روزی، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد، گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد!
روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند!
مدتی بعد، انسان ها هم از همین راه استفاده کردند : می آمدند و می رفتند
به راست و چپ می پیچیدند،
بالا می رفتند و پایین می آمدند،
شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند، اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند!
مدتی بعد آن کوره راه، خیابانی شد!
حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود ...
سال ها گذشت و آن خیابان، جاده ی اصلی یک روستا شد، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر
همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،
مسیر بسیار بدی بود!
در همین حال، جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران، راهی را که قبلا باز شده، طی کنند و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟
📕 قصههایی برای پدران، فرزندان، نوهها
👤 #پائولو_کوئلیو
📚 @PDFsCom
روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند!
مدتی بعد، انسان ها هم از همین راه استفاده کردند : می آمدند و می رفتند
به راست و چپ می پیچیدند،
بالا می رفتند و پایین می آمدند،
شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند، اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند!
مدتی بعد آن کوره راه، خیابانی شد!
حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود ...
سال ها گذشت و آن خیابان، جاده ی اصلی یک روستا شد، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر
همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،
مسیر بسیار بدی بود!
در همین حال، جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران، راهی را که قبلا باز شده، طی کنند و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟
📕 قصههایی برای پدران، فرزندان، نوهها
👤 #پائولو_کوئلیو
📚 @PDFsCom
👍91❤13👏1
به تعداد آدمهای روی کره ی خاکی، تفاوت فکر و نگرش وجود دارد!
پس این را بپذیر:
کسی که تفکرش با تو متفاوت است،
دشمنت نیست؛ انسان دیگریست!
📚 @PDFsCom
پس این را بپذیر:
کسی که تفکرش با تو متفاوت است،
دشمنت نیست؛ انسان دیگریست!
📚 @PDFsCom
👍108❤11
برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند.
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود.
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دست گذاشت تا پرواز کند و برود.
ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این وَر دیوار است یا آن ور دیوار؟
📕 کمال تعجب
✍ عمران صلاحی
📚 @PDFsCom
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود.
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دست گذاشت تا پرواز کند و برود.
ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این وَر دیوار است یا آن ور دیوار؟
📕 کمال تعجب
✍ عمران صلاحی
📚 @PDFsCom
👍100❤46🔥6
یکی از دوستان تعریف می کرد:
اولين روزهايی كه در آلمان بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل بر می داشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح ها زود به کارخانه می رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد.
در آن زمان، 2000 کارمند کارخانه با ماشين شخصى به سر کار می آمدند.
روز اول من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم...
روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود می رسيم و وقت براى پياده رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سر کارشان برسند.
مگه تو اين طور فکر نمی کنی؟!
فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است...
📚 @PDFsCom
اولين روزهايی كه در آلمان بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل بر می داشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح ها زود به کارخانه می رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد.
در آن زمان، 2000 کارمند کارخانه با ماشين شخصى به سر کار می آمدند.
روز اول من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم...
روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود می رسيم و وقت براى پياده رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سر کارشان برسند.
مگه تو اين طور فکر نمی کنی؟!
فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است...
📚 @PDFsCom
👍216❤16🔥7👎6
همیشه فردایی نیست
تا زندگی فرصت دیگری
برای جبران این غفلتها به ما دهد،
کسانی را که دوست داری
همیـشه کنارخود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری،
مراقبشان باش
#گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
تا زندگی فرصت دیگری
برای جبران این غفلتها به ما دهد،
کسانی را که دوست داری
همیـشه کنارخود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری،
مراقبشان باش
#گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
❤44👍14
تماس با پوست بدن کودکان از ایام نوزادی و یا حتی تا سنین بزرگسالی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و برای کودکان نیز احساسی کاملا ویژه و لذت بخش به همراه دارد
📕 کتاب :تمایلات جنسی کودکان و نوجوانان
✍ اثر : #ساندرین_فان_دردوف
📚 @PDFsCom
📕 کتاب :تمایلات جنسی کودکان و نوجوانان
✍ اثر : #ساندرین_فان_دردوف
📚 @PDFsCom
👍17❤2
دکتر انوشه میگه پنج کلید آرامش در اینه که :
- به کسی که به تو اهمیت نمیده،اهمیت نده.
- کاری رو تا ۱۰۰ درصد قطعی نشده برای کسی توضیح نده.
- توقع خودت از دیگران رو به صفر برسون و برای همه چیز خودت تلاش کن.
- اگر کسی یکبار به تو صدمه زده پس برای بار دومم هم میتونه اینکارو انجام بده پس مسیرتو ازش جداکن.
- هر وقت کنار هر چیزی یا هرکسی حالت خوب نبود لطفا هر چقدرم عزیز بود رهاش کن بره!
📚 @PDFsCom
- به کسی که به تو اهمیت نمیده،اهمیت نده.
- کاری رو تا ۱۰۰ درصد قطعی نشده برای کسی توضیح نده.
- توقع خودت از دیگران رو به صفر برسون و برای همه چیز خودت تلاش کن.
- اگر کسی یکبار به تو صدمه زده پس برای بار دومم هم میتونه اینکارو انجام بده پس مسیرتو ازش جداکن.
- هر وقت کنار هر چیزی یا هرکسی حالت خوب نبود لطفا هر چقدرم عزیز بود رهاش کن بره!
📚 @PDFsCom
❤83👍69👎13
دروغ چرا، من هنوز هم پشتِ درِ پروفایل اینستاگرامت، تلگرامت و تمام این اپلیکیشن های فرار از تنهایی، میایستم و به مژه های بلند مشکی ات خیره میشوم. دلم برایت تنگ است، خیلی تنگ. صدبار گفته ام پیام بدهم و بپرسم؛ «کجای دنیایی؟ چی کار میکنی؟» اما میترسم.
از آن همه بحث و حرف های بچهگانه ی روز آخر میترسم.
دلم را شکستی، دلت را شکستم و هیچ چیز بیشتر از دومی اذیتم نمیکند.
روانشناسم گفته برایت بنویسم، اما من گاهی خیال میکنم مشکل از همین واژه ها بود، از زبان ها، از لغت هایی که استفاده میکردیم.
که من قشنگ ترین حرف هایم را، همان شبی گفتم که توی پارک هم دیگر را بغل کرده بودیم و گریه میکردیم، بدون این که یک کلمه حرف، سمت هم پرتاب بکنیم.
ما خیلی به هم احتیاج داشتیم. هم قَدِ هم بودیم. دست هایمان خوب توی هم چِفت میشد، بلد بودیم از بوی آویشن روی خمیر پیتزا، از بوی چمن های خیس پارک و خنده ی بچه های توی مترو، لذت ببریم و خاطره ی خوب داشتن از آدم ها، همه ی این جدایی ها را انقدر سختتر میکند.
مدام توی چشمِ منی، هر بار که پالتو میپوشم و دکمه ی وسطی اش را باز میگذارم و کسی نیست که آن را ببندد، هر بار که توی مترو، به جای بازوی تو، میله های سرد و آهنی را میگیرم. هر بار که از قنادیِ سر کوچه، کیکِ رنگی رنگی میخرم و هر بار که روانشناسم میگوید؛ «آدم باید بتواند از بعضی آدمها عبور بکند و از یک جا به بعد فراموششان بکند.»
بچه ی بهانه گیرِ من بودی، کودکِ تنها و خسته ی تو بودم، همبازی هم بودیم، به هم پناه آورده بودیم، چه طوری فراموش بکنم؟
که ای کاش مغز آدم، دکمه ی دیلیت داشت، قلب آدم، دکمه ی فراموشی…
#پرهام_جعفری
📚 @PDFsCom
از آن همه بحث و حرف های بچهگانه ی روز آخر میترسم.
دلم را شکستی، دلت را شکستم و هیچ چیز بیشتر از دومی اذیتم نمیکند.
روانشناسم گفته برایت بنویسم، اما من گاهی خیال میکنم مشکل از همین واژه ها بود، از زبان ها، از لغت هایی که استفاده میکردیم.
که من قشنگ ترین حرف هایم را، همان شبی گفتم که توی پارک هم دیگر را بغل کرده بودیم و گریه میکردیم، بدون این که یک کلمه حرف، سمت هم پرتاب بکنیم.
ما خیلی به هم احتیاج داشتیم. هم قَدِ هم بودیم. دست هایمان خوب توی هم چِفت میشد، بلد بودیم از بوی آویشن روی خمیر پیتزا، از بوی چمن های خیس پارک و خنده ی بچه های توی مترو، لذت ببریم و خاطره ی خوب داشتن از آدم ها، همه ی این جدایی ها را انقدر سختتر میکند.
مدام توی چشمِ منی، هر بار که پالتو میپوشم و دکمه ی وسطی اش را باز میگذارم و کسی نیست که آن را ببندد، هر بار که توی مترو، به جای بازوی تو، میله های سرد و آهنی را میگیرم. هر بار که از قنادیِ سر کوچه، کیکِ رنگی رنگی میخرم و هر بار که روانشناسم میگوید؛ «آدم باید بتواند از بعضی آدمها عبور بکند و از یک جا به بعد فراموششان بکند.»
بچه ی بهانه گیرِ من بودی، کودکِ تنها و خسته ی تو بودم، همبازی هم بودیم، به هم پناه آورده بودیم، چه طوری فراموش بکنم؟
که ای کاش مغز آدم، دکمه ی دیلیت داشت، قلب آدم، دکمه ی فراموشی…
#پرهام_جعفری
📚 @PDFsCom
👍106❤31👎8🔥5😢1
#معرفی_کتاب
نفرت، حسادت و خشم
تنها در پیرامون وجودی توست!
در عمیق ترین لایه های وجودت،
تنها عشق است که خانه دارد...
📕 کتاب : سفردرونی
✍ اثر : #اشو
لینک دانلود این کتاب👇🏻
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/1813
📚 @PDFsCom
نفرت، حسادت و خشم
تنها در پیرامون وجودی توست!
در عمیق ترین لایه های وجودت،
تنها عشق است که خانه دارد...
📕 کتاب : سفردرونی
✍ اثر : #اشو
لینک دانلود این کتاب👇🏻
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/1813
📚 @PDFsCom
👍27❤7
نخل درخت عجیبی است!
گویی این درخت اصلا نبات نیست! چیزی شبیه به آدمیزاد است.
وقتی میخواهند نخلی را قطع کنند، میگویند بِکُشش! بیجهت نیست که واحد شمارش نخل هم چون آدمیان، «نفر» است...
نخل تنها درختی است که اگر سَرش را قطع کنی میمیرد! برخلاف همهی درختان که اگر سرشان را بزنی، بار و بَرگشان بیشتر هم میشود. اما نخل نه! سَرش را که قطع کردی میمیرد. مهم نیست ریشهاش در خاک سالم باشد، نخلِ بی سر میمیرد!
آب هم اگر از سَر نخل بگذرد و به زیر آب فرو رود، خفه میشود و میمیرد! مثل آدمیزاد. درخت مقدسی است... ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎِ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳَﺮَﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﻧِﻤﻮﺩِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓِ ﺍﻣﺮﻭﺯِ ﺟﺎﻣﻌﻪﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭَﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد...
#دکتر_حسام_صالح
📚 @PDFsCom
گویی این درخت اصلا نبات نیست! چیزی شبیه به آدمیزاد است.
وقتی میخواهند نخلی را قطع کنند، میگویند بِکُشش! بیجهت نیست که واحد شمارش نخل هم چون آدمیان، «نفر» است...
نخل تنها درختی است که اگر سَرش را قطع کنی میمیرد! برخلاف همهی درختان که اگر سرشان را بزنی، بار و بَرگشان بیشتر هم میشود. اما نخل نه! سَرش را که قطع کردی میمیرد. مهم نیست ریشهاش در خاک سالم باشد، نخلِ بی سر میمیرد!
آب هم اگر از سَر نخل بگذرد و به زیر آب فرو رود، خفه میشود و میمیرد! مثل آدمیزاد. درخت مقدسی است... ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎِ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳَﺮَﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﻧِﻤﻮﺩِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓِ ﺍﻣﺮﻭﺯِ ﺟﺎﻣﻌﻪﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭَﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد...
#دکتر_حسام_صالح
📚 @PDFsCom
👍91❤57🔥5👎2
زندگی را با چیزهای بسیار ساده پر باید کرد. سادهها سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش میتواند به عمق فلسفهی ملاصدرا باشد.
مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی معجزه نمیکنیم؛ مشکل ما این است که همانقدر که ویران میکنیم نمیسازیم؛
همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمیبخشیم؛ همانقدر که دور میشویم باز نمیگردیم.
#نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی معجزه نمیکنیم؛ مشکل ما این است که همانقدر که ویران میکنیم نمیسازیم؛
همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمیبخشیم؛ همانقدر که دور میشویم باز نمیگردیم.
#نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
👍52❤12👎2
سازندگان ڪشتے تایتانیک بر این باور بودند ڪه حتے خدا هم قادر به غرق ڪردن آن نخواهد بود اما براے غرق ڪردن تایتانیک نیازے به خدا نبود زیرا یک ڪوه یخے براے غرق ڪردن آن ڪافے شد .
به تصویر توجه ڪنید
این یڪے از بزرگترین تجمع هاے حزب نازیست ڪه در اوج قدرت هیتلر برگزار شد گفته شده ڪه مردم آلمان و اروپا بعد از برگزارے این تجمع مدام این جمله را تڪرار مے ڪردند "حتے خدا هم قادر به نابودے هیتلر نخواهد بود ".
اما براے نابودے هیتلر هم نیاز به خدا نبود بلڪه خود او بود ڪه خود را نابود ساخت!
گاهی بزرگترین سازهها و بزرگترین قدرتها هم نمے توانند تصور ڪنند ، مسلماً روزے چیزے و یا اشتباهے باعث نابودے آنها خواهد شد .
همچون ادعاے خدایے نمرود و جنگ باخدا و ڪشته شدن با یک پشه
📚 @PDFsCom
به تصویر توجه ڪنید
این یڪے از بزرگترین تجمع هاے حزب نازیست ڪه در اوج قدرت هیتلر برگزار شد گفته شده ڪه مردم آلمان و اروپا بعد از برگزارے این تجمع مدام این جمله را تڪرار مے ڪردند "حتے خدا هم قادر به نابودے هیتلر نخواهد بود ".
اما براے نابودے هیتلر هم نیاز به خدا نبود بلڪه خود او بود ڪه خود را نابود ساخت!
گاهی بزرگترین سازهها و بزرگترین قدرتها هم نمے توانند تصور ڪنند ، مسلماً روزے چیزے و یا اشتباهے باعث نابودے آنها خواهد شد .
همچون ادعاے خدایے نمرود و جنگ باخدا و ڪشته شدن با یک پشه
📚 @PDFsCom
👍174❤15🔥11👎7
با ادب و مهربانی می توانید مردم را قابل انعطاف و اطاعت پذیر سازید،
تاثیر ادب در طبیعت انسان مانند اثر گرما بر موم است.
📕 درمان شوپنهاور
✍🏻 #اروین_دیالوم
📚 @PDFsCom
تاثیر ادب در طبیعت انسان مانند اثر گرما بر موم است.
📕 درمان شوپنهاور
✍🏻 #اروین_دیالوم
📚 @PDFsCom
👍54❤9🔥4👎2
حرفهایش باعث حیرت من شد، اما وقتی به چشمانش نگاه کردم و در آنها گرسنگی را دیدم، دریافتم که چرا غرورش را کنار گذاشته است، این گرسنگی را پسر یک قصاب میتوانست بر طرف کند.
📕 کتاب : دختری با گوشواره ی مروارید
✍ اثر : #تریسی_شوالیه
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : دختری با گوشواره ی مروارید
✍ اثر : #تریسی_شوالیه
📚 @PDFsCom
👍18
دو فروشنده کفش برای فروش کفشهای فروشگاهشان به جزیرهای اعزام شدند. فروشنده اول پس از ورود به جزیره با حیرت فهمید که هیچکس کفش نمیپوشد. فورا تلگرافی به دفتر فروشگاه در شیکاگو فرستاد و گفت: فردا برمیگردم. اینجا هیچکس کفش نمیپوشد.
فروشنده دوم هم از دیدن همان واقعیت حیرت کرد. فورا این تلگراف را به دفتر فروشگاه خود فرستاد: لطفا 1000 جفت کفش بفرستید. اینجا همه کفش لازم دارند.
فرق بین مانع و فرصت چیست؟ نگرش ما نسبت به آن.
👤جان سی مکسول
📚 @PDFsCom
فروشنده دوم هم از دیدن همان واقعیت حیرت کرد. فورا این تلگراف را به دفتر فروشگاه خود فرستاد: لطفا 1000 جفت کفش بفرستید. اینجا همه کفش لازم دارند.
فرق بین مانع و فرصت چیست؟ نگرش ما نسبت به آن.
👤جان سی مکسول
📚 @PDFsCom
👍86❤12👎4
پند یک پدر پیر در حال مرگ به فرزندش:
•منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن
[همه رهگذرند]
•زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند
[مراقب حرفهایت باش]
•به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت
[گذشت داشته باش]
•گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد
[خداوند وجود دارد پس حکمتش را قبول کن]
•انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش. اگرصدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود.
•قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هايت را به پیش خدا گلایه کنی نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش.
•انسان بزرگ نمیشود جز به وسیله ی فکرش.
📚 @PDFsCom
•منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن
[همه رهگذرند]
•زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند
[مراقب حرفهایت باش]
•به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت
[گذشت داشته باش]
•گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد
[خداوند وجود دارد پس حکمتش را قبول کن]
•انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش. اگرصدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود.
•قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هايت را به پیش خدا گلایه کنی نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش.
•انسان بزرگ نمیشود جز به وسیله ی فکرش.
📚 @PDFsCom
👍100❤26🔥4👎1
هميشه به اين فكر مىكنم كه علت گريه چيست: در هنگام گريه، بدنمان در حال مبارزه با چيزی است كه ذهن و قلبمان نمیتوانند آن را توجيه كنند.
📕 کتاب : دور از خانه
✍ اثر : #سارو_برایرلی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : دور از خانه
✍ اثر : #سارو_برایرلی
📚 @PDFsCom
❤43👍22