من هنوزم ب حرفامون فكر ميكنمُ عكساتُ نگا، هنوزم تو خيابون چشام دنبال چشاتِ، اين حرفارم مسلما نميتونم جلو روت يا پيويت بگم و ميدونم اينجارم چك ميكني، ميدوني اين درست نيست من اينهمه حرف بزنم و تو سكوت كني و سكوت؛ و سكوت.
ته تهش بالاخره يكي مياد ك شما ب اندازه تموم گشادياتون واسش تلاش ميكنين.
من همونيم ك نقاش خوبي نبود اما طرح لبخنداتو هزاربار رو قلبش كشيد. #المآه
اصولا من آدمِ خيلي چسناله كني نيسم، كسيم نيسم ك تا تقي ب توقي ميخوره بخام همه چيُ بهم ربط بدم. اما يكي از ويژگي هايي ك بعد از تو روي من فعال شد اين بودش ك دقيقن تا تقي ب توقي ميخوره يادِ تو مي افتم و همش دارم ب اين فكر ميكنم ك الان داري ب چي فك ميكني يا داري چيكار ميكني. نميدونم اينا نشونه چيه ك بخام نگرانش باشم يا ن.. الان ك از خاب بلند شدم و برفارُ ديدم اولش خيلي ذوق كردم چون بالاخره برف ديده بودم! ب دو ثانيه نكشيد گفتم يني الان اون داره چيكار ميكنه؟ اونم خوشحال شده؟ چيجوري لبخند زده؟ خاهرش كنارش بوده از خوشحالي بغلش كرده؟ اونم ياد من افتاده؟ اونم ب اين فكر كرده ك من چيجوري لبخند زدم يا كي كنارم بوده ك با بغل خوشحاليمو بهش منتقل كنم؟ بعد با خودم گفتم خب ن مسلما احمق، اون بهت فكرم نميكنه، اون فراموشت كرده، اون دوسِت نداره. واقعن نميفهمي؟ يادت نمياد اون اواخرُ؟ يادت نمياد چيجور سرد و بي اهميت بود؟ بعد ياد حرفاي گرمش ميوفتم. ياد خاطرات قشنگمون. ياد وقتي ك بهم ميگفت: عشق يبار مرگ يبار! بعدش وجودم دو قسمت ميشه، ي قسمت طرفدار سرديشِ ي طرف گرميش. منم اين وسط ديوونه ميشم و ب اين فكر ميكنم ك يني اين امكان وجود داره ك ي روزي اون بيدارم كنه بگه: پاشو ببين چ برفي اومده و وقتي ميرم كنار پنجره و ذوق ميكنم اون باشه ك خوشاليمُ ا راه بغل بهش منتقل كنم؟ مياد يني؟
#تخيلاتيكخاكميخورند #المآه
#تخيلاتيكخاكميخورند #المآه
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
اگه تو اجازه بدي
برميگرديم ب هم
از تبعيد اجباري خودساخته
برميگرديم ب هم
از تبعيد اجباري خودساخته
تلاش براي متفاوت بودن معمولا ب حركات و رفتاراي احمقانه منتهي ميشه. #المآه
I like pizza
You like pizza
I am bad at poems
Kiss me.
(E.L)
You like pizza
I am bad at poems
Kiss me.
(E.L)
اینجا جوین نده، نیستم دیگه
#زندگي_سرمه_اي #پارت_سوم حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه. استاد ميگه: بفرماييد و رو ب در ميكنه، در با عجله باز ميشه و ي پسر قدبلند ك كوله شو توي دستاش گرفته وارد ميشه. همينطور ك چشماشو ميماله ميگه: فك كنم شروع نشده گند زدم! چند نفر…
#زندگي_سرمه_اي #پارت_چهارم
با شنيدن صداي خسته نباشيدِ استاد نفسي ك تو گلوم ذخيره كردم (براي روز مبادا) رو با آسودگي خارج ميكنم و سريع كيفمو برميدارم و اولين نفر از كلاس خارج ميشم. ب سمت دسشويي ميرم و ب طرز عجيبي حس ميكنم اينجا قراره ازين ب بعد پاتوقِ من باشه! شالمو روي سرم صاف ميكنم و آبي ب سر و صورتم ميزنم. دخترِ بي جنبهٔ احمق! تا ي رفرش بشم زمان زيادي طول نميكشه. از دسشويي خارج ميشم و با چشمام دنبالِ همون پگاهِ چشم قشنگ ك نميدونم حتا اسمشم چيه ميگردم. بين ي سري از دانشجوها نشسته و داره با اشتياق چيزيو تعريف ميكنه. جالبه ك انقد سريع بين بچه ها جا افتاده. چيزي ك من هيچوقت تجربش نكردم... سرِ خودمُ تا ١٠:١٥ دقيقه ك كلاس بعديمون شروع ميشه با انداختن نگاهي ب دانشگاه گرم ميكنم. ب سمت ساختمون دانشگاه ميرم و نگاهي ب شلوغيِ متشنجِ دانشجوها و استادا ميندازم. وارد كلاس ميشم و رو ي نيمكت ميشينم. دقيقا راس ساعت ١٠:١٥ دقيقه استاد وارد كلاس ميشه و با اين كارش ب همه ماهايي ك سر كلاسش نشستيم ميفهمونه ك آدمِ خيلي دقيقيه. اينبار استادمون ي مرد مسن و قد كوتاهه، چروكاي صورتش همزمان نشون دهندهٔ سن و تجربه بالا و سختگيريشه. نگامو تو كلاس ميچرخونم و پگاه رو روي چنتا صندلي عقب تر از خودم ميبينم. از نگاه كردن ب دختري ك با دلبري چيزيُ براش تعريف ميكنه دست ميكشه و سرشو ميچرخونه سمت من و كلاس. سريع نگامو ازش ميدزدم و تو دلم خدارو شكر ميكنم ك ب كلاس رسيده، و گرنه اين استادِ سختگير بهش اجازه نميداد وارد بشه. صداي استادُ ميشنوم: دانشجويان عزيز سلام. همونطور ك ميدونين قرباني هستم استاد فلسفه تون. انشاءالله اين چند سالُ در خدمتتون هستم. ب اين فكر ميكنم ك همه استاداي رشته جامعه شناسي قراره انقد اتو كشيده باشن يني؟ ادامه ميده: اصولا عادت هاي من با رسم و رسومات دانشگاهي منطبق نيستن! پس طبق عادتم حضور غياب ميكنم، اونم روز اول دانشگاه!! با خودم ميگم: اوه كامعان دود! و به چهره پوكر زدهٔ دانشجوها نگاه ميكنم. دونه دونه اسمارو ميگه و من تك تك بخاطرشون ميسپارم. -هيراد پگاه؟
#المآه
با شنيدن صداي خسته نباشيدِ استاد نفسي ك تو گلوم ذخيره كردم (براي روز مبادا) رو با آسودگي خارج ميكنم و سريع كيفمو برميدارم و اولين نفر از كلاس خارج ميشم. ب سمت دسشويي ميرم و ب طرز عجيبي حس ميكنم اينجا قراره ازين ب بعد پاتوقِ من باشه! شالمو روي سرم صاف ميكنم و آبي ب سر و صورتم ميزنم. دخترِ بي جنبهٔ احمق! تا ي رفرش بشم زمان زيادي طول نميكشه. از دسشويي خارج ميشم و با چشمام دنبالِ همون پگاهِ چشم قشنگ ك نميدونم حتا اسمشم چيه ميگردم. بين ي سري از دانشجوها نشسته و داره با اشتياق چيزيو تعريف ميكنه. جالبه ك انقد سريع بين بچه ها جا افتاده. چيزي ك من هيچوقت تجربش نكردم... سرِ خودمُ تا ١٠:١٥ دقيقه ك كلاس بعديمون شروع ميشه با انداختن نگاهي ب دانشگاه گرم ميكنم. ب سمت ساختمون دانشگاه ميرم و نگاهي ب شلوغيِ متشنجِ دانشجوها و استادا ميندازم. وارد كلاس ميشم و رو ي نيمكت ميشينم. دقيقا راس ساعت ١٠:١٥ دقيقه استاد وارد كلاس ميشه و با اين كارش ب همه ماهايي ك سر كلاسش نشستيم ميفهمونه ك آدمِ خيلي دقيقيه. اينبار استادمون ي مرد مسن و قد كوتاهه، چروكاي صورتش همزمان نشون دهندهٔ سن و تجربه بالا و سختگيريشه. نگامو تو كلاس ميچرخونم و پگاه رو روي چنتا صندلي عقب تر از خودم ميبينم. از نگاه كردن ب دختري ك با دلبري چيزيُ براش تعريف ميكنه دست ميكشه و سرشو ميچرخونه سمت من و كلاس. سريع نگامو ازش ميدزدم و تو دلم خدارو شكر ميكنم ك ب كلاس رسيده، و گرنه اين استادِ سختگير بهش اجازه نميداد وارد بشه. صداي استادُ ميشنوم: دانشجويان عزيز سلام. همونطور ك ميدونين قرباني هستم استاد فلسفه تون. انشاءالله اين چند سالُ در خدمتتون هستم. ب اين فكر ميكنم ك همه استاداي رشته جامعه شناسي قراره انقد اتو كشيده باشن يني؟ ادامه ميده: اصولا عادت هاي من با رسم و رسومات دانشگاهي منطبق نيستن! پس طبق عادتم حضور غياب ميكنم، اونم روز اول دانشگاه!! با خودم ميگم: اوه كامعان دود! و به چهره پوكر زدهٔ دانشجوها نگاه ميكنم. دونه دونه اسمارو ميگه و من تك تك بخاطرشون ميسپارم. -هيراد پگاه؟
#المآه
موسيقيِ قفلي فقد صداي خورد شدن استخون فكش وقتي ميگه برام مهم نيست.
دختر ب او لبخند زد و او ب اين فكر كرد ك تا آخر عمرش اين لبخند را با ساير لبخندهايي ك خاهد ديد مقايسه خاهد كرد.
هربار خاستم ب تو بگويم "دوستت دارم" گفتم "حالت چطور است" و من تو را خيلي "حالت چطور است"
ي قاتل هميشه ب صحنه جرم برميگرده، اما قاتل احساس آدما از روشون رد ميشه. #ميمب