فکر میکرد که ممکن است، و حتی احتمال زیاد دارد، که همان شب بمیرد، اما این فکر چندان برایش ناگوار نبود و وحشتی هم از آن نکرد. فکر مرگ برایش ناگوار نبود زیرا در زندگی هرگز روی خوشی و آسودگی ندیده و بهعکس پیوسته در خدمت این و آن گذرانده و نفس راحتی نکشیده بود و از این جور زندگی داشت خسته میشد. از فکر مردن وحشتی هم نمیکرد زیرا علاوه بر ارباب هایی نظیر واسیلی آندرهایچ که او خدمتشان را میکرد پیوسته خود را زیر دست ارباب دیگری احساس میکرد. همان اربابی که او را به این زندگی فرستاده بود و میدانست که بعد از مرگ هم زیر دست اوخواهد بود و این ارباب فریبش نمیداد و آزارش نمیکرد. البته چندان خوش نداشت که از زندگی آشنا و مأنوس خود وانبرد، اما چاره چه بود؟ به زندگی بعدی هم عاقبت عادت میکرد. در دل میگفت:« تکلیف گناهام چی میشه؟» و به یاد میگساریهایش افتاد و پول هایی که پای بطری گذاشتهبود و خونهایی که به دل زنش کرده و دشنامهایی که به او داده بود و یکشنبههایی که به کلیسا نرفته بود و روزههایی که نگرفته بود و همهی کارهای بدی که بابت آنها کشیش بعد از اعتراف سرزنشش کردهبود. «خوب، معلومه، بار گناهام که سبک نیست. اما این گناهها رو که من به اختیار نکردم. خدا خودش منو این جور ساخته. چه کنم؟ چه طور میشه گناه نکرد؟ کیست که گناه نکرده باشه؟»
• ارباب و بنده
- لیو تالستوی
• ارباب و بنده
- لیو تالستوی
❤🔥3❤2
جسدی که ترک کردهای؛ سر گوش تا گوش بریده شدهی خود را پس گرفته بود؛ زهر خود را میچشید.
تماشا میکردم و خوب نمیدانستم؛ شاید تو زنده ماندی تا نقاب من را به صورت بزنی. پیش از این گفته بودم و چون به یاد نداشتی تکرار میکردم که:« عزیزکم؛ این ها که میبینی مار های دو سری هستند. نیش هایشان را بوسه تعریف نکن.» میشنیدی و باورت در بازی ناگواری دستکاری میشد. مرگ ناخوشم، خود را میبخشد. سر جدا از پیکرم استقلال بیشتری طلب میکند و پیکرم بر این خاک کشیده میشود.
روح فراری بنده چون موجودی الهی، زنجیرش را دوباره بر پیکرم میبندد و کسی فریاد میزند که:
« رنج من! اصالت من است.»
پیش از این که کابوس دستش را از گلوی بنده بشوید؛ زمزمه میکردم و این زخم ناخوانده با من فریاد میزد.
«رنج من، اصالت من است.»
#سین_کاف
تماشا میکردم و خوب نمیدانستم؛ شاید تو زنده ماندی تا نقاب من را به صورت بزنی. پیش از این گفته بودم و چون به یاد نداشتی تکرار میکردم که:« عزیزکم؛ این ها که میبینی مار های دو سری هستند. نیش هایشان را بوسه تعریف نکن.» میشنیدی و باورت در بازی ناگواری دستکاری میشد. مرگ ناخوشم، خود را میبخشد. سر جدا از پیکرم استقلال بیشتری طلب میکند و پیکرم بر این خاک کشیده میشود.
روح فراری بنده چون موجودی الهی، زنجیرش را دوباره بر پیکرم میبندد و کسی فریاد میزند که:
« رنج من! اصالت من است.»
پیش از این که کابوس دستش را از گلوی بنده بشوید؛ زمزمه میکردم و این زخم ناخوانده با من فریاد میزد.
«رنج من، اصالت من است.»
#سین_کاف
❤🔥4❤2💔1
متوجه نمیشم چرا نسبت به هم گاهی انقدر بد رفتار میکنید
وقتی رسما با این اتفاقات بزرگ شدیم
وقتی رسما با این اتفاقات بزرگ شدیم
👍4
اره حالت طبیعی نیست ولی معجزه ای هم در کار نیست
و اره همیشه همینقدر تلخ و سنگینه
و اره همیشه همینقدر تلخ و سنگینه
👍4
کسی حالش خوب نیست و من متوجه نمیشم چرا به جای این که یکم درک کنید صرفا به پای همدیگه میپیچید و همه چیزو بیشتر بهم میریزین
👍1
-یک جمجمه ی قرمز .
... خدا بهم رحم کنه حتی حوصلم نمیکشه کامل براتون توضیح بدم
خب رحم نکنه 💔
نمیدونم
نمیدونم
هر سری سودای خود داشت و هر پیکر وصله ای.
چشم باز میکردم و انگار از هر جسد، رنجی کنده و بر پیکرمان دوخته بودند. این تاریکی سنگین تر از همیشه، وجودش را اعلام میکرد. ناگزیر از انتخاب، در دام زندگی نفسمان از حلق به بالا نمیرسید و ادامه داشت.
سکوت، در زمره ی قوانین سر برآورده بود و خفگی رخت تازه ای بر تن میپوشاند. برف نمیبارید و سر خود را به سنگ میکوبیدند.
اینجا،
تنِ خاک مقدس بود و زنده ها گندیده.
اینجا،
نفس ها حبس بود و غم ها خندیده.
اینجا ایستاده بودند،
سنگین و رنج دیده.
#سین_کاف
چشم باز میکردم و انگار از هر جسد، رنجی کنده و بر پیکرمان دوخته بودند. این تاریکی سنگین تر از همیشه، وجودش را اعلام میکرد. ناگزیر از انتخاب، در دام زندگی نفسمان از حلق به بالا نمیرسید و ادامه داشت.
سکوت، در زمره ی قوانین سر برآورده بود و خفگی رخت تازه ای بر تن میپوشاند. برف نمیبارید و سر خود را به سنگ میکوبیدند.
اینجا،
تنِ خاک مقدس بود و زنده ها گندیده.
اینجا،
نفس ها حبس بود و غم ها خندیده.
اینجا ایستاده بودند،
سنگین و رنج دیده.
#سین_کاف
❤5
❤2💔1
با این حال گستاخی من رو ببخشید و اجازه بدید این بخش رو از نظر یک یادآوری، باهم مرور کنیم
❤2
همان گونه که ابرها خبر از طوفان میدهند. جنگها ریشه هر چیز را میکنند و نوابغ را میکشند. ...
نبوغ حتی فرصت تولد دوباره را نخواهد داشت؛ جنگی که ما را تهدید میکند شاید همه آنانی را که میتوانند نابغه باشند از میان ببرد. اگر با این همه هنری کلاسیک و آفریننده ممکن شود، هرچند ممکن است نام یک تن را بر خود داشته باشد، نباید از یاد ببریم که این هنر اثر یک نسل کامل از آدمیان خواهد بود.
• انسان طاغی
- آلبرکامو
نبوغ حتی فرصت تولد دوباره را نخواهد داشت؛ جنگی که ما را تهدید میکند شاید همه آنانی را که میتوانند نابغه باشند از میان ببرد. اگر با این همه هنری کلاسیک و آفریننده ممکن شود، هرچند ممکن است نام یک تن را بر خود داشته باشد، نباید از یاد ببریم که این هنر اثر یک نسل کامل از آدمیان خواهد بود.
• انسان طاغی
- آلبرکامو
❤🔥3❤1