور که از چشم ما رود...
- قاآنی.
زین آبهای شور که از چشم ما رود...
- قاآنی.
❤1
Jenny of Oldstones (Game of Thrones)
Florence + The Machine
And she never wanted to leave, never wanted to leave...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Movie: Lord of the rings
Cinema.
Cinema.
«گل آزادی»
و آزادی گلی وحشی در دشت بود. آنقدر نزدیک و دستیافتنی که هر کسی میتوانست خم شود و بچیندش، و آنقدر زیبا که هیچکس نمیخواست تنها برای خودش برش دارد. سرخ، پر از خار و برگ، برهنه زیر باد و باران، اما در دشت. جایی که به آن تعلق داشت.
این آزادی است. گلی که در همان دشتی میروید که همهی دیگر موجودات زندگی میکنند. همانجا شکوفه میکند و همانجا میمیرد. هر کسی میتواند نزدیکش برود، نوازشش کند و ببویدش. رایگان تر از هوایی که به درون کشیده میشود. نه شاخه گل اصلاح شدهی بی برگ و خاری که لای کاغذ پیچیده شده و آمادهی فروش است.
امروز اما، گلی که روزگاری در دشت زندگی خودمان میرویید، گران، به ارزش خون، در گلفروشیای در همین دشت به فروش میرسد.
گلفروشی در همین دشت است، اما از این دشت نیست. گلهای همین دشت را میفروشد، اما از این دشت نیست.
گل سرخ آزادی امروز، آزاد نیست.
- خودنوشت بیست و هفتم.
و آزادی گلی وحشی در دشت بود. آنقدر نزدیک و دستیافتنی که هر کسی میتوانست خم شود و بچیندش، و آنقدر زیبا که هیچکس نمیخواست تنها برای خودش برش دارد. سرخ، پر از خار و برگ، برهنه زیر باد و باران، اما در دشت. جایی که به آن تعلق داشت.
این آزادی است. گلی که در همان دشتی میروید که همهی دیگر موجودات زندگی میکنند. همانجا شکوفه میکند و همانجا میمیرد. هر کسی میتواند نزدیکش برود، نوازشش کند و ببویدش. رایگان تر از هوایی که به درون کشیده میشود. نه شاخه گل اصلاح شدهی بی برگ و خاری که لای کاغذ پیچیده شده و آمادهی فروش است.
امروز اما، گلی که روزگاری در دشت زندگی خودمان میرویید، گران، به ارزش خون، در گلفروشیای در همین دشت به فروش میرسد.
گلفروشی در همین دشت است، اما از این دشت نیست. گلهای همین دشت را میفروشد، اما از این دشت نیست.
گل سرخ آزادی امروز، آزاد نیست.
- خودنوشت بیست و هفتم.
👏2