اشعار رایانش – Telegram
اشعار رایانش
353 subscribers
1 video
29 links
شعرهایی که می‌خونیم رو قرار می‌دیم که همه ببینن :)
انتقاد و پیشنهاد:
@Mr_Nakhjavani
@Kh_mer
ارسال شعرهایی که خوندید:
@BaniHuygens
Download Telegram
چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟
رو به این آیینه آورده‌است آه از شش جهت

کاش سر تا پای می‌گشتم نظر چون آفتاب
تا به رخسار تو می‌کردم نگاه از شش جهت

کعبه و بتخانه‌ای در عالم توحید نیست
عاشق یک‌رنگ دارد قبله‌گاه از شش جهت

کاهلی پیچیده دارد دامن ما را به دست
ورنه دارد کعبه کوی تو راه از شش جهت

هر که را دیدیم حیران قد رعنای اوست
بر علم دارد نظر دایم سپاه از شش جهت

هر که گردد بی سر و پا در خم چوگان چرخ
نور از خورشید می‌گیرد چو ماه از شش جهت

تا به کی در جستجوی آن نگار بی‌جهت
کاروان گریه اندازم به راه از شش جهت

چون به تلخی عاقبت بر جای می‌باید گذاشت
چند چون زنبور سازی تکیه‌گاه از شش جهت؟

نیست صائب فرصت پرسیدن راه صواب
در میان دارد مرا از بس گناه از شش جهت

#صائب


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که «هم‌چنین»
هر که ز ماه گویدت، بام برآ که «هم‌چنین»

هر که پری طلب کند، چهرهٔ خود بدو نما
هر که ز مُشک دم زند، زلف گشا که «هم‌چنین»

هر که بگویدت «ز مه ابر چگونه وا شود؟»
بازگشا گره‌گره بند قبا که «هم‌چنین»

گر ز مسیح پرسدت «مرده چگونه زنده کرد؟»
بوسه بده به پیش او بر لب ما که «هم‌چنین»

هر که بگویدت «بگو کشتهٔ عشق چون بود؟»
عرضه بده به پیش او جان مرا که «هم‌چنین»

هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده، گشته دوتا که «هم‌چنین»

جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون
هین بنما به منکران، خانه درآ که «هم‌چنین»

هر طرفی که بشنوی نالهٔ عاشقانه‌ای
قصهٔ ماست آن همه، حق خدا که هم‌چنین

خانهٔ هر فرشته‌ام، سینه کبود گشته‌ام
چشم برآر و خوش نگر سوی سما که هم‌چنین

سِرِّ وصالِ دوست را جز به صبا نگفته‌ام
تا به صفای سِرِّ خود گفت صبا که «هم‌چنین»

کوری آنک گوید او «بنده به حق کجا رسد؟»
در کف هر یکی بنِه شمع صفا که «هم‌چنین»

گفتم «بوی یوسفی، شهر به شهر کی رود؟»
بوی حق از جهان هو داد هوا که «هم‌چنین»

گفتم «بوی یوسفی چشم چگونه وا دهد؟»
چشم مرا نسیم تو داد ضیا که «هم‌چنین»

از تبریز شمس دین بوک مگر کَرَم کُند
وز سَرِ لطف برزند سَر ز وفا که «هم‌چنین»

#مولانا


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
بر در میکده می‌کن گذری بهتر از این

در حق من لبت این لطف که می‌فرماید
سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این

آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟
برو ای خواجه عاقل! هنری بهتر از این؟

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم؟
مادر دهر ندارد پسری بهتر از این

من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس
بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

#حافظ


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی كه پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و ديری
دانی كه رسيدن هنر گام زمان است

آبی كه برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است

از روی تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه‌فشان است

دردا و دريغا كه در اين بازی خونين
بازيچهٔ ايّام دل آدميان است

ای كوه تو فرياد من امروز شنيدی
دردیست در اين سينه كه همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
يا رب چقدر فاصلهٔ دست و زبان است

خون می‌چكد از ديده در اين كنج صبوری
اين صبر كه من می‌كنم افشردن جان است

از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود
گنجیست كه اندر قدم راهروان است

#سایه


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه

#شهید_بلخی


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
جُستیم و هیچ یافت نشد زیر آسمان
سیمرغ و کیمیا و خردمند شادمان

شادی مخواه و خرمی از مرد بخردی
کاین است ناگزیر تو در زیر آسمان

ویژه که با خرد بودت یار در سرشت
رادی و مردمی و نکویی به مردمان

نغزا و دلکشا که سرود آن حکیم بلخ
تا پرده برگرفت از این تلخ آرمان

بعد از هزار سال و بسی انقلاب دهر
دیدیم کانچه گفت همان بوده و همان

#شفیعی_کدکنی


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست این‌ها گل خیر آشنایی

همه‌شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آن‌که شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کُشند عاشقی را که: تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من که یکی ز در در آمد
که: درآ درآ عراقی، که تو خاص از آن مایی

#عراقی


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
4
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو
بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی

نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی
آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی

در آرزوی رویت ای آرزوی جانم
دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی

بشکن به سر زلفت این بند گران از دل
بر پای دل مسکین این بند گران تا کی

دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند
خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی

ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین
درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی

اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی
پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی

گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر
هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی

گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری
بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی

گفتی به امید تو بارت بکشم از جان
پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی

عطار همی بیند کز بار غم عشقش
عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی

#عطار


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
4
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
پستی گرفت همت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله‌های زار
جز ناله‌های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

نه نه ز حصن نای بیفزود جاه من
داند جهان که مادر ملکست حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته
زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای

از دیده‌گاه پاشم درهای قیمتی
وز طبع گه خرامم در باغ دل‌گشای

نظمی بکامم اندر چون باده لطیف
خطی به دستم اندر چون زلف دل‌ربای

ای در زمانه راست نگشته مکوی کژ
وی پخته ناشده به خرد خام کم درای

امروز پست گشت مرا همت بلند
زنگار غم گرفت مرا تیغ غم‌زدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی
وز درد دل بلند نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم بر جای نیست دل
گویم به رسم باشم هموار نیست رای

عونم نکرد همت دور فلک نگار
سودم نداد گردش جام جهان‌نمای

بر من سخن نبست نبندد بلی سخن
چون یک سخن نیوش نباشد سخن‌سرای

کاری‌تر است بر دل و جانم بلا و غم
از رمح آب داده و از تیغ سرگرای

چون پشت بینم از همه مرغان در این حصار
ممکن بود که سایه کند بر سرم همای

گردون چه خواهد از من بیچارهٔ ضعیف
گیتی چه خواهد از من درماندهٔ گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گَرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برو
وی دولت ار نه باد شدی لحظه‌ای بپای

ای تن جزع مکن که مجازی‌ست این جهان
وی دل غمین مشو که سپنجی‌ست این سرای

گر عز و ملک خواهی اندر جهان مدار
جز صبر و قناعت دستور و رهنمای

ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد
وی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای

ای روزگار هر شب و هر روز از حسد
ده چَه ز محنتم کن و ده در ز غم گشای

در آتش شکیبم چون گل فرو چکان
بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گداز
وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور
وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای

ای دیدهٔ سعادت تاری شو و مبین
وی مادر امید سترون شو و مزای

زین جمله باک نیست چو نومید نیستم
از عفو شاه عادل و از رحمت خدای

شاید که بی‌گنه نکند باطلم ملک
کاندر جهان نیابد چون من ملک ستای

مسعود سعد! دشمن فضل است روزگار
این روزگار شیفته را فضل کم نمای

#مسعود_سعد_سلملن


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
2
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی
که در وی خوشدلی را نیست جایی

دل مسکین چرا غمگین نباشد؟
که در عالم نیابد دل‌ربایی

تن مهجور چون رنجور نبود؟
چه تاب کوه دارد رشته تایی؟

چگونه غرق خونابه نباشم؟
که دستم می‌نگیرد آشنایی

بمیرد دل چو دلداری نبیند
بکاهد جان چو نبود جان‌فزایی

بنالم بلبل‌آسا چون نیابم
ز باغ دلبران بوی وفایی

فتادم باز در وادی خون‌خوار
نمی‌بینم رهی را رهنمایی

نه دل را در تحیر پای‌بندی
نه جان را جز تمنا دل‌گشایی

در این وادی فرو شد کاروان‌ها
که کس نشنید آواز درایی

در این ره هر نفس صد خون بریزد
نیارد خواستن کس خون‌بهایی

دل من چشم می‌دارد کزین ره
بیابد بهر چشمش توتیایی

روانم نیز در بسته است همت
که بگشاید در راحت سرایی

تنم هم گوش می‌دارد کزین در
به گوش جانش آید مرحبایی

تمنا می‌کند مسکین عراقی
که دریابد بقا بعد از فنایی

#عراقی


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
3
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفت‌وگویی است
من عاشق تو هستم این گفت‌وگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار‌سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

محراب ابروانت خواند نماز دل‌ها
آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید‌روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

در تار طُرّهٔ شب تا روی روز بنهفت
دل نیست کو تعلق با تار مو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بی‌دل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

#شهریار


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
2
آسمان نگهت باز پذیرای من است
باز لرزیده دلم، نوبت حاشای من است

باز هم نیمه‌شب و صحبت دیرینهٔ ما
هر شب از صحبتِ تو چون شبِ اِسرای من است

چه فسونی به سراپای وجود تو سرشت
که پر از شوق حضور تو سراپای من است

گرمی جان من از آتش رخسارهٔ توست
یک نفس دیدن روی تو مسیحای من است

رشتهٔ موی تو شد جادّهٔ راه جنون
که دَمِ صبح سپید از پیِ یلدای من است

نه مرا میل بهشت است و نه پروای عذاب
دیدن خندهٔ تو اوج تمنای من است

از ازل شور غزل با گِلت آمیخته‌اند
که تماشای تو تعبیر غزل‌های من است

"من تماشای تو می‌کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای من است"

#محمد_بنی_احمدی


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
❤‍🔥71
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن

به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن

مرادِ دل ز تماشای باغِ عالم چیست؟
به دستِ مردمِ چشم از رخِ تو گل چیدن

به مِیْ پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن

به رحمتِ سرِ زلفِ تو واثقم ورنه
کشش چو نَبوَد از آن سو چه سود کوشیدن؟

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنیدن

ز خطّ یار بیاموز مِهر با رخِ خوب
که گرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لبِ ساقی و جامِ می حافظ
که دستِ زهد فروشان خطاست بوسیدن

#حافظ


"شعرخوانی ۴۹ ام ۰۴/۱۰/۰۶"
5
ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز
وآن کودک خاکبیز را بنگر تیز
پندش ده گو که نرم نرمک می‌بیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز

#خیام


"شعرخوانی ۵۰ ام ۰۴/۱۰/۱۳"
5
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

#خیام


"شعرخوانی ۵۰ ام ۰۴/۱۰/۱۳"
3
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمان‌های صاف را مانند
که لبالب ز بادهٔ روزند

با هزاران جوانه می‌خواند
بوتهٔ نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می‌وزد در باغ
می‌رساند به او درود تو را

من تو را در تو جست‌وجو کردم
نه در آن خواب‌های رؤیایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبایی

پر شدم از ترانه‌های سیاه
پر شدم از ترانه‌های سپید
از هزاران شراره‌های نیاز
از هزاران جرقه‌های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تو را
ز تو ماندم تو را هدر کردم

غافل از آن که تو به‌جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می‌سپرم

آه ای زندگی من آینه‌ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آیینه‌ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستارهٔ صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هرچه نام توست بر آن

می‌مکم با وجود تشنهٔ خویش
خون سوزان لحظه‌های تو را
آن‌چنان از تو کام گیرم
تا به خشم آورم خدای تو را

#فروغ_فرخزاد


"شعرخوانی ۵۰ ام ۰۴/۱۰/۱۳"
5
اگر تندبادی برآید ز کنج
به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمگاره خوانیمش ار دادگر؟
هنرمند گوییمش ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟
ز داد این‌همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز

بدین کار یزدان تو را راز نیست
اگر دیو با جانت همباز نیست

به گیتی در آن کوش، چون بگذری
سرانجام نیکی بر خود بری

به رفتن مگر بهتر آیدت جای
چو آرام گیری به دیگر سرای

#فردوسی


"شعرخوانی ۵۰ ام ۰۴/۱۰/۱۳"
3
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر
سایه‌ای ز امروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالان‌های تار
گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می‌خزند آرام روی دفترم
دست‌هایم فارغ از افسون شعر

یاد می‌آرم که در دستان من
روزگاری شعله می‌زد خون شعر

خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش
می‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه‌شب
گل به روی گور غم‌ناکم نهند

بعد من ناگه به یک‌سو می‌روند
پرده‌های تیرهٔ دنیای من

چشم‌های ناشناسی می‌خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می‌نهد
بعد من با یاد من بیگانه‌ای

در بر آیینه می‌ماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای

می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می‌شود

روح من چون بادبان قایقی
در افق‌ها دور و پنهان می‌شود

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای
خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می‌فشارد خاکِ دامن‌گیر خاک

بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می‌شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

#فروغ_فرخزاد


"شعرخوانی ۵۰ ام ۰۴/۱۰/۱۳"
2