مارکوپولو تاجر و جهانگرد ایتالیایی بود که سفرنامه اش او را به شهرت رساند. مارکوپولو به شرق دور و چین سفر کرد. وی در راه بازگشت به خانه یک سال را نیز در ایران سپری کرد.
📕 جهانگردی مارکو پولو
✍🏻 #مارکو_پولو
📚 @PDFsCom
📕 جهانگردی مارکو پولو
✍🏻 #مارکو_پولو
📚 @PDFsCom
👍19❤2
کتابها خوراک فکری آدم هستند،
که اگر نباشند،
فکر آدم برای رفع گرسنگی،
سراغ هر چیز بیهودهای که شده میرود...
📚 @PDFsCom
که اگر نباشند،
فکر آدم برای رفع گرسنگی،
سراغ هر چیز بیهودهای که شده میرود...
📚 @PDFsCom
👍62🔥5
مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید. هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد. لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد.
پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند. بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند. با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!
آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی!
همان لحظه ندا آمد:
ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود، باید بروی و آن را پیدا کنی. اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند، لذا من هم به آنها آب دادم
📚 @PDFsCom
پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند. بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند. با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!
آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی!
همان لحظه ندا آمد:
ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود، باید بروی و آن را پیدا کنی. اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند، لذا من هم به آنها آب دادم
📚 @PDFsCom
👍102❤32👎15
«هوا تاریکتر شد، درختانی که عمارت اربابی قدیمی را در برگرفته و آن را از مناطق اطراف جدا کرده بودند با وزش باد میجنبیدند، گویی در تاریکی، ساختمان تیره و بزرگ را تهدید میکردند...»
📕 داستان دو شهر
✍🏻 #چارلز_دیکنز
📚 @PDFsCom
📕 داستان دو شهر
✍🏻 #چارلز_دیکنز
📚 @PDFsCom
👍22❤3
عمیق نفس کشیدن را بیاموز؛
در هنگام غذا خوردن طعم غذا را دریاب و هنگامی که به خواب میروی بهواقع بخواب.
با تمام توان بکوش تا زندگی کنی و وقتی میخندی با تمام وجود بخند.
📕 دوران زندگی تو
✍🏻 #ویلیام_سارویان
📚 @PDFsCom
در هنگام غذا خوردن طعم غذا را دریاب و هنگامی که به خواب میروی بهواقع بخواب.
با تمام توان بکوش تا زندگی کنی و وقتی میخندی با تمام وجود بخند.
📕 دوران زندگی تو
✍🏻 #ویلیام_سارویان
📚 @PDFsCom
❤54👍19
تو سال جدید چه کتاب هایی رو بخونیم؟
۱-ایلیگای :
ژاپنی ها معتقدن هر انسانی ایلیگای مخصوص به خودش رو داره که انگیزه و دلیل شادی اون در زندگیشه!
۲-بی حد و مرز:
این کتاب بهمون کمک میکنه که چطور مغزمون رو بهبود بدیم، همه چیز رو سریعتر یاد بگیریم و بهترین شکل زندگی خودمون رو داشته باشیم.
۳-کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم:
داستانهایی بر اساس موفقیت افراد که نویسنده در موقعیتهای مختلف تجربه کرده است.
۴-اوضاع خیلی خراب است: این کتاب درمورد اضطراب زیر پوستی و مبهمی که در زندگی مدرن وجود دارد صحبت میکند و به روشهای کنترل آن میپردازد.
۵-عشق کافی نیست!
📚 @PDFsCom
۱-ایلیگای :
ژاپنی ها معتقدن هر انسانی ایلیگای مخصوص به خودش رو داره که انگیزه و دلیل شادی اون در زندگیشه!
۲-بی حد و مرز:
این کتاب بهمون کمک میکنه که چطور مغزمون رو بهبود بدیم، همه چیز رو سریعتر یاد بگیریم و بهترین شکل زندگی خودمون رو داشته باشیم.
۳-کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم:
داستانهایی بر اساس موفقیت افراد که نویسنده در موقعیتهای مختلف تجربه کرده است.
۴-اوضاع خیلی خراب است: این کتاب درمورد اضطراب زیر پوستی و مبهمی که در زندگی مدرن وجود دارد صحبت میکند و به روشهای کنترل آن میپردازد.
۵-عشق کافی نیست!
📚 @PDFsCom
👍101❤14👎9🔥4
اسماعیل بیشکچی ، نویسندهی ترک میگوید: در یکی از مساجد ترکیه از شیخی شنیدم که در نماز جمعه با صدای بلند میگفت: "به خدا هر کس ترکی نداند بهشت را به چشم نخواهد دید"
در آن جلسه مردی به شدت میگریست، من که چنین دیدم به نزد او رفتم و گفتم : مگر تو ترک نیستی و ترکی نمیدانی؟
مرد گفت: برای خودم گریه نمیکنم
برای پیامبر اسلام گریه میکنم که ترکی نمیدانست!!
📚 @PDFsCom
در آن جلسه مردی به شدت میگریست، من که چنین دیدم به نزد او رفتم و گفتم : مگر تو ترک نیستی و ترکی نمیدانی؟
مرد گفت: برای خودم گریه نمیکنم
برای پیامبر اسلام گریه میکنم که ترکی نمیدانست!!
📚 @PDFsCom
👍128👎19❤9🔥4
من با کسانی که به تقدیر معتقدند همنظر نیستم. آنها آهوناله سر میدهند و مسئولیت همه چیز را از شانههای خود برمیدارند و منتظر ترحم دیگران میمانند. من معتقدم آدم خودش مسیر زندگیاش را تعیین میکند. من خودم مسیر زندگیام را تعیین کردهام و همین است که به آن ارزش میبخشد. و مسئولیت همهچیز را هم بر عهده میگیرم.
📕 به هوای دزدیدن اسب ها
✍🏻 #پر_پترسون
📚 @PDFsCom
📕 به هوای دزدیدن اسب ها
✍🏻 #پر_پترسون
📚 @PDFsCom
👍48👎6❤5🔥3
مردی در کنار چاه زنی زیبا دید، از او پرسید : زیرکی زنان به چیست؟
زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند ،
مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید:
چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم ،دیدم خانم محترم و زیبارویی هستی ، خواستم از شما سوالی بپرسم .
در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت ،مرد باتعجب پرسید : چرا چنین کردی؟ زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد ، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند.
در این هنگام زن خطاب به مرد گفت :
این است زیرکی زنان
اگر اذیتشان کنی تو را به کام مرگ میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند .
شیطان كه نظاره گر ماجرا بود، نعره ها كشيده و راه بيابان پيش گرفت...
📚 @PDFsCom
زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند ،
مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید:
چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم ،دیدم خانم محترم و زیبارویی هستی ، خواستم از شما سوالی بپرسم .
در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت ،مرد باتعجب پرسید : چرا چنین کردی؟ زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد ، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند.
در این هنگام زن خطاب به مرد گفت :
این است زیرکی زنان
اگر اذیتشان کنی تو را به کام مرگ میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند .
شیطان كه نظاره گر ماجرا بود، نعره ها كشيده و راه بيابان پيش گرفت...
📚 @PDFsCom
👍173👎12🔥12❤7
گرگ داخل طویله گوسفندان شد و برهٔ سفیدی را خورد، گوسفندهای سیاه خوشحال شدند، بعد برهای سیاه را خورد سفیدها گفتند گرگ عادلی است
و هنوز که هنوز است گرگ
مشغول اجرای عدالت میان گوسفندان است
📚 @PDFsCom
و هنوز که هنوز است گرگ
مشغول اجرای عدالت میان گوسفندان است
📚 @PDFsCom
👍148🔥7❤6👎4
يك زندگی شاد زنجيرهای از لحظات شاد است ولی بيشتر مردم وقتی برای لحظات شاد ندارند چون حسابی مشغولاند تا زندگی شاد را به دست بياورند!
#استر_آبراهام_هيكس
📚 @PDFsCom
#استر_آبراهام_هيكس
📚 @PDFsCom
👍23❤6🔥3
این کتاب تا امروز یکی از مشهورترین و مهمترین آثار غیرداستانی سارتر شناخته میشود زیرا سارتر دران به بررسی موضوع نگارش و چگونه نوشتن میپردازد. این کتاب یکی از مهمترین کتابها در حوزهی ادبیات و نقد ادبی ازت. این کتاب را میتوان سنگ بنای نوشتههای ژان پل سارتر دانست.
📕 ادبیات چیست
✍🏻 #ژان_پل_سارتر
📚 @PDFsCom
📕 ادبیات چیست
✍🏻 #ژان_پل_سارتر
📚 @PDFsCom
👍19❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💙
برای خودت زندگی کن، برقص،
بگو، بخند،هر طور که دلت میخواد..
یادت باشه هیچ کس و هیچ چیزی در این دنیا ارزش این رو نداره که ما بخواهیم از خودمان بگذریم!
ما فقط تو این دنیا مسئولیت اینو داریم که حالِ خودمونو خوب کنیم و آرامش داشته باشیم
📚 @PDFsCom
برای خودت زندگی کن، برقص،
بگو، بخند،هر طور که دلت میخواد..
یادت باشه هیچ کس و هیچ چیزی در این دنیا ارزش این رو نداره که ما بخواهیم از خودمان بگذریم!
ما فقط تو این دنیا مسئولیت اینو داریم که حالِ خودمونو خوب کنیم و آرامش داشته باشیم
📚 @PDFsCom
👍38❤15👎2
آقایی به نام داربی، در کلورادو معدن طلا داشت. این معدن مدت کوتاهی فعال بود و سپس به ظاهر از طلا خالی شد. او بیشتر و عمیق تر حفر کرد، اما فایده ای نداشت. او از حفر معدن دست کشید و ابزار حفاری و زمین را در ازای چند صد دلار ناقابل به جوینده دیگری واگذار کرد. مالک جدید معدن درست در فاصله ی سه قدمی از محلی که داربی از حفاری دست کشیده بود به رگه ای از طلا رسید که میلیون ها دلار ارزش داشت.
این حادثه زندگی داربی را تغییر داد. او هرگز اشتباه خود را در متوقف کردن حفاری در فاصله سه قدمی تا طلا فراموش نکرد. او سال ها بعد گفت «من این نعمت را به دلیل بی ثباتی خودم از دست دادم و به من آموخت که پیشروی هر چقدر هم که دشوار باشد شکیبایی و پیگیری را ادامه دهم، درسی که برای موفق شدن در هر کاری باید یاد می گرفتم.»
یکی از دلایل شکست، عادت به کنار کشیدن در زمانی است که فرد شکست خورده است.
سه قدم مانده به طلا متوقف نشوید.
برگردید و کمی بیشتر حفر کنید.
📕 بنویس تا اتفاق بیفتد
👤 #هنريت_كلاوسر
📚 @PDFsCom
این حادثه زندگی داربی را تغییر داد. او هرگز اشتباه خود را در متوقف کردن حفاری در فاصله سه قدمی تا طلا فراموش نکرد. او سال ها بعد گفت «من این نعمت را به دلیل بی ثباتی خودم از دست دادم و به من آموخت که پیشروی هر چقدر هم که دشوار باشد شکیبایی و پیگیری را ادامه دهم، درسی که برای موفق شدن در هر کاری باید یاد می گرفتم.»
یکی از دلایل شکست، عادت به کنار کشیدن در زمانی است که فرد شکست خورده است.
سه قدم مانده به طلا متوقف نشوید.
برگردید و کمی بیشتر حفر کنید.
📕 بنویس تا اتفاق بیفتد
👤 #هنريت_كلاوسر
📚 @PDFsCom
👍50❤2
بیدار ماندن جلوی آینه, محاصره کردن; آن محاصره ی طولانی و بی امان, تا وقتی آینه مجبور شود تصویرش را نشان دهد, نه بازتاب کسی که در آینه نگاه می کند.
📕 خویشاوندان دور
✍🏻 #کارلوس_فوئنتس
📚 @PDFsCom
📕 خویشاوندان دور
✍🏻 #کارلوس_فوئنتس
📚 @PDFsCom
👍17❤5
مردم نمیتوانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و نوعی توانایی روح است، خیال میکنند تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است و از آن پس همهچیز به خودی خود ادامه خواهد یافت. این درست مثل آدمی است که میخواهد نقاشی کند، ولی به جای اینکه هنر و فن آن را یاد بگیرد، میگوید منتظر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا میکند که اگر موضوع را بیابد زیباترین نقاشیها را خواهد کرد. اگر آدم واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست میدارد. اگر من بتوانم به کسی بگویم «تو را دوست دارم» باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم «من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم ...!!»
📕 از کتاب هنر عشق ورزیدن
✍🏻 #اریک_فروم
📚 @PDFsCom
📕 از کتاب هنر عشق ورزیدن
✍🏻 #اریک_فروم
📚 @PDFsCom
👍53❤8
در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود.
به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد.
مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود.
اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید. به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !! لقمه غذا در گلویم گیر کرد.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم.
مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند.
حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
📕 از خاطرات یک مترجم
✍🏻 #محمد_قاضی
📚 @PDFsCom
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود.
به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد.
مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود.
اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید. به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !! لقمه غذا در گلویم گیر کرد.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم.
مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند.
حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
📕 از خاطرات یک مترجم
✍🏻 #محمد_قاضی
📚 @PDFsCom
👍78🔥7❤4