نه چشم ها و نه لب ها ، پذیرنده ترین چیز انسانی، فقط و فقط آغوش است...
📕 کتاب:گوژپشت نتردام
✍🏻 اثر: #ویکتور_هوگو
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:گوژپشت نتردام
✍🏻 اثر: #ویکتور_هوگو
📚 @PDFsCom
👍1
آذر اسب محمدرضاشاه بود. خلخالی ابتدا پاهای این حیوان را شکست سپس چشمانش اسب را کور کرد و بعد از آن زبانش را برید و در آخر با شلیک تیر به سر حیوان او را کشت. خلخالی اسب شاه را اعدام نکرد تیرباران هم نکرد بلکه حیوان زبان بسته را شکنجه و زجرکش کرد...
واقعا هیچکس مانند خلخالی نبود و نیست...
📚 @PDFsCom
واقعا هیچکس مانند خلخالی نبود و نیست...
📚 @PDFsCom
👎3👍1💔1
📎 #_یک_تکه_کتاب
من فکر می کنم که شفافیت باید همه وقت جانشین راز شود… ما بدنمان را به همه کس تسلیم میکنیم، حتی بیرون از هرگونه رابطهی جنسی: توسط نگاه و تماس. وجود هر یک از ما برای دیگری به منزلهی بدن است. اما از نظر روحی و فکری چنین نیست، هرچند که اندیشهها گونهای از بدناند. اگر ما بخواهیم واقعاً برای دیگری وجود داشته باشیم، چنانکه بدنمان وجود دارد، همچنان که بدنمان دائماً ممکن است عریان باشد هرچند مردم هرگز چنین نکنند اندیشههایمان نیز باید چنان ظاهر شوند که گویی از بدن میآیند… به عبارت دیگر، بعد از این نباید آن پنهانکاری و رازی را داشت که در بعضی از قرون افتخار زن و مرد پنداشته میشد، و به نظر من حماقتی بیش نیست.
📕 کتاب : آنچه من هستم
✍ اثر : #ژان_پل_سارتر
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7839
📚@PDFsCom
من فکر می کنم که شفافیت باید همه وقت جانشین راز شود… ما بدنمان را به همه کس تسلیم میکنیم، حتی بیرون از هرگونه رابطهی جنسی: توسط نگاه و تماس. وجود هر یک از ما برای دیگری به منزلهی بدن است. اما از نظر روحی و فکری چنین نیست، هرچند که اندیشهها گونهای از بدناند. اگر ما بخواهیم واقعاً برای دیگری وجود داشته باشیم، چنانکه بدنمان وجود دارد، همچنان که بدنمان دائماً ممکن است عریان باشد هرچند مردم هرگز چنین نکنند اندیشههایمان نیز باید چنان ظاهر شوند که گویی از بدن میآیند… به عبارت دیگر، بعد از این نباید آن پنهانکاری و رازی را داشت که در بعضی از قرون افتخار زن و مرد پنداشته میشد، و به نظر من حماقتی بیش نیست.
📕 کتاب : آنچه من هستم
✍ اثر : #ژان_پل_سارتر
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7839
📚@PDFsCom
Telegram
PDF ™
📕 کتاب : آنچه من هستم
✍ اثر : #ژان_پل_سارتر
📚@PDFsCom
✍ اثر : #ژان_پل_سارتر
📚@PDFsCom
👍1
پيتر ؛ مديريت يك شركت داروسازي را برعهده دارد كه داراي مراكز مختلفي در كشورهاي اروپايي است . سفر به پاريس و تبادل نظر با گروه محققان همواره براي وي جالب بوده است . او اينك به پاريس آمده تا آرزوي بزرگ حياتش را برآورده سازد ، زيرا او ميتوانست در آيندهاي نزديك ، دورنماي حيات تمام مبتلايان به سرطان را تغيير دهد و ..
📕 کتاب:پنج روز در پاریس
✍🏻 اثر: #دانیل_استیل
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:پنج روز در پاریس
✍🏻 اثر: #دانیل_استیل
📚 @PDFsCom
شاید عشق مدتی در جوش و خروش باشد اما تا ابد که دوام نمیآورد. اگر دست به کاری جدی نزنیم رابطهی ما به بن بست میرسد و عشق را در خود خفه میکند.
📕 کتاب:چاقوی شکاری
✍ #هاروکی_موراکامی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:چاقوی شکاری
✍ #هاروکی_موراکامی
📚 @PDFsCom
برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد...
. دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند،
. آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، .کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله گویی به سرش زد و برای آنکه سوگلی هایش را بخنداند،
. با صدای بلند به پیرمرد درشکه چی که از شدت سرما می لرزید، گفت: درشکه چی ! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی کنه!" .درشکه چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:
درشکه چی! به سرما گفتی؟؟؟
درشکه چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد: بله قربان گفتم!!!
-خب چی گفت؟؟؟ گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی یارم...
نتیجه: این حکایت دقیقا حکایت كسانى است که برای تحریم ها تره هم خرد نمیکنند و مشغول رجزخوانی و خط و نشان کشیدن برای قدرت های جهان هم هستند... و ملت زیر خط فقر، همان درشکه چی اند که باید تمام سختی های تحریم را تحمل می کنند ...
📚 @PDFsCom
. دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند،
. آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، .کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله گویی به سرش زد و برای آنکه سوگلی هایش را بخنداند،
. با صدای بلند به پیرمرد درشکه چی که از شدت سرما می لرزید، گفت: درشکه چی ! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی کنه!" .درشکه چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:
درشکه چی! به سرما گفتی؟؟؟
درشکه چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد: بله قربان گفتم!!!
-خب چی گفت؟؟؟ گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی یارم...
نتیجه: این حکایت دقیقا حکایت كسانى است که برای تحریم ها تره هم خرد نمیکنند و مشغول رجزخوانی و خط و نشان کشیدن برای قدرت های جهان هم هستند... و ملت زیر خط فقر، همان درشکه چی اند که باید تمام سختی های تحریم را تحمل می کنند ...
📚 @PDFsCom
❤1
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیم های چلسی و چارلتون بعلت آلودگی بی حد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازهبان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود!
بعلت سر و صدای زیاد پشت دروازه اش سوت داور را نشنیده بود. او با دست هایی گشاده با حواس جمع در دروازه می ماند و با دقت به جلو نگاه می کند تا به گمان خودش در برابر شوت های حریف غافلگیر نشود.
وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه ی ما را نداده است...
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشته اند.
"حواسمان به دروازهبانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد."
📚 @PDFsCom
بعلت سر و صدای زیاد پشت دروازه اش سوت داور را نشنیده بود. او با دست هایی گشاده با حواس جمع در دروازه می ماند و با دقت به جلو نگاه می کند تا به گمان خودش در برابر شوت های حریف غافلگیر نشود.
وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه ی ما را نداده است...
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشته اند.
"حواسمان به دروازهبانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد."
📚 @PDFsCom
زندگیمان را چون خانهای برای کسی میسازیم و هنگامی که میتوانیم او را سرانجام در آن جای دهیم، نمیآید.
سپس برایمان میمیرد
و خود زندانی جایی میشویم
که تنها برای او بود...
📕 در جستجوی زمان از دست رفته
✍🏻#مارسل_پروست
📚 @PDFsCom
سپس برایمان میمیرد
و خود زندانی جایی میشویم
که تنها برای او بود...
📕 در جستجوی زمان از دست رفته
✍🏻#مارسل_پروست
📚 @PDFsCom
👍3❤1
چرا کسانی که واقع گرا نیستند یا زیاده از اندازه به خود بها می دهند یا پا را از گلیم خود فراتر می گذارند همواره خواب می بینند که در حال پرواز یا سقوط می باشند.
📕 کتاب:انسان و سمبولهایش
✍🏻 اثر: #کارل_گوستاو_یونگ
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:انسان و سمبولهایش
✍🏻 اثر: #کارل_گوستاو_یونگ
📚 @PDFsCom
❤1
پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
گلستان سعدى:
جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت
📚 @PDFsCom
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
گلستان سعدى:
جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
حقیقت اینه که میخوام دوباره اون ستارهها رو ببینم اونا ستارههای جالبیان. نمیخوام اونا رو از کشتی هوایی ببینم، بلکه میخوام درست مثل اجدادمون تو چندهزار سال پیش، از سطح زمین تماشاشون کنم. میخوام به سطح زمین برم. وشتی دوباره شوکه شد. مادر به خاطر اینم که شده، باید بیایی و صدمات ناشی از دیدن سطح زمین رو بهم توضیح بدی، باید بیایی. او در حالی که خودش را کنترل میکرد، گفت : صدمهای در کار نیست اما سودی هم نداره. سطح زمین چیزی جز غبار و گِل نداره، هیچ اثری از زندگی روی اون نمونده و اونجا برای نفس کشیدن به ماسک اکسیژن نیاز داری؛ وگرنه هوای سرد بیرون میکشدت. تو اون هوا آدم فوراً میمیره.
📕 کتاب : ماشین می ایستد
✍ اثر : #ای_ام_فورستر
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7867
📚@PDFsCom
حقیقت اینه که میخوام دوباره اون ستارهها رو ببینم اونا ستارههای جالبیان. نمیخوام اونا رو از کشتی هوایی ببینم، بلکه میخوام درست مثل اجدادمون تو چندهزار سال پیش، از سطح زمین تماشاشون کنم. میخوام به سطح زمین برم. وشتی دوباره شوکه شد. مادر به خاطر اینم که شده، باید بیایی و صدمات ناشی از دیدن سطح زمین رو بهم توضیح بدی، باید بیایی. او در حالی که خودش را کنترل میکرد، گفت : صدمهای در کار نیست اما سودی هم نداره. سطح زمین چیزی جز غبار و گِل نداره، هیچ اثری از زندگی روی اون نمونده و اونجا برای نفس کشیدن به ماسک اکسیژن نیاز داری؛ وگرنه هوای سرد بیرون میکشدت. تو اون هوا آدم فوراً میمیره.
📕 کتاب : ماشین می ایستد
✍ اثر : #ای_ام_فورستر
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7867
📚@PDFsCom
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچچیز نمیتواند یاری اش کند؛
نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر،
بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد...
📕 خشم و هیاهو
✍🏻#ویلیام_فاکنر
📚 @PDFsCom
نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر،
بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد...
📕 خشم و هیاهو
✍🏻#ویلیام_فاکنر
📚 @PDFsCom
Forwarded from BOOK | کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماسکها را باید بست
دستها را باید شست
جور دیگر باید زیست
دست اگر نتوان داد، اندوهی نیست
خانه دوست اگر نتوان رفت، یادش هست
میداند دوست، حال که تن را پای رفتن نیست
خاطره را پر پرواز اما هست...
دل به دریا باید داد با بال خیال
حال که واکسن نیست، با ماسک باید زیست.
📚 @BooksCom
دستها را باید شست
جور دیگر باید زیست
دست اگر نتوان داد، اندوهی نیست
خانه دوست اگر نتوان رفت، یادش هست
میداند دوست، حال که تن را پای رفتن نیست
خاطره را پر پرواز اما هست...
دل به دریا باید داد با بال خیال
حال که واکسن نیست، با ماسک باید زیست.
📚 @BooksCom
❤1
نیازی نیست برای یافتن ریشههای شر، به دنبال امور فرا طبیعی باشیم. انسان خود به تنهایی قادر به هرگونه شرارتی است.
📕 کتاب:جزیره شاتر
✍🏻 اثر: #دنیس_لهین
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:جزیره شاتر
✍🏻 اثر: #دنیس_لهین
📚 @PDFsCom
سربازان وارد روستائی شدند و به همه زنان تجاوز کردند به استثناء یک زن که با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد ...
پس از برگشت سربازان به پادگانها و اقامتگاهها، همه زنان نیز از خانههایشان بیرون آمدند و لباسهای پاره پاره خود را با گریهای دلسوزانه جمع میکردند به جزء آن زن ... ،
از خانه اش با عزت و افتخار در حالی خارج شد که با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه میکرد و گفت: تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی کند بدون آنکه بمیرم یا او را بکشم؟!
زنهای روستا به یکدیگر نگاه کردند و تصمیم گرفتند او را بکشند تا مبادا با شرافتش بر آنها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید ...
بنابراین با حمله ای دست جمعی، او را کشتند
”شرافت را کشتند تا خفت و ننگ زنده بماند”
این است واقعیت فاسدین جامعه، هر انسان شریفی را می کُشند، تخریب میکنند، دروغ میبندند، عزل میکنند، از دسترس مردم دور میکنند تا فسادشان آشکار نشود!
📚 @PDFsCom
پس از برگشت سربازان به پادگانها و اقامتگاهها، همه زنان نیز از خانههایشان بیرون آمدند و لباسهای پاره پاره خود را با گریهای دلسوزانه جمع میکردند به جزء آن زن ... ،
از خانه اش با عزت و افتخار در حالی خارج شد که با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه میکرد و گفت: تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی کند بدون آنکه بمیرم یا او را بکشم؟!
زنهای روستا به یکدیگر نگاه کردند و تصمیم گرفتند او را بکشند تا مبادا با شرافتش بر آنها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید ...
بنابراین با حمله ای دست جمعی، او را کشتند
”شرافت را کشتند تا خفت و ننگ زنده بماند”
این است واقعیت فاسدین جامعه، هر انسان شریفی را می کُشند، تخریب میکنند، دروغ میبندند، عزل میکنند، از دسترس مردم دور میکنند تا فسادشان آشکار نشود!
📚 @PDFsCom
❤2
زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی میکرد، به سفارش نزدیکان او را نزد شیخی بردند.
شیخ برایش دعایی نوشت و فرمود :
آن را به کتفش ببندید او دیگر هرگز دزدی نمیکند
هنگامی که به خانه باز میگشتند پسر در راه عقب مانده بود!؟
مادرش از او خواست سریعتر راه برود و به او برسد ، ناگاه پسر گفت :
مادر دمپایی شیخ بزرگ است و نمیتوانم با آن به درستی راه بروم...!
📚 @PDFsCom
شیخ برایش دعایی نوشت و فرمود :
آن را به کتفش ببندید او دیگر هرگز دزدی نمیکند
هنگامی که به خانه باز میگشتند پسر در راه عقب مانده بود!؟
مادرش از او خواست سریعتر راه برود و به او برسد ، ناگاه پسر گفت :
مادر دمپایی شیخ بزرگ است و نمیتوانم با آن به درستی راه بروم...!
📚 @PDFsCom
🤩1