یه تیکه کاغذ توی حیاط هست که باد مدام حرکتش میده و دوباره تا میاد ساکن بشه چرخ میخوره رو هوا و واسه لحظهای حتی آروم و قرار نداره، این باد کوفتی نمیدونه کاغذ بیچاره نه راه پس داره و نه راه پیش؛ میدونه چاردیواری حیاط اجازه نمیده حداقل یه مسیر یا راه فراری واسه خلاصیش ایجاد بشه، مدام داره کاغذو اذیت میکنه، نمیدونم چرا احساس میکنم اون کاغذه منم و باد خاطراتِ توست...
Forwarded from برنامه ناشناس
یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!
تا آن زمان هیچ واژهای نتوانسته بود تا این
حد برایم جاودانه بماند و کلمات فقط
مشتی کلمات بودند در اقتضای زمان و
مکانی محدود. ولی «عزیزترینم...!» فکرش را بکنید که در میان تمام عزیزانی که دارد،
تو، «ترینِ» آنهایی! این یعنی مرا کاملا آزاد
و شرافتمندانه دوست میداشت آنهم در
کمالِ دارایی نه از روی ترس و تنهاییاش.
#حمید_جدیدی
یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!
تا آن زمان هیچ واژهای نتوانسته بود تا این
حد برایم جاودانه بماند و کلمات فقط
مشتی کلمات بودند در اقتضای زمان و
مکانی محدود. ولی «عزیزترینم...!» فکرش را بکنید که در میان تمام عزیزانی که دارد،
تو، «ترینِ» آنهایی! این یعنی مرا کاملا آزاد
و شرافتمندانه دوست میداشت آنهم در
کمالِ دارایی نه از روی ترس و تنهاییاش.
#حمید_جدیدی
Forwarded from برنامه ناشناس
خیلی حالم ار صبح بده:)
اما نشستم متنای اخیر کانالو خوندم
انگار همدردی باهام شده و احساس بهتری دارم
حالم هنوز بده:)اما نه به شدت بدی دوساعت پیش
خواستم بگم همین طوری ادامه بدید ، اینطوری جای قشنگتریه💝
خیلی حالم ار صبح بده:)
اما نشستم متنای اخیر کانالو خوندم
انگار همدردی باهام شده و احساس بهتری دارم
حالم هنوز بده:)اما نه به شدت بدی دوساعت پیش
خواستم بگم همین طوری ادامه بدید ، اینطوری جای قشنگتریه💝
Forwarded from هیچ!
حکایت ما، نظیر آن «قلم زنی» است که باید از صفحه خام خویش، تابلوی خوش خط و نقشی را حاصل کند. الگو و اسوه می تواند مشترک باشد اما سرانجام هرکه باید «لوحِخویش» را قلم بزند.
#می
@Nothingmann
#می
@Nothingmann
با اختلاف بهترین بغل شدن، بغلیه که تا یه تکون میخوری طرف مقابل بیدار شه و با حالت ″حواسم بهت هست″ نگات کنه.