به آبی آسمان نگاه کن. انگار تکه ای از دامن پیراهن یک فرشته مقرب خداست و خدا با مشت پر،ستاره ها را بر این دامن افشانده.امکان ندارد بتوانی بشماریشان.سیمین ستاره ها را چشمهای آسمان می شمرد و می گفت وقتی اشک به چشم می آید نمی دانم چشم در اشک غرقه می شود یا چشم با اشک جشن می گیرد؟ حواس ما از بیکرانگی و گستردگی و عظمت لذت می برد و آنها را مظاهر جلال الهی می داند که یک زیبایی بیشتر مردانه است.جمال الهی زنانه تر است.تو آن را در لبخند پسر نافهمت که چهار دندان ریز بیشتر ندارد می بینی و یا در یک گل آبی تنها در یک جزیره نامسکون.و هم اکنون لاله های زرد همه جا گسترده.یک تپه پر از لاله از پنجره اتاق خواب ما پیداست اما چه کنم که این لاله ها با دل من پیوندی ندارد.
#معرفی_کتاب
📕 از پرنده های مهاجر بپرس
✍🏻 #سیمین_دانشور
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/9526
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 از پرنده های مهاجر بپرس
✍🏻 #سیمین_دانشور
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/9526
📚 @PDFsCom
👍25❤4
زندانی در برزیل وجود دارد که زندانیان با خواندن یک کتاب و نوشتن برداشت خود از کتاب میتوانند چهار روز از مدت زمان حبس خود کم کنند!
مردی که به جرم سرقت مسلحانه به زندان محکوم شده بود با خواندن حدود سیصد جلد کتاب ، مدت حبس خود را از ده سال به کمتر از هفت سال کاهش داد.
این مرد پس از آزادی از زندان، به لطف مطالعات و دانش کسب شده در مدت حبس، بلافاصله در آزمون ورودی معتبر ترین دانشگاه این کشور پذیرفته شد و اکنون پس از گذشت ده سال از آزادی خود و اخذ مدرک دکتری، به عنوان استاد و مدرس دانشگاه مشغول به کار است.
برای همینه که میگن مردمی که کتاب بخوانند ملتی سربلند و موفق خواهند بود.
📚 @PDFsCom
مردی که به جرم سرقت مسلحانه به زندان محکوم شده بود با خواندن حدود سیصد جلد کتاب ، مدت حبس خود را از ده سال به کمتر از هفت سال کاهش داد.
این مرد پس از آزادی از زندان، به لطف مطالعات و دانش کسب شده در مدت حبس، بلافاصله در آزمون ورودی معتبر ترین دانشگاه این کشور پذیرفته شد و اکنون پس از گذشت ده سال از آزادی خود و اخذ مدرک دکتری، به عنوان استاد و مدرس دانشگاه مشغول به کار است.
برای همینه که میگن مردمی که کتاب بخوانند ملتی سربلند و موفق خواهند بود.
📚 @PDFsCom
👍227❤26🔥4👎2
راز موفقیت همسرداری ملانصرالدین
ملانصرالدین را گفتند : چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی ؟
او در پاسخ جماعت گفت : ما با هم عهدی بستیم و آن اینکه اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام یک امری نیکو به جای جدل به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد ، و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد بیت نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد !
و اینک من ، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم...
📚 @PDFsCom
ملانصرالدین را گفتند : چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی ؟
او در پاسخ جماعت گفت : ما با هم عهدی بستیم و آن اینکه اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام یک امری نیکو به جای جدل به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد ، و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد بیت نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد !
و اینک من ، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم...
📚 @PDFsCom
👍114🔥8👎7🤩4❤1
اگر گذشتهتان را با خود حمل کنید
پیر میشوید
و هر روز پیرتر هم خواهید شد!
و اگر مدام به آن فکر کنید،
تلخ تر و تلخ تر خواهد شد.
اگر گذشته را به یاد آورید
و مدام برای آن اشک بریزید
هر لحظه بر دوش شما سنگین و سنگینتر میشود.
اما اگر گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید
واز آن بیاموزید
و آموختهتان را بکار بندید،
آن سنگینی از دوش شما
برداشته خواهد شد
و گذشته شما را رها میکند...
📕 لطفا انسان باشید
👤 #محمود_نامنی
📚 @PDFsCom
پیر میشوید
و هر روز پیرتر هم خواهید شد!
و اگر مدام به آن فکر کنید،
تلخ تر و تلخ تر خواهد شد.
اگر گذشته را به یاد آورید
و مدام برای آن اشک بریزید
هر لحظه بر دوش شما سنگین و سنگینتر میشود.
اما اگر گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید
واز آن بیاموزید
و آموختهتان را بکار بندید،
آن سنگینی از دوش شما
برداشته خواهد شد
و گذشته شما را رها میکند...
📕 لطفا انسان باشید
👤 #محمود_نامنی
📚 @PDFsCom
👍54❤11👏1
جهان را باید مثل کتابی ببینی، مثل کتابی که در انتظار خوانندهاش است، هر روزش را باید جداگانه خواند. نه روی گذشته باید تمرکز کنی، نه روی آینده. اصل این لحظه است. باید صفحه به صفحه پیش بروی ...
#الیف_شافاک
📚 @PDFsCom
#الیف_شافاک
📚 @PDFsCom
👍35❤7🔥3
داستان واقعی حکمت حتما بخون
چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم.
(بعنوان مسافر)
آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود.
راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم.
هیچی نگفت و فقط گوش میکرد.
صحبتم تموم که شد گفت یه قضیهای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۹ تومنی ۱۲ شده بود.
گفتم بفرمایید.
برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده مینویسم.
یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود.
وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند.
از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود.
گفتم چطور شده، مسافر گفت:
۸ بار درخواست دادم و رانندهها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند.
من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن.
این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت.
مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص میخورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود).
حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم.
سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن.
چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه.
من سر پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمیدونست.
خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!!
دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم.
من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم.
تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم.
اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد.
گفتم دیدی حکمتی داشته.
خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری.
تو فکر رفت و لبخند زد.
من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده.
رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم.
تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود!
حکمت خدا دو طرفه بود.
هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد.
همیشه بدشانسی بد شانسی نیست.
ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم.
اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم.
من هم به حکمت خدا فکر کردم..
📚 @PDFsCom
چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم.
(بعنوان مسافر)
آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود.
راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم.
هیچی نگفت و فقط گوش میکرد.
صحبتم تموم که شد گفت یه قضیهای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۹ تومنی ۱۲ شده بود.
گفتم بفرمایید.
برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده مینویسم.
یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود.
وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند.
از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود.
گفتم چطور شده، مسافر گفت:
۸ بار درخواست دادم و رانندهها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند.
من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن.
این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت.
مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص میخورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود).
حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم.
سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن.
چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه.
من سر پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمیدونست.
خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!!
دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم.
من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم.
تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم.
اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد.
گفتم دیدی حکمتی داشته.
خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری.
تو فکر رفت و لبخند زد.
من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده.
رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم.
تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود!
حکمت خدا دو طرفه بود.
هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد.
همیشه بدشانسی بد شانسی نیست.
ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم.
اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم.
من هم به حکمت خدا فکر کردم..
📚 @PDFsCom
❤202👍129👎20🔥7
وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا،
فکر نکن که فراموشت کردهام،
یا دیگر دوستت ندارم، نه.
من فقط فهمیدم:
وقتی دلت با من نیست؛
بودنت مشکلی را حل نمیکند،
تنها دلتنگترم میکند!
📙 خداحافظ گاري كوپر
✍🏻 #رومن_گاری
📚 @PDFsCom
فکر نکن که فراموشت کردهام،
یا دیگر دوستت ندارم، نه.
من فقط فهمیدم:
وقتی دلت با من نیست؛
بودنت مشکلی را حل نمیکند،
تنها دلتنگترم میکند!
📙 خداحافظ گاري كوپر
✍🏻 #رومن_گاری
📚 @PDFsCom
❤64👍35🔥3
دکتر مرتضی شیخ پولی به عنوان حق ویزیت از مردم نمی گرفت ، و هرکس هر چه میخواست در صندوقی که کنار میزش بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر پنج ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان) اکثر مواقع بسیاری از بیمارانی که به مطب او مراجعه میکردند به جای پنج ریالی ، سر فلزی نوشابه داخل صندوق می انداختند تا صدایی شبیه انداختن سکه شنیده شود!
دختر دکتر نقل میکند :
روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضدعفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است! با تعجب گفتن : پدر بازی تان گرفته است!؟ چرا سرنوشابه ها را می شویید؟!
پدر جوابی داد که اشکم را درآورد.. ایشان گفت : دخترم ،مردمی که مراجعه میکنند باید از سرنوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند.
این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطبم میریزم تا مردمی که مراجعه میکنند از این ها که تمیز است استفاده کنند!
آخر بعضیها خجالت میکشند که چیزی داخل صندوق نیندازند!
📚 @PDFsCom
دختر دکتر نقل میکند :
روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضدعفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است! با تعجب گفتن : پدر بازی تان گرفته است!؟ چرا سرنوشابه ها را می شویید؟!
پدر جوابی داد که اشکم را درآورد.. ایشان گفت : دخترم ،مردمی که مراجعه میکنند باید از سرنوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند.
این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطبم میریزم تا مردمی که مراجعه میکنند از این ها که تمیز است استفاده کنند!
آخر بعضیها خجالت میکشند که چیزی داخل صندوق نیندازند!
📚 @PDFsCom
❤133👍46🔥6👎5
تو نمیدانی من چقدر دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و برخلاف افکار و عقاید مردم رفتار کنم.
پیوسته فکر میکنم که هرطور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم...
من نمی دانم تو در این باره چه فکر می کنی ولی من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر از حادثه بوده ام شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور دنیا را بگردم...
من دلم می خواهد توی خیابان ها مثل بچه ها برقصم بخندم فریاد بزنم.
📕 اولین تپش های عاشقانه قلبم
✍🏻 #فروغ_فرخزاد
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/1349
📚 @PDFsCom
پیوسته فکر میکنم که هرطور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم...
من نمی دانم تو در این باره چه فکر می کنی ولی من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر از حادثه بوده ام شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور دنیا را بگردم...
من دلم می خواهد توی خیابان ها مثل بچه ها برقصم بخندم فریاد بزنم.
📕 اولین تپش های عاشقانه قلبم
✍🏻 #فروغ_فرخزاد
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/1349
📚 @PDFsCom
👍38❤21
"علی خسرو شاهی" مدیر و کارخانه دار، صاحب کارخانجات پارس مینو در کتاب خاطراتش آورده است:
یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می شده است.
مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق کردند٬ و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.
با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته سرپرست ماشینها آمد و گفت:
بله درست است، در دستگاههای ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.
نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.
فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: این برای چه است؟
گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.
نگاهی به هیئت مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود.
به کارگر خلاق که ما را از شر٬ یک و نیم میلیون دلار، خرج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.
مشکلات را پیچیده نکنیم!
📚 @PDFsCom
یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می شده است.
مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق کردند٬ و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.
با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته سرپرست ماشینها آمد و گفت:
بله درست است، در دستگاههای ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.
نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.
فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: این برای چه است؟
گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.
نگاهی به هیئت مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود.
به کارگر خلاق که ما را از شر٬ یک و نیم میلیون دلار، خرج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.
مشکلات را پیچیده نکنیم!
📚 @PDFsCom
❤171👍114🔥4
امروز که زندهای، زندگی کن. فردا خواهی مرد
همانطور که یک ساعت پیش بایست مرده باشی
وقتی که سراسر زندگیات در برابر ابدیت
لحظهای بیش نیست،
چه جای آن است که خود را عذاب دهی؟
📕 جنگ و صلح
✍🏻 #لئو_تولستوی
📚 @PdFsCom
همانطور که یک ساعت پیش بایست مرده باشی
وقتی که سراسر زندگیات در برابر ابدیت
لحظهای بیش نیست،
چه جای آن است که خود را عذاب دهی؟
📕 جنگ و صلح
✍🏻 #لئو_تولستوی
📚 @PdFsCom
❤48👍27
کتاب تدفین مادربزرگ، همچون سایر داستانهای گابریل گارسیا مارکز، سرشار از لحظات تخیلی و توام با طنز و شخصیتهای ساده روستایی است و ماجرای زندگی و مرگ مادربزرگی را از لحظاتی قبل مرگ او روایت میکند.
📕 تدفین مادربزرگ
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
📕 تدفین مادربزرگ
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
👍14❤6
خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دستکم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقتهایی که دل آدم پُر است، بیمار است، در رنج است و غصهدار، آن وقت خاطرات تروتازهاش میکنند، انگار که یک قطرهٔ شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت میافتد و گل بیچارهٔ پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفتهاش کرده شاداب میکند.
📕 بیچارگان
✍🏻 #فئودور_داستایوفسکی
📚 @PDFsCom
📕 بیچارگان
✍🏻 #فئودور_داستایوفسکی
📚 @PDFsCom
👍26❤9
گاهی آدم ترجیح می دهد با
گوسفندها زندگی کند که
لال اند و فقط دنبال آب و غذا
هستند یا ترجیح می دهد
مثل کتاب ها باشد
که وقتی آدم دلش می خواهد
گوش بدهد داستان های
باور نکردنی تعریف می کنند.
وقتی با آدمها حرف میزنی،
چیزهایی می گویند
که نمیدانی چه جوری
به گفتگو ادامه بدهی
"آدم ها حرف های غریبی می زنند"
📕 کیمیاگر
✍🏻 #پائولو_کوئیلو
📚 @PDFsCom
گوسفندها زندگی کند که
لال اند و فقط دنبال آب و غذا
هستند یا ترجیح می دهد
مثل کتاب ها باشد
که وقتی آدم دلش می خواهد
گوش بدهد داستان های
باور نکردنی تعریف می کنند.
وقتی با آدمها حرف میزنی،
چیزهایی می گویند
که نمیدانی چه جوری
به گفتگو ادامه بدهی
"آدم ها حرف های غریبی می زنند"
📕 کیمیاگر
✍🏻 #پائولو_کوئیلو
📚 @PDFsCom
👍82🔥10❤8
در ناخوشی ۱۲۳۶ سیاح انگلیسی که خود از وبا مرد، چند روز قبل از مرگش نوشته بود: در شیراز به محض شنیدن خبر وبا، حاکم حسینعلی میرزا فرمانفرما و وزیر و اطرافیانش فرار کردند و بدون اینکه دستور العملی جهت حفاظت شهر و مردم بدهند اهالی را بحال خود رها نمودند و براستی این بی شرمانه ترین و ناجوانمردانه ترین اقدامی بود که به همه عمر شاهدش بودم!
جیمز بیلی فریزر که خود شاهد مرگ آن سیاح بود، از رفتار حکام و بی پناهی مردم چنین یاد می کرد: شاهزاده فرار کرد، وزرا و اعیان هم به دنبالش و مردم را سرگردان بر جای گذاردند. گاه دیده میشد چند نفری به خیال اینکه با عنصری دیوانه و متجاوز روبرو شده اند، در کوچه ها می دویدند و فریاد بر می آوردند: این ناخوشی پدرسوخته کجاست؟ جرات دارد بیاید جلو تا حسابش را برسم، تا بکشمش!
منابع :
J.G.Rich:" Narrative of a Journey "
J.B.Fraser:" A Journey Into Khorassan"
📚 @PDFsCom
جیمز بیلی فریزر که خود شاهد مرگ آن سیاح بود، از رفتار حکام و بی پناهی مردم چنین یاد می کرد: شاهزاده فرار کرد، وزرا و اعیان هم به دنبالش و مردم را سرگردان بر جای گذاردند. گاه دیده میشد چند نفری به خیال اینکه با عنصری دیوانه و متجاوز روبرو شده اند، در کوچه ها می دویدند و فریاد بر می آوردند: این ناخوشی پدرسوخته کجاست؟ جرات دارد بیاید جلو تا حسابش را برسم، تا بکشمش!
منابع :
J.G.Rich:" Narrative of a Journey "
J.B.Fraser:" A Journey Into Khorassan"
📚 @PDFsCom
👍34🔥3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-برعکس عمل کن! ده روز، به جای اینکه احساسِ یک آدم ضعیف و غمگین را داشته باشی. احساسِ یک انسانِ با اقتدار و قوی را داشته باش و از تهِ دل اقتدار و شادی را حس کن.
-یعنی به خودم دروغ بگویم؟!
-چه فکر کنی ضعیف هستی و چه قوی، درهر دو صورت داری به خودت دروغ میگویی، پس چه بهتر که دروغِ با ارزشی باشد.
-این کار چه سودی دارد؟!
-جهانت را به سمتِ آنچه که رفتار میکنی سوق میدهد.
#معرفی_کتاب
📕 سفر به دیگر سو
✍🏻 #کارلوس_کاستاندا
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/18001
📚 @PDFsCom
-یعنی به خودم دروغ بگویم؟!
-چه فکر کنی ضعیف هستی و چه قوی، درهر دو صورت داری به خودت دروغ میگویی، پس چه بهتر که دروغِ با ارزشی باشد.
-این کار چه سودی دارد؟!
-جهانت را به سمتِ آنچه که رفتار میکنی سوق میدهد.
#معرفی_کتاب
📕 سفر به دیگر سو
✍🏻 #کارلوس_کاستاندا
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/18001
📚 @PDFsCom
👍58❤9👎1
می دانی اولين بوسه ی جهان چه طور كشف شد؟
دست هاش تا آرنج گلی بود گفت: در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز ، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم، ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند...!
📕 سال بلوا
✍🏻 #عباس_معروفی
📚 @PDFsCom
دست هاش تا آرنج گلی بود گفت: در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز ، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم، ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند...!
📕 سال بلوا
✍🏻 #عباس_معروفی
📚 @PDFsCom
❤87👍25👎9🔥9