حرکت جالبیست که تا زندانی ات میکنند،اعتصاب غذا میکنی و یک عده هم جان میدهند که ترندت کنند!
جالب تر اینکه حق را هم به خودشان می دهند!
فکر کنید آدمی را،فکری را،امنیت ملی را بکشیم و با مظلومیت در زندان خودمان را به موش مردگی بزنیم و هر چند روز هم خون بالا بیاوریم و مادرمان هم راه به راه مصاحبه کند که وای پسرم وای پاره تنم،ای مرگ بر نظام فلان و بهمان!
یک عده هم این پایین کف و سوت بزنن و بودو بودو توییتریت کنند!
بیچاره ها،امیدی ندارم به انتخابات بعد،بعضی از این مردم خیلی وقت است که خسته اند از فکر...
پ.ن:یک روز روزه گرفتن با هزار نصیحت همراه بود که خدای شکمتان راضی است گرسنگی بکشید؟حالا میگویند فلان آدمشان دوماه و نصفی است که اعتصاب غذا کرده و اخبارش را هرچند دقیقه از پایگاه کجا که نمیدانم دریافت میکنند!
-همین الان خون بالا آورد...
-خون رو فرو برد...
-خون نبود...
-سس بود...
-آرش صادقی...
جالب تر اینکه حق را هم به خودشان می دهند!
فکر کنید آدمی را،فکری را،امنیت ملی را بکشیم و با مظلومیت در زندان خودمان را به موش مردگی بزنیم و هر چند روز هم خون بالا بیاوریم و مادرمان هم راه به راه مصاحبه کند که وای پسرم وای پاره تنم،ای مرگ بر نظام فلان و بهمان!
یک عده هم این پایین کف و سوت بزنن و بودو بودو توییتریت کنند!
بیچاره ها،امیدی ندارم به انتخابات بعد،بعضی از این مردم خیلی وقت است که خسته اند از فکر...
پ.ن:یک روز روزه گرفتن با هزار نصیحت همراه بود که خدای شکمتان راضی است گرسنگی بکشید؟حالا میگویند فلان آدمشان دوماه و نصفی است که اعتصاب غذا کرده و اخبارش را هرچند دقیقه از پایگاه کجا که نمیدانم دریافت میکنند!
-همین الان خون بالا آورد...
-خون رو فرو برد...
-خون نبود...
-سس بود...
-آرش صادقی...
هیچ!
Photo
خدا میداند که چقدر نوشتم و پاک...
آنقدر که نگاه شما به ماست,کاش ماهم نگاهمان سمتتان بود.
آنقدر که نگاه شما به ماست,کاش ماهم نگاهمان سمتتان بود.
جایی که شکوه ها به صفِ زیر و بم رسد...
حلوای آشتی است دو لب گر به هم رسد...
#بيدل_دهلوى
صبح بخیر,چقدر امروز هوای خوبیست!
حلوای آشتی است دو لب گر به هم رسد...
#بيدل_دهلوى
صبح بخیر,چقدر امروز هوای خوبیست!
به یک شکل عجیب و غریب این روزها،احساس این را دارم که یک بار چند تنی را از روی دوشم برداشته ام،یک گوشه آرام گرفته ام،نه كسی کاری به کارم دارد و نه من کاری به کسی،اینکه میگویم زمستان را از همه فصل ها بیشتر دوست دارم بخاطر همین فصل* هایش هست!
همینقدر بگویم خدایاشکرت و دمت گرم،که هرچند،هر وقت اینهارا گفتم این درب رحمت شما بود که بروی ما باز شد و تو کریمی،و تو رحیمی!
*مانع و حاجز میان دوچیز!
همینقدر بگویم خدایاشکرت و دمت گرم،که هرچند،هر وقت اینهارا گفتم این درب رحمت شما بود که بروی ما باز شد و تو کریمی،و تو رحیمی!
*مانع و حاجز میان دوچیز!
وقتی حرف میزد،دوست داشتم فقط نگاهش کنم،این را برای اینکه کلمات کنار یکدیگر شکل عاشقانه پیدا کند نمیگویم،که اصلا این کار را بلد نیستم که نوشتن کار من نبوده و نیست،من همان عکاس گوشه گیرم که زندگیش را با کتاب و عکس و پادکست،پر میکند و عکس های او...
این که دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم و او فقط حرف بزند و فقط حرف بزند،یک بلوف نوشتاری عاشقانه نبود که دوست داشتم از هرچه که دوست دارد بگوید،از زمین و زمان و محل کارش و زندگی اش و عروسک نقره ای رنگش تا حرفای بزرگ بزرگ سیاستمدارنه ...
لذت زندگیم این بود صبحها که چشمانم را باز میکردم و باریکه نور آفتاب از پنجره اتاقم بر روی رختخواب همیشه پهنم میوفتاد اول شعر صبح بخیرش را بخوانم و بعد نگاهش کنم و به خودم بگویم تا سیر نشدی حق نداری از جایت بلند شوی...
من میدانستم این شیرین زبانی هایش آخر مرا دیوانه میکند،درست ترش آن است،دیوانه تر میکند!
پ.ن:
مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده...
که از سیاهی پایان قصه مطمئنم...
این که دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم و او فقط حرف بزند و فقط حرف بزند،یک بلوف نوشتاری عاشقانه نبود که دوست داشتم از هرچه که دوست دارد بگوید،از زمین و زمان و محل کارش و زندگی اش و عروسک نقره ای رنگش تا حرفای بزرگ بزرگ سیاستمدارنه ...
لذت زندگیم این بود صبحها که چشمانم را باز میکردم و باریکه نور آفتاب از پنجره اتاقم بر روی رختخواب همیشه پهنم میوفتاد اول شعر صبح بخیرش را بخوانم و بعد نگاهش کنم و به خودم بگویم تا سیر نشدی حق نداری از جایت بلند شوی...
من میدانستم این شیرین زبانی هایش آخر مرا دیوانه میکند،درست ترش آن است،دیوانه تر میکند!
پ.ن:
مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده...
که از سیاهی پایان قصه مطمئنم...
در فقه می گوییم،هر وقت دیواره های شهر از دید تو پنهان شد،باید نماز را شکسته بخوانی،حالا شدی مسافر!
یا می گوییم آنگاه که دیگر صدای اذان را نشنیدی،آن وقت مسافری!
حالا ما می گوییم آنگاه که آوا و آهنگ هواهای نفسانی به گوش دلت نرسید،آن موقع تو مهاجری!
آن گاه که دیواره های شهر مادیت از دیدت پنهان شد،آن موقع تو مسافری!
حاج آقا مجتبی تهرانی(رضوان الله علیه)
یا می گوییم آنگاه که دیگر صدای اذان را نشنیدی،آن وقت مسافری!
حالا ما می گوییم آنگاه که آوا و آهنگ هواهای نفسانی به گوش دلت نرسید،آن موقع تو مهاجری!
آن گاه که دیواره های شهر مادیت از دیدت پنهان شد،آن موقع تو مسافری!
حاج آقا مجتبی تهرانی(رضوان الله علیه)