تو مراسم خاستگاری...💬
پدر و مادر عروس یه طوری میگن دختر بزرگ کردیم و زحمتشو کشیدممم
🔴 @RedLineTel 🔞
انگار پدر مادر داماد پسرشونو از کــونِ خَــر آوردن ! والاااا 😅😜😂
پدر و مادر عروس یه طوری میگن دختر بزرگ کردیم و زحمتشو کشیدممم
🔴 @RedLineTel 🔞
انگار پدر مادر داماد پسرشونو از کــونِ خَــر آوردن ! والاااا 😅😜😂
🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 در شرکت هواپیمایی KLM، اگر مسافری وسایل شخصی خود را گذاشته باشد این سگ، وسیله را بو کرده و به صاحبش برمیگرداند.👌
بعد اینجا افتادیم به جون سگهامون☹️
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
بعد اینجا افتادیم به جون سگهامون☹️
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ دیگری از کنار چمن گذشت. چون این منظره را دید تعجب کرد و ایستاد. آخر هرگز ندیده بود که سگ علف بخورد! ایستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟!
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت:
من؟ من سگ قاسم خان هستم!
🔴 @RedLineTel 🔞
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی؛ حالا که علف میخوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت:
من؟ من سگ قاسم خان هستم!
🔴 @RedLineTel 🔞
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی؛ حالا که علف میخوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 شلاق خوردن دانش آموزان کرمانی به جرم بیپولی⁉️
کودکانی جلوی دوربین ایستادهاند با لباسهای زیبای محلی و به زبان شیرین کودکانهشان ماجرایی تلخ را بازگو میکنند!!
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
کودکانی جلوی دوربین ایستادهاند با لباسهای زیبای محلی و به زبان شیرین کودکانهشان ماجرایی تلخ را بازگو میکنند!!
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
@RedLineTel
چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود.
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان !
و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.
دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم
گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
👤 چیستا یثربی
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود.
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان !
و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.
دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم
گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
👤 چیستا یثربی
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
در شهر سئول ، کره ای ها با تحویل یک کیلو زباله خشک به دستگاه ، کارت اعتباری مترو و اتوبوس دریافت می کنند.
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
مهدی حاجیپور آتشنشان تهرانی که به کمک کارگر افغانستانی محبوس در چاه مترو قیام رفته بود، خود نیز در محل حادثه گرفتار و در نهایت شهید شد
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
به بهلول گفتند:
میخواهی قاضی شوی ؟
گفت نه ،
گفتند : چرا ؟
گفت نمیخواهم نادانے میان دو دانا باشم
زیرا شاکی و متهم
اصل ماجرا را میدانند
و من ساده باید حقیقت را حدس بزنم ..!!
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
میخواهی قاضی شوی ؟
گفت نه ،
گفتند : چرا ؟
گفت نمیخواهم نادانے میان دو دانا باشم
زیرا شاکی و متهم
اصل ماجرا را میدانند
و من ساده باید حقیقت را حدس بزنم ..!!
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
رئیس فدراسیون امشب میره اردوی تیم ملی چراغها رو خاموش میکنه میگه هر کی میخواد فردا گل بزنه همین الان پاشه بره بیرون؛ قول میدم محرومش نکنیم.
👤 کیوت السلطنه
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
👤 کیوت السلطنه
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
ولی من اگه بسیجی مسیجی بودم بجای هارت و پورت امشب با ببل و کلنگ میرفتم سراغ چمن ورزشگاه آزادی
👤 کیوت السلطنه
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
👤 کیوت السلطنه
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
بعد از چهل سال هنوز جنوب کرمان آب ندارن، بخدا به قافله امام حسین هم بعد از ۱۰ روز آب دادن.
👤 بچه همسایه
Join 🔜 @RedLineTel 🔞
👤 بچه همسایه
Join 🔜 @RedLineTel 🔞