باید ریسک کرد،
ما تنها وقتی معجزه زندگی را
به طور کامل درک می کنیم که
اجازه دهیم اتفاقات غیر منتظره
رخ دهد.
📚 @PDFsCom
ما تنها وقتی معجزه زندگی را
به طور کامل درک می کنیم که
اجازه دهیم اتفاقات غیر منتظره
رخ دهد.
📚 @PDFsCom
❤51👍33🔥5👎1
📎 #_یک_تکه_کتاب
زن ها اگر بخواهند خوشبخت بشوند نبايد باهوش و فهميده باشند. براي مردها فرق مي کند، آنها هرگز تمام زندگي خود را منحصر به عشق نمي سازند. به عقيده آنها، عشق احساس چندان مهمي نيست. گاه فکر مي کنندکه ارزش آن از جاه طلبي هم کمتر است. گاه فکر مي کنند که عشق فقط يک نوع ضعف است. مردها، اگر در شغل خود، در محاسبات مالي خود، اشتباهي بکنند از خود خجالت مي کشند. اشتباه در مسائل عشقي برايشان علي السويه است، و زن اگر واقعا فهميده باشد، مي داند که هيچ احساسي بالاتر از عشق وجود ندارد. "
📕 از طرف او
✍🏻 #آلبا_دسس_پدس
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/8585
📚 @PDFsCom
زن ها اگر بخواهند خوشبخت بشوند نبايد باهوش و فهميده باشند. براي مردها فرق مي کند، آنها هرگز تمام زندگي خود را منحصر به عشق نمي سازند. به عقيده آنها، عشق احساس چندان مهمي نيست. گاه فکر مي کنندکه ارزش آن از جاه طلبي هم کمتر است. گاه فکر مي کنند که عشق فقط يک نوع ضعف است. مردها، اگر در شغل خود، در محاسبات مالي خود، اشتباهي بکنند از خود خجالت مي کشند. اشتباه در مسائل عشقي برايشان علي السويه است، و زن اگر واقعا فهميده باشد، مي داند که هيچ احساسي بالاتر از عشق وجود ندارد. "
📕 از طرف او
✍🏻 #آلبا_دسس_پدس
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/8585
📚 @PDFsCom
👍38👎9❤6
وقتی که به گذشتهام نگاه میکنم
میبینم بیشتر چیزهایی که نگرانشان بودم،
هرگز اتفاق نیفتادند.
من زمان و انرژی خیلی زیادی را
هدر دادم تا ناراحت باشم!
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم؟
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
میبینم بیشتر چیزهایی که نگرانشان بودم،
هرگز اتفاق نیفتادند.
من زمان و انرژی خیلی زیادی را
هدر دادم تا ناراحت باشم!
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم؟
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
❤22👍13👎3
آخر چه کسی میداند من چه قدر تو را دوست میدارم؟ چون که آخر چه کسی میداند همهٔ آرزوهای من این است که ساعتی با خودم تنها بمانم تا بتوانم خیال تو را مزهمزه کنم و با تصورت عشق بورزم؟
📕 مثل خون در رگهای من
✍🏻 #احمد_شاملو
📚 @PDFsCom
📕 مثل خون در رگهای من
✍🏻 #احمد_شاملو
📚 @PDFsCom
👍37❤33👎10🔥1
از جمله کارهایی که انجام دادنش همیشه حالم را خوب میکند دور ریختن است. کشوها را باز میکنی، چنگ میزنی به خرده ریزهای قدیمی، چند لحظهای تماشایشان میکنی و میبینی این همه وقت، این همه سال بیدلیل به اسارت گرفتیشان؛
فندکی که روشن نمیشود، ساعتی که خودش را بازنشست کرده و عقربههایش دیگر نمیچرخد، عکسهای رادیولوژیای که دیگر قرار نیست کسی به تماشایشان بنشیند، کارت ویزیت غریبهها، رژ لبهای به ته رسیدهی سالخوردهای که کمرشان به زور میچرخد، گوشوارههای یک لنگه، اسباب بازیهای آسیب دیده، عکسهای پرسنلی باستانی، کرمهای فاسد، سیدیهای خشدار، یادگاریهای کوچکی که هیچ وقت به دست صاحب اصلیشان نرسیده، پاکتهای پاره پوره، شیشههای عطرِ خالی و تشنه، کیف پولهای بیپول، زنجیرهای پر گره، داروهای تاریخ مصرف گذشته، پیچهای یتیمی که خدا میداند یک روز چه چیزی را سفت میکردهاند.
کیسهی بزرگی بر میدارم و اضافیها را تویش میریزم. در کمد را باز میکنم و تند تند لباسهای رنگارنگ را از چوبرختی پایین میکشم و پرت میکنم ته کیسهای که به ناکجا میرود. گالری موبایل را نگاه میکنم و تند تند عکسهای شبیه به هم، دهنهای کج و کوله، زشتیها، بیحالیها، تاریها، غمها و تیرگیها را پاک میکنم و دور میریزم.
خالی شدن را دوست دارم.
دیدن جای خالیِ بیخودیها، مزاحمها و اضافیها لذتبخش است.
آخرش فقط باید شایستههایی که مفید و باارزش بودنشان را ثابت کردهاند باقی بمانند. چه کسی به این همه آشغال در روزگارش نیاز دارد؟
#آنالی_اکبری
📚 @PDFsCom
فندکی که روشن نمیشود، ساعتی که خودش را بازنشست کرده و عقربههایش دیگر نمیچرخد، عکسهای رادیولوژیای که دیگر قرار نیست کسی به تماشایشان بنشیند، کارت ویزیت غریبهها، رژ لبهای به ته رسیدهی سالخوردهای که کمرشان به زور میچرخد، گوشوارههای یک لنگه، اسباب بازیهای آسیب دیده، عکسهای پرسنلی باستانی، کرمهای فاسد، سیدیهای خشدار، یادگاریهای کوچکی که هیچ وقت به دست صاحب اصلیشان نرسیده، پاکتهای پاره پوره، شیشههای عطرِ خالی و تشنه، کیف پولهای بیپول، زنجیرهای پر گره، داروهای تاریخ مصرف گذشته، پیچهای یتیمی که خدا میداند یک روز چه چیزی را سفت میکردهاند.
کیسهی بزرگی بر میدارم و اضافیها را تویش میریزم. در کمد را باز میکنم و تند تند لباسهای رنگارنگ را از چوبرختی پایین میکشم و پرت میکنم ته کیسهای که به ناکجا میرود. گالری موبایل را نگاه میکنم و تند تند عکسهای شبیه به هم، دهنهای کج و کوله، زشتیها، بیحالیها، تاریها، غمها و تیرگیها را پاک میکنم و دور میریزم.
خالی شدن را دوست دارم.
دیدن جای خالیِ بیخودیها، مزاحمها و اضافیها لذتبخش است.
آخرش فقط باید شایستههایی که مفید و باارزش بودنشان را ثابت کردهاند باقی بمانند. چه کسی به این همه آشغال در روزگارش نیاز دارد؟
#آنالی_اکبری
📚 @PDFsCom
👍99❤10👎3🔥2👏1
کفشی که برای پاهایت مناسب است شاید پای دیگری را زخم کند، اشتباه است که عقاید و راه و روش زندگی خود را برای دیگران مناسب بدانیم، آنچه در ذهن تو میگذرد اصل مطلق نیست!
#جان_اشتاین_بک
📚 @PDFsCom
#جان_اشتاین_بک
📚 @PDFsCom
👍92❤2👎2
وقتی شما نگرانید، یک تصور غیر واقعی از آینده را در ذهن خود ایجاد می کنید و اعتقاد به این تصور، موجب ایجاد احساس منفی در شما میشود.
به عبارت ساده تر، شما بدون هیچ دلیل قابل قبولی، خودتان را از آینده می ترسانید.
نگرانی را از خود دور کنید، ایمان داشته باشید که زمان حلال مشکلات است، در زندگی با امید زندگی کنید و اجازه دهید انرژی های مثبت وجودتان آزاد شود، نگذارید امواج منفی، قدرت فکر و اراده و پشتکار شما را مسدود کند.
#مارک_تواین
📚 @PDFsCom
به عبارت ساده تر، شما بدون هیچ دلیل قابل قبولی، خودتان را از آینده می ترسانید.
نگرانی را از خود دور کنید، ایمان داشته باشید که زمان حلال مشکلات است، در زندگی با امید زندگی کنید و اجازه دهید انرژی های مثبت وجودتان آزاد شود، نگذارید امواج منفی، قدرت فکر و اراده و پشتکار شما را مسدود کند.
#مارک_تواین
📚 @PDFsCom
👍53❤27👎3🔥3
شروع یک سخنرانی مانند آغاز یک سفر است؛ باید ازقبل فکر کنیم که از کجا باید شروع کرد و از چه مسیری ادامه داد و در نهایت دقیقا بدانیم که چه چیزی را به مخاطب باید انتقال دهیم.
📕 آئین سخنرانی
✍🏻 #دیل_کارنگی
📚 @PDFsCom
📕 آئین سخنرانی
✍🏻 #دیل_کارنگی
📚 @PDFsCom
👍29❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انقدر حرص نخورید
یه جمله تو کتاب کیمیاگر میگه:
"اگر من بخشی از افسانه ی تو باشم
تو روزی به من باز خواهی گشت"
خیالتون راحت...
📚 @PDFsCom
یه جمله تو کتاب کیمیاگر میگه:
"اگر من بخشی از افسانه ی تو باشم
تو روزی به من باز خواهی گشت"
خیالتون راحت...
📚 @PDFsCom
❤121👍35👎12🔥5
📎 #_یک_تکه_کتاب
یکی دیگر از دلایلی که کودکان همه به موفقیت نمیرسند ترسهایی است که از دوران بچگی با خود حمل میکنند و به سن بزرگسالی میبرند. این ترسها اگر در کودکی رفع نشود باعث بروز خیلی از مشکلات برای انسان میشوند و خیلی از فرصتها را از فرزندان ما میگیرد چون با وجود این ترسها انسان جرات دست زدن به کارهای بزرگ را ندارد و خود لایق و شایسه موفقیت های بزرگ نمیداند.یکی از راه های موفقیت که پایه و اساس پیشرفت در هر کاری است، آشنایی با اصول فن بیان و غلبه بر ترس از صحبت کردن در جمع و بدنبال آن افزایش مهارت های ارتباطی است.
📕 کتاب : اعتماد به نفس و فن بیان کودکان
✍ اثر : #مهناز_دریایی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/4586
📚 @PDFsCom
یکی دیگر از دلایلی که کودکان همه به موفقیت نمیرسند ترسهایی است که از دوران بچگی با خود حمل میکنند و به سن بزرگسالی میبرند. این ترسها اگر در کودکی رفع نشود باعث بروز خیلی از مشکلات برای انسان میشوند و خیلی از فرصتها را از فرزندان ما میگیرد چون با وجود این ترسها انسان جرات دست زدن به کارهای بزرگ را ندارد و خود لایق و شایسه موفقیت های بزرگ نمیداند.یکی از راه های موفقیت که پایه و اساس پیشرفت در هر کاری است، آشنایی با اصول فن بیان و غلبه بر ترس از صحبت کردن در جمع و بدنبال آن افزایش مهارت های ارتباطی است.
📕 کتاب : اعتماد به نفس و فن بیان کودکان
✍ اثر : #مهناز_دریایی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/4586
📚 @PDFsCom
👍34❤8👎1
بسیاری از ما قادریم ندای درون مان را بشنویم، اما تعداد کمی از ما درکش میکنیم و حتی عدهی کمتری یاد گرفتهایم که به آن اعتماد کنیم. و فقط به چیزهایی اعتماد میکنیم که ذهن منطقی ما آن را درست میداند و تجربه کرده است.
📕 کتاب : چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍28❤2👎1🙏1
در تاریخ بشر سابقه نداشته شاعری همچون سعدی بتونه در یک بیت چند ده کتاب برخورد با انسان رو جا بده!
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد،
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
مطمئن باشید اگر کسی از دیگری پیش شما حرفی آورد از خانه ی شما هم برای دیگران حرف میبرد
📚 @PDFsCom
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد،
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
مطمئن باشید اگر کسی از دیگری پیش شما حرفی آورد از خانه ی شما هم برای دیگران حرف میبرد
📚 @PDFsCom
👍117❤6🔥6
داستانهای عاشقانه کوتاه، اما واقعی
عشق فقط تعریف کردن، گل و موسیقی نیست، عشق کار سختی است که نیاز به تلاش از هر دو طرف دارد. گاهی اوقات کاری که میکنیم بیشتر از جملات عاشقانه، عشق ما را نشان میدهند.
در اینجا چند داستان کوتاه عاشقانه و زیبای واقعی میخوانید.
- در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم که یک زوج جالب توجهم را جلب کردند. یک خانواده جوان که یک بچه کوچک داشتند. دختر مشکل شنوایی و گفتاری داشت بنابراین آنها با زبان اشاره با هم حرف میزدند و به خاطر او زبان اشاره را یاد گرفته بودند. در حالی که ما گاهی یک «ببخشید» ساده هم نمیتوانیم بگوییم.
این عشق واقعی است.
- پدربزرگ و مادربزرگ من ۸۰ سال، یعنی از ۱۵ سالگی با هم بودند. آنها در جنگ هم با هم بودند، پدربزرگم دستش و مادربزرگم شنواییش را از دست داد. آنها فقیر و گرسنه بودند، شش بچه بزرگ کردند و خانوادهشان را حفظ کردند. وقتی بازنشسته شدند، نزدیک دریا رفتند. مادربزرگم دو بار سرطان را شکست داد و پدربزرگم یک بار سکته کرد. او همیشه برای مادربزرگم گل میخرید و یکدیگر را واقعا دوست داشتند. سرانجام آنها در ۹۵ سالگی و به فاصله یک روز درگذشتند.
- هر سال، سالگرد ازدواجمان، همسرم برای من یک پیام میفرستد: «خانم جانسون، آقای اسمیت را به عنوان همسر آیندهات قبول میکنی؟»
من لبخند میزنم و جواب میدهم: «بله»
- وقتی پدرم ۳۵ ساله بود، نیاز به عمل قلب فوری داشت. تمام مدتی که در بیمارستان بود مادرم کنارش بود. روز جراحیِ پدرم ۵ روز قبل از تولد مادرم بود و پدرم درد زیادی داشت. مادرم روز تولدش بیدار شد و پدرم را ندید. او ترسید و دنبالش گشت. او از بیمارستان بیرون دوید و پدرم را با یک دسته گل، یک کیک و شکلات دید. او به سختی راه میرفت، اما لبخند میزد و عشق در چشمانش بود.
- من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: «دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم.» من نابود شدم. سپس یک حلقه درآورد و گفت: «می خواهم با تو ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم عاشق کسی دیگر شده ام. او بهت زده پرسید: «چه کسی؟»
گفتم: «پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم، من آن روز جواب آزمایش بارداری ام را گرفته بودم.»
انتقام شیرینی بود.
- سه سال بود با هم زندگی میکردیم و او اصلا احساساتی نبود. من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده «ماری، دوستت دارم» من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم ماری هستم. با خودم فکر کردم «یعنی کار اوست؟» درست همان لحظه پیام داد: «کمی گوشت سرخ کن، گرسنه هستم. خیلی طول کشید با گلبرگهای رز برایت آن جمله را بنویسم.»
- وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم «اگر با هم ازدواج کنیم، هیچ وقت اجازه نمیدهم بروی» او خندید و گفت: «پس محکم نگهم دار» ما به ماه عسل رفتیم. فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود. او بازنگشت. وقتی او را به ساحل کشیدم و احیای قلبی ریوی را انجام دادم، گریه میکردم و فریاد میزدم: «نمی گذارم بروی» او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
- پدر و مادرم ۳۵ سال است ازدواج کرده اند. در دو سال اخیر مادرم مبتلا به زوال عقل شده و هر روز که پدرم را میبیند انگار اولین بار است. او هر بار تا پایان روز عاشق پدرم میشود، چون هیچکس به اندازه پدرم عاشق او نیست.❤️
📚 @PDFsCom
عشق فقط تعریف کردن، گل و موسیقی نیست، عشق کار سختی است که نیاز به تلاش از هر دو طرف دارد. گاهی اوقات کاری که میکنیم بیشتر از جملات عاشقانه، عشق ما را نشان میدهند.
در اینجا چند داستان کوتاه عاشقانه و زیبای واقعی میخوانید.
- در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم که یک زوج جالب توجهم را جلب کردند. یک خانواده جوان که یک بچه کوچک داشتند. دختر مشکل شنوایی و گفتاری داشت بنابراین آنها با زبان اشاره با هم حرف میزدند و به خاطر او زبان اشاره را یاد گرفته بودند. در حالی که ما گاهی یک «ببخشید» ساده هم نمیتوانیم بگوییم.
این عشق واقعی است.
- پدربزرگ و مادربزرگ من ۸۰ سال، یعنی از ۱۵ سالگی با هم بودند. آنها در جنگ هم با هم بودند، پدربزرگم دستش و مادربزرگم شنواییش را از دست داد. آنها فقیر و گرسنه بودند، شش بچه بزرگ کردند و خانوادهشان را حفظ کردند. وقتی بازنشسته شدند، نزدیک دریا رفتند. مادربزرگم دو بار سرطان را شکست داد و پدربزرگم یک بار سکته کرد. او همیشه برای مادربزرگم گل میخرید و یکدیگر را واقعا دوست داشتند. سرانجام آنها در ۹۵ سالگی و به فاصله یک روز درگذشتند.
- هر سال، سالگرد ازدواجمان، همسرم برای من یک پیام میفرستد: «خانم جانسون، آقای اسمیت را به عنوان همسر آیندهات قبول میکنی؟»
من لبخند میزنم و جواب میدهم: «بله»
- وقتی پدرم ۳۵ ساله بود، نیاز به عمل قلب فوری داشت. تمام مدتی که در بیمارستان بود مادرم کنارش بود. روز جراحیِ پدرم ۵ روز قبل از تولد مادرم بود و پدرم درد زیادی داشت. مادرم روز تولدش بیدار شد و پدرم را ندید. او ترسید و دنبالش گشت. او از بیمارستان بیرون دوید و پدرم را با یک دسته گل، یک کیک و شکلات دید. او به سختی راه میرفت، اما لبخند میزد و عشق در چشمانش بود.
- من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: «دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم.» من نابود شدم. سپس یک حلقه درآورد و گفت: «می خواهم با تو ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم عاشق کسی دیگر شده ام. او بهت زده پرسید: «چه کسی؟»
گفتم: «پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم، من آن روز جواب آزمایش بارداری ام را گرفته بودم.»
انتقام شیرینی بود.
- سه سال بود با هم زندگی میکردیم و او اصلا احساساتی نبود. من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده «ماری، دوستت دارم» من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم ماری هستم. با خودم فکر کردم «یعنی کار اوست؟» درست همان لحظه پیام داد: «کمی گوشت سرخ کن، گرسنه هستم. خیلی طول کشید با گلبرگهای رز برایت آن جمله را بنویسم.»
- وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم «اگر با هم ازدواج کنیم، هیچ وقت اجازه نمیدهم بروی» او خندید و گفت: «پس محکم نگهم دار» ما به ماه عسل رفتیم. فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود. او بازنگشت. وقتی او را به ساحل کشیدم و احیای قلبی ریوی را انجام دادم، گریه میکردم و فریاد میزدم: «نمی گذارم بروی» او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
- پدر و مادرم ۳۵ سال است ازدواج کرده اند. در دو سال اخیر مادرم مبتلا به زوال عقل شده و هر روز که پدرم را میبیند انگار اولین بار است. او هر بار تا پایان روز عاشق پدرم میشود، چون هیچکس به اندازه پدرم عاشق او نیست.❤️
📚 @PDFsCom
❤143👍64👎5
اگر شما به تکرار باورهای منفی و نامطلوب دربارهی خودتان ادامه دهید، دیگران نیز همان چیزها را در مورد شما باور میکنند.
چرا که میگویند هر آدمی خودش را بهتر از هر کس دیگر میشناسد.
پس دیگران باور میکنند که شما همان چیزی هستید که خودتان میگویید.
📕 آدم های سمی
✍🏻 #لیلیان_گلاس
📚 @PDFsCom
چرا که میگویند هر آدمی خودش را بهتر از هر کس دیگر میشناسد.
پس دیگران باور میکنند که شما همان چیزی هستید که خودتان میگویید.
📕 آدم های سمی
✍🏻 #لیلیان_گلاس
📚 @PDFsCom
👍67❤7👎3
معرفی ۹ کتاب در بابِ خودشناسی:
◽️ "موهبت کامل نبودن"
نوشته ی "برنه براون"
◽️ "ارزش خود را بدانید"
نوشته ی "جول اوستن"
◽️"خودت را به فنا نده"
نوشته ی "گری جان بیشاپ"
◽️"هنر و علم خودشناسی"
نوشته ی "پیتر هالینز"
◽️"خودشناسی با روش یونگ"
نوشته ی "مایکل دانیلز"
◽️"خودت باش دختر"
نوشته ی "ریچل هالیس"
◽️"کیمیاگر"
نوشته ی "پائولو کوئلیو"
◽️"زندگی خود را دوباره بیافرینید"
نوشته ی "حرفی یانگ"
◽️"خودشناسی"
نوشته ی "آلن دوباتن"
📚 @PDFsCom
◽️ "موهبت کامل نبودن"
نوشته ی "برنه براون"
◽️ "ارزش خود را بدانید"
نوشته ی "جول اوستن"
◽️"خودت را به فنا نده"
نوشته ی "گری جان بیشاپ"
◽️"هنر و علم خودشناسی"
نوشته ی "پیتر هالینز"
◽️"خودشناسی با روش یونگ"
نوشته ی "مایکل دانیلز"
◽️"خودت باش دختر"
نوشته ی "ریچل هالیس"
◽️"کیمیاگر"
نوشته ی "پائولو کوئلیو"
◽️"زندگی خود را دوباره بیافرینید"
نوشته ی "حرفی یانگ"
◽️"خودشناسی"
نوشته ی "آلن دوباتن"
📚 @PDFsCom
👍90❤13🔥8👎5🕊1
زنی جوان، در زمانی نابهجا، در مکانی نابهجا، به طور ناخواسته درگیر ماجرای یک قتل میشود... او ناگزیر است با هویتی دروغین به شهری دیگر برود تا راز قتل را آشکار کند... او مرد دلخواهش را مییابد، اما از اظهار عشق ناتوان است، چرا که...
📕 وانمود کن او را نمی بینی
✍🏻 #مری_هیگینز_کلارک
📚 @PDFsCom
📕 وانمود کن او را نمی بینی
✍🏻 #مری_هیگینز_کلارک
📚 @PDFsCom
👍25❤2👎2🔥1
پول مهمتر است یا وطن؟!
بعد از مقاومت محمدکریم مبارز مصری، در مقابل فرانسویها و شکست او، قرار بر اعدامش شد، ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد،...
من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی... محمدکریم گفت: من الان این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم... محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد...
اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نشد و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!! ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند...
📚 @PDFsCom
بعد از مقاومت محمدکریم مبارز مصری، در مقابل فرانسویها و شکست او، قرار بر اعدامش شد، ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد،...
من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی... محمدکریم گفت: من الان این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم... محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد...
اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نشد و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!! ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند...
📚 @PDFsCom
👍120❤11🔥3