ما دروغاتونو میفهمیم اتفاقا اما خب به روتون نمیآریم چون میخوایم هر چه بیشتر از قوهی تخیلتون لذت ببریم.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
جدیداًها خودم نمیتوانم درجهی اهمیت موضوعات اطرافم را مشخص کنم. کاش کسی بیاید و به من در اهمیت ندادن کمک کند.
برای روز خوبی که امروز بود.✨
صبح آسمون در یکی از بهترین و فوقالعادهترین حالات خودش بود؛ ابرای تیکه تیکه به این شکل که اونایی که نزدیک زمین بودن و هنوز خورشید مستقیم بهشون نتابیده بود، آبی تیره و اونایی که بالاتر بودن و خورشید رو دیده بودن، سفید و طلایی و صورتی بودن. وقتی رفتم سر کلاس با حال خوب به درسای استاد گوش دادم و آزمون صبحگاهمو بد ندادم. با عینکم آشتی کردم. به خلق خدا لبخند زدم و سعی کردم حس خوبمو منتقل کنم بهشون. یواشکی به چند نفر فحش دادم و تونستم به چنتا چیز بیرحمانه اهمیت ندم. رفتم کتابخونه و خوب درسامو خوندم. همهی سوالای شیمی رو حل کردم. در آخر در جواب سوال " امروز چند درصد خودت بودی؟ " توی دفتر عزیزم، روی نمودار عدد 80 رو مشخص کردم.
صبح آسمون در یکی از بهترین و فوقالعادهترین حالات خودش بود؛ ابرای تیکه تیکه به این شکل که اونایی که نزدیک زمین بودن و هنوز خورشید مستقیم بهشون نتابیده بود، آبی تیره و اونایی که بالاتر بودن و خورشید رو دیده بودن، سفید و طلایی و صورتی بودن. وقتی رفتم سر کلاس با حال خوب به درسای استاد گوش دادم و آزمون صبحگاهمو بد ندادم. با عینکم آشتی کردم. به خلق خدا لبخند زدم و سعی کردم حس خوبمو منتقل کنم بهشون. یواشکی به چند نفر فحش دادم و تونستم به چنتا چیز بیرحمانه اهمیت ندم. رفتم کتابخونه و خوب درسامو خوندم. همهی سوالای شیمی رو حل کردم. در آخر در جواب سوال " امروز چند درصد خودت بودی؟ " توی دفتر عزیزم، روی نمودار عدد 80 رو مشخص کردم.
تازه امروز به دلبر نداشتهم هم فکر کردم. اینکه کیه، چند سالشه، اسمش چیه، الآن در چه مرحلهای از زندگیشه و توی مغزش چیا میگذره. سلیقهی موسیقیش چیه و چه سبک فیلمایی رو دوست داره. اونم مثل من که گاهی بهش فکر میکنم، گاهی بهم فکر میکنه یا نه. بعد دیدم چقدر با اینکه نمیشناسمش و هنوز هیچ ایدهای راجع بهش ندارم دوسش دارم. چقدر انگار برام ملموسه و درکش میکنم. بعد به آسمون نگاه کردم و پیش خودم گفتم: لااقل با هم زیر یه آسمونیم! حتی شاید یه لحظههایی تو روز همزمان با هم به آسمون نگاه کنیم. حداقل میتونم مطمئنم باشم این منظرهای که من الآن دارم میبینم رو چند دقیقهی دیگه باد بهت میرسونه و توام میتونی حس کنی اون چیزی که من حس کردمو.✨
از امشب به بعد تا مدتی هر شبی که آنلاین شم یه چیزی راجع به روزی که گذروندم مینویسم. علاوه بر این شاید نامههایی که برای خودم یا دلبر مینویسم رو هم اینجا منتشر کردم و بعضیاشونو از حالت خیلی شخصی دفترچهم در آوردم. شایدم برای شماها یه چیزایی نوشتم.
میدونید چی شد؟ یکی برام آهنگ " پرتقال من " رو فرستاد. :))) این آهنگ یکی از آهنگای لیست آهنگاییه که میخوام وقتی دلبر داره رانندگی میکنه و پاییزه و بخاری ماشین روشنه صداشو کم کنم و براش بخونم.✨
آره دلبر جان من همچین لیستی دارم. :)))
آره دلبر جان من همچین لیستی دارم. :)))
کارامل رو نگاه کنید؛
پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
دارم با دخترخالهی نازنینم و نامزدش میرم سفر. چه چیز در دنیا وجود داره که الآن بتونه منو بیشتر از این خوشحال کنه؟✨
بعضی وقتا تعجب میکنم که چیجوری انقدر شخصیت کنار خانوادهم با شخصیت تنهاییام فرق میکنه.
دخترخالهی نازنینم و نامزدش هفتهی دیگه عقد میکنن. قجلنزتثنلنیگنسنلادف.😭✨
آدمیزاد از یه جایی به بعد دیگه حرف نمیزنه.
چایی میخوره.
چایی میخوره.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
هفت بار افتادی، هشت بار پاشو.
برای روز خوبی که امروز بود.✨
توی دفتر نازنینم یه نقاشی از حال خوب و دایرهی امنم کشیدم و نامهای تحت این عنوان که « دست از طلب ندارم/ تا کام من بر آید. » برای خودم نوشتم. سویشرت مشکیام رو با رنگ چشمام ست کردم و بعد از مدتها توی آیینهی اتاقم از خودم عکس انداختم و به خودم گفتم که چقدر ابروهامو دوست دارم. کشوی وسایل شخصیم رو مرتب کردم و برنامهی مطالعاتی فردام رو مرتب کردم. فردا میرم کتابخونه.
توی دفتر نازنینم یه نقاشی از حال خوب و دایرهی امنم کشیدم و نامهای تحت این عنوان که « دست از طلب ندارم/ تا کام من بر آید. » برای خودم نوشتم. سویشرت مشکیام رو با رنگ چشمام ست کردم و بعد از مدتها توی آیینهی اتاقم از خودم عکس انداختم و به خودم گفتم که چقدر ابروهامو دوست دارم. کشوی وسایل شخصیم رو مرتب کردم و برنامهی مطالعاتی فردام رو مرتب کردم. فردا میرم کتابخونه.
از فردا میخوام برنامهی ورزشم که از اول مهر نصفه نیمه اجراش کردم رو دوباره احیا کنم. باید این بدنه رو برگردونم به حالت قبلیش.