تنها گناه واقعی این است، آدم تلاش کند خودش را چیزی نشان بدهد که در اصل نیست ...
📕 میوه خارجی
✍🏻 #جوجو_مویز
📚 @PDFsCom
📕 میوه خارجی
✍🏻 #جوجو_مویز
📚 @PDFsCom
👍84❤12👎3👏2
دو شیر از باغ وحشی میگریزند و هر کدام راهی را در پیش میگیرند ،
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه میبرد ، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد!
ولی شیر دوم موفق میشود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر میافتد و به باغ وحش بازگردانده میشود حسابی چاق و چله است!؟
شیر نخست که در آتش کنجکاوی میسوخت از او پرسید : کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ میدهد :
توی یکی از ادارات دولتی!!
هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را میخوردم و کسی هم متوجه نمیشد ،
پس چطور شد که گیر افتادی؟!
شیر دوم پاسخ میدهد : اشتباها آبدارچی را خوردم چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند!
📕 توسعه یا چپاول
✍🏻 #پیتر_اوانز
📚 @PDFsCom
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه میبرد ، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد!
ولی شیر دوم موفق میشود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر میافتد و به باغ وحش بازگردانده میشود حسابی چاق و چله است!؟
شیر نخست که در آتش کنجکاوی میسوخت از او پرسید : کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ میدهد :
توی یکی از ادارات دولتی!!
هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را میخوردم و کسی هم متوجه نمیشد ،
پس چطور شد که گیر افتادی؟!
شیر دوم پاسخ میدهد : اشتباها آبدارچی را خوردم چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند!
📕 توسعه یا چپاول
✍🏻 #پیتر_اوانز
📚 @PDFsCom
👍195❤20👏14👌8👎1
مردها هیچگاه نمیگذارند درد و رنج در وجودشان باقی بماند. به محض آنکه چیزی سبب ناراحتیشان گردد، با خشم و رفتار خشونتآمیزشان، اعتراض و نارضایتیشان را نشان میدهند.
اما زنان همانند نطفهای آنرا در دلشان پرورش میدهند؛ تا جایی که این درد منجر به نابودیشان گردد و برای آنکه ساعات دردناکشان را با راحتی بیشتری بگذرانند، مشغول خواندن کتاب میشوند.
📕 سی اثر
✍🏻 #کریستین_بوبن
📚 @PDFsCom
اما زنان همانند نطفهای آنرا در دلشان پرورش میدهند؛ تا جایی که این درد منجر به نابودیشان گردد و برای آنکه ساعات دردناکشان را با راحتی بیشتری بگذرانند، مشغول خواندن کتاب میشوند.
📕 سی اثر
✍🏻 #کریستین_بوبن
📚 @PDFsCom
👍110👎40❤13😢9
درخت زندگی.pdf
3.2 MB
ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺧﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ جورﺝ ﺍﻭﺭﻭﻝ ﺍﺳﺖ.
این کتاب ﺑﻪ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ...!
📕 درخت زندگی
✍🏻 #جورج_اورول
📚 @PDFsCom
این کتاب ﺑﻪ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ...!
📕 درخت زندگی
✍🏻 #جورج_اورول
📚 @PDFsCom
❤24👍12👎2
به مردی که یک پایش را از دست داده است، گفتنِ اینکه کسانی هستند که هر دو پایشان را از دست داده اند،
تسلی دادن نیست بلکه دست انداختنش است.
در درجهی معینی از درماندگی و بیچارگی،
دیگر هر مقایسهی کمّیت معنایش را از دست میدهد!
📕 گفتگو با مرگ
✍🏻 #آرتور_کوستلر
📚 @PDFsCom
تسلی دادن نیست بلکه دست انداختنش است.
در درجهی معینی از درماندگی و بیچارگی،
دیگر هر مقایسهی کمّیت معنایش را از دست میدهد!
📕 گفتگو با مرگ
✍🏻 #آرتور_کوستلر
📚 @PDFsCom
👍103👌9❤6👎4👏2
رابطه آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است !
📕 رویای تبت
✍🏻 #فریبا_وفی
📚@PDFsCom
📕 رویای تبت
✍🏻 #فریبا_وفی
📚@PDFsCom
👍100👎7❤2👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😢91❤18🕊16👍12👌7👎5
«آغوش رایگان» و کمی نان برای من
دین و حجاب و حوزه و ایمان برای تو
تهران و زاهدان و مریوان برای من
قدس و عراق و غزه و لبنان برای تو
یک زندگی ساده ی دنیا برای من
باغ بهشت و روضه ی رضوان برای تو!
هم حوریانِ ارحمِ رحمان از آنِ تو
هم آتش جهنم و شیطان برای تو!
تحصیل علم و دود چراغش برای من
تا «شش کلاس» درس دبستان برای تو!
شعر و شعورِ متنِ « گلستان» برای من
جشن و سرورِ «کاخ گلستان» برای تو!
رقص و ترانه خوانیِ « نیکا» از آنِ من
اشک فلان و نوحه ی بَهمان برای تو!
هر واژه واژه واژه ی شروین «برای» من!
متن خزعبلاتیِ «کیهان» برای تو!
جغرافیای کوچک ایران برای من
مشرق زمین و مابقیِ آن برای تو ...
#منوچهر_بایندری
📚 @PDFsCom
دین و حجاب و حوزه و ایمان برای تو
تهران و زاهدان و مریوان برای من
قدس و عراق و غزه و لبنان برای تو
یک زندگی ساده ی دنیا برای من
باغ بهشت و روضه ی رضوان برای تو!
هم حوریانِ ارحمِ رحمان از آنِ تو
هم آتش جهنم و شیطان برای تو!
تحصیل علم و دود چراغش برای من
تا «شش کلاس» درس دبستان برای تو!
شعر و شعورِ متنِ « گلستان» برای من
جشن و سرورِ «کاخ گلستان» برای تو!
رقص و ترانه خوانیِ « نیکا» از آنِ من
اشک فلان و نوحه ی بَهمان برای تو!
هر واژه واژه واژه ی شروین «برای» من!
متن خزعبلاتیِ «کیهان» برای تو!
جغرافیای کوچک ایران برای من
مشرق زمین و مابقیِ آن برای تو ...
#منوچهر_بایندری
📚 @PDFsCom
👍412❤58👎47👏30🕊27👌9😢2
مرگ عادلانه ترین چیز تو این دنیاست.
هیچکی تا حالا نتونسته از دستش فرار کنه.
زمین همه رو می گیره؛ مهربون ها، ظالم ها و گناهکارا رو، همه رو. اما غیر از این هیچ عدالتی رو زمین نیست.
📕 صداهایی از چونوبیل
✍🏻 #سوتلانا_الکسیویچ
📚@PDFsCom
هیچکی تا حالا نتونسته از دستش فرار کنه.
زمین همه رو می گیره؛ مهربون ها، ظالم ها و گناهکارا رو، همه رو. اما غیر از این هیچ عدالتی رو زمین نیست.
📕 صداهایی از چونوبیل
✍🏻 #سوتلانا_الکسیویچ
📚@PDFsCom
👍129👏11❤9👎3🙏1
حدود هزار سال پیش، لیدی گودایوا همسر یکی از بزرگان و کارگزاران حکومتی انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش میرفت و عاجزانه تقاضا میکرد که مالیاتها کاهش پیدا کند. همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح میداد، به همسرش گفت: اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر بروی، مالیاتها را کاهش خواهم داد!!
گودایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت؛ در شهر گفتند: گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر میگردد!
تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند. پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد.
گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت. مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است اسطوره ها، به تنهایی خلق نمیشوند. بلکه در بستری از فهم و شعور و حمایت اجتماعی
شکل میگیرند ...
📚@PDFsCom
گودایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت؛ در شهر گفتند: گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر میگردد!
تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند. پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد.
گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت. مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است اسطوره ها، به تنهایی خلق نمیشوند. بلکه در بستری از فهم و شعور و حمایت اجتماعی
شکل میگیرند ...
📚@PDFsCom
👏314❤61👍54👌17🕊11🤩5🙏5👎1
تنهایی، چه از نظر منطقی چه از نظر تجربی، ربطی به تنها بودن ندارد. آنچه درباره تنهایی مهم است شمار افرادی نیست که دوروبر آدم هستند، بلکه احساسی است که فرد از رابطهاش با دیگران دارد ...
📕 فلسفه تنهایی
✍🏻 #لارس_اسوندسن
📚@PDFsCom
📕 فلسفه تنهایی
✍🏻 #لارس_اسوندسن
📚@PDFsCom
👍122❤7🕊2
اعدام به خاطرِ جنایت، مجازاتی است به مراتب بزرگتر و وحشتناک تر از خودِ جنایت.
کسی که به دست راهزنان در شب تاریک در تهِ دره یک بیشه یا جایی دیگر خنجر می خورد تا لحظه ی آخر این امید را دارد که خود را نجات دهد. نمونه هایی وجود داشته است که مثلا گردنِ شخص تقریبا به طور کامل قطع شده ولی هنوز به زندگی امیدوار است، برای رهایی از مرگ می دود یا التماس می کند؛ اما در محکومیت _ در وضعی که به هیچ وجه گریزی از آن نیست _ وحشتناک ترین شکنجه ها نهفته است و دشوارتر از آن چیزی وجود ندارد.
سربازی را بیاورید و در بحبوحه ی جنگ او را درست مقابل لوله ی توپ دشمن قرار دهید و بخواهید به سویش شلیک کنید، باز تا هنگام شلیک امیدی در دل می پروراند. حال اگر برای همین سرباز حکم محکومیت قطعی اش را صادر کنید یا دیوانه خواهد شد یا زار زار به گریه خواهد افتاد.
چه کسی ادعا می کند که طبیعت انسان قادر به تحملِ این امر است؟ بی آنکه دچار جنون شود؟ این مجازاتِ پلید و بیهوده برای چیست؟
📕 ابله
✍🏻 #داستایفسکی
📚 @PDFsCom
کسی که به دست راهزنان در شب تاریک در تهِ دره یک بیشه یا جایی دیگر خنجر می خورد تا لحظه ی آخر این امید را دارد که خود را نجات دهد. نمونه هایی وجود داشته است که مثلا گردنِ شخص تقریبا به طور کامل قطع شده ولی هنوز به زندگی امیدوار است، برای رهایی از مرگ می دود یا التماس می کند؛ اما در محکومیت _ در وضعی که به هیچ وجه گریزی از آن نیست _ وحشتناک ترین شکنجه ها نهفته است و دشوارتر از آن چیزی وجود ندارد.
سربازی را بیاورید و در بحبوحه ی جنگ او را درست مقابل لوله ی توپ دشمن قرار دهید و بخواهید به سویش شلیک کنید، باز تا هنگام شلیک امیدی در دل می پروراند. حال اگر برای همین سرباز حکم محکومیت قطعی اش را صادر کنید یا دیوانه خواهد شد یا زار زار به گریه خواهد افتاد.
چه کسی ادعا می کند که طبیعت انسان قادر به تحملِ این امر است؟ بی آنکه دچار جنون شود؟ این مجازاتِ پلید و بیهوده برای چیست؟
📕 ابله
✍🏻 #داستایفسکی
📚 @PDFsCom
👍132👎29❤12👏3🤩1🕊1
آدمها دروغهای کسلکنندهای دربارهی سیاست، خدا و عشق میگویند!
اگر بخواهی چیزی دربارهی خود واقعی کسی بدانی پاسخ این سوال کمکت میکند: کتاب مورد علاقهات چیست؟
📕 زندگی داستانی
✍🏻 #گابریل_زوین
📚 @PDFsCom
اگر بخواهی چیزی دربارهی خود واقعی کسی بدانی پاسخ این سوال کمکت میکند: کتاب مورد علاقهات چیست؟
📕 زندگی داستانی
✍🏻 #گابریل_زوین
📚 @PDFsCom
👍74❤8👏3👎1
نویسندهای مشهور، در اطاقش نشسته بود تک و تنها. دلش مالامال از اندوه قلم در دست گرفت و چنین نوشت:
"سال گذشته، تحت عمل قرار گرفتم و کیسۀ صفرایم را در آوردند.
مدّتی دراز در اثر این عمل اسیر بستر بودم و فاقد حرکت.
در همین سال به سنّ شصت رسیدم و شغل مورد علاقهم از دستم رفت.
سی سال از عمرم را در این مؤسّسۀ انتشاراتی سپری کرده بودم.
در همین سال درگذشت پدرم غم به جانم ریخت و دلم را از اندوه انباشت. در همین سال بود که پسرم تصادف کرد و در نتیجه از امتحان پزشکیاش محروم شد.
مجبور شد چندین روز گچ گرفته در بیمارستان ملازم بستر شود. از دست رفتن اتومبیل هم ضرر دیگری بود که وارد شد." و در پایان نوشت، "خدایا، چه سال بدی بود پارسال!"
در این هنگام همسر نویسنده، بدون آن که او متوجّه شود، وارد اطاق شد و همسرش را غرق افکار و چهرهاش را اندوهزده یافت. از پشت سر به او نزدیک شد و آنچه را که بر صفحه کاغذ نقش بسته بود خواند.
بی آن که واکنشی نشان دهد که همسرش از وجود او آگاه شود، اطاق را ترک کرد. اندکی گذشت که دیگربار وارد شد و کاغذی را روی میز همسرش در کنار کاغذ او نهاد.
نویسنده نگاهی به آن کاغذ انداخت و نام خودش را روی آن دید؛ روی کاغذ نوشته شده بود:
"سال گذشته از شرّ کیسۀ صفرا، که سالها مرا قرین درد و رنج ساخته بود، رهایی یافتم.
سال گذشته در سلامت کامل به سن شصت رسیدم و از شغلم بازنشسته شدم.
حالا میتوانم اوقاتم را بهتر از قبل با تمرکز بیشتر و آرامش افزونتر صرف نوشتن کنم. در همین سال بود که پدرم، در نود و پنج سالگی، بدون آن که زمینگیر شود یا متّکی به کسی گردد، بی آن که در شرایط نامطلوبی قرار گیرد، به دیدار خالقش شتافت.
در همین سال بود که خداوند به پسرم زندگی دوباره بخشید.
اتومبیلم از بین رفت امّا پسرم بی آن که معلول شود زنده ماند.
"و در پایان نوشته بود، "سال گذشته از مواهب گستردۀ خداوند برخوردار بودیم و چقدر به خوبی و خوشی به پایان رسید!"
نویسنده از خواندن این تعبیر و تفسیر زیبا و دلگرم کننده از رویدادهای زندگی در سال گذشته بسیار شادمان و خرسند و در عین حال متحیّر شد.
در زندگی روزمرّه باید بدانیم که شادمانی نیست که ما را شاکر و سپاسگزار میکند بلکه امتنان و شاکر بودن است که ما را مسرور میسازد.
📚 @PDFsCom
"سال گذشته، تحت عمل قرار گرفتم و کیسۀ صفرایم را در آوردند.
مدّتی دراز در اثر این عمل اسیر بستر بودم و فاقد حرکت.
در همین سال به سنّ شصت رسیدم و شغل مورد علاقهم از دستم رفت.
سی سال از عمرم را در این مؤسّسۀ انتشاراتی سپری کرده بودم.
در همین سال درگذشت پدرم غم به جانم ریخت و دلم را از اندوه انباشت. در همین سال بود که پسرم تصادف کرد و در نتیجه از امتحان پزشکیاش محروم شد.
مجبور شد چندین روز گچ گرفته در بیمارستان ملازم بستر شود. از دست رفتن اتومبیل هم ضرر دیگری بود که وارد شد." و در پایان نوشت، "خدایا، چه سال بدی بود پارسال!"
در این هنگام همسر نویسنده، بدون آن که او متوجّه شود، وارد اطاق شد و همسرش را غرق افکار و چهرهاش را اندوهزده یافت. از پشت سر به او نزدیک شد و آنچه را که بر صفحه کاغذ نقش بسته بود خواند.
بی آن که واکنشی نشان دهد که همسرش از وجود او آگاه شود، اطاق را ترک کرد. اندکی گذشت که دیگربار وارد شد و کاغذی را روی میز همسرش در کنار کاغذ او نهاد.
نویسنده نگاهی به آن کاغذ انداخت و نام خودش را روی آن دید؛ روی کاغذ نوشته شده بود:
"سال گذشته از شرّ کیسۀ صفرا، که سالها مرا قرین درد و رنج ساخته بود، رهایی یافتم.
سال گذشته در سلامت کامل به سن شصت رسیدم و از شغلم بازنشسته شدم.
حالا میتوانم اوقاتم را بهتر از قبل با تمرکز بیشتر و آرامش افزونتر صرف نوشتن کنم. در همین سال بود که پدرم، در نود و پنج سالگی، بدون آن که زمینگیر شود یا متّکی به کسی گردد، بی آن که در شرایط نامطلوبی قرار گیرد، به دیدار خالقش شتافت.
در همین سال بود که خداوند به پسرم زندگی دوباره بخشید.
اتومبیلم از بین رفت امّا پسرم بی آن که معلول شود زنده ماند.
"و در پایان نوشته بود، "سال گذشته از مواهب گستردۀ خداوند برخوردار بودیم و چقدر به خوبی و خوشی به پایان رسید!"
نویسنده از خواندن این تعبیر و تفسیر زیبا و دلگرم کننده از رویدادهای زندگی در سال گذشته بسیار شادمان و خرسند و در عین حال متحیّر شد.
در زندگی روزمرّه باید بدانیم که شادمانی نیست که ما را شاکر و سپاسگزار میکند بلکه امتنان و شاکر بودن است که ما را مسرور میسازد.
📚 @PDFsCom
👍208❤51👎5🕊4👏2
امیدوار باش!
تا وقتی چشمی هست که با تو اشک میریزد،
میتوان رنج زندگی را تحمل کرد ...
📕 ژان کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
📚@PDFsCom
تا وقتی چشمی هست که با تو اشک میریزد،
میتوان رنج زندگی را تحمل کرد ...
📕 ژان کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
📚@PDFsCom
👍62❤14😢5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهار میشود دوباره و جوانهها سبز میشوند و ریشهها به آب میرسند و شاخهها شکوفهاندود میشوند دیگر بار.
بهار میشود دوباره و اتفاقات خوبتری میافتد و خبرهای خوبتری میرسد از راه و نفسهای آسودهتری خواهیمکشید.
بهار میشود و آفتاب، جنوبِ پنجرههامان را در آغوش خواهد کشید و غربِ افقهامان را طلوعباران خواهد کرد.
بهار را برای ما ساختهاند. برای مایی که طعم حقیقی زمستان را میچشیم و از سرمای جانفرسای روزگار، جان سالم به در میبریم،
هربار...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
بهار میشود دوباره و اتفاقات خوبتری میافتد و خبرهای خوبتری میرسد از راه و نفسهای آسودهتری خواهیمکشید.
بهار میشود و آفتاب، جنوبِ پنجرههامان را در آغوش خواهد کشید و غربِ افقهامان را طلوعباران خواهد کرد.
بهار را برای ما ساختهاند. برای مایی که طعم حقیقی زمستان را میچشیم و از سرمای جانفرسای روزگار، جان سالم به در میبریم،
هربار...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍44❤16👎4👌3🤩1🕊1
اگر یک زن کمی از زیبایی بی بهره باشد،
باید بیست برابر یک مرد، باهوش باشد تا حداقل اگر نه عشق، کمی احترام به خودش جلب کند.
📕 یادداشت های یک دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
📚@PDFsCom
باید بیست برابر یک مرد، باهوش باشد تا حداقل اگر نه عشق، کمی احترام به خودش جلب کند.
📕 یادداشت های یک دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
📚@PDFsCom
👍155😢25👎20👏6👌4❤1🤩1
احساس من نسبت به سالی که داره تموم میشه، شاید همین بخش از شعر "احمد شاملو" باشه:
"در خلوتِ روشن با تو گریستهام،
برای خاطر زندهگان
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام،
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بوده اند"
📚 @PDFsCom
"در خلوتِ روشن با تو گریستهام،
برای خاطر زندهگان
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام،
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بوده اند"
📚 @PDFsCom
❤145👍38🕊13😢6👏4👎1
ببخشيد شما ثروتمنديد؟
هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند.
پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يكجورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنهی كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟
نگاهى به روكش نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه.
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم میخوره.
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجانهاى سفالى آبىرنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيبزمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همهی اينها به هم مىآمدند.
صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
📕 من منم، تو تویی
✍🏻 #ماريون_دول
📚 @PDFsCom
هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند.
پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يكجورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنهی كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟
نگاهى به روكش نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه.
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم میخوره.
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجانهاى سفالى آبىرنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيبزمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همهی اينها به هم مىآمدند.
صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
📕 من منم، تو تویی
✍🏻 #ماريون_دول
📚 @PDFsCom
👍139❤42👎9👏6😢6
مژگان افتخاری، مادر #مهسا_امینی دخترش را دختر ایران خواند و با انتشار عکسی از دخترش در اینستاگرام نوشت :
« نازم به سر زلف تو ای دختر ایران
کز پرده برون رفت و بهم ریخت جهانی »
📚 @PDFsCom
« نازم به سر زلف تو ای دختر ایران
کز پرده برون رفت و بهم ریخت جهانی »
📚 @PDFsCom
👍201❤90🕊33👎30😢19👏4