یاد پدرم افتادم که می گفت: نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند، می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است.
📕 چراغ ها را من خاموش میکنم
✍🏻 #زویا_پیرزاد
📚 @PDFsCom
📕 چراغ ها را من خاموش میکنم
✍🏻 #زویا_پیرزاد
📚 @PDFsCom
پاشو، پاشو لباس بپوشو بزن بیرون
شده برای یه خرید کوچولو یا اصلا پیاده روی
برای انجام کاری که شاید مدتیه عقبش میندازی
یک ربع که از بیرون رفتنت بگذره
حالت از این رو به اون رو میشه
باور کن که همون گوشی و تلوزیون و
پرده های کشیده و نور کم عامل کسالتته
همون کسالت و بی حوصلگی ایی که
میگی نمیدونم دلیلش چیه
پاشو، پاشو که جز خودت کسی
حواسش به تو نیست؛
پاشو که همه چیز وابسته به خودته
تویی که باید هوای خودتو داشته باشی
#مریم_فولادوند
📚 @PDFsCom
شده برای یه خرید کوچولو یا اصلا پیاده روی
برای انجام کاری که شاید مدتیه عقبش میندازی
یک ربع که از بیرون رفتنت بگذره
حالت از این رو به اون رو میشه
باور کن که همون گوشی و تلوزیون و
پرده های کشیده و نور کم عامل کسالتته
همون کسالت و بی حوصلگی ایی که
میگی نمیدونم دلیلش چیه
پاشو، پاشو که جز خودت کسی
حواسش به تو نیست؛
پاشو که همه چیز وابسته به خودته
تویی که باید هوای خودتو داشته باشی
#مریم_فولادوند
📚 @PDFsCom
#_یک_تکه_کتاب
اسفاری گفت: همه چیز مسخره است. زندگی از دید من یک ساختمان کلنگی است که به هر جاش نگاه کنی چیزی در حال فرو ریختن است.
می دانی ماریا، من یکبار برای خرج بیمارستان دخترم که سینه پهلو کرده بود از برادرم هزار و دویست تومان قرض گرفتم. یکی دو ماه گذشت اما وضعم طوری نبود که بتوانم پولش را بدهم. با این حقوق معلمی ... ناراحت بودم. بهش گفتم می خواهی هزار و دویست تومان کتاب بهت بدهم؟ گفت باشد. همان روز عصر آمد خانه. جلو زنم... می دانی... هیچ چیز مرا این قدر نشکسته بود. کتابهایی که دانه دانه جمع کرده بودم، با هر کدامش خاطره ای... آمد سوا کرد، یک سری کتاب خوب سوا کرد و برد. آن وقت ، بی حساب شدیم.
📕 ذوب شده
✍🏻 #عباس_معروفی
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7619
📚@PDFsCom
اسفاری گفت: همه چیز مسخره است. زندگی از دید من یک ساختمان کلنگی است که به هر جاش نگاه کنی چیزی در حال فرو ریختن است.
می دانی ماریا، من یکبار برای خرج بیمارستان دخترم که سینه پهلو کرده بود از برادرم هزار و دویست تومان قرض گرفتم. یکی دو ماه گذشت اما وضعم طوری نبود که بتوانم پولش را بدهم. با این حقوق معلمی ... ناراحت بودم. بهش گفتم می خواهی هزار و دویست تومان کتاب بهت بدهم؟ گفت باشد. همان روز عصر آمد خانه. جلو زنم... می دانی... هیچ چیز مرا این قدر نشکسته بود. کتابهایی که دانه دانه جمع کرده بودم، با هر کدامش خاطره ای... آمد سوا کرد، یک سری کتاب خوب سوا کرد و برد. آن وقت ، بی حساب شدیم.
📕 ذوب شده
✍🏻 #عباس_معروفی
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7619
📚@PDFsCom
داستان در مورد جین یه مقاله نویس مجله سیاتل تایمزه که داستانای بزرگسال و عاشقونه می نویسه
📕 خوبی هایش را ببین
✍🏻 #ریچل_گیبسون
📚 @PDFsCom
📕 خوبی هایش را ببین
✍🏻 #ریچل_گیبسون
📚 @PDFsCom
هر لحظهاى که در زندگى تجربه مىشود مىتواند آینده را رقم بزند. زمان حال از گذشته نشئت مىگیرد. اتفاقات خوبى که در گذشته رخ دادهاند، دوباره نیز روى خواهند داد. لحظههاى زیبایى، نور و شادى همیشه ...
📕 تولستوی و مبل بنفش
✍🏻 #نینا_سنکویچ
📚 @PDFsCom
📕 تولستوی و مبل بنفش
✍🏻 #نینا_سنکویچ
📚 @PDFsCom
👍4
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی و خرد است. و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست.
📚 @PDFsCom
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی و خرد است. و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست.
📚 @PDFsCom
❤5👍2
دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید، خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بدون جلب توجه متفاوت باشید، جایی که همه مثل هم می اندیشند اصلا کسی فکر نمی کند.
#پائولو_کوئلیو
📚 @PDFsCom
#پائولو_کوئلیو
📚 @PDFsCom
❤1
خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد. خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد. به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید.
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون میدانم که خدا حواسش به من هست
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته
من نتوانستم به عشقم برسم اما مهم نیست چون حتما او گزینه های بهتری برای من در نظر گرفته
#معرفی_کتاب
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7611
📚@PDFsCom
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون میدانم که خدا حواسش به من هست
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته
من نتوانستم به عشقم برسم اما مهم نیست چون حتما او گزینه های بهتری برای من در نظر گرفته
#معرفی_کتاب
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7611
📚@PDFsCom
PDF | پی دی اف
ما یک بازه ی کوتاهی رو میتونیم زندگی کنیم، بین ادم ها باشیم و بعدش هم در واقع همه می میریم. توی این بازه ی کوتاه چه اهمیت داره که درگیر همه ی اتفاقات زندگی بشیم؟ 🎧 #کتاب_صوتی 📕 هنر ظریف بیخیالی ✍🏻 #مارک_منسون قسمت : هشتم موضوع : اهمیت نه گفتن، جواب رد دادن…
پختگی زمانی رخ میدهد
که یک نفر یاد میگیرد که تنها،
دغدغه ی چیزهایی را داشته باشد که ارزشمندند.
🎧 #کتاب_صوتی
📕 هنر ظریف بیخیالی
✍🏻 #مارک_منسون
قسمت : نهم (آخر)
موضوع : و آنگاه خواهید مُرد
📚 @PDFsCom
که یک نفر یاد میگیرد که تنها،
دغدغه ی چیزهایی را داشته باشد که ارزشمندند.
🎧 #کتاب_صوتی
📕 هنر ظریف بیخیالی
✍🏻 #مارک_منسون
قسمت : نهم (آخر)
موضوع : و آنگاه خواهید مُرد
📚 @PDFsCom
👍3
بازی مردگان، داستان پسر نوجوانی با نام «کوین» است که به علت علاقه بیش از حد به بازیهای کامپیوتری از مدرسه رانده شده و حالا به استخدام شرکت کامپیوتری عجیب و مرموزی در آمده است. او ناگهان خود را در میان یک بازی کامپیوتری مییابد و برای نجات جان خویش ناچار به دفاع و مبارزه میگردد.
📕 بازی مردگان
✍🏻 #آنتونی_هوروویتس
📚 @PDFsCom
📕 بازی مردگان
✍🏻 #آنتونی_هوروویتس
📚 @PDFsCom
بیسواد در قرن بیست و یکم فردی نیست
که توانایی خواندن و نوشتن ندارد،
بلکه فردی است که نمیتواند بیاموزد،
آموختههای قبلی را فراموش کند
و آن را با آموزههای جدید جایگزین کند.
#آلوين_تافلر
📚 @PDFsCom
که توانایی خواندن و نوشتن ندارد،
بلکه فردی است که نمیتواند بیاموزد،
آموختههای قبلی را فراموش کند
و آن را با آموزههای جدید جایگزین کند.
#آلوين_تافلر
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمیشوم.
هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه میگویم؟
همه آن چه در تو میبینم و هر آن چه نمیبینم را دوست دارم. با این همه، ضعف هایت را میدانم.
اما احساس میکنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما هم به هم می آیند!
📕 من او را دوست داشتم
✍🏻 #آنا_گاوالدا
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/2081
📚 @PDFsCom
دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمیشوم.
هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه میگویم؟
همه آن چه در تو میبینم و هر آن چه نمیبینم را دوست دارم. با این همه، ضعف هایت را میدانم.
اما احساس میکنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما هم به هم می آیند!
📕 من او را دوست داشتم
✍🏻 #آنا_گاوالدا
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/2081
📚 @PDFsCom
خاله محبوب می گوید: من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم. جعفر شوهر اولش بود.
گفتند: تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!
📕 پرنده من
✍🏻 #فریبا_وفی
📚 @PDFsCom
گفتند: تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!
📕 پرنده من
✍🏻 #فریبا_وفی
📚 @PDFsCom
👍1
حکایت پند آموز 👌
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش آمد که نجسترین چیزها در این دنیای خاکی چیست...؟
برای همین کار وزیرش را مأمور میکند که برود و این نجسترین نجسها را پیدا کند...
پادشاه میگوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را پیدا کند خواهد بخشید...
وزیر هم عازم سفر شد و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که نجسترین چیزها مدفوع آدمیزاد است...!
وزیر عازم دیار خود میشود...
در نزدیکیهای شهر، چوپانی را میبیند و به خود می گوید از او هم سؤال کند شاید جواب تازهای داشت..!
بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید: «من جواب را می دانم اما یک شرط دارد..!»
وزیر نشنیده شرط را میپذیرد...
چوپان هم می گوید: «تو باید مدفوع خودت را بخوری...!»
وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید: «تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کردهای غلط است...
تو مدفوع خودت را بخور، اگر جواب قانع کنندهای نشنیدی من را بکش...!»
خلاصه اینکه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را انجام میدهد...!!
سپس چوپان به او می گوید: «کثیفترین و نجسترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه فکر میکردی نجسترین چیزها است را بخوری...!»
از نخل برهنه سایبانی نطلب
از مردم بی وفا، یاری نطلب
عزّت به قناعت است، خاری به "طمع"
با عزّت خود بساز و خاری نطلب
📚 @PDFsCom
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش آمد که نجسترین چیزها در این دنیای خاکی چیست...؟
برای همین کار وزیرش را مأمور میکند که برود و این نجسترین نجسها را پیدا کند...
پادشاه میگوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را پیدا کند خواهد بخشید...
وزیر هم عازم سفر شد و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که نجسترین چیزها مدفوع آدمیزاد است...!
وزیر عازم دیار خود میشود...
در نزدیکیهای شهر، چوپانی را میبیند و به خود می گوید از او هم سؤال کند شاید جواب تازهای داشت..!
بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید: «من جواب را می دانم اما یک شرط دارد..!»
وزیر نشنیده شرط را میپذیرد...
چوپان هم می گوید: «تو باید مدفوع خودت را بخوری...!»
وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید: «تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کردهای غلط است...
تو مدفوع خودت را بخور، اگر جواب قانع کنندهای نشنیدی من را بکش...!»
خلاصه اینکه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را انجام میدهد...!!
سپس چوپان به او می گوید: «کثیفترین و نجسترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه فکر میکردی نجسترین چیزها است را بخوری...!»
از نخل برهنه سایبانی نطلب
از مردم بی وفا، یاری نطلب
عزّت به قناعت است، خاری به "طمع"
با عزّت خود بساز و خاری نطلب
📚 @PDFsCom
❤1
پیام نیچه به ما این بود
که زندگی را به گونه ای زندگی کنیم
که تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم؛
زندگی تان را به کمال زندگی کنید
و در وقت مناسب بمیرید؛
«هیچ جایی از زندگی را
بدون زیستن پشت سر نگذار !
📚 @PDFsCom
که زندگی را به گونه ای زندگی کنیم
که تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم؛
زندگی تان را به کمال زندگی کنید
و در وقت مناسب بمیرید؛
«هیچ جایی از زندگی را
بدون زیستن پشت سر نگذار !
📚 @PDFsCom
👏2