وسواسی باشید
در انتخاب کتابی که میخوانید
فیلمی که میبینید
آدمی که با آن معاشرت میکنید
موضوعی که به آن فکر میکنید
اینها غذای روح شما هستند ...
📚 @PDFsCom
در انتخاب کتابی که میخوانید
فیلمی که میبینید
آدمی که با آن معاشرت میکنید
موضوعی که به آن فکر میکنید
اینها غذای روح شما هستند ...
📚 @PDFsCom
👍93❤23👌14
- تا الان 100 جلد کتاب توسعه فردی موندم ولی هیچ کدوم اندازه این کتاب نتونست کمک کنه بهم :
• کتاب مغازه جادویی
- این کتاب باعث میشه توی ارتباط گرفتن و نفوذ به بقیه بهترین باشی :
• کتاب قوانین نفوذ
- اگه کسی هستی که آسیب روحی رو تجربه کردی و تصمیم گرفتی دوباره حالتو خوب کنی این کتابو بخون :
• شجاعت در برهوت
- در برابر کسی که این کتاب رو خونده، مراقب رفتار هات باش :
• رمزگشایی زبان بدن
📚 @PDFsCom
• کتاب مغازه جادویی
- این کتاب باعث میشه توی ارتباط گرفتن و نفوذ به بقیه بهترین باشی :
• کتاب قوانین نفوذ
- اگه کسی هستی که آسیب روحی رو تجربه کردی و تصمیم گرفتی دوباره حالتو خوب کنی این کتابو بخون :
• شجاعت در برهوت
- در برابر کسی که این کتاب رو خونده، مراقب رفتار هات باش :
• رمزگشایی زبان بدن
📚 @PDFsCom
👍36❤14👌5
هرگز؛ هیچ دو انسانی با روحیات و علاقهمندیهای مطلقا مشترک، یافت نشده است،
پس اگر در یک رابطهی دو نفره،
هیچ مشکل و برخوردی به وجود نیاید،
به این معنی ست که یکی از این دو نفر تمام حرف های دلش را نمی زند.
📕 بخشی از کتاب دیر یا زود
✍🏻 #آلبا_دسس_پدس
📚 @PDFsCom
پس اگر در یک رابطهی دو نفره،
هیچ مشکل و برخوردی به وجود نیاید،
به این معنی ست که یکی از این دو نفر تمام حرف های دلش را نمی زند.
📕 بخشی از کتاب دیر یا زود
✍🏻 #آلبا_دسس_پدس
📚 @PDFsCom
👍123❤19👌8
پدرم به من نصیحتی کرد که هنوز در ذهنم میچرخد.
گفت: هر وقت میخواهی از کسی ایرادی بگیری یادت باشد همه مردم دنیا شانس و بختی را که تو داشتی نداشتند!
📕 گتسبی بزرگ
✍🏻 #فیتز_جرالد
📚 @PDFsCom
گفت: هر وقت میخواهی از کسی ایرادی بگیری یادت باشد همه مردم دنیا شانس و بختی را که تو داشتی نداشتند!
📕 گتسبی بزرگ
✍🏻 #فیتز_جرالد
📚 @PDFsCom
👍85❤17👏6👌6
Audio
samad behrangi
#کتاب_صوتی تلخون ”مجموعه داستانهای كوتاهی از ”صمد بهرنگی” میباشد.
قصه تلخون برداشتی است از یک افسانه محلی آذربایجانی. این قصه را صمد بهرنگی نخست به زبان آذری نوشت و سپس متن فارسی آن را در شماره ۸۸ کتاب هفته احمد شاملو به چاپ رساند.
📚 @PDFsCom
قصه تلخون برداشتی است از یک افسانه محلی آذربایجانی. این قصه را صمد بهرنگی نخست به زبان آذری نوشت و سپس متن فارسی آن را در شماره ۸۸ کتاب هفته احمد شاملو به چاپ رساند.
📚 @PDFsCom
❤24👍11🤩3👏1
قدیمها یک کارگر عرب داشتم که خیلی میفهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اولها ملات سیمان درست میکرد و میبرد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همهکارهی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف میزد. دایرهی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا خودش را خیس کرد. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمهها را قشنگ مصرف کند و شیافشان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید.
قاسم زندگیتان را پیدا کنید.
#فهیم_عطار
📚 @PDFsCom
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا خودش را خیس کرد. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمهها را قشنگ مصرف کند و شیافشان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید.
قاسم زندگیتان را پیدا کنید.
#فهیم_عطار
📚 @PDFsCom
❤183👍93👏14👌8😢7🕊3
گاهی اوقات، بیشتر از این که دلتنگ عزیزانمان شویم، دلمان برای احساسی که آنها باعث میشدند نسبت به خودمان داشته باشیم، تنگ میشود.
📕 اولین تماس تلفنی از بهشت
✍🏻 #میچ_البوم
📚 @PDFsCom
📕 اولین تماس تلفنی از بهشت
✍🏻 #میچ_البوم
📚 @PDFsCom
👍94❤20😢6👌6👏1
عشق
حرکت دو نفر، مشتاقانه به سوی هم نیست،
بلکه حرکت دو نفر در کنار هم است...
📕 یک عاشقانه ی آرام
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
حرکت دو نفر، مشتاقانه به سوی هم نیست،
بلکه حرکت دو نفر در کنار هم است...
📕 یک عاشقانه ی آرام
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
👍65❤18👏3👌2🙏1
به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد ...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد ...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
👌76👍37❤14👏7
من تو را دوست داشتم. اما حالا خسته ام ... از این که می روم خوشبخت نیستم.
اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.
📕 طاعون
✍🏻 #آلبر_کامو
📚 @PDFsCom
اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.
📕 طاعون
✍🏻 #آلبر_کامو
📚 @PDFsCom
👍78❤30👌5😢3🕊3🙏1
دوجین کار سرم ریخته
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند
و آنقدر با گلها حرف بزنم تا به یاد آورند
روزی زیبا بودهاند، بعد از تو این دنیا؛
یک دنیا کار دارد تا دوباره دنیا شود...
#ایلهان_برک
📚 @PDFsCom
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند
و آنقدر با گلها حرف بزنم تا به یاد آورند
روزی زیبا بودهاند، بعد از تو این دنیا؛
یک دنیا کار دارد تا دوباره دنیا شود...
#ایلهان_برک
📚 @PDFsCom
❤65👍18😢5👌5
ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﮑﺸﯽ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻤﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﮑﺸﯽ … ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺗﺒﺎﻩ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ، ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽِ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻭ ﺑﯽ ﻧﻮﺭﺷﺎﻥ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭼﻔﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍﺻﻠﻦ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺎﺭﺽ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ: ﺁﻓﺮﯾﻦ! ﺁﻓﺮﯾﻦ! ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺧﺎﮎ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﻥ، ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﻣﺎﻥ...
📕 ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
✍🏻 #ﺁﻧﺎ_ﮔﺎﻭﺍﻟﺪا
📚 @PDFsCom
📕 ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
✍🏻 #ﺁﻧﺎ_ﮔﺎﻭﺍﻟﺪا
📚 @PDFsCom
👍61❤22😢4🙏3🕊3👌1
هرچه درمورد اشتباههایتان صادقتر باشید، افراد بیشتری فکر خواهند کرد کامل هستید!
📕 عشق کافی نیست
✍🏻 #مارک_منسن
📚 @PDFsCom
📕 عشق کافی نیست
✍🏻 #مارک_منسن
📚 @PDFsCom
👌71👍25❤14🙏1
همانطور که دمای بدن انسان در کنار کسانی که سردشان است کم میشود، در مجاورت افراد حقیر نیز از حرمت انسان کاسته میشود.
📕 بینوایان
✍🏻 #ویکتور_هوگو
📚 @PDFsCom
📕 بینوایان
✍🏻 #ویکتور_هوگو
📚 @PDFsCom
👍83❤10👌7🙏2👏1
مدیر مدرسه.pdf
4 MB
«مدیرمدرسه» شاید به جرأت بهترین اثر «جلال آل احمد» باشد. نویسندهای ظلمستیز که واقعیتهای زندگی را با نظری انتقادی ارائه میکند. راوی داستان که از آموزگاری به تنگ آمده است، برای آسودگی خود و داشتن درآمد بیشتر و بی دردسر به مدیری دبستان رو می آورد، بی آنکه بداند چه دردسرهایی در پی خواهد داشت.
📕 مدیر مدرسه
✍🏻 #جلال_آل_احمد
📚 @PDFsCom
📕 مدیر مدرسه
✍🏻 #جلال_آل_احمد
📚 @PDFsCom
👍48❤4🙏4👌4👏2
آدم: بعد از اینهمه سال فهمیدم اون اوایل در مورد حوا اشتباه میکردم،
زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه!
اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.
📕 خاطرات آدم و حوا
✍🏻 #مارک_تواین
📚 @PDFsCom
زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه!
اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.
📕 خاطرات آدم و حوا
✍🏻 #مارک_تواین
📚 @PDFsCom
❤68👍19😢6👌5
فرزند میوه است ...
مادر، بیشه است، شاخ و برگ و تنه ...
پدر ریشه است، ریشه در عمق خاک...
#شهرام_شریف_پیران
📚 @PDFsCom
مادر، بیشه است، شاخ و برگ و تنه ...
پدر ریشه است، ریشه در عمق خاک...
#شهرام_شریف_پیران
📚 @PDFsCom
👍66❤18👌2
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم!
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود.
میگفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته.
پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت.
ننه ، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت.
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟
هزار بار
برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد !
📚 @PDFsCom
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود.
میگفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته.
پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت.
ننه ، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت.
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟
هزار بار
برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد !
📚 @PDFsCom
❤210😢102👍49👌8🙏4
ما نمیتوانیم عادتهایمان را حذف کنیم، بلکه میتوانیم آنها را با عادتهای دیگر جایگزین کنیم و همچنین عادتها یکشبه و آنی به وجود نمیآیند و یکشبه و آنی هم تغییر و از بین نمیروند؛ و برای تغییر یک عادت باید تمرین و پافشاری کرد.
📕 قدرت عادت
✍🏻 #چارلرز_داهیگ
📚 @PDFsCom
📕 قدرت عادت
✍🏻 #چارلرز_داهیگ
📚 @PDFsCom
👍51❤10👌6👏3
حرف هایی که کاش میزدیم.pdf
720.6 KB
روایتی ساده اما عمیق از عشق. کتاب حرفهایی که کاش میزدم مجموعه اشعار کیتلین کلی است که به روش تخلیه ذهنی نوشته شده و در هر بخش، قطعهای از تجربه عاشقانه خود را در اختیار خواننده قرار میدهد که در کنار هم تصویری یکپارچه از احساسات، افکار و اتفاقات زندگی او میسازند.
📕 حرف هایی که کاش میزدم
✍🏻 #کیتلین_کلی
دانلود نسخه فارسی
📚 @PDFsCom
📕 حرف هایی که کاش میزدم
✍🏻 #کیتلین_کلی
دانلود نسخه فارسی
📚 @PDFsCom
👍44❤8👌6👏2