کلمه و کاوش – Telegram
Channel created
روانکاوی در ادبیات یکی از شاخه‌های مهم نظریه‌های ادبی است که به کمک نظریه‌های فروید، یونگ و پس از آن نظریه‌پردازان مانند لاکان و کریستوا به تحلیل متون می‌پردازد.

یکی از کاربردهای اصلی آن تحلیل شخصیت‌ها و انگیزه‌های ناخودآگاهشان است. با بررسی عقده‌ها، ترس‌ها و سرکوب‌های شخصیت‌ها می‌توان رفتارها و تصمیماتشان را بهتر فهمید.

روانکاوی امکان کشف تمایلات ناخودآگاه نویسنده را فراهم می‌کند. گاهی نویسنده بدون آگاهی کامل، ترس‌ها، اضطراب‌ها یا تمایلاتش را به صورت نمادین در داستان یا شعر بازتاب می‌دهد.

تحلیل رویاها و نمادها در متن نیز یکی دیگر از کاربردهاست. تصاویر خیالی، رویاها و نمادهای متن می‌توانند بازنمایی ناخودآگاه شخصیت‌ها یا نویسنده باشند و به فهم عمیق‌تر متن کمک کنند.

روانکاوی لاکانی و پساساختارگرا بر نقش زبان و ساختار متن تأکید دارند. لغزش‌ها، تناقض‌ها و فقدان‌ها در زبان، نشانه‌ای از کشمکش‌های ناخودآگاه هستند و تحلیل آن‌ها می‌تواند لایه‌های عمیق‌تر فرهنگی و فردی متن را آشکار کند.

نقد ادبی روانکاوانه با تمرکز بر انگیزه‌ها، ترس‌ها و تمایلات نهفته، امکان درک عمیق‌تر داستان و شعر را فراهم می‌کند و نشان می‌دهد که هر متن بیش از آنچه در سطح ظاهر می‌بینیم، دارای معنا و لایه‌های روانشناختی است.

#روانکاوی #روانکاوی_و_ادبیات

@PsyLiteratur
روانکاوی کتاب بوف کور صادق هدایت:
خوانشی از بخش اول



بوف کور هدایت بیش از آن‌که روایتی خطی باشد، سفری است به اعماق ناخودآگاه انسان. این رمان با ساختاری تکه‌تکه و فضایی وهم‌آلود، نشان می‌دهد چگونه ذهن بیمار و تنها راوی، میان رویا، کابوس، عشق و مرگ در نوسان است. بوف کور را می‌توان گزارشی از بحران‌های سرکوب‌شده، میل‌های ناتمام و هراس‌های عمیق دانست که در قالب نمادها و تصاویر تکرارشونده بروز پیدا می‌کنند.

در بخش اول راوی زنی اثیری را تجربه می‌کند که نماد ابژه میل است، چیزی کامل و دست‌نیافتنی که بیشتر به تصویر مادر آرمانی شباهت دارد تا یک زن واقعی. این نگاه تقدیس‌شده نشان‌دهنده مکانیزم والایش است، میل سرکوب‌شده به صورت معنوی و زیباشناسانه بازنمایی می‌شود.

شکاف میان زن اثیری و زن لکاته به شکل پنهان خود را نشان می‌دهد. راوی قادر نیست میان زن مقدس و زن زمینی پلی برقرار کند. این دوپارگی همان تضاد عشق و نفرت است که بعدها در بخش دوم به اوج می‌رسد.

حضور مرگ در این بخش پررنگ است. تصویر تابوت، سایه‌ها و هراس از نابودی نشانه سلطه تاناتوس یا غریزه مرگ‌اند. میل راوی به زن اثیری همواره با وسواس مرگ و تمایل به فنا همراه است.

پیرمرد خنزرپنزری در این میان مانند نماد پدر یا فراخود عمل می‌کند. او با حالت تهدیدآمیزش مرز ممنوعه را یادآوری می‌کند و دسترسی به ابژه میل را محدود می‌سازد.
فضای روایت شبیه خواب یا هذیان روان‌پریشانه است. راوی میل سرکوب‌شده خود را نمی‌پذیرد و آن را به بیرون از خویش نسبت می‌دهد.

بخش اول بوف کور تصویری از ناخودآگاه فرد است که میان آرمان‌سازی عشق، سلطه مرگ و سایه پدر در نوسان است و از همین رو مرز میان واقعیت و خیال را از دست می‌دهد.


#بوف_کور #صادق_هدایت #روانکاوی

@PsyLiteratur
کلمه و کاوش
روانکاوی کتاب بوف کور صادق هدایت: خوانشی از بخش اول بوف کور هدایت بیش از آن‌که روایتی خطی باشد، سفری است به اعماق ناخودآگاه انسان. این رمان با ساختاری تکه‌تکه و فضایی وهم‌آلود، نشان می‌دهد چگونه ذهن بیمار و تنها راوی، میان رویا، کابوس، عشق و مرگ در نوسان…
بخش دوم گذر از ناخودآگاه فردی به ناخودآگاه جمعی است، جایی که راوی دیگر در جهان اثیری و نمادین سرگردان نیست، بلکه در واقعیت روزمره‌ای حضور دارد که به همان اندازه کابوس‌وار است. این بخش روایتی از گسست نهایی من است، جایی که سرکوب‌ها، میل‌های واپس‌رانده و تصویرهای ترسناک بخش اول به شکل چهره‌های واقعی بازمی‌گردند. زن اثیری در اینجا جای خود را به لکاته می‌دهد؛ همان زن آرمانی که اکنون به کالبدی زمینی، فاسد و شهوانی تبدیل شده است. این دگردیسی نشان‌دهنده فروپاشی مکانیزم والایش و بازگشت میل سرکوب‌شده در شکل اولیه و غریزی آن است. لکاته، بازنمایی ابژه‌ای است که دیگر در مقام آرمان نیست، بلکه بدل به سرچشمه نفرت، خشم و میل تملک می‌شود. راوی با کشتن او در واقع دست به قتل میل خود می‌زند؛ همان میل ممنوعه‌ای که فراخود (در قالب پیرمرد یا وجدان اخلاقی) پیش‌تر او را از دست‌یابی به آن منع کرده بود. مرگ زن در این بخش نه تنها مرگ ابژه میل، بلکه مرگ خود سوژه است. از منظر روان‌کاوی فرویدی، راوی در وضعیت فروپاشی روانی یا پسرفت به مرحله پیش‌اُدیپی قرار دارد، جایی که تمایز میان خود و دیگری از میان می‌رود. پیرمرد خنزرپنزری در این بخش حضوری پررنگ‌تر دارد و به‌سان سایه یا جنبه‌ی تاریک خود راوی (همزاد) عمل می‌کند. او همزمان نقش پدر، مرگ و وجدان را برعهده دارد و تکرار او در صحنه‌های مختلف نشانه‌ی بازگشت امر سرکوب‌شده است. فضای داستان از نمادهای زوال، پوسیدگی و تکرار پر است، عناصر مرتبط با تاناتوس یا غریزه مرگ. خانه‌ی تنگ و تاریک، اجساد، بوی تعفن و سایه‌ها همه نشانه‌هایی‌اند از درونی‌شدن مرگ و ناتوانی سوژه در جدایی از آن. راوی در پایان با نوشتن، تلاش می‌کند از این چرخه‌ی ویران‌گر رهایی یابد، اما نوشتن نیز به نوعی بازآفرینی همان وسواس است. در واقع، نوشتن در بوف کور نه درمان است و نه رهایی، بلکه بازنمایی مداوم زخم ناخودآگاه است. بوف کور در مجموع روایتی از شکاف انسان مدرن میان میل و قانون، زندگی و مرگ، و خودآگاه و ناخودآگاه است، شکافی که هیچ‌گاه پر نمی‌شود.

#بوف_کور #صادق_هدایت #روانکاوی

@PsyLiteratur
خوانشی روان‌کاوانه از جهان وینی د. پو

در مقاله تحمل در نقد ادبیات کودک: روانکاوی، همسایگی و پو، نیل کاکس با نگاهی موشکافانه به پیوند پنهان میان نقد ادبیات کودک و نظریه‌ی روانکاوی می‌پردازد. او بر آن است که نقدهای رایج بر آثار کلاسیکی چون وینی د. پو اغلب در سطحی اخلاقی و تربیتی باقی می‌مانند و از لایه‌های ژرف‌تر روانی و ناخودآگاه غافل می‌مانند. کاکس با بهره‌گیری از مفاهیم لاکانی، به‌ویژه دیگری بزرگ و میل، می‌کوشد نشان دهد که پشت ظاهر معصومانه‌ی جهان کودکی، ساختاری از اضطراب، میل و رقابت برای تأیید وجود دارد. نویسنده معتقد است که بسیاری از خوانش‌های رایج، بر مفهوم مدارا و دوستی به‌عنوان ارزش‌های محوری تأکید دارند، حال آن‌که این مفاهیم در سطح ناخودآگاه حامل نوعی تناقض‌اند: مدارا در این متون نه از عشق، بلکه از ترس زاده می‌شود. ترس از طردشدن، از دست دادن جایگاه و مواجهه با میل دیگری. کاکس از استعاره‌ی همسایگی بهره می‌گیرد تا این وضعیت را روشن‌تر سازد. در ظاهر، همسایگی نشانه‌ی همدلی و نزدیکی است، اما در بطن خود، مرزی میان من و دیگری ترسیم می‌کند. مرزی که هم دعوت‌کننده است و هم طردکننده. او می‌گوید در ادبیات کودک، به‌ویژه در آثار میلوُن، رابطه‌ی میان کاراکترها بازتابی از همین وضعیت دوگانه است: نزدیکی و فاصله، میل و اضطراب، حضور و غیاب. در این میان، شخصیت پو نماد میل بی‌پایان است. او همیشه گرسنه است، همیشه در جست‌وجوی عسل. این گرسنگی، در خوانش روانکاوانه، دیگر صرفاً به خوردن مربوط نیست؛ بلکه تمثیلی از میل انسانی به معنا و عشق است، میلی که هیچ‌گاه فروکش نمی‌کند و از موضوعی به موضوع دیگر منتقل می‌شود. پو در پی عسل نیست، در پی دیگری است؛ در پی پر شدن خلأیی که هیچ عسل و دوستی‌ای آن را پر نمی‌کند. کاکس با ظرافت نشان می‌دهد که حتی در دنیای کودکانه‌ی پو، زبان و میل همچنان تابع همان قوانین ناخودآگاه‌اند که در جهان بزرگسالان حاکم‌اند. هر کنش به ظاهر ساده، از خوردن تا گفت‌وگو، حامل نشانه‌هایی از اضطراب، تمنا و جست‌وجوی معناست. از نظر او، ادبیات کودک بستری است که جامعه از خلال آن تلاش می‌کند میل را رام کند و آن را در پوشش ارزش‌های اخلاقی بیان نماید. اما درست در همین‌جا، تضاد آغاز می‌شود: میل رام‌ناشدنی است و همواره از شکاف قانون و اخلاق می‌گریزد. نتیجه‌ی نهایی مقاله چالشی است برای منتقدان ادبی: اگر نقد ادبی می‌خواهد حقیقتاً مداراگر باشد، باید نخست با ناخودآگاه خود روبه‌رو شود، با میل‌های سرکوب‌شده‌ای که در پس زبانِ تحلیل پنهان شده‌اند. نقد ادبی باید شهامت داشته باشد که به جای پنهان کردن تاریکی زیر نقاب معصومیت، آن را ببیند و بخواند. بدین‌گونه، کاکس نه‌تنها مرز میان ادبیات کودک و نظریه‌ی روانکاوی را از نو ترسیم می‌کند، بلکه نشان می‌دهد که جهان کودکی، در عمق خود، همان بازتاب کوچک و فشرده‌ی جهان بزرگسالان است؛ جهانی که در آن عشق، ترس، میل و فقدان به زبانی ساده‌تر اما نه کم‌عمق‌تر سخن می‌گویند.

لینک مقاله

#وینی_د_پو #روانکاوی #ادبیات_کودک

@PsyLiteratur
لارس فون‌تریه و سینمای فروپاشی درون، وقتی ناخودآگاه به روی پرده می‌رود.
کلمه و کاوش
لارس فون‌تریه و سینمای فروپاشی درون، وقتی ناخودآگاه به روی پرده می‌رود.
لارس فون‌تریه از معدود کارگردانانی‌ست که فیلم‌هایش بیش از آن‌که روایت باشند، نوعی اعتراف‌اند، اعتراف به رنج، ترس، و میل پنهان انسان برای ویرانی. او در گفت‌وگویی با مجله‌ی GQ از دوره‌های طولانی افسردگی و اضطراب سخن گفته بود: یک هفته فقط گریه می‌کردم، به دیوار زل زده بودم، نمی‌توانستم از جا بلند شوم، فقط می‌ترسیدم. همین تجربه‌ی زیسته است که درون‌مایه‌ی اصلی آثارش را شکل می‌دهد. 

در فیلم Antichrist، زن و مرد دو شخصیت مجزا نیستند؛ بلکه دو قطب از یک روان‌اند. مرد، نماد عقل و کنترل است و زن، تصویر میل و رهاشدگی. تقابل میان این دو، در حقیقت گفت‌وگوی ناخودآگاه فون‌تریه با خویشتن است، گفت‌وگویی میان بخش آگاه و بخش واپس‌رانده‌ی وجودش. 

در Melancholia، این گفت‌وگو به مرحله‌ی فروپاشی کامل می‌رسد. سیاره‌ای که به زمین نزدیک می‌شود، تنها یک پدیده‌ی نجومی نیست، استعاره‌ای‌ست از فروپاشی درونی، از میل ناخودآگاه به پایان دادنِ همه‌چیز. فون‌تریه در مصاحبه‌ای دیگر گفته بود که پس از افسردگی شدید، ساخت این فیلم برایش نوعی درمان بود. او از دل ویرانی، امکان بازسازی را جست‌وجو کرد. 

اما سینمای فون‌تریه نه به‌دنبال نجات است و نه امید. آنچه به تماشاگر عرضه می‌کند، مواجهه‌ای بی‌واسطه با تاریکیِ درون است، جایی که لذت و رنج از یک سرچشمه می‌جوشند. تماشای فیلم‌های او تجربه‌ای دوگانه است: از سویی احساس زنده بودن می‌دهد، و از سوی دیگر حس می‌کنی تکه‌ای از روانت در آن فروپاشی جا مانده است. 

سینمای فون‌تریه، روان‌کاوی در تاریکی است، جایی که ناخودآگاه نه برای درمان، بلکه برای بیان خود بیدار می‌شود.

#روانکاوی #سینما #ادبیات #فون‌تریه

@PsyLiteratur
ایثار
آندره تارکوفسکی (۱۹۸۶)


ایثار روایتی از اضطراب اگزیستانسیال انسان مدرن است، انسانی که میان عقل، ایمان و ترس از فروپاشی جهان گرفتار شده. الکساندر، شخصیت اصلی فیلم، با تهدید جنگ هسته‌ای وارد بحرانی روانی می‌شود که ساختار معنایی زندگی‌اش را فرو می‌ریزد.

از منظر روان‌شناسی تحلیلی، او در مواجهه با سایه‌ی خود قرار دارد: ترس، ناتوانی و بی‌معنایی. عقل و فرهنگ دیگر کارکرد دفاعی ندارند و ذهن، برای بقا، به کنش آیینی و ایثارگرانه پناه می‌برد، ایثاری که نه از قدرت، بلکه از درماندگی مطلق زاده می‌شود.

سکوت‌های طولانی، ریتم کند و قاب‌های ایستا، بازتاب ذهن گسسته و مضطرب شخصیت اصلی‌اند، ذهنی که تنها با قربانی‌کردن منِ قدیمی امکان تحول را می‌جوید.

در ایثار، کنش انسانی حاصل تعادل نیست، حاصل بحران است. شخصیت اصلی در نقطه‌ای تصمیم می‌گیرد که روان دیگر تابِ بی‌معنایی را ندارد. تارکوفسکی ایثار را نه فضیلت اخلاقی، بلکه مکانیزمی روانی برای بازسازی معنا و جلوگیری از فروپاشی درونی تصویر می‌کند.

#فیلم_روانشناسی #ایثار #تارکوفسکی

@cinepsy
Forwarded from فرویدیسم
سرکوب به معنای حذف یک محتوا از حیات روانی نیست، بلکه به معنای طرد آن از آگاهی است. فروید تصریح می‌کند که محتوای سرکوب‌شده از نظر دینامیک فعال باقی می‌ماند و انرژی روانی آن از میان نمی‌رود.
بازگشت امر سرکوب‌شده نه به صورت یادآوری مستقیم، بلکه در قالبی دگرگون‌شده رخ می‌دهد. نشانه دقیقاً محصول همین دگرگونی است: مصالحی که آگاهی قادر به پذیرش آن‌ها نیست، به شکلی نمادین و قابل‌تحمل بازمی‌گردند.
هرچه سرکوب زودهنگام‌تر و شدیدتر باشد، شکل بازگشت پیچیده‌تر و غیرشفاف‌تر می‌شود. رؤیاها، لغزش‌های زبانی و اجبار به تکرار، اشکال متفاوت یک منطق واحدند: اصرار امر طردشده بر بازگشت.
در این چارچوب، نشانه نه اختلال عملکرد روان، بلکه پیامد منطقی سازمان آن است. تلاشی برای حفظ تعادل میان تعارض و تحمل‌پذیری.

#فرویدیسم #فروید #سرکوب

@freuddism