آدم: بعد از اینهمه سال فهمیدم اون اوایل در مورد حوا اشتباه میکردم،
زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه!
اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.
📕 خاطرات آدم و حوا
✍🏻 #مارک_تواین
📚 @PDFsCom
زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه!
اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.
📕 خاطرات آدم و حوا
✍🏻 #مارک_تواین
📚 @PDFsCom
❤68👍19😢6👌5
فرزند میوه است ...
مادر، بیشه است، شاخ و برگ و تنه ...
پدر ریشه است، ریشه در عمق خاک...
#شهرام_شریف_پیران
📚 @PDFsCom
مادر، بیشه است، شاخ و برگ و تنه ...
پدر ریشه است، ریشه در عمق خاک...
#شهرام_شریف_پیران
📚 @PDFsCom
👍66❤18👌2
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم!
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود.
میگفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته.
پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت.
ننه ، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت.
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟
هزار بار
برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد !
📚 @PDFsCom
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود.
میگفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته.
پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت.
ننه ، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت.
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟
هزار بار
برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد !
📚 @PDFsCom
❤210😢102👍49👌8🙏4
ما نمیتوانیم عادتهایمان را حذف کنیم، بلکه میتوانیم آنها را با عادتهای دیگر جایگزین کنیم و همچنین عادتها یکشبه و آنی به وجود نمیآیند و یکشبه و آنی هم تغییر و از بین نمیروند؛ و برای تغییر یک عادت باید تمرین و پافشاری کرد.
📕 قدرت عادت
✍🏻 #چارلرز_داهیگ
📚 @PDFsCom
📕 قدرت عادت
✍🏻 #چارلرز_داهیگ
📚 @PDFsCom
👍51❤10👌6👏3
حرف هایی که کاش میزدیم.pdf
720.6 KB
روایتی ساده اما عمیق از عشق. کتاب حرفهایی که کاش میزدم مجموعه اشعار کیتلین کلی است که به روش تخلیه ذهنی نوشته شده و در هر بخش، قطعهای از تجربه عاشقانه خود را در اختیار خواننده قرار میدهد که در کنار هم تصویری یکپارچه از احساسات، افکار و اتفاقات زندگی او میسازند.
📕 حرف هایی که کاش میزدم
✍🏻 #کیتلین_کلی
دانلود نسخه فارسی
📚 @PDFsCom
📕 حرف هایی که کاش میزدم
✍🏻 #کیتلین_کلی
دانلود نسخه فارسی
📚 @PDFsCom
👍44❤8👌6👏2
مهم نيست فكر كنى چقدر آدم باحال
با استعداد، تحصيل كرده و ثروتمندى هستى.
رفتارى كه با ديگران دارى همه چيز رو درباره تو ميگه.
📕 بنویس تا اتفاق بیفتد
✍🏻 #هنریت_کلاوسر
📚 @PDFsCom
با استعداد، تحصيل كرده و ثروتمندى هستى.
رفتارى كه با ديگران دارى همه چيز رو درباره تو ميگه.
📕 بنویس تا اتفاق بیفتد
✍🏻 #هنریت_کلاوسر
📚 @PDFsCom
👍110👌13❤12😢3🙏1
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کُشتی گرفت؛
خیلی کثیف میشوی و مهمتر از آن،
اینست که خوک از این کار لذت می برد!
#جرج_برنارد_شاو
📚 @PDFsCom
خیلی کثیف میشوی و مهمتر از آن،
اینست که خوک از این کار لذت می برد!
#جرج_برنارد_شاو
📚 @PDFsCom
❤97👍43👏11👌4
از پشت پنجره به آسمان ابری شب خیره شدهام ، به این فکر میکنم در نوبت بعدی مراجعه که دکتر از من میپرسد حال دلت چطور میگذرد ؟ من از او بپرسم : روزها یا شبها ؟
بعد به این فکر میکنم که اگر با آچار کوبیده بودم روی صورت مردی که امشب دستش را گذاشته بود روی بوق ماشینش و خیال برداشتن نداشت چه بر سرش میآمد .
برای روز مراجعه به دکتر یادداشت مینویسم که یادم نرود بگویم " تاثیر قرصهای جدید این بوده که فقط عصبیتر شدهام ، من هنوز احساس میکنم مغزم یخ زده و عاجزم از بروز و بیان هرآنچه که درونم میگذرد . در مقابل هر اتفاقی کارم شده فقط نگاه کردن و چیزی نگفتن و گذشتن و بعدا خودخوری کردن . راستش را بخواهی دیگر خسته شدهام دکتر جان"
پنجره را باز میکنم و نفس عمیق میکشم .
سرمای زمستان را دوست دارم .دلم را خوش میکنم به آن هفتاد درصد احتمال بارش برفی که برنامه هواشناسی برای فردا پیش بینی کرده .
برف را هم دوست دارم ، برف برایم مقدس است .
کاش فردا که بیدار میشوم برف کوچه را سفید کرده باشد !
#یاسر_احمدی
📚 @PDFsCom
بعد به این فکر میکنم که اگر با آچار کوبیده بودم روی صورت مردی که امشب دستش را گذاشته بود روی بوق ماشینش و خیال برداشتن نداشت چه بر سرش میآمد .
برای روز مراجعه به دکتر یادداشت مینویسم که یادم نرود بگویم " تاثیر قرصهای جدید این بوده که فقط عصبیتر شدهام ، من هنوز احساس میکنم مغزم یخ زده و عاجزم از بروز و بیان هرآنچه که درونم میگذرد . در مقابل هر اتفاقی کارم شده فقط نگاه کردن و چیزی نگفتن و گذشتن و بعدا خودخوری کردن . راستش را بخواهی دیگر خسته شدهام دکتر جان"
پنجره را باز میکنم و نفس عمیق میکشم .
سرمای زمستان را دوست دارم .دلم را خوش میکنم به آن هفتاد درصد احتمال بارش برفی که برنامه هواشناسی برای فردا پیش بینی کرده .
برف را هم دوست دارم ، برف برایم مقدس است .
کاش فردا که بیدار میشوم برف کوچه را سفید کرده باشد !
#یاسر_احمدی
📚 @PDFsCom
👍53❤26😢5👏3👌2
به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی.
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
👍93❤21👌8🙏3
نگرانیشان از بابت فرار ما نیست. نمیتوانیم زیاد دور شویم. نگران اوج گرفتن خیالمان هستند؛ نگران راههایی که فقط درون آدم باز میشوند، و به انسان روحیه و برتری میدهند...
📕 سرگذشت ندیمه
✍🏻 #مارگارت_اتوود
📚 @PDFsCom
📕 سرگذشت ندیمه
✍🏻 #مارگارت_اتوود
📚 @PDFsCom
👍64❤13👌3🕊2😢1
اثر مرکب.pdf
1.4 MB
همان کاری که انجام دادنش ساده است، انجام ندادنش هم ساده است؛ سِحری در پیچیدگی کارها نیست، این سحر در پیوسته انجام دادن کارهای ساده است.
بزرگترین تفاوت بین افراد موفق و ناموفق این است که افراد موفق آنچه را افراد ناموفق دوست ندارند انجام میدهند.
📕 اثر مرکب
✍🏻 #دارن_هاردی
📚 @PDFsCom
بزرگترین تفاوت بین افراد موفق و ناموفق این است که افراد موفق آنچه را افراد ناموفق دوست ندارند انجام میدهند.
📕 اثر مرکب
✍🏻 #دارن_هاردی
📚 @PDFsCom
👍96❤23👏8🤩8
غیر از کتاب خواندن، دیگر هیچ پناهـی نداشتم. چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطراف برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند..✨️
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom
❤94👍22👏7👌5
برایمان تعریف کرد حدود پانزده سال پیش، بعد از ماجرای طولانی جدایی و دعوای حضانت فرزند و دادگاههای فرسایشی، برای خودش یک سرگرمی دست و پا کرده: یک حوض کوچک توی حیاطش درست کرده با دستهای خودش. با وسواس چند ماهی زیبا انتخاب کرده و انداخته توی حوض که هر غروب بنشیند پای درخت کنار حوض و چیزی بنوشد به تماشای ماهیهای رقصانش. تنها دلخوشی اش همین تماشای زیبایی ماهیها بوده، باهاشان حرف میزده و با دست به تکتکشان غذا میداده. هر غروب منتظرش بودند لب حوض و با دیدنش از دور بیقراری میکردند. دستاموزش بودند...
یک روز آمده و دیده دو ماهی کم شده اند. چند روز بعدتر لکلکی را دیده که دارد از بالای حوض میپرد، انگار قلبش ایستاده. تا رسیده همه حوض خالی شده بوده. میگفت تا چند روز با کسی حرف نمیزده و تماشای حوض بسیار آزارش میداده. حیاط را به حال خودش رها کرده دو سال، که علفهای بلند همه جا را پوشاندند و آب زلال حوض پر از گل و برگ پوسیده شد... یک روز بالاخره برای آمدن مهمان عزیزی خودش را راضی کرده و علفها را زده و درختها را تیمار کرده و حتی گل کاشته ولی به آب حوض نزدیک هم نشده و رهایش گذاشته زیر باران و برف و آفتاب...پانزده سال تمام... تا همین چند ماه پیش که بالاخره زنی را شناخته و زن کم کم رنگ و صفا و عطر طعام و پاکیزگی آورده به خانه و حیاط و بعد هم اصرار کرده که حوض را بشویند و اب کنند و تخت و فرشی بگذارند برای تماشای تابستانی کهاز راه میرسد.
روزانه سر راه رفتن از خانه، چند سطل آب هم خالی میکرده که کم کم بتواند از زیر لایه برگ و جلبک برسد به آبراه حوض که بازش کند و حوض خالی بشود تا بتوانند بشویندش... که روز آخر ناگهان یکجفت چشم گرد کوچک دیده از گوشه ای تاریک خیره به او... شوکه شده...پانزده سال ماهی کوچک سفیدی با خالهای سرخ و طلایی اش آنجا مانده بوده و خودش را زنده نگه داشته بوده... پانزده سال آزگار... تنها. بی دیدار و لمس هیچ همنوعی. کنار هیچ موجود زنده دیگری جز چند حلزون و جلبک کف حوض...بی آنکه کسی بداند هست...صرفا منتظر و محبوس و فراموششده با حافظه ای که هر هفت ثانیه یک بار پاک میشود...پانزده سال ملال چند ثانیه است؟
پای حوض ناباورانه ایستاده و گریسته... کمی آب را همراه ماهی برداشته، اکواریوم قدیمی و متروکش را اورده و پاک و آماده کرده و ماهی را گذاشته توی آب تمیز. نشسته و باهاش حرف زده؛ از زیبایی اش که حتی طی سالها زندگی در گنداب زائل نشده، عکس گرفته، بهش غذا داده و ماهی اول میترسیده... و کم کم امده و به دستهایی نوک زده که هر روز عمرش را از کنارش میگذشتند غافل از اینکه موجودی آن پایین هنوز باقی مانده و منتظر است...
سه روز بعد، ماهی مرده.
عمر گُلدفیش در بهترین حالت پانزده سال است...انگار یک موجودی تمام عمرش را در تنهایی و یخبندان زمستان و گندآب هُرم تابستان، تاب آورده تا بالاخره دیده بشود، پیدایش کنند، باهاش حرف بزنند، ششهایش را از لجن پاک کند. تا بالاخره او هم دمی در آب زلال به زیبایی بدرخشد پیش از آنکه بمیرد...
📚 @PDFsCom
یک روز آمده و دیده دو ماهی کم شده اند. چند روز بعدتر لکلکی را دیده که دارد از بالای حوض میپرد، انگار قلبش ایستاده. تا رسیده همه حوض خالی شده بوده. میگفت تا چند روز با کسی حرف نمیزده و تماشای حوض بسیار آزارش میداده. حیاط را به حال خودش رها کرده دو سال، که علفهای بلند همه جا را پوشاندند و آب زلال حوض پر از گل و برگ پوسیده شد... یک روز بالاخره برای آمدن مهمان عزیزی خودش را راضی کرده و علفها را زده و درختها را تیمار کرده و حتی گل کاشته ولی به آب حوض نزدیک هم نشده و رهایش گذاشته زیر باران و برف و آفتاب...پانزده سال تمام... تا همین چند ماه پیش که بالاخره زنی را شناخته و زن کم کم رنگ و صفا و عطر طعام و پاکیزگی آورده به خانه و حیاط و بعد هم اصرار کرده که حوض را بشویند و اب کنند و تخت و فرشی بگذارند برای تماشای تابستانی کهاز راه میرسد.
روزانه سر راه رفتن از خانه، چند سطل آب هم خالی میکرده که کم کم بتواند از زیر لایه برگ و جلبک برسد به آبراه حوض که بازش کند و حوض خالی بشود تا بتوانند بشویندش... که روز آخر ناگهان یکجفت چشم گرد کوچک دیده از گوشه ای تاریک خیره به او... شوکه شده...پانزده سال ماهی کوچک سفیدی با خالهای سرخ و طلایی اش آنجا مانده بوده و خودش را زنده نگه داشته بوده... پانزده سال آزگار... تنها. بی دیدار و لمس هیچ همنوعی. کنار هیچ موجود زنده دیگری جز چند حلزون و جلبک کف حوض...بی آنکه کسی بداند هست...صرفا منتظر و محبوس و فراموششده با حافظه ای که هر هفت ثانیه یک بار پاک میشود...پانزده سال ملال چند ثانیه است؟
پای حوض ناباورانه ایستاده و گریسته... کمی آب را همراه ماهی برداشته، اکواریوم قدیمی و متروکش را اورده و پاک و آماده کرده و ماهی را گذاشته توی آب تمیز. نشسته و باهاش حرف زده؛ از زیبایی اش که حتی طی سالها زندگی در گنداب زائل نشده، عکس گرفته، بهش غذا داده و ماهی اول میترسیده... و کم کم امده و به دستهایی نوک زده که هر روز عمرش را از کنارش میگذشتند غافل از اینکه موجودی آن پایین هنوز باقی مانده و منتظر است...
سه روز بعد، ماهی مرده.
عمر گُلدفیش در بهترین حالت پانزده سال است...انگار یک موجودی تمام عمرش را در تنهایی و یخبندان زمستان و گندآب هُرم تابستان، تاب آورده تا بالاخره دیده بشود، پیدایش کنند، باهاش حرف بزنند، ششهایش را از لجن پاک کند. تا بالاخره او هم دمی در آب زلال به زیبایی بدرخشد پیش از آنکه بمیرد...
📚 @PDFsCom
😢136❤51👍45👏6🤩1
این مردم ظاهربین
به سرِ آستین آدم نگاه می کنند.
سرِ آستین آدم اگر کهنه باشد
هر کلامش اگر دُر و گوهر هم باشد
آن را ور نمی چینند...
✍🏻 #محمود_دولت_آبادی
📚 @PDFsCom
به سرِ آستین آدم نگاه می کنند.
سرِ آستین آدم اگر کهنه باشد
هر کلامش اگر دُر و گوهر هم باشد
آن را ور نمی چینند...
✍🏻 #محمود_دولت_آبادی
📚 @PDFsCom
👍167👏10❤9🙏4😢2👌2
مردم حق دارند در هرکجای دنیا که باشند در برابر حکومتی که نمیخواهند، بپا خیزند و آنرا به زیر کشند تا حاکمیتی که خود را لایق آن میدانند برپا کنند. این «حق» تنها نیرویی است که میتواند همه جهان را آزاد کند.
✍🏻 #ابراهام_لینکن
📚 @PDFsCom
✍🏻 #ابراهام_لینکن
📚 @PDFsCom
👍142❤15👏13👌2🕊1
بی بی یون.pdf
2.3 MB
بیبی یون، یکی از آثار حسین پناهی است که داستان دختر جوانی است كه در گذرگاهها دشوار زندگی در جستجوی سعادت است .او مدتی در روستای بیبی یون معلم زنان بیسواد بوده است .در خلال این داستان اتفاقات گوناگونی رخ میدهد كه منجر به تغییرات اساسی در روحیات و اخلاقیات این دختر جوان میگردد. بیبی یون مجموعهای است كه برای سریال تلویزیونی ساخته شد كتاب حاضر در اصل فیلمنامه آن مجموعه است.
📕 بی بی یون
✍🏻 #حسین_پناهی
📚 @PDFsCom
📕 بی بی یون
✍🏻 #حسین_پناهی
📚 @PDFsCom
👍34❤6👏5👌3
به این نتیجه رسیدهام که بیشتر مردم بزرگ نمیشوند. ما جای پارک خودمان را پیدا میکنیم و به کارتهای اعتباریمان افتخار میکنیم. ازدواج میکنیم و جرات میکنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن میگوییم. اما فکر کنم بیشترین کاری که میکنیم پیر شدن است. ما تراکم سالها را در بدنهایمان و روی صورتهایمان این طرف و آن طرف میبریم اما معمولا خودِ حقیقیِ ما، کودکِ درونمان، هنوز بیگناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.
📕 نامهای به دختر
✍🏻 #مایا_آنجلو
📚 @PDFsCom
📕 نامهای به دختر
✍🏻 #مایا_آنجلو
📚 @PDFsCom
👍49❤14👌4👏2😢2
آن كودكانی كه كتک خوردهاند، كتک میزنند.
كودكانی كه ترسانده شدهاند، میترسانند.
كودكانی كه تحقير شدهاند، تحقير میكنند
و آنهايي كه روحشان نابود شده، بقيه را نابود میكنند.
✍🏻 #آلیس_میلر
📚 @PDFsCom
كودكانی كه ترسانده شدهاند، میترسانند.
كودكانی كه تحقير شدهاند، تحقير میكنند
و آنهايي كه روحشان نابود شده، بقيه را نابود میكنند.
✍🏻 #آلیس_میلر
📚 @PDFsCom
👍145❤18😢15👌8👏6🕊1
پاکسازی ذهن.pdf
11.7 MB
اگه دچار اورثینک یا ای دی اچ دی هستید یا ذهن شلوغتون اکثر اوقات توی فعالیتاتون و زندگیتون مشکل ساز شده. این کتاب برای شماست. بهتون یاد میده چجوری کنترل ذهنتون بیوفته دست خودتون و قدرتمند بشید.
📕 پاکسازی ذهن
✍🏻 #جان_ویلیامز
📚 @PDFsCom
📕 پاکسازی ذهن
✍🏻 #جان_ویلیامز
📚 @PDFsCom
👍45❤13👌8👏5🙏2