This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥رضا علیپور، قهرمان سنگنوردی ایران با ثبت رکورد ۵ ثانیه و ۵۴ صدم ثانیه عنوان قهرمانی و رکورد جهانی مسابقات سنگنوردی جام جهانی نانجینگ را ازآن خود کرد. 😍👏🏻
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 مصاحبه جنجالى درباره انتخابات كه صدا و سيما عمرا پخش كنه!
خود خانومه هم ميگه جرأت نداريد پخش كنيد اينا رو😂👌
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
خود خانومه هم ميگه جرأت نداريد پخش كنيد اينا رو😂👌
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
Forwarded from ♥️ ੮૪੮८Һɿ 🖤
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ…
ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺁﻻﯾﺸﯽ… ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺁﺭﺍﯾﺸﯽ !
ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻢ…
ﮐﻪ ﺑﺪﻭﺵ ﺑﮑﺸﻢ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ
ﻭ ﺑﺮﻭﯾﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻗﻮﯾﺘﺮﻡ …...
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ…
ﻣﻦ ﻧﺎﻗﺺ ﺍﻟﻌﻘﻠﻢ…
ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺼﻢ
ﺍﺯ ﭼﻪ ﻭﺭﻃﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺠﺎﺗﺖ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻡ
ﻭ ﺗﻮ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ !!!
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻤﺎﻧﻢ
ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺘﻬﻢ ﺑﻪ ﻫﺮﺯﮔﯽ ﺷﻮﻡ ...
ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﺎﺷﯽ
ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﮐﻮﻩ ﺭﺍ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﺩﻟﺴﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﺭﻡ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻧﺎﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﭘﺮﺻﺪﺍ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺗﺮﯼ !!!
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﻭﻗﺖ ﺗﻮﻟﺪ ﻧﻮﺯﺍﺩ ...
ﺗﻠﺨﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﻣﺎﻥ ...
ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺻﺒﺮ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ،
ﻟﺬﺗﻬﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ...
ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ !
ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ؟؟؟
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﺁﺭﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻢ ...
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ...
ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭﺭﺯﯾﺪ ...
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﻟﯿﺪ ...
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻓﺎﻉ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ...
ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ...
ﻭ ﺗﻮ ﻣﺮﺩ ﺑﻤﺎﻥ!
ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺯ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﺗﺮﻡ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ ...
アム尺ムÐノㄎ乇
📝 @txtchi
ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺁﻻﯾﺸﯽ… ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺁﺭﺍﯾﺸﯽ !
ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻢ…
ﮐﻪ ﺑﺪﻭﺵ ﺑﮑﺸﻢ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ
ﻭ ﺑﺮﻭﯾﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻗﻮﯾﺘﺮﻡ …...
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ…
ﻣﻦ ﻧﺎﻗﺺ ﺍﻟﻌﻘﻠﻢ…
ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺼﻢ
ﺍﺯ ﭼﻪ ﻭﺭﻃﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺠﺎﺗﺖ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻡ
ﻭ ﺗﻮ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ !!!
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻤﺎﻧﻢ
ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺘﻬﻢ ﺑﻪ ﻫﺮﺯﮔﯽ ﺷﻮﻡ ...
ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﺎﺷﯽ
ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﮐﻮﻩ ﺭﺍ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﺩﻟﺴﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﺭﻡ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻧﺎﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﭘﺮﺻﺪﺍ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺗﺮﯼ !!!
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﻭﻗﺖ ﺗﻮﻟﺪ ﻧﻮﺯﺍﺩ ...
ﺗﻠﺨﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﻣﺎﻥ ...
ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺻﺒﺮ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ،
ﻟﺬﺗﻬﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ...
ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ !
ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ؟؟؟
ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﺁﺭﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﻢ ...
ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻢ ...
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ...
ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭﺭﺯﯾﺪ ...
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﻟﯿﺪ ...
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻓﺎﻉ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ...
ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ...
ﻭ ﺗﻮ ﻣﺮﺩ ﺑﻤﺎﻥ!
ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺯ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﺗﺮﻡ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ ...
アム尺ムÐノㄎ乇
📝 @txtchi
پیری به جوانی گفت:
کچل کُن
برو بالا شهر
همه فکر میکنن مُد ِ ...
برو وسط ِ شهر
فکر میکنن سربازی !
"بیا" پایین شهر ؛
همه فکر میکنن زندان بودی...!!!
این همه اختلاف...
فقط در شعاع ِ چند کیلومتر !!
مردم آنطور که تربیت شده اند میبینند
از قضاوت مردم نترس
در شهری که تاکسی هایش با یک زن تکمیل میشوند
ولی با سه مرد باز منتظر مسافرمیماند،
امیدی به پیشرفت نخواهد بود...!!!
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
کچل کُن
برو بالا شهر
همه فکر میکنن مُد ِ ...
برو وسط ِ شهر
فکر میکنن سربازی !
"بیا" پایین شهر ؛
همه فکر میکنن زندان بودی...!!!
این همه اختلاف...
فقط در شعاع ِ چند کیلومتر !!
مردم آنطور که تربیت شده اند میبینند
از قضاوت مردم نترس
در شهری که تاکسی هایش با یک زن تکمیل میشوند
ولی با سه مرد باز منتظر مسافرمیماند،
امیدی به پیشرفت نخواهد بود...!!!
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
Forwarded from 😜 جَـفَـرآبـاد 😜
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 در آستانه روز معلم یادی کنیم از حادثهای که سال گذشته در اندیمشک اتفاق افتاد و در جشن این روز، بچهها معلم رو آتش زدن 🔥😐😱😰🙈
🇯🇴🇮🇳 ↯
📍 @JafarAbad 📍
🇯🇴🇮🇳 ↯
📍 @JafarAbad 📍
اول گوشیت رو ۹۰ درجه بچرخون به راست بعد برو پیش یه روانشناس خودت رو معرفی کن... متاسفم برات 😒😒
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
🤮1
مرد آرایشگر همزمان که پیش بند را میبست....
پرسید:چه مدلی بزنم؟
و پسر جوان گفت: دومادی!
آرایشگر هم خوشحال از اینکه یه مشتری نون و آب دار پستش خورده چند ساعت باوسواس تمام مشغول به کارش شد. اگر کارش خوب بود علاوه بر دستمزد انعام خوبی هم میتوانست بگیرد...
آرایشگر گفت: بفرما شادوماد...راضی هستی...
جوان با نوعی حسرت و دلخوری نگاهی به آینه کرد و گفت:خوبه دستت درد نکنه...ولی!!!
آه بلندی کشید و گفت: حالا همشو از ته بزن... خواستم ببینم اگه امشب به جای اون من دوماد میشدم چه شکلی میشدم.... 😔
🔴 @RedLineTel 🚩
آرایشگر گفت خارکصده من مگه مسخرتم؟ با یک حرکت آنگلوساکسونی خمیر ریش را به کون پسر مالید و او را به شانزده روش غیر اُرگانیک گا... 😂😂😂
پرسید:چه مدلی بزنم؟
و پسر جوان گفت: دومادی!
آرایشگر هم خوشحال از اینکه یه مشتری نون و آب دار پستش خورده چند ساعت باوسواس تمام مشغول به کارش شد. اگر کارش خوب بود علاوه بر دستمزد انعام خوبی هم میتوانست بگیرد...
آرایشگر گفت: بفرما شادوماد...راضی هستی...
جوان با نوعی حسرت و دلخوری نگاهی به آینه کرد و گفت:خوبه دستت درد نکنه...ولی!!!
آه بلندی کشید و گفت: حالا همشو از ته بزن... خواستم ببینم اگه امشب به جای اون من دوماد میشدم چه شکلی میشدم.... 😔
🔴 @RedLineTel 🚩
آرایشگر گفت خارکصده من مگه مسخرتم؟ با یک حرکت آنگلوساکسونی خمیر ریش را به کون پسر مالید و او را به شانزده روش غیر اُرگانیک گا... 😂😂😂
به دوس دخترم میگم فلشمو بیار بده
.
.
.
.
🔴 @RedLineTel 🚩
.
.
.
میگه فقط از رو شلوار
شما هم فلشو از رو شلوار به کسی میدید😂😂
.
.
.
.
🔴 @RedLineTel 🚩
.
.
.
میگه فقط از رو شلوار
شما هم فلشو از رو شلوار به کسی میدید😂😂
قالیباف: سالهاست با خانوادهای آشنا هستم که ۸ فرزند معلول دارند و خرج آنها را مادرشان به سختی تهیه میکند. حق مردم ما این نیست.
خب برادر شما علیالحساب مشکل این خانواده رو حل میکردی که اینهمه سال نه اونا عذاب بکشن، نه خودت، بعد میاومدی مشکل مملکت رو حل کنی.
🔴 @RedLineTel 🚩
کاندیداهای گرامی؛
هنگام سواستفاده از احساسات مردم حواستون باشه ما دیگه سنی ازمون گذشته و خرهای بالغی شدیم🤔🙁
خب برادر شما علیالحساب مشکل این خانواده رو حل میکردی که اینهمه سال نه اونا عذاب بکشن، نه خودت، بعد میاومدی مشکل مملکت رو حل کنی.
🔴 @RedLineTel 🚩
کاندیداهای گرامی؛
هنگام سواستفاده از احساسات مردم حواستون باشه ما دیگه سنی ازمون گذشته و خرهای بالغی شدیم🤔🙁
Forwarded from ♥️ ੮૪੮८Һɿ 🖤
بسیاری از مردم کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری را می شناسند.
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.
او تجربههای حیرتآور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
«مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.
جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.
یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمیدانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟»
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانوادهام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش».
او هم عکس بچههایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.
اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم که میترسم دیگر هرگز خانوادهام را نبینم.
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بیآنکه که حرفی بزند،
قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد.
بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی میشد هدایت کرد.
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت.
بیآنکه کلمهای حرف بزند!
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
アム尺ムÐノㄎ乇
📝 @txtchi
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.
او تجربههای حیرتآور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
«مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.
جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.
یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمیدانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟»
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانوادهام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش».
او هم عکس بچههایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.
اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم که میترسم دیگر هرگز خانوادهام را نبینم.
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بیآنکه که حرفی بزند،
قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد.
بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی میشد هدایت کرد.
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت.
بیآنکه کلمهای حرف بزند!
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
アム尺ムÐノㄎ乇
📝 @txtchi