هزار خورشید تابان.pdf
5.7 MB
👍24❤15👎3🔥3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوشبختی در خود ماست و محال است آن را در جایی دیگر بیابیم.
خوشبختی ما وابسته به آن چیزی است که هستیم، یعنی وابسته به فردیت ما، درحالیکه مردم در بیشتر اوقات فقط تقدیرمان را و آن چیزی را که داریم، آماج خود قرار میدهند.
📕 هنر خوشبختی
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
خوشبختی ما وابسته به آن چیزی است که هستیم، یعنی وابسته به فردیت ما، درحالیکه مردم در بیشتر اوقات فقط تقدیرمان را و آن چیزی را که داریم، آماج خود قرار میدهند.
📕 هنر خوشبختی
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
👍28❤9👎4
می خوام یه اعتراف کنم!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره...
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم!
پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت...
اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست
واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.
یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش!
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' !
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید!
تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده...
همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد!
بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛
'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود!
اسمش شده بود 'وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود'
فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام!
📕 قهوه سرد آقای نویسنده
👤 #روزبه_معين
📚 @PDFsCom
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره...
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم!
پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت...
اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست
واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.
یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش!
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' !
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید!
تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده...
همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد!
بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛
'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود!
اسمش شده بود 'وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود'
فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام!
📕 قهوه سرد آقای نویسنده
👤 #روزبه_معين
📚 @PDFsCom
❤130👍67🔥11👎5
انسان میتواند زاده شود،
اما برای آنکه زاده شود،
اول باید بمیرد و برای آنکه بمیرد
اول باید بیدار شود.
آن جنبههای خود را که از دیدگاه رشد درونی
غیر ضروری است یا مانع آن میشود را
برای همیشه باید رها کرد.
این جنبهها اول از همه منهای کاذباند،
سپس تمامی انگارههای خیالی درباره فردیت، اراده، آگاهی، گنجایش عمل کردن،
قدرت ابتکار، عزم و اراده و غیره.
#گرجیف
📚 @PDFsCom
اما برای آنکه زاده شود،
اول باید بمیرد و برای آنکه بمیرد
اول باید بیدار شود.
آن جنبههای خود را که از دیدگاه رشد درونی
غیر ضروری است یا مانع آن میشود را
برای همیشه باید رها کرد.
این جنبهها اول از همه منهای کاذباند،
سپس تمامی انگارههای خیالی درباره فردیت، اراده، آگاهی، گنجایش عمل کردن،
قدرت ابتکار، عزم و اراده و غیره.
#گرجیف
📚 @PDFsCom
👍34🔥2👎1
موفقیت افراد بیشتر از آنکه به هوش آنها بستگی داشته باشد به تفکر آنها بستگی دارد. نویسنده کتاب جادوی فکر بزرگ اعتقاد دارد، تا بزرگ فکر نکنیم و تا خود را باور نداشته باشیم به جایی نمیرسیم.
🎧 #کتاب_صوتی
📕 جادوی فکر بزرگ
✍🏻 #دیوید_شوارتز
📝 ترجمه #مهین_خالصی
قسمت 6/6
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی
📕 جادوی فکر بزرگ
✍🏻 #دیوید_شوارتز
📝 ترجمه #مهین_خالصی
قسمت 6/6
📚 @PDFsCom
👍22❤2
بسیاری از ما قادریم ندای درون مان را بشنویم، اما تعداد کمی از ما درکش میکنیم و حتی عدهی کمتری یاد گرفتهایم که به آن اعتماد کنیم. و فقط به چیزهایی اعتماد میکنیم که ذهن منطقی ما آن را درست میداند و تجربه کرده است.
📕 چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍27
شش اشتباه انسان از زبان ماركوس توليوس سيسرون ؛ سياستمدار و اديب رومى در قرن یک قبل از ميلاد
١- توهم اينكه سود ما از تخريب ديگران حاصل ميشود
٢- نگرانى در مورد چيزهايى كه قابل تغيير يا قابل اصلاح نيستند
٣- اصرار بر اينكه كارى غيرممكن است زيرا كه نميتوانيم آن را انجام دهيم!
٤- امتناع از كنار گذاردن امتيازات جزئى
٥- غفلت از پيشرفت و عدم عادت به مطالعه
٦- تلاش در وارد كردن افراد شبيه به خودمان در زندگى
📚 @PDFsCom
١- توهم اينكه سود ما از تخريب ديگران حاصل ميشود
٢- نگرانى در مورد چيزهايى كه قابل تغيير يا قابل اصلاح نيستند
٣- اصرار بر اينكه كارى غيرممكن است زيرا كه نميتوانيم آن را انجام دهيم!
٤- امتناع از كنار گذاردن امتيازات جزئى
٥- غفلت از پيشرفت و عدم عادت به مطالعه
٦- تلاش در وارد كردن افراد شبيه به خودمان در زندگى
📚 @PDFsCom
👍59🔥5👎1
📎 #_یک_تکه_کتاب
من به آدمهای ساده و رک، به خصوص وقتی که داستانهایشان عین هم باشد، اعتمادی ندارم و همواره بدگمان بودم که رابرت کوهن حتا قهرمان میان وزن مشت زنی بوده باشد. شاید اسبی دماغ او را له کرده یا مادرش از چیزی ترسیده بود. ممکن است وقتی تازه پا میگرفته، به جایی خورده. ولی آخر سر کسی را پیدا کردم که از زبان اسپایدر کلی صحت موضوع را تایید کرد. اسپایدر کلی نه تنها کوهن را فراموش نکرده بود، اغلب جویا بود که چه اتفاقی برایش افتاده است.
📕 خورشید همچنان می دمد
✍🏻 #ارنست_همینگوی
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/8688
📚 @PDFsCom
من به آدمهای ساده و رک، به خصوص وقتی که داستانهایشان عین هم باشد، اعتمادی ندارم و همواره بدگمان بودم که رابرت کوهن حتا قهرمان میان وزن مشت زنی بوده باشد. شاید اسبی دماغ او را له کرده یا مادرش از چیزی ترسیده بود. ممکن است وقتی تازه پا میگرفته، به جایی خورده. ولی آخر سر کسی را پیدا کردم که از زبان اسپایدر کلی صحت موضوع را تایید کرد. اسپایدر کلی نه تنها کوهن را فراموش نکرده بود، اغلب جویا بود که چه اتفاقی برایش افتاده است.
📕 خورشید همچنان می دمد
✍🏻 #ارنست_همینگوی
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/8688
📚 @PDFsCom
👍13👎4❤2
همیشه داشتن و از دست دادن به مراتب آدم را بیشتر ناراحت میکند تا این که از اول نداشته باشد.
📕 بادبادک باز
✍🏻 #خالد_حسینی
📚 @PDFsCom
📕 بادبادک باز
✍🏻 #خالد_حسینی
📚 @PDFsCom
👍53🔥8👎2😢1
اگر کسی به رستوران بیاید و به شما پیشنهاد دهد که در ازای دادن یک پیتزا به شما، در باقی عمر از شما سوء استفاده کند، به او خواهید خندید.
اما اگر شما در خیابان زندگی می کردید و روزهای متوالی چیزی نخورده بودید و شخصی با این پیشنهاد به نزد شما می آمد، این پیشنهاد برای شما قابل توجه بود.
ما در زندگی، همانقدر که به خود بها و ارزش می دهیم، ارزش داریم. در این صورت، هیچکس به اندازه ی خود شما نمی تواند از شما سوء استفاده کند ...
📕 زندگی خود را در هفت روز تغییر دهيد
✍🏻 #پل_مکنا
📚 @PDFsCom
اما اگر شما در خیابان زندگی می کردید و روزهای متوالی چیزی نخورده بودید و شخصی با این پیشنهاد به نزد شما می آمد، این پیشنهاد برای شما قابل توجه بود.
ما در زندگی، همانقدر که به خود بها و ارزش می دهیم، ارزش داریم. در این صورت، هیچکس به اندازه ی خود شما نمی تواند از شما سوء استفاده کند ...
📕 زندگی خود را در هفت روز تغییر دهيد
✍🏻 #پل_مکنا
📚 @PDFsCom
👍66🔥5👎4❤1
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛ روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم، لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!
نتیجه:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.
📚 @PDFsCom
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!
نتیجه:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.
📚 @PDFsCom
👍76🔥34❤17👎2😢1
اگر قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، چه کسی بهتر از خودم؟
اگر به دنبال عشق واقعی هستم، نخست باید از رفتن به دنبال عشقهای بیارزش احساس خستگی کنم.
تجربهی من در زندگی اندک است، ولی به من میآموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست.
همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد.
اگر کسی چیزی را که در شرف رسیدن به آن باشد از دست بدهد، در نهایت میآموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست.
بهتر است به گونهای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین یا آخرین روز زندگی من است.
📕 یازده دقیقه
👤 #پائولو_كوئليو
📚 @PDFsCom
اگر به دنبال عشق واقعی هستم، نخست باید از رفتن به دنبال عشقهای بیارزش احساس خستگی کنم.
تجربهی من در زندگی اندک است، ولی به من میآموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست.
همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد.
اگر کسی چیزی را که در شرف رسیدن به آن باشد از دست بدهد، در نهایت میآموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست.
بهتر است به گونهای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین یا آخرین روز زندگی من است.
📕 یازده دقیقه
👤 #پائولو_كوئليو
📚 @PDFsCom
👍59❤11🔥6
تنگنا یك نمایشنامه است كه مكان آن تهران، محلهای كهنه و موضوع آن در مورد شش- هفت خانوار تهیدست و فقیری است كه در یك خانة قدیمی و خرابه، هریك در اتاقی كوچك زندگی میكنند.
📕 تنگنا
✍🏻 #محمود_دولت_آبادی
📚 @PDFsCom
📕 تنگنا
✍🏻 #محمود_دولت_آبادی
📚 @PDFsCom
👍12❤5
اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست بیاورید ؛ کسی نمیتواند به آنها توهین کند.
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛
یا میخندید یا به فکر فرو میروید ...
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛
یا میخندید یا به فکر فرو میروید ...
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
👍42❤11